- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 33
- Всего постов
- 592
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 200
- 1/48двое суток
- 229
- 1/72трое суток
- 247
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ادامه ـ و بودا میگوید: شهوت برای محسوسات بد است، ولی حواس خوب هستند. و حساسبودن مطلقاً ضروری است. پس بیشتر حساس شوید. بگذارید برایتان روشن کنم: اگر از چشمها فقط برای شهوترانی استفاده کنید و به دنبال شهوت باشید، آنگاه چشمان شما رفتهرفته گُنگ و بیحس میشوند.…
ادامه ـ مردمانی هستند که اگر به آنان بگویی به مراقبه بنشینند، خواهند گفت: “وقتش کجا بود؟ ما هیچ وقتی نداریم!” و آنوقت آنان را میبینی که در باشگاه ورقبازی میکنند و اگر از آنان بپرسی “چکار میکنی؟” خواهند گفت که مشغول “وقتکُشی” هستند! همان مردم! وقتی موضوع…
سخنرانی ۴ نوامبر ۱۹۷۶ انسانبودن بودا: اگر یک نفر از اعمال اهریمنی بگریزد، خوشاقبالی نادر او است که به شکل انسان زاده شود. اینها آن هفت خوشاقبالیِ عظیم و نادری هستند که بودا بارها، در موقعیتهای مختلف به آنها اشاره میکند. اینها را باید درک کرد: بسیار…
سخنرانی ۴ نوامبر ۱۹۷۶ انسانبودن بودا: اگر یک نفر از اعمال اهریمنی بگریزد، خوشاقبالی نادر او است که به شکل انسان زاده شود. اینها آن هفت خوشاقبالیِ عظیم و نادری هستند که بودا بارها، در موقعیتهای مختلف به آنها اشاره میکند. اینها را باید درک کرد: بسیار اهمیت دارند. نخست: زادهشدن بعنوان یک موجود انسانی، یک خوش اقبالیِ نادر است. چرا؟ چرا زادهشدن همچون سگ ـــ یا یک گاومیش یا یک الاغ، یا یک درخت ـــ یک خوش اقبالی نادر نیست؟ چرا انسانبودن یک خوش اقبالی نادر است؟ زیرا بجز انسان، تمام طبیعت در خوابی عمیق فرورفته است. شما نیز بیدار نیستید. بگذارید تکرار کنم: بجز انسان تمامی طبیعت در خواب است؛ و انسان نیز بیدار نیست و درست در وسط قرار دارد. گاهی اتفاق میافتد که در بامداد در رختخواب غلت میزنی و جابهجا میشوی. میدانی که وقت بیدارشدن است؛ و بازهم میخوابی. یک حالت میان خواب و بیداری است. میتوانی صدای شیرفروش را که با زنت صحبت میکند بشنوی، میتوانی صدای بچهها را که برای مدرسه آماده میشوند بشنوی و صدای اتوبوس مدرسه را بشنوی که بچهها را سوار میکند؛ ولی بازهم رویاهای تو ادامه دارند. هنوز خوابآلوده هستی، چشمها بسته هستند. گاهی به خواب میروی و گاهی از خوب بیرون میآیی. وضعیت انسانها نیز چنین است. و بودا میگوید: این یک برکت نادر است ـــ زیرا تمامی طبیعت عمیقاً در خواب است، چنان عمیق که حتی رویا هم وجود ندارد. در موقعیت سوشوپتی Sushupti است. ولی انسان به دومین حالت رسیده است: وضعیت رویادیدن. دستکم رویای مشخصی وجود دارد. رویا یعنی که دیگر در خواب عمیق نیستی. البته بیدار هم نیستی، زیرا وقتی بیدار باشی، یک بودا میشوی. تو در جایی بین حیوانات و بودا قرار داری. در این میان آویزان هستی. و بودا میگوید انسانبودن یک فرصت عظیم و یک برکت نادر است ـــ زیرا اگر قدری تلاش کنی، میتوانی بیدار شوی. یک سگ نمیتواند بیدار شود، هرچقدر هم که تلاش کند. یک درخت نمیتواند بیدار شود، هرچقدر هم که تلاش کند ممکن نیست. اگر یک درخت تلاش کند، میتواند یک سگ بشود. اگر سگ سخت تلاش کند، شاید یک انسان بشود. ولی بیدارشدن فقط در قالب موجود انسانی ممکن است. راه بهسوی الوهیت فقط از وجود انسان ممکن هست. و ما در شرق فکر میکنیم ـــ و این فکر بسیار معتبر است ـــ که حتی فرشتگان Devas و خدایان gods دیگر هم مانند انسان برکت نیافتهاند. چرا؟ زیرا انسان در تقاطع ایستاده است. حتی اگر فرشتگان بخواهند رها شوند، باید همچون انسان زاده شوند. حیوانات سخت خفتهاند، انسان درست در نقطهی وسط قرار دارد. انسان درست در وسط راه است و این امکان هست که بتواند به سمت وضعیت بیداری حرکت کند. انسان میتواند بیدار شود. … خوشاقبالی نادر او است که به شکل انسان زاده شود. پس این فرصت عظیم را از دست ندهید. شما پس از یک مبارزهی بزرگ است که همچون موجودات انسانی زاده شدهاید. هدردادن آن بیمعنی و مسخره است. شما برای میلیونها سال به سمت این وضعیت در حرکت بودهاید. اینک به وطن رسیدهاید. ادامه #اشو 📚«آموزش فراسو» جلد ۴/۴ @shekohobidariroh
تمثیل آینه سخنرانی ۴ نوامبر ۱۹۷۶ بودا گفت: ای راهبان که میخواهید این راه را دنبال کنید: قلبهایتان را از ناپاکیها پاک کنید، آنگاه کردارهایتان غیرقابل سرزنش خواهد بود. قلبت را از تفالهها پاک کن. و درواقع، برای این کار، چیز زیادی مورد نیاز نیست. چنین نیست…
تمثیل آینه سخنرانی ۴ نوامبر ۱۹۷۶ بودا گفت: ای راهبان که میخواهید این راه را دنبال کنید: قلبهایتان را از ناپاکیها پاک کنید، آنگاه کردارهایتان غیرقابل سرزنش خواهد بود. قلبت را از تفالهها پاک کن. و درواقع، برای این کار، چیز زیادی مورد نیاز نیست. چنین نیست که تو واقعاً ناپاک شدهای. تو فقط مختل شدهای، فقط همین؛ ناپاکی در همین است. هرگاه دچار اختلال نشوی، ناپاکی از بین میرود. ناپاکی چیزی نیست که وارد وجودت شده باشد. فقط در سطح است: مانند امواج. پس اگر بخواهی که پاک و خالص باشی، میتواند همین حالا اتفاق بیفتد. و با توضیحات بازی نکن. نگو که: “چطور میتواند همین حالا اتفاق بیفتد؟ من کارماهای زیادی دارم که باید نخست آنها را تسویه کنم!” تمامش بیمعنی است! این حقّههای ذهن برای بهتعویقانداختن است! ذهن میگوید: “چطور همین حالا انجامش بدهم؟ نخست باید کارماهای زندگانیهای گذشتهام را پاکسازی کنم!” ولی آیا میدانی چند زندگانی در اینجا بودهای؟ میلیونها زندگانی! اگر بخواهی آن کارمای گذشته را تسویه کنی، بار دیگر باید میلیونها بار زندگی کنی! و حتی پس از تسویهکردن آنها، دوباره میلیونها زندگانی گذشته است و در آن زندگانیها نیز کارماهای بسیاری تولید کردهای. راه که بروی کارما خلق شده، اگر بخوابی کارما تولید شده. هر عملی یک کارما است. پس این یک چرخهی باطل است. تو میلیونها زندگانی را سپری کردهای؛ حالا برای تسویه کارمای آنها دوباره میلیونها زندگانی مورد نیاز است. و حتی پس از آن نیز چیزی تسویه نشده ـــ زیرا در آن میلیونها زندگانی نیز دوباره کارما خلق خواهی کرد. آنگاه نمیتوانی از این چرخه و از این پریشانی بیرون بزنی. هیچ راهی به بیرون وجود ندارد. بودا میگوید: راهی به بیرون هست. موضوع تسویه حساب با کارماهای پیشین نیست، فقط باید وضعیت فعلی و حاضر ذهن را مستقر کنی؛ فقط همین. کلید در “اینکاینجا”ست. اگر درک کنی، میتواند اتفاق بیفتد. تو هرگز کاری نکردهای؛ فقط در رویا و خواب بودهای. عمل و عملکننده؛ کار و کارگر…. همه رویا بوده است. بودا میگوید: هستهی درونی تو فقط خالی است. هرگز کاری انجام نداده؛ نمیتواند انجام دهد. آن مرکز درونی تو یک شاهد است؛ خودِ طبیعت و ذات آن چنین است. این را تماشا کن: خودت ببین که آیا چیزی که بودا میگوید درست است یا نیست. در زندگیات آن را آزمایش کن. تو یک کودک بودی، دیگر کودک نیستی؛ سپس یک جوان بودی، حالا دیگر جوان نیستی؛ حالا پیر شدهای؛ بدنِ کودکی ناپدید شده، ذهنِ کودکی ناپدید شده. سپس در جوانی بدنی