tgindex
Images of broken Light

Images of broken Light

Статистика
@Imagesofbrokenlightперсидский

https://t.me/HarfBeManBOT?start=NTg4NDAzNTI5 کانال پلی‌لیست: https://t.me/Mr_Horny_Playlists

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
512
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
265
19 постов
Вовлечённость
51,8%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
89
1/48двое суток
101
1/72трое суток
110

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • #پیام_ناشناس حالا اون خانوم متوجه شده تمام این سال‌ها حتی اگه در رفاه زندگی کرده، کاری جز بردگی و گدایی نبوده و باید آدم خودش برای خودش کسی بشه. متاسفانه بنده خیلی‌ها رو می‌بینم که علی‌رغم زندگی خوبی که نداشتند فکر می‌کنن صرفا ارباب بدی داشتن و مثلا اگه همین سیستم کیفیت بالاتری از رفاه و امنیت داشت، کافی بود:)))))))) @HarfBeManBot : بعضی ها این معامله رو میپذیرن. براشون آسونه و دوستش دارن. حتی در سیستم امروز که فرصت های خیلی بیشتری برای فردیت و قدرت گرفتن زن وجود داره. شاید هیچوقت نفهمیدن ارزش چیزی که دارن میدنش چیه. آزادی رو درک نکردن. فردیت رو نفهمیدن. واسه همین حقیقت دارک اینه که حتی خیلیا برمیگردن میگن از زندگیمون راضی بودیم!. یعنی تازه باید بگیم کاش همه مثل این خانوم پنجاه ساله بودن. برید روایت های کودک همسری رو بخونید. یه خانوم پیر کودک همسر بود تو این پادکسته میگفت آره مرد خوبی بود باهام خوب تا کرد خدابیامرز فلان و کلا از گذشته ای که گذرونده راضی بود یا حالا اونقدر غر نمیزد. تو دختر های امروزی هم زیاد دیدم یارو قشنگ میاد سیستمی که دوست داره رو با این توجیه میکنه که وای چقدر خوبه که نیاز نیست با پسربچه ها باشم و بچه داری کنم اون هارو! به طرف گفتم خب داداش تو خودت داری بچه طرف میشی. یه حد وسطی وجود داره نیاز نیست کسی برای کسی والدی کنه. گفت نه تو بچه ای سی سالت شد مرد شدی میفهمی:))

  • https://www.instagram.com/reel/Db5TOBHM5mB/ اینو داشتم میدیدم و صدای خانوم پنجاه ساله‌ای که امروز صبح میشنیدم به شوهر پولدار و زحمتکشش که ازش سه تا بچه داره میگفت «کل زندگیم رو وقف تو کردم و خودم برای خودم کسی نیستم و هیچ شغلی ندارم و همش باید گدایی تورو بکنم» توی گوشم میچرخید.

  • «برای نجات ایران باید قید ایران رو زد»

  • видео или голосовое, без подписи

  • تو این شرایطی که ما هستیم استوری گذاشتن و نوشتن «نه به اعدام» حتی اگر نیت مثبتی رو دنبال کنه آدرس غلط دادنه. آدرس غلط دادنه چون اینطور القا میکنه که در شرایطی هستیم که بشینیم راجع به ابعاد حقوقی قضیه بحث و گفتوگو کنیم درحالی که آب از سر همه این چیزا گذاشته. یادتون نره، آب از سرش گذشته.

