جایی برای مُردن.
Статистикаحرفهایی که موندنشون توی اَفکار آشفتم به تنهایی صلاح نیست و میتونه مثل چاشنی یه بُمب عمل کنه. حسی که دارم مثل یه سقوط بیپایان توی تاریکیه...! ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6319031004
- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 167
- 1/48двое суток
- 1 337
- 1/72трое суток
- 1 442
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
نیاز دارم تا سالِ بعدی بخوابم.
تهش میفهمی باید حرفِ دوستت رو گوش میکردی؛ اینکه وسطِ همهی ماجراها، اول از همه خودت رو پیدا کنی. که هر اتفاقی هم افتاد، در نهایت خودت رو داشته باشی.
واقعا کلافه و عصبی میشم وقتی هی به خودم میگم آدم خوبیه خب و بعد میبینم الزاما خوب بودن برای ارتباط داشتن با آدما کافی نیست.
یکی از مشکلات من اینه که نمیفهمم دقیقاً چه حسی دارم. برای همین، این روزها دارم تمرین میکنم که روی احساساتم اسم بذارم. و خب، چیزی که متوجهش شدم اینه که بیشتر از هر حسِ دیگهای، چیزی که در طول روز تجربهاش میکنم، احساسِ شرمه. شرم از کافی نبودن، شرم از زیادی بودن، شرم از شکست خوردن، شرم از موفق نشدن و شرم از برآورده نکردنِ توقعاتِ والدینم.
راستش برای من کنترل نکردن کلی اوضاع، سختترین کاره. میترسم یکمی شل کنم و بعدش همه چی بهم بریزه. حس میکنم بیشترین چیزی که میخواستم؛ دوری از تنش بود ولی الان بیشترین چیزی که تجربه میکنم تنشه. انگار از هر چی بیشتر میترسی، زندگی همونو بیشتر سَر راهت قرار میده تا بالاخره باهاش مواجه بشی. حالا یا ازش عبور میکنی و یا زیر بارش لِه میشی.
نمیدونم بی حسیه یا کمی نزدیک شدن به بلوغ؟ اما دوست دارم نظاره گر باشم بیشتر و دست از توضیح دادنِ اضافه بردارم. چیه این ترسِ از دست دادن؟! دلت میخواد هر جوری شده کاری کنی تا طرف مقابلت یاد بگیره تو رو اونطور که بهت احساسِ امنیت میده دوست داشته باشه و میخوای هر طور شده راهنماییش کنی ولی خب تو فقط داری اونو اذیت میکنی و بیشتر از همه خودتو. انگار صرفا باید رها کرد و دید که چی میشه...
без подписи
فراموش میشوی گویی که هرگز نبودهای مانند مرگ یک پرنده مانند یک کنیسه متروکه فراموش میشوی مثل عشق یک رهگذر و مانند یک گل در شب... فراموش میشوی - محمود درویش.
без подписи
خیلی میترسم افکارمو به زبون بیارم و بعدش چیزی که میشنوم، ترسناک باشه...
без подписи
سگهای پاسوخته تمام این بیراههها را تا آخر میدوند. و ما، با تردیدهای زخمی، از میان دندانهای بیدارِ شب، راهی برای زنده ماندن میجوییم...
без подписи
без подписи
ترسیده، سردرگم، مضطرب و کلافه...!
без подписи
без подписи
без подписи