دیگر داشتی ـــ آن هم از بین رفته است. آن نیرو و آن بُنیه؛ آن جوانی و زیبایی… تمامش از بین رفته است. تو نوعی ذهن دیگر داشتی ـــ بسیار جاهطلب، پُر از خواهشها، بسیار نفسانی… اینک تمام آن فقط داستانی در گذشته است. ولی یک چیز را تماشا کن: تو همانی که بودهای، ماندهای. هستهی درونی تو ذرهای عوض نشده است؛ ابداً تغییر نکرده است. وقتی کودک بودی، همان آگاهی بوده که از پشت مشاهده میکرده. جوان بودی: همان آگاهی مشغول تماشاکردن بوده. سپس پیر میشوی؛ این همان آگاهی است. گویی که این آگاهی یک آینه است. کودک در برابر آینه میایستد، آینه تصویر یک کودک را منعکس میکند؛ سپس یک جوان در برابر آینه میایستد، آینه آن جوان را بازتاب میکند؛ پیرمردی در برابر آینه قرار دارد و آینه یک پیرمرد را نشان میدهد ـــ ولی آن آینه نه کودک است و نه جوان و نه پیر. و وقتی همهی اینها رفته باشند، آن آینه فقط هست و چیزی را منعکس نمیکند و فقط وجود دارد. آگاهی تو یک آینه است. ادامه #اشو 📚«آموزش فراسو» جلد ۴/۴ @shekohobidariroh
#تبدیل_زهر_به_شهد سه موضوع هستند که می توانند هم بعنوان سه زهر عمل کنند و هم سه اصل فضیلت بینهایت بشوند. این سه موضوع چیستند؟ #نخستین: بدآمدن و بیزاری است. #دومی: وابستگی است. #سوم: بی تفاوتی. این نحوه ی عملکرد ذهن است. شما از هر آنچه که دوست ندارید. رویگردان و بیزار می شوید. به هرچه که دوست دارید. وابسته می شوید. و نسبت به چیزهایی که نه دوست دارید و نه بدتان می آید. بی تفاوت هستید. سه موضوع این ها هستند. در میان این سه، ذهن وجود دارد. این ها مانند پایه های یک سه-پایه به نام ذهن هستند: #بیزاری، #وابستگی، #بی_تفاوتی. و شما، اینگونه که در این ها زندگی می کنید، در زهر زندگی می کنید. چنین است که ما از زندگی یک جهنم می سازیم. هریک از این ها یک سوم از #جهنم شما را می سازد. وابستگی، خوش آمدن، چسبیدن، تملک کردن. این ها هم یک سوم از #جهنم شما را تشکیل می دهد. و بی تفاوتی نسبت به هر آنچه که نه به آن جذب می شوی و نه توسط آن دفع می شوی سومین بخش آن #جهنم را تشکیل می دهد. فقط ذهنت را تماشا کن: این است عملکرد ذهن شما همیشه می گوید: من این را دوست دارم، من آن را دوست ندارم، و من نسبت به این بی تفاوت هستم. این سه راه است که ذهن در آن به حیات خود ادامه می دهد. این همان شیار است و کار تکراری. این ها سه زهر هستند. ولی می توانند به سه اصل #فضیلت تبدیل شوند. چگونه می توانند سه پایه ی فضیلت شوند؟ اگر بتوانی کیفیت #مهر را وارد کنی، اگر بتوانی هنر #جذب_کردن_رنج_ها را بیاموزی، گویی که تمامی رنج های دنیا سوار بر تنفس وارد وجودت می شوند. آنوقت چگونه می توانی بیزار باشی؟ چگونه می تواند از چیزی بدت بیاید؟ چگونه می توانی نسبت به چیزی بی تفاوت باشی؟ چگونه می توانی به چیزی وابسته بشوی؟ اگر بدون قیدو شرط تمام رنج های دنیا را بگیری، آن را بنوشی و در قلبت جذب کنی؛ و سپس در عوض آن برکت و نعمت را بدون قید و شرط به جهان هستی بریزی، نه به شخصی خاصی به یاد داشته باشید: (نه تنها به انسان ها، بلکه به همه، به تمام موجودات، درخت ها و سنگ ها و پرندگان و حیوانات، به تمام جهان هستی، مادی و غیرمادی ) وقتی که برکت را به بیرون می ریزی، چگونه می توانی وابسته باشی؟ وابستگی، بیزاری، بی تفاوتی: همگی با همین تکنیک ساده ازبین می روند. و با از بین رفتن آنها، آن زهر به شهد تبدیل می شود؛ و اسارت به آزادی تبدیل می شود. آن جهنم دیگر جهنم نیست، بهشت است. در این لحظات تو به شناخت می رسی: #همین بدن بودا است. #همین زمین بهشت موعود است. با این مراحل، در هر حرکت و رفتار تعلیم بگیر. بودا اهل گریز و فرار نیست. او فرار کردن را آموزش نمی دهد. او به شما نمی گوید که از موقعیت هایی که خوشایند تان نیست فرار کنید. در تمامی موقعیت های زندگی در بازار، در صومعه، با مردم و جامعه، و یا تنها در یک غار با دوستان یا دشمنان با خانواده، با آشنایان و با بیگانگان، با انسانها و با حیوانات. در تمامی موقعیت ها، در تمام چالش ها، باید بیاموزی که با #مهر عمل کنی. از هیچ موقعیتی رویگران نباش و فرار نکن، اگر فرار کنی، آنوقت چیزی در تو کسر خواهد ماند. آنگاه معرفت بوداگون تو آنقدر پخته نخواهد شد. غنی نخواهد بود. زندگی را در تمامی ابعادش زندگی کن. این همان چیزی است که من به شما می آموزم: زندگی را در تمامیت آن زندگی کنید. مانند یک گل نیلوفر آبی در این دنیا زندگی کنید: در آب زندگی می کند، ولی آب آن را لمس نمی کند. فقط آنوقت است که معرفت بوداگون در شما شکوفا و شکفته می شود. تنها آنوقت است که معرفت غایی را خواهید شناخت: که آزادی است و لذت است و سرور ابدی و سعادت، نشناختن این یعنی تمام هدف از زندگی را از دست دادن، شناختن آن یعنی تنها هدفِ زندگی. این نکته را همواره به یاد داشته باشید. #اشو @oshoi
«تنها راه شناخت خدا، تنها راه احساس خدا، مراقبه است. مراقبه یعنی حالتی از آگاهی که در آن تمام افکار فرو میریزند.» استادان ذن، مراقبه را به پاییز تشبیه میکنند؛ زمانی که برگها میریزند و درخت، برهنه و بیپیرایه در برابر باد، باران و خورشید میایستد. در یک کوآن مشهور، راهبی از استاد ذن، اومون، پرسید: «وقتی برگها میریزند و درختان برهنه میشوند، چه اتفاقی میافتد؟» اومون پاسخ داد: «بادِ طلایی.» وقتی افکار از ذهن فرو میریزند، آگاهی نیز مانند آن درخت برهنه میشود. افکار هنوز وجود دارند، اما دیگر بخشی از تو نیستند. تو از آنها فراتر رفتهای و به تماشاگر تبدیل شدهای. «مراقبه ضدِ فکر نیست؛ مراقبه برای فراتر رفتن از افکار است.» ما معمولاً آنقدر از افکار، خواستهها، خاطرات و رؤیاها پر هستیم که دیگر جایی برای دریافت عشق نداریم. «مراقبه هنر ایجاد فضای درونی است. خداوند همیشه آماده بخشیدن است، اما ما آماده دریافت نیستیم.» و اینجاست که عشق و مراقبه به یکدیگر میرسند. «عشق به تو نگاهی از مراقبه میدهد و از طریق مراقبه، پنجرهای به سوی خدا گشوده میشود. به همین دلیل عشق را الهیترین پدیده روی زمین مینامم.» عشق، گذشته و آینده را خاموش میکند و تو را به اکنون میآورد؛ همان جایی که ذهن آرام میگیرد. اما فقط عشق کافی نیست و فقط مراقبه نیز کافی نیست: «کسی که فقط مراقبه را میشناسد، چیزی را از دست داده است؛ و کسی که فقط عشق را میشناسد نیز چیزی را از دست داده است. انسان کامل کسی است که هر دو را میشناسد.» درون ما پر از صداهای مختلف است؛ یک صدا میگوید «این کار را بکن» و دیگری میگوید «نکن». ما تکهتکه و پراکندهایم. «تمام معنای سانیاس، متبلور کردن تکههای پراکنده وجود و تبدیل آنها به یک وحدت زنده و یکپارچه است.» وقتی این وحدت درونی شکل بگیرد، آشوب به موسیقی تبدیل میشود و برای نخستین بار صدای حقیقی درونت را میشنوی. «تنها بر صخره یقین است که زندگی میتواند به معبد تبدیل شود؛ وگرنه ما فقط در حال ساختن قلعههای شنی هستیم.» #اشو #باد_طلایی خلاصه فصل یک @oshoi