  • یکی از معضلات رایج در روابط که آدما ازش رنج میبرن موقعیتیه که یکی از طرفین از دیگری دلخور شده، و وقتی این ناراحتی رو بیان میکنه و راجع بهش صحبت میکنن خیلی سریع قبل از اینکه خودشون متوجه بشن، به یه بحث و دعوای طولانی و طاقت فرسا تبدیل میشه. آدمها خیلی کلنجار میرن توی این موقعیت، ولی معمولاً بحث و دعواهاشون از کنترل خارج میشه. چیزی که همه توش گیر میکنن اینه که چطوری باید ناراحتی خودشون، یا ناراحتی پارتنرشون رو در این شرایط کنترل کنن که دلخوری ها انقدر بزرگ و اذیت کننده نشه؟ چطور میشه اوضاع رو کنترل کرد؟ من بنا بر تجربه‌ی شخصیم به یه راهکار جدید رسیدم که برام خیلی خوب جواب داده. مهم ترین اصلی که باید راجع به این قضیه در ذهن آدم قرار بگیره اینه که ببین، وقتی یه نفر از تو بعنوان پارتنرش دلخور شده، آدماییه که به اصطلاح trigger شده. کسی که تریگر شده خیلی در وضعیت منطقی نیست. اصولا این تریگر شدن وقتی رخ میده که تو یه باوری راجع به دنیا و پارتنرت و خودت داشتی. اونم چی بوده؟ اینکه تو پارتنر درستی انتخاب کردی و ساده لوح و احمق نیستی و اون دوستت داره و بهم دیگه اعتماد دارین و عشق وجود داره و اینجور چیزا. وقتی که یه نفر تریگر میشه در پس ذهنش این باور ها ترک برداشتن. دچار ابهام شدن. این آدم دیکه دنیای دور و ورش رو درست نمیشناسه. اون با خودش میگه من با تو یه قرار هایی داشتم و تو انگار با اون کاری که کردی قرارمون رو بهم زدی، برای همین تورو بعنوان یک متقلب میبینه. چیزی که من متوجه شدم اینه که معمولاً نمیشه از کسی که تریگر شده انتظار داشت که خودش رو در اون لحظه جمع کنه و منطقی بشه. یعنی میشه روی کاغذ انتظار داشت، ولی عملاً اتفاق نمیوفته. چون کار خیلی سختیه. بنابراین مسئولیت کنترل کردن و آروم کردن شرایط در چنین لحظه‌ای دست کسیه که باید به ناراحتی فرد دلخور جواب بده. اما تو در اون جایگاه باید چیکار کنی؟ کاری که تو باید بکنی دقیقاً تمرکز روی همین باور های بنیادین بهم ریخته‌ست. باور بنیادینی که بهم ریخته چیه؟ اینه که «تو منو دوست داری، و گفتی که منو دوست داشتی و منم باور کردم، ولی الان منو ناراحت کردی. چرا؟» تو برای اینکه بخوای شرایط رو کنترل کنی باید دست بذاری دقیقاً روی همین باور های بنیادین. چون که اول باید با طرف مقابل روی مسائل اساسی به توافق برسی که بتونی رو مسائل دیگه(مثل چیزی که طرف رو ناراحت کرده) بحث کنی. راهش چیه؟ اینه که اون اعتماد رو برگردونی. به طرف مقابلت این رو برسونی که هنوز به توافقاتتون پایبندی(توافق روی اینکه همدیگرو دوست دارین و بهم اعتماد دارین و..) چطوریش اینطوریه که نشینی باهاش بحث منطقی بکنی که نه ببین عزیزم ناراحتی تو اشتباهه یا غلطه من اصلا کار بدی نکردم یا الکی حساس شدی و هرچیز دیگه‌ای شبیه به این. باید همه اینارو بذاری کنار و صرفاً نشون بدی از ناراحت شدن طرف متاسفی. اینکه فارغ از اینکه بابت چه چیزی ناراحته و ناراحتیش ولیده یا نیست(احساسات طرف رو مسخره کردن یا ولید نشمردن بدترین کاره) تو بابت ناراحت شدنش متاسفی و دوست نداری اون رو در این حالت ببینی و هیچوقت نمیخوای از عمد اون رو ناراحت کنی. اینکه ازش عذرخواهی کنی به این معنی نیست که پذیرفتی کارت اشتباه بوده، بلکه به این معنیه که فارغ از تمام کصشرات پیچیده زندگی که باعث بروز تعارضات و مشکلات در ما میشن، بخاطر عشقی که به طرف داری فارغ از همه چیز نمیخوای اون رو ناراحت کنی. امیدوارم منظورم رو رسونده باشم. همین محبت کوچولو به طرز معجزه آسایی همه چیز رو اروم میکنه و شرایط رو تحت کنترل درمیاره. بخاطر اینکه طرفین اعتمادشون رو بهمدیگه پس میگیرن و با این ذهنیت میرن جلو که فارغ از هر مسئله ای که باهم موافق باشن یا نباشن، به این اصل های بنیادین در رابطشون پایبند و متعهدن و همین کمک میکنه راحتتر مشکلاتشون رو باهم حل و فصل کنن. قطعا راجع به عادت ها و مشکلاتمون باید با همدیگه صحبت کنیم، ولی وقتی تحت تاثیر احساسات و تریگر هستیم وقت درستی نیست و همه چیز رو بدتر میکنه. بحث منطقی برای وقتیه که هردوطرف آروم باشن. امیدوارم روابط خوبی داشته باشید و خوشحال میشم از تجربه های مشترکتون برام تعریف کنین.