در پایان، سؤال اصلی این نباشد که: «چگونه رنج را از بین ببرم؟» بلکه این باشد: «چه چیزی در من رنج میکشد؟» آیا واقعاً خودِ زندگی رنج میکشد؟ یا تصویری که من از زندگی ساختهام؟ آیا واقعاً این لحظه غیرقابل تحمل است؟ یا ذهن من میگوید این لحظه نباید چنین باشد؟ آیا فقدان، بهتنهایی رنج است؟ یا چسبیدن من به چیزی که از دست رفته، رنج را ادامه میدهد؟ آیا عشق دردناک است؟ یا ترس من از دست دادنِ عشق؟ آیا زندگی ناقص است؟ یا ذهن من مدام به زندگی میگوید: «تو کافی نیستی؛ باید چیزی بیشتر به من بدهی.» شاید لحظهای که این پرسشها را بدون پاسخ آماده، فقط با آگاهی و سکوت نگاه میکنی، چیزی در درونت تغییر میکند. نه اینکه ناگهان تمام دردهای زندگی ناپدید شوند؛ بلکه دیگر مجبور نیستی به هر درد، رنجی تازه اضافه کنی. رهایی، الزاماً به معنای تغییر دادن زندگی نیست؛ گاهی به معنای دیدن زندگی بدون جنگیدن با آن است. و وقتی دیگر دائماً از زندگی چیزی نمیخواهی تا «کاملت کند»، ممکن است برای نخستین بار متوجه شوی که آنچه سالها در آینده جستوجو میکردی، در همین لحظه، در همین بودنِ ساده، حضور داشته است. #اشو @oshoi
آزادی از رنج، این نیست که زندگی همیشه مطابق خواستهٔ ما پیش برود. چنین چیزی غیرممکن است. آزادی عمیقتر این است که خوشبختی خود را مشروط به مطابق بودن زندگی با خواستههایمان نکنیم. اگر آمد، خوشحال میشویم. اگر رفت، درد را میبینیم. اگر کسی ما را دوست داشت، عشق را تجربه میکنیم. اگر رفت، غم را تجربه میکنیم. اما به غم تبدیل نمیشویم. درد میآید و میرود. شادی میآید و میرود. عشق میآید و میرود. ترس میآید و میرود. خشم میآید و میرود. و آنچه میتواند باقی بماند، آگاهیِ شاهد است. انسان به جای پذیرفتن پاسخهای آماده، باید حقیقت را در زندگی خودش ببیند. نتیجهای که صرفاً از کتاب و سخن دیگران گرفته شده، هنوز تجربهٔ شخصی تو نیست. #اشو @oshoi
مشاهده کن… نه فرار. نه سرکوب. نه جنگیدن با خود. نه اینکه به خودت بگویی: «نباید ناراحت باشم.» «نباید وابسته باشم.» «نباید حسادت کنم.» «نباید میل داشته باشم.» بلکه فقط ببینی: «اکنون در من چه میگذرد؟» اگر خشم هست، خشم را ببین. اگر حسادت هست، حسادت را ببین. اگر میل هست، میل را ببین. اگر ترس از دست دادن هست، آن را ببین. اگر نیاز به تأیید دیگران هست، آن را ببین. بدون محکوم کردن. بدون توجیه. بدون فرار. #مراقبه ریشههای رنج روانی را آشکار میکند؛ یعنی به جای اینکه فقط با نشانههای رنج بجنگی، به ریشهٔ آن نگاه کنی. #اشو @oshoi
پس شاید ریشهٔ رنج را نباید فقط در «از دست دادن» جستوجو کرد. گاهی ریشهٔ رنج، چسبیدن به چیزی است که ذاتاً ناپایدار است. همهچیز تغییر میکند. آدمها تغییر میکنند. رابطهها تغییر میکنند. بدن تغییر میکند. جوانی تغییر میکند. ثروت تغییر میکند. موقعیت تغییر میکند. حتی احساسات خود ما نیز تغییر میکنند. اما ذهن میخواهد بعضی چیزها ثابت بمانند. میخواهد لحظهٔ خوب را نگه دارد. میخواهد آدم مورد علاقهاش همیشه همان آدم باقی بماند. میخواهد جوانی هرگز تمام نشود. میخواهد گذشته دوباره اتفاق بیفتد. و وقتی زندگی مطابق این خواسته حرکت نمیکند، رنج آغاز میشود. زندگیِ ساختهشده بر رؤیاها و خواستههای فردی مانند خانهای بر روی شن است؛ زیرا انسان چیزی را بر پایهای موقتی بنا میکند و سپس از فرو ریختنش شگفتزده میشود. #اشو @oshoi