  • #پیام_ناشناس هایی. مثال نقض دارم برات. من از یک و نیم سالگی مهدکودک رفتم و تاثیری نداشته. @HarfBeManBot :هایی. دقیقاً واسه همین میگن برید خود کتاب/مقاله رو بخونید و به حرفی ک دیگران دربارش میزنن بسنده نکنید. ببین من کوتاه درباره اون صحبته گفتم. ولی حرفش…

  • #پیام_ناشناس هایی. مثال نقض دارم برات. من از یک و نیم سالگی مهدکودک رفتم و تاثیری نداشته. @HarfBeManBot :هایی. دقیقاً واسه همین میگن برید خود کتاب/مقاله رو بخونید و به حرفی ک دیگران دربارش میزنن بسنده نکنید. ببین من کوتاه درباره اون صحبته گفتم. ولی حرفش به این سادگی نیست که «تجربه مهد کودک = سوشالایز خوب) به خیلی عوامل ربط داره و فکر میکنم تاثیر کلیت اون عوامل باعث میشه ذهنیت شکل بگیره. موضوع اون مکالمه اصلاً مهد کودک نیست بلکه چطور کودکانمون رو برای اجتماع آماده کنیم هست. اینکه خانواده ات چند نفره هست، چندتا همبازی توی اون سن داری و چقدر از روزت رو پی سوشالایز کردن با بقیه میگذرونی خیلی تاثیرگذاره. مثلا من نه تنها مهد کودک نرفتم بلکه خیلی از زمان کودکیم رو پی بازی کردن در دنیای تخیلی خودم میگذروندم. شاید اگر اینطور نبود مهد کودک لزوماً نیاز نبود. اینکه خانواده چقدر در کنار تمام اینا بهت فیدبک میدن و بهت سوشالایز کردن رو یاد میدن هم خیلی مهمه. اینکه رفتار های مختلف مثل تقلب دیگران، تقلب کردن خودت، دروغگویی، خشونت، معامله‌گری و همکاری و... در بازی های کوچیک ۳-۴ سالگیمون چه معنایی دارن و چیکار باید بکنیم خیلی تاثیر میذارن روی همین مفاهیم در مقیاس جدی بزرگسالی. خودمم خیلی وقت پیش دیدمش حالا پیداش کردم لینکشو میفرستم.

  • #پیام_ناشناس چه‌جالب! منم دروانگرام‌ و ارتباط گرفتن سخت بود برام همیشه قبلا. طبق چیزایی که گفتی پیش رفته بودم منم. اما الان مثل خودت به‌جایی رسیدم که انگار هنوز از یه‌چیزی تو ارتباطاتم‌ اذیتم‌. جوابی که براش پیدا کردم این بود که من واقعا زیاد حال نمی‌کنم با آدما. انرژی‌ می‌بره ازم و گاها اینطوری‌ام‌ که چرا خفه نمی‌شن‌؟ :)))) @HarfBeManBot : بعضی واقعاً اینطور هستند. ولی کلاً با ارتباط نگرفتن در های زیادی از فرصت رو به روی خودت میبندی که میتونسته به بنفیت های زیادی منجر باشه. اعم از مادی و معنوی