انسان پس از رسیدن به چیزی که سالها آرزویش را داشته، مدت زیادی آرام نمیماند. خانه را میخواهد؛ خانه را میسازد. بعد میگوید: «حالا ماشین.» ماشین را میخرد. بعد: «حالا پول بیشتر.» بعد: «حالا موقعیت بهتر.» بعد: «حالا باید دیگران مرا بیشتر تحسین کنند.» و این چرخه پایان ندارد. چرا؟ زیرا ذهن به دنبال یک شیء خاص نیست؛ ذهن به دنبال «کامل شدن در آینده» است. و تا زمانی که انسان باور دارد: «من اکنون کافی نیستم؛ باید چیزی به دست بیاورم تا کامل شوم» همیشه چیزی برای خواستن وجود خواهد داشت. ذهنِ خواهان همیشه مستعد ناکامی است؛ زیرا خواستن، انسان را به آینده میبرد و تحقق خواسته نیز لزوماً پایان این ساختار نیست. وقتی یک خواسته برآورده میشود، ذهن میتواند خواستهٔ دیگری بسازد. #اشو @oshoi
ریشهٔ دیگر رنج، مقاومت در برابر واقعیت است. زندگی همین است که هست؛ اما ذهن دائماً میگوید: «نباید اینطور باشد.» اینجاست که انسان با زندگی وارد جنگ میشود. اگر کسی ما را ترک کند، درد وجود دارد؛ اما ذهن میتواند هزار بار آن اتفاق را در درون خود تکرار کند: «چرا؟» «چرا من؟» «اگر آن روز چنین میکردم…» «اگر او برگردد…» اتفاق یکبار رخ داده، اما ذهن میتواند آن را هزاران بار زندگی کند. در اینجا دردِ اتفاق، تبدیل به رنج روانی میشود. انسان زندگی خود را بر رؤیاها و خواستهها بنا میکند؛ وقتی یک رؤیا شکست میخورد، به جای دیدن ریشهٔ شکست، رؤیای دیگری میسازد. وقتی یک خواسته ناکام میشود، خواستهٔ دیگری جای آن را میگیرد. بنابراین انسان ممکن است تمام عمر از یک خواسته به خواستهٔ دیگر حرکت کند، بدون اینکه خودِ سازوکار خواستن را ببیند. #اشو @oshoi
اگر فقط از نظر فکری بفهمی که خواستن موجب رنج میشود، ممکن است یک میل تازه به وجود بیاوری: میل به بیمیلی! یعنی انسان میگوید: «من دیگر نباید چیزی بخواهم.» و از همین لحظه، «نباید خواستن» تبدیل به یک خواستهٔ جدید میشود. ممکن است ثروت را رها کنی و به دنبال معنویت بروی؛ ممکن است خواستنِ شهرت را کنار بگذاری و خواستنِ روشنبینی را آغاز کنی؛ ممکن است از یک رابطه فرار کنی و بعد آرزو کنی کسی را پیدا کنی که کاملاً مطابق رؤیاهایت باشد. موضوع تغییر کرده است، اما ساختار ذهن همان است. آزادی واقعی از راه یک نتیجهگیری ذهنی به دست نمیآید؛ انسان باید میل خود را ببیند، آن را تجربه کند و بفهمد که چگونه در درونش تنش، انتظار و ناکامی ایجاد میکند. #اشو @oshoi
رنج همیشه از آن چیزی که برای ما اتفاق میافتد آغاز نمیشود؛ گاهی از چیزی آغاز میشود که میخواهیم اتفاق بیفتد و نمیافتد. ذهن انسان دائماً در حال ساختن آینده است. اگر چیزی را میخواهی، در همان لحظه یک فاصله میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» ایجاد کردهای. هرچه این فاصله بیشتر شود، نارضایتی نیز عمیقتر میشود. ما به خودمان میگوییم: «اگر به آن برسم، خوشحال میشوم.» «اگر او مرا دوست داشته باشد، آرام میشوم.» «اگر پول بیشتری داشته باشم، خیالم راحت میشود.» «اگر دیگران مرا تأیید کنند، احساس ارزشمندی خواهم کرد.» و ذهن همیشه یک «اگر» تازه پیدا میکند. مشکل فقط در موضوع میل نیست؛ مشکل در خودِ ساختار میل است. زیرا ذهنِ میلمند همیشه چیزی را در آینده قرار میدهد و لحظهٔ اکنون را ناقص میبیند. #اشو @oshoi
ادامه ـ انسان توسط خواستهها کور میشود. و دلیل این کوری چیست؟ علتش این است که «خواستهها» دو چیز را میآورند: یکی، نارضایتی از وضعیت حاضر است. این خودِ ریشهی خواسته است. اگر از وضعیت موجود راضی باشی، خواسته نمیتواند وجود داشته باشد. خواسته فقط با نارضایتی میتواند وجود داشته باشد. فقط ببین: اگر اینجا نشستهای و اگر از این لحظه راضی هستی آنوقت هیچ خواستهای وجود ندارد. و وقتی خواستهای نباشد، آرامش و سکون وجود دارد. آن سکون میتواند چنان منسجم و محکم باشد که میتوانی تقریباً آن را لمس کنی، آن را بچشی. هر گاه رضایت وجود داشته باشد، خواسته وجود ندارد. وقتی خواستهای نباشد، تو در وطن قرار داری، آسوده هستی. در آن وضعیت آسودگی، ذهن وجود ندارد. ذهن، انباشتگیِ تنشها است. ذهن، یک قوای مغزی نیست، فقط بستهای از تمام خواستهها و امواجی است که پیوسته آنها را خلق میکنی. یک خواسته از بین میرود، و قبل از اینکه از بین برود تو درگیر خواستهای دیگر میشوی و برای سفر بعدی به آینده نقشهریزی میکنی. دومی، رفتن به آینده است؛ پس تو به شتافتن به سوی آینده ادامه میدهی و پیوسته زمان حال را از دست میدهی. و حضور فقط در زمان حاضر ممکن هست. و وقتی حضور داشته باشی، ذهن وجود ندارد. و هدف، همین وضعیتِ بیذهنی است. وقتی تنشی نباشد، فکری نباشد، خواستهای نباشد؛ یک وضعیت سلامت عالی در روح تو برمیخیزد؛ بالا میآید. سعادت در همین است: تو احساس شادمانی عمیقی داری و بدون هیچ دلیلی شادمان هستی. بسیار سرمست، سبک و راحت هستی، بدون هیچ علّت خاصی. چنین نیست که الکل یا مادهی مخدری مصرف کرده باشی؛ چنین نیست که ذکری را تکرار کرده باشی ــ زیرا ذکرگفتن نیز ترکیب شیمیایی بدن را تغییر میدهد. تکرار مداوم یک صوت خاص سبب تعییرات شیمیایی بدن میشود: نوعی مخدّر است. ذکر، یک مخدّر است، مخدری بسیار ظریف؛ امواج خاصی را در تو ایجاد میکند. و اگر به تکرار آن ذکر ادامه بدهی ــــ اوم، اوم، اوم…. ـــ رفتهرفته آن صدای “اوم” AUM تمام ساختار شیمایی بدنت را تغییر خواهد داد. ذکر سبب تغییرات شیمایی در بدن فیزیکی میشود. برای همین است که برخی از صداها بسیار اهمیت پیدا کردهاند. در طول قرون، مردمان بسیاری ذکرهای زیادی را آزمایش کردهاند. سپس برخی از ذکرها موفق شدند و برخی دیگر شکست خوردند. آن ذکرهایی که موفق شدهاند آنهایی هستند که بیدرنگ سبب تغییرات شیمیایی در بدن میشوند. شاید آن را مراقبهی فراسویی Transcendental Meditation بخوانی: ولی باز هم یک مادهی مخدر است. یا میتوانی توسط برخی از حرکات یوگا و برخی از تمرینات تنفسی آن در بدن خود تغییرات شیمیایی ایجاد کنی ـــ ولی تمام این تغییرات در اساس شیمیایی هستند. وقتی تنفّس عمیق میکنی مقدار اکسیژن بیشتری وارد بدن میکنی و همین سبب تغییرات شیمیایی در بدن میشود ـــ احساس سبکی میکنی. وقتی تنفّس عمیق نداری، گازکربنیک بیشتری در ریهها جمع میشوند. تناسب تغییر میکند و تو احساس سنگینی و گیجی و افسردگی خواهی کرد. آری، “افسرده” واژهی مناسبی است، توسط چیزی احساس “فشردگی” و فشار میکند. این گاز کربنیک است که سبب افسردگی شده و تو زیر تختهای از سنگ فشرده میشوی! ولی اینها همه تغییر هستند ــ فیزیکی، شیمیایی. عمیقتر از این نمیروند. [وارد بُعد روحی تو نمیشوند] بودا میگوید: فقط هشیار بودن، فقط هشیار و راضی بودن…. او حتی یک الگوی خاص و یک ریتم تنفسی را موعظه نمیکند. او میگوید: بگذار تنفسها طبیعی باشند. او روزه گرفتن را موعظه نمیکند، خوراکِ درست، مقدار مناسب خوراک را موعظه میکند. او شبزندهداری و ریاضت را موعظه نمیکند.... بودا فقط میگوید: یک چیز مورد نیاز است، که تو نباید به آینده حرکت کنی، باید در زمان حال، در اینکاینجا بمانی. باید از این لحظه رضایت داشته باشی. با لحظه حرکت کن، پیشاپیش و جلوتر حرکت نکن. بگذار خواستهای نباشد. “خواسته” یعنی پریدن به جلوتر از جایی که هستی. آنگاه تولید تشویش میکنی، ناکامی ایجاد میکنی؛ نگرانی خلق میکنی و هزارویک موج در سطح آگاهی تو برمیخیزد؛ یک ذهن پر تنش میشوی. وقتی این امواج ناپدید شوند، بار دیگر یک آگاهی خالص هستی. پایان #اشو 📚«آموزش فراسو» جلد ۴/۴ مترجم: م.خاتمی / زمستان ۱۴۰۲ ویرایش در کانال توسط داوید @shekohobidariroh