  • #پیام_ناشناس جالبه که چند روزی هست ذهنم دوباره درگیر این مسئله شده. و عجیب از بهترین کلمات برای توصیف موقعیتیه که توش قرار می‌گیرم. طی این سال‌ها با وجود تجربه‌های مختلفی که از توی اجتماع بودن داشتم، هنوز گاهی نمی‌فهمم این اضطراب و حس غریبی که یهو بهم دست می‌ده از کجا نشات می‌گیره، یا حتی می‌دونم از کجا و چرا ولی نمی‌دونم چه کاری باید براش کرد؟ نوشتن، حرف زدن درموردش، خوندن، فرار، قرار گرفتن توی موقعیت و...، همه رو امتحان کردم و می‌کنم و هنوز حس می‌کنم یه «نشان» با خودم حمل می‌کنم و از آدم‌ها جدام. جدا نه به این معنی که هیچوقت موفق نبودم توی روابطم که اتفاقا بعضا خیلی هم خوب بودم ولی حس عجیب بودن هم همراهشه. با اینکه می‌دونم کمتر کسی حواسش بهم هست، موقع راه رفتن ناخودآگاه سرعتم از 2x تجاوز می‌کنه، انگار همه‌ی دوربینا زوم کردن روی من و باید فرار کنم تا به مقصد برسم. از دور بنظر مقصد مشخصی دارم و عجله دارم ولی خودمم معمولا نمی‌دونم کجا می‌رم. فقط می‌دونم باید برم. توی خیلی از موقعیت‌ها حس می‌کنم توی هزارتوی ذهنم گیر افتادم، معذب می‌شم و منجمد. ولی نکته‌ای که برام خیلی جالبه اینه که در کنار آدم‌های مختلف این حس کمرنگ می‌شه نه لزوما در کنار آدم‌های صمیمی‌تر که این برای غریبه‌ها هم صدق می‌کنه. یعنی همونقدر که مسئله درونیه و کاری به بقیه نداره، از محیط تاثیر می‌گیره. و می‌تونه اون حس معذب، عجیب و غریب رو سریع دور کنه و حداقل بعدا هم کمتر ذهنم درگیرش باشه. یه نگاه مهربون، لبخند و یا حتی وقتی بقیه تلاش می‌کنن کمی باهام ارتباط برقرار کنن باعث می‌شه متوجه بشم این همش توی ذهنمه نه واقعیت.(که البته به بیرون هم سرایت می‌کنه به هرحال:)) و به طور مشابه آدم‌هایی بودند که خودم حتی دوست داشتم باهاشون صحبت کنم، بیشتر بشناسمشون اما به سناریوهای ذهنم بسنده کردم. و بله منم چندسال اول زندگیم حتی با آدم‌های نزدیک غیر از پدر و مادر ارتباط چندانی نداشتم. علی‌رغم اینکه زود به مهدکودک رفتم و بعدا اوضاع بهتر شد، هیچوقت نتونستم به راحتی دیگران باشم و این حبابی که دور خودم کشیدم رو از بین ببرم. بجاش یه ذره‌بین بزرگ انگار دستمه و مدام خودمو از چشم بقیه می‌بینم، از سناریو‌های مختلف، مکالمه‌ها، نگاه‌ها، هر چیزی که به تخیلم بیاد. درنهایت کمک‌کننده‌ترین چیزی که امتحان کردم و البته گاهی ازش دور می‌شم، کار و مشغله‌ی زیاده. وقتی انقدر درگیر مسائل مختلف بشم که فرصت نشخوار نکنم یا چیزی پیدا کنم که واقعا برام مهم و جالبه، یکم از زوم کردن روی خودم فاصله می‌گیرم و انگار چیزی هست که بجاش ذهنم درگیرش باشه. من مدت‌ها برعکس این رو امتحان کردم، یعنی فکر می‌کردم اگه خیلی بهش فکر کنم و ببینم کجای گذشته، حال یا هرچیزی باعث این مشکلاته، می‌تونم بهتر حلش کنم. ولی الان فکر می‌کنم تمام این مدت بهتر بود بپرسم (چطور درستش کنم) بجای (چرا). و درمان شاید همون کار و هنر و علم باشه واقعا. هرچیزی که تو رو اتفاقا از درون و سوالایی که می‌دونی جواب ندارند و یا حداقل جواب تاثیری توی فرایند نداره رو دور کنه. @HarfBeManBot : عالی. با تشکر صمیمانه از وقت و انرژی شما

  • طی تجربه طولانی آزمایش و بازبینی عملکرد خودم جدیداً فهمیدم کلا کانسپتی که با عنوان «ضعف در ارتباط اجتماعی» ساده سازی شده خیلی پدیده‌ی پیچیده‌ای میتونه باشه. قبلاً فکر میکردم ساده تر از این حرفا باشه. که مثلاً اگر ارتباط رو تجربه کنم کاملاً اوکی میشه. ولی با…

  • طی تجربه طولانی آزمایش و بازبینی عملکرد خودم جدیداً فهمیدم کلا کانسپتی که با عنوان «ضعف در ارتباط اجتماعی» ساده سازی شده خیلی پدیده‌ی پیچیده‌ای میتونه باشه. قبلاً فکر میکردم ساده تر از این حرفا باشه. که مثلاً اگر ارتباط رو تجربه کنم کاملاً اوکی میشه. ولی با اینکه توش پیشرفت کردم هنوز در کشف کل این موضوع موفق نبودم. زمانی که فکر میکردم تمام این مشکل بخاطر تجربه‌ی اجتماعی نداشتن و درونگرا بودنه خیلی همه چیز ساده بود. ولی بعد رفتم کلی تو اجتماع و هرروز با کلی آدم سروکار داشتم و صحبت کردم و استرسم ریخت. ولی دیدم مشکل حل نشد. الان مثلاً وقتی با مشتری‌ای، آدم رندومی توی شهر هم صحبت میشم استرسی ندارم. ولی هنوزم نمیفهمم چرا انقدر عجیب رفتار میکنم. با اینکه طی مدت زمان زیاد نوشتن و حتی تدریس اینهمه کلمه برای استفاده دارم. ولی یه بی میلی خاصی در ذهن من برای صحبت کردن با ادم های غریبه هست که این بی میلی‌عه از استرس یا نابلدی نمیاد. شاید از اعتماد به نفسه شایدم نیست. ولی دقت کردم همیشه جوابام به آدما ساده و تایید کننده و محتاطانه هست. این قضیه میتونه از چی باشه؟ شاید ترس از افتادن در یک موقعیت شرم آوره. نه که در اون لحظه استرس داشته باشی، بلکه بترسی که موقعیت شرم آوری بسازی یا حرف اشتباهی بزنی. چیزی که پشت گوشی نداریش چون قبل از سند کردن حرفات وقت برای فکر کردن داری. شایدم یک جور عدم اعتماد به نفس یا عزت نفس در مواجهه فیزیکی با آدماست. کسی که من توی تلگرام باهاش حرف میزنم رو میتونم با چند جمله بفهمم چه مسیری رو میره و چجور ادمیه و چیکار میکنه. معمولاً هم طرف رو خدا در نظر نمیگیرم. خیلی اوقات حتی ممکنه در فضای مجازی یه شخصی رو قضاوت کنم ولی اگر همون شخص درحالت فیزیکی باهام حرف بزنه برام مهم باشه که چطور جوابشو میدم یا برخورد میکنم. شاید این ترس از قضاوت شدنه. بخاطر اینکه من کل زندگیم برای آدم ها ناشناخته بودم و نتونستم خودم و پتانسیل هام رو اونطور که بود نشون بدم( مثل هر نردی تقریباً) شاید همش یه عادت بده. خیلی خنده داره ولی جدیداً موقعیت هایی پیش میاد که میبینم یه نفر خواسته باهام سر صحبت و آشنایی رو باز کنه و حتی خودم میل داشتم به اینکه خودم رو معرفی کنم ولی نکردم و بعد با خودم گفتم این چه کار عجیبی بود که کردی. تو کاملاً میدونستی چی بگی و چی نگی. شایدم صرفاً این یه عادت احمقانه ایه که از زمان منزوی بودن باقی مونده. طوری که انقدر اینطوری با غریبه ها و کسانی که در سیف زونت نیستن رفتار کردی که هنوز همینطوری ادامه میدی و ذهنت رو راحت میکنی. خیلی چیز پیچیده ایه واقعاً. شایدم برای خیلیا پیچیده نباشه. فقط برای عده ای اینقدر پیچیده باشه. یه چیزی میگفت جردن پیترسون راجع به سوشالایز کردن فرزندان در ۳-۴ سالگی که میگفت اگر بهشون سوشالایز کردن رو یاد ندید و در محیط قرار ندینش تا بزرگسالی سختی های زیادی میکشن تا یادش بگیرن. انگار کاری که در سنی یادگرفتنش راحت بوده بعداً یاد گرفتنش خیلی سخت میشه. از اونجایی که من از اون دسته فرزندانی بودم که در سن سه چهار سالگی مهد کودک و اینجور جاها هم نرفتم ممکنه جزو همین دسته باشم. وقتی با این همه شک و شبهه راجع به خودم روبرو میشم یاد اون مطالعه میوفتم. ولی نمیدونم، ایا آدم هایی هستن شبیه به من؟ کسایی که سال ها حتی تجربه ارتباط با جامعه رو داشته باشن و با مشتری هم ارتباط گرفته باشن ولی بازم در ارتباط فیزیکی یه جای کار براشون ایراد داشته باشه و انقدر ریشه‌ی مشکل براشون پیچیده باشه و دلیلش رو نفهمن؟ اگر هست خوشحال میشم تجربه‌ش رو برام تعریف کنه.