ادامه ـ آگاهی، همچون یک دریاچه است: با امواج، ذهن میشود؛ بدون امواج، روح میشود. تفاوت فقط در تلاطم است.... و این چه بادی هست که بر آگاهی میوزد و آن را بر هم میزند؟ بودا آن را بادِ شهوت و خواسته نام داده است. تماشا کن و حقیقت گفتهی بودا را خواهی دید.…
فصل پنجم سخنرانی ۴ نوامبر ۱۹۷۶ «آگاهی» همچون یک دریاچه است: با امواج، ذهن میشود؛ بدون امواج، روح میشود. تفاوت فقط در تلاطم است. ذهن، روحی مختلشده و در تلاطم است و روح، ذهنی ساکتشده است. ذهن، فقط وضعیت بیمارگونهی روابط است؛ و روح، وضعیتِ سالم امور…
فصل پنجم سخنرانی ۴ نوامبر ۱۹۷۶ «آگاهی» همچون یک دریاچه است: با امواج، ذهن میشود؛ بدون امواج، روح میشود. تفاوت فقط در تلاطم است. ذهن، روحی مختلشده و در تلاطم است و روح، ذهنی ساکتشده است. ذهن، فقط وضعیت بیمارگونهی روابط است؛ و روح، وضعیتِ سالم امور است. ذهن، چیزی جدا از روح نیست؛ همانطور که امواج از دریاچه جدا نیستند. دریاچه میتواند بدون موج باشد، ولی امواج نمیتوانند بدون دریاچه باشند. روح میتواند بدون ذهن وجود داشته باشد، ولی ذهن نمیتواند بدون روح وجود داشته باشد. وقتی بادهای قوی میوزند، دریاچه مختل شده و پرتلاطم است. و دریاچه یک ویژگی خودش را در آن تلاطم از دست میدهد و آن ویژگی، قابلیت بازتاب یا انعکاس است. نمیتواند واقعیت را بازتاب دهد؛ واقعیت مختل میشود. شاید ماهِ تمام در آسمان باشد، ولی اینک دریاچه قادر نیست آن را منعکس کند. ماه هنوز هم میدرخشد ولی بطور مختل شده روی سطح دریاچه؛ هزاران پاره از ماه روی سطح دریاچه وجود دارند؛ هیچ یگانگی و انسجامی بین این پارههای منعکسشده وجود ندارد. واقعیت یکی است ولی اکنون دریاچه میلیونها بازتاب را نشان میدهد و تمام سطح دریاچه پر از نورهای نقرهای شده است: همهجا پر از ماه است و ماه و ماه! ولی این واقعی نیست. حقیقت یکی است: اما وقتی ذهن آن را بازتاب دهد، بسیار میشود، وقتی آگاهی آن را بازتاب دهد، یکی میشود. آگاهی، نَه هندو است و نه محمدی و نه مسیحی. اگر یک هندو هستی، هنوز در ذهن هستی و مختلشدهای. اگر یک محمدی هستی، در ذهن هستی و مختلشدهای. وقتی ذهن ساکن شد و دیگر امواج وجود نداشته باشند، تو فقط یک آگاهی هستی ــ بدون هیچ صفت که به آن وصل باشد و بدون هیچ شرطی شدگی. و آنگاه حقیقت یکی است. در واقع، حتی اینکه بگوییم حقیقت یکی است، درست نیست؛ زیرا «یک» فقط در فضای «چند» معنی دارد. حقیقت آنگونه «یکی» است که ما در شرق هرگز آن را «یک» نخواندهایم؛ بلکه آن را «نادوگانگی non-dual»، «نَه دو not two» میخوانیم. چرا ما راه دور رفته و آن را «نَه دو» میخوانیم؟ میخواهیم بگوییم که حقیقت را یکیخواندن مشکل است زیرا بطور ضمنی «یک» حاوی دو، سه، چهار است. ما فقط میگوییم، «دوتا نیست.» نمیگوییم حقیقت چیست، فقط میگوییم که چه چیزی نیست؛ چندگونگی در آن وجود ندارد ـــ فقط همین. ما باید آن را به طریق منفی Via Negativa بیان کنیم، با گفتن اینکه دوتا نیست. حقیقت چنان یگانه و چنان یکی است که فقط خودش هست و نه هیچچیز دیگر. ولی این حقیقت فقط وقتی در آگاهی وجود دارد که ذهن دیگر آنجا نباشد. وقتی میگویم “ذهن دیگر وجود نداشته باشد،” بهیاد داشته باشید که من در مورد ذهن بعنوان یک توان مغزی استفاده نمیکنم [منظور از ذهن، ذهنیتهاست]. ذهن، یک توان انسانی نیست. فقط یک حالت مختلشده است: آگاهی که موج دارد، لرزان است و در وطن و جای خودش نیست. ادامه #اشو 📚«آموزش فراسو» جلد ۴/۴ @shekohobidariroh