  • #پیام_ناشناس من براش خیلی احترام قائلم جدا از چیزایی که بینمون پیش اومد بعد چند سال دیدمش و اونم همینو میگفت راجع بهم در حالی که فکر میکردم افسردگی اون موقع‌هام خیلی ازارش داده و ازم باید متنفر باشه @HarfBeManBot : معمولاً وقتی زخم ها خوب میشن آدم دیگه احساسی فکر نمیکنه و واقعیت هارو میبینه و کمتر سرزنش میکنه. خیلی مشکلات هستن که تقصیر ما نیستن. حداقل همش نه. و وقتی میبینی مقصر های بزرگِ بعضی درد ها صرفاً شرایط ایران، دنیا یا خانواده‌ای که طرف توش بزرگ شده هستن، دیگه نفرت یا کینه‌ای برات باقی نمیمونه.

  • ولی این دیوانگی بعضی موقع خودشیفتگیه، بعضی موقع هم یچیز دیگه‌ست که اون تقصیر مادر های سرزمینمونه. یعنی اگر از نزدیک زوم شی تازه میفهمی مشکل از اینجاست. بذارید یه داستان براتون بگم. بچه که بودم یه دوست خانوادگی ای داشتیم که یه پسربچه همسن من داشتن و این جان و دل مادرش بود. نه به شکل سالمی ها. هی برمیگشت میگفت پسر من پسر خان‌عه، پسر من میرینه از توش شیرینی درمیاد و غیره و غیره. حالا پسره مورچه میدید از ترس فرار میکرد و کلاً حالش بد بود، ولی خب. همینطوری بود رابطشون و اگر پسره کار اشتباهی میکرد هم مادرش حاضر نمیشد بهش بگه کارش اشتباهه. کل تربیتش affirmation بود. Affirmation affirmation... من بعنوان یه بچه کوچیک خیلی فشار میخوردم از این قضیه. همیشه حس میکردم یچیزی درست نیست، سر جاش نیست. ولی خب قطعا نمیشد چیزی گفت. به ما چه اصلاً. خلاصه گذشت و گذشت بزرگ شدیم گوریل شدیم و اینا. یه بار بنا به دلایلی دوباره باهاش رفت و آمد داشتم. یک بار بحث رابطه و اینا پیش اومد. اومد درد و دل کرد پیشم که این دختره رو میخوام کات کنم باهاش. خیلی رومخ و ناسالم شده نمیدونم چرا هی بحث های قدیمی رو پیش میکشه. بهش گفتم چه بحث قدیمی‌ای؟ گفت یبار رفته بودم با یه دختر دیگه و به اون بی محلی میکردم و اینا. بهش گفتم خب اینکه چیز عجیبی نیست معلومه که طرف تراما زده شده. برگشت گفت اخه من که بهش گفتم دیگه چنین کاری نمیکنم!😭 بهش گفتم «ببین تنها دختر در زندگیت که هرکار بدی انجام بدی بازم دوستت داره و باهات خوب رفتار میکنه مادرته. بقیه اونقدر بخشنده نیستن.» سعی کردم محترمانه بهش قضیه رو برسونم. ولی فکر نمیکنم فرقی بکنه. وقتی مادرت در کودکیت بهت نفهمونده که ممکن الخطا هستی و باید خطاهات رو اصلاح کنی خب نتیجه‌ش میشه چنین پدیده‌ی تخمی تخیلی‌ای. یارو اصلاً متوجه نیست که تو چه جایگاهیه و طرف مقابلش تو چه جایگاهی. اصلا سیم کشی مغزش فرق داره. تو حتی بهش بگی هم درست منظورتو نمیفهمه. چیز خیلی عجیبیه.

  • #پیام_ناشناس احتمالا پشت سرم کلی بد بگه؛ چون یه آدم به شدت خودشیفته و پرمدعاست. احتمالا بگه من یه آدم بی‌احساس بودم، افسرده و غمگین بودم، براش کافی نبودم، عوضی بودم، ج.ن.ده بودم، سوء استفاده‌گر بودم و... البته همین که خودم و کسانی که من رو میشناسن، میدونن هیچکدوم از اینها نیستم و این آدم اونقدر خودشیفته و بی‌منطق و دراگیه، که پشت سرم این حرف‌ها رو میزنه، برام کافیه. @HarfBeManBot : دراگی که توصیف نادقیقیه. مسئولیتو میندازه گردن دراگ. بیشتر به این برمیگرده که «آسون تره یارویی که رفته و اینجا نیست که از خودش دفاع کنه و هیچکس نمیشناستش رو سرزنش کنی و فحاشی، تا اینکه با اشتباهات و کون گوهی خودت روبرو شی.»

  • همیشه در روابط موقعیتی پیش میاد که بحران‌های قدیمی عمیق میشن و جدا شدن نه یک اتفاق دور از انتظار، بلکه آینده‌‌ای قابل لمس و یا حتی غریب الوقوع بنظر میاد. موقعیتی که ممکنه بزودیِ زود به جدا شدن بیانجامه. این موقعیت های خیلی اوقات در گذشته باعث میشد با خودم…

  • همیشه در روابط موقعیتی پیش میاد که بحران‌های قدیمی عمیق میشن و جدا شدن نه یک اتفاق دور از انتظار، بلکه آینده‌‌ای قابل لمس و یا حتی غریب الوقوع بنظر میاد. موقعیتی که ممکنه بزودیِ زود به جدا شدن بیانجامه. این موقعیت های خیلی اوقات در گذشته باعث میشد با خودم بگم «نه، الان نه» نه لزوماً بخاطر اینکه طرف رو دوست داشتم، که داشتم، بلکه چیزی که بیشتر به ذهنم میومد داستانی بود که پشت خودم به جا میگذاشتم. هرچه باشه، هممون دیر یا زود یه داستان میشیم. مثلاً برای آیندگان، ما صرفاً کاراکتر هایی هستیم که دی ماه رو تجربه کردیم، یا بعد از مرگمون تبدیل به داستانی میشیم که دیگرانی که دیدنمون درموردمون تعریف میکنن. وقتی هم جدا میشیم برای اکس‌هامون به داستان تبدیل میشیم. داستانی برای اینکه به دوستاشون بگن، شاید به پارتنر های بعدیشون. من همیشه از اینکه به یه داستان سطح پایین تبدیل بشم واهمه داشتم. یه داستان بی‌مزه که همه‌ی صندلی‌هاش خالیه، حتی در اخر هفته‌ها. ولی درنهایت، یا به قولی ultimately، یاد گرفتم که باید قبول کرد که تهش یه داستان بی اهمیت خواهی شد. بهتره بپذیریش و بابتش خودت رو الکی به درد نیاری. بگذریم. سوالی که میخواستم بپرسم این بود. بنظرت شما از خودتون برای اکس هاتون چه داستانی به جا گذاشتین؟ اگر درموردتون حرف بزنن، فکر میکنید چه داستانی رو تعریف میکنن؟ برام بنویسین👇 https://t.me/HarfBeManBOT?start=NTg4NDAzNTI5

  • این آمارو ببین مثلاً. شرط میبندم برای خیلی از خواننده ها این آمار شوکه کننده باشه. داره میانگین سن ازدواج زنان در اروپارو در هر کشور نشون میده. حالا چیز جالبش اینه که چه رابطه‌ای با بقیه مسائل بنیادین داره. مثلا اروپای غربی رو نگاه کن چطور همه سنا بالای ۳۰ ساله. این منطقه‌ایه که زمان جنگ جهانی دوم توی جبهه امریکا و غرب موند. استقلال و آزادیش رو حفظ کرد،بازسازی شد و به شکوفایی پیشرفت رسید. ولی همین مسیر رو هرچقدر بریم شرق تر سن ازدواج زنان با یه ریتم ملو پایین میاد تا به شرق ترین نقطه میرسیم که پایین ترین سن ازدواج رو داره. درواقع اروپای شرقی مکان همون کشور هاییه که بعد از جنگ جهانی دوم دست شوروری افتادن و زندانی کمونیسم و سرکوب شوروی شدن. اون آخری سمت راست اوکراینه که یه بار شوروی اونارو نسل‌کشی کرد. میلیون ها نفر کشته شدن. هنوز هم اقتصاد و حقوق بشر و رفاه شرقی ها از اروپای مرکزی و غربی ضعیفتره این آمار به خوبی نشون میده که چطور وقتی آزادی و پیشرفت و توسعه داشته باشی. سن ازدواج در این حد میره بالا. ولی اینجا مردم باور نمیکنن که سن کم ازدواج ربطی به این چیزا داشته باشه. فکر میکنن نتیجه اعتقادات گرانبهاشونه.

  • یکی از هزاران چیزهایی که ایران رو برای من غیرقابل تحمل میکنه سنتی بودن اکثریتشه، ولی نه فقط سنتی بودنشه که اذیت کننده‌ست، بلکه اینکه چطور این سنتی بودن رو به خودشون میخوروننه که رومخه. اینکه چقدر دنیاهاشون کوچیکه. مثل ماهی قرمزی که مجبوره توی یه شیشه کوچولو…

  • یکی از هزاران چیزهایی که ایران رو برای من غیرقابل تحمل میکنه سنتی بودن اکثریتشه، ولی نه فقط سنتی بودنشه که اذیت کننده‌ست، بلکه اینکه چطور این سنتی بودن رو به خودشون میخوروننه که رومخه. اینکه چقدر دنیاهاشون کوچیکه. مثل ماهی قرمزی که مجبوره توی یه شیشه کوچولو بچرخه و فقط همینقدر از جهان بیرون بفهمه. راجع به سنت هاشون حرف میزنن و میگن چطور بزرگ شدن و به این نتیجه رسیدن که چقدر عالیه و جواب میده و منطقی و فوق العاده‌س. انگار نه انگار که این سنت ها ریشه‌ی تاریخی فکری و روشنگری و تمدنی نداره و همش از بدبختی و فلاکت های دوران قاجار و امثالهم رسیده دستمون و تو باید کاغذکادوپیچ کردن این «گوه» رو تحمل کنی. طوری حرف میزنن انگار کلید اسرار پیدا کردن. تو گویی انگار متوجه نیستن تو چ کشوری زندگی میکنن و چقدر چندصد سال اخیر این کشور بگارفته و نسبت به دنیای بیرون ایزوله بوده. نیاز به از نو یاد گرفتن رو ضروری نمیبینن. بعد خودشون که توی این شیشه کوچولو هستن که نمی‌فهمن چقدر دنیاشون کوچیکه، منی که دارم بهشون گوش میدم یا میخونمشون میبینم‌. و خب تماشا کردن این حجم از «متوجه نبودن» اذیت کنندست. مثل اینه مجبور باشی ماهی قرمزو ببینی که تو شیشه کوچولوش میچرخه و میگه «جووون چه شیشه‌ای» حالا باز شنیدن اون ماهی قرمزه یکم خنده داره. ولی شنیدن انسان‌های بزرگسال اصلاً. متاسفانه این صحنه ها زیاد اتفاق میوفته، و باعث میشه به خودم سرکوفت بزنم ک چرا زودتر از این مملکت نرفتم.

Images of broken Light — tgindex