tgindex
کاتب دکّان می‌فروش

کاتب دکّان می‌فروش

Статистика
@KatebDokanКнигиперсидский

منی که نام شراب از کتاب می‌شستم زمانه کاتب دکّان می‌فروشم کرد ••• تو بفرما که منِ سوخته‌خرمن چکنم ••• https://t.me/HarfChatBot?start=Kateb

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
158
+2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
367
19 постов
Вовлечённость
232,3%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 21
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
103
1/48двое суток
118
1/72трое суток
127

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ١. خدا دست انداخت و پرده‌ی زمان را چاک داد و پوسته‌ی لجن‌گرفته‌ی زمین را پاره کرد. بعد ما را برداشت گذاشت میان همان پارگی دنیا. و رو کرد به همه‌ی جهانیان و گفت: بنگرید! و ما بهشت را به چشم دیدیم. و روی زمینش قدم زدیم. و جهان داشت در لجن غوطه می‌خورد. و خدا می‌خواست همین‌جا بهشتش را به رخ همگان بکشد. در زمانی خارج از زمان‌ها. و مکانی خارج از مکان‌ها. ٢. باری صاد گفت این‌جا انگار از مدار روزمره‌ی عالم زده بیرون. نان به نرخ روز نمی‌دهند، به عشق می‌دهند. این‌جا کاکا برادر است، اما هیچ حسابی حساب نیست. این‌جا به دعای گربه سیاه هم باران می‌آید، اگر تحت قبه دعا کند. این‌جا ضرب‌المثل‌ها همه بی‌معنی شده‌اند. این‌جا آشپزها، نه دوتا بلکه چند ده‌تا می‌شوند، اما هیچ آشی شور نیست. این‌جا نه موسی به دین خودش است نه عیسی؛ هردو شب جمعه پشت سر مادر مطهره‌اش می‌آیند حرم... ٣. آقاجون گفت از مرز که رد شدیم، همان اول‌های جاده راه ماشین را بستند. مرد عراقی از پله‌های اتوبوس آمد بالا. افتاد به دست و پای تک‌تک مسافرها. زار می‌زد و دست و پایمان را می‌بوسید و التماس می‌کرد بیاییم برایمان کباب درست کند. گفتم می‌بینید معجزه‌ی دست‌ها را؟ انگار آدم‌ها در این مدت زمان خاص و در محدوده‌ی جغرافیایی این خاک که قرار می‌گیرند، تبدیل به موجودات کاملا جدیدی می‌شوند که هیچ ربطی به هویت پیشین روزمره‌شان ندارد. هرچیز که نقش سرانگشتان او را می‌گیرد، زیر و زبر می‌شود. دست می‌اندازد و همه‌مان را می‌کشاند این‌جا، قلم‌مو برمی‌دارد و می‌کشد به هرچه پیش از این بوده و همه را پاک می‌کند. بعد اسم همه‌مان را عوض می‌کند و به هرکس اسم و نقش تازه‌ای می‌دهد. این‌جوری می‌شود که مرد عراقی همج‌الرعاعی که شاید پدرش پدر مرا کشته و باید کینه موج بزند میان‌مان، اسمش می‌شود خادم‌الحسین و می‌آید دست و پای مرا، که اسمم حالا زائرالحسین است ماچ می‌کند و من احساس می‌کنم از برادرم بیش‌تر دوستش دارم. این معجزه نیست اگر پس چیست؟ ۴. سفر کربلا یک قاعده‌ی نانوشته دارد: محال است مریض نشوی. مریضی سوغاتی است که به خانه می‌آوری. وقتی مریضی همراهم به خانه می‌آید، فکر می‌کنم هنوز زائرم. که سفر هنوز تمام نشده. که نشانه‌ای از دیار او کماکان همراه من است. سندی که ثابت می‌کند همه‌ی این‌ها خواب نبوده. که واقعا رفته‌ای بهشت و برگشته‌ای.

  • 13 авг.1 10935

    تمام شد. حالا بار دیگر به زمین هبوط کن. و باز روز و شب‌ها را تک‌به‌تک شماره کن. تا شاید بار دیگر دست بیاندازند، از روی زمین بلندت کنند و بگویند بیا دوماه در هوای بهشت نفس بکش.

  • وَ عَن أبِى‌الحَسَن الرِّضا علیه‌السّلام: لايُحِبُّنا كافِرٌ وَلا يُبْغِضُنا مُؤْمِنٌ، وَ مَنْ ماتَ وَهُوَ يُحِبُّنا كانَ عَلَى اللّٰهِ حَقّا اَنْ يَبْعَثَهُ مَعَنا. امام رضا علیه‌السّلام فرمود: هيچ كافرى ما را دوست نمى‌دارد و هيچ مؤمنى دشمن ما نمى‌شود. و هركس با محبت ما اهل‌بيت بميرد، بر خداوند است كه او را در قيامت با ما برانگيزد. مسند الامام الرضا، جلد ١، صفحه ٣۵٨.

  • 13 авг.1202из saraye_doost

    راهکارش اشکه، اشک...

  • -پیوست- هنگام نوشتن نامه، پاکستانی‌ها آمدند زیر خیمه و هیئت گرفتند. این صوت را برایت از هیئت‌شان برداشتم. حالا سخنران‌شان دارد مدح امیرالمونین می‌گوید و حنجره‌اش را پاره‌پاره می‌کند و جماعت بی‌وقفه نعره‌ی حیدری می‌کشند. بهشت است. به یادت‌ام.

  • سلام عین عزیز در ضلع غربی حرم حضرت ساقی یک خیمه زده‌اند. سال‌های پیش دیده باشیش شاید. این نامه را زیر سایه‌ی خیمه می‌نویسم. عین عزیز، شب جمعه‌ی پیش تا صبح قدم می‌زدم و توی موکب می‌چرخیدم. کربلا نزدیک بود. خیلی نزدیک. من ولی دور افتاده بودم. بعد رسیدم به یکی از راهروهای موکب که می‌رفت آن پشت‌مشت‌ها و زمینش خاکی بود. روی خاک یک توده‌ی سیاه دیدم. جلو رفتم و نگاه کردم. دختربچه‌ای سه‌چهارساله بود. ناز. با موهای کش بسته‌ی خرگوشی. سرش را گذاشته بود روی خاک. خواب خواب بود. عین عزیز تابه‌حال از نزدیک دیده‌ای یک دختربچه‌ی سه‌ساله چگونه روی خاک می‌خوابد؟ من دیده‌ام. چندثانیه بیش‌تر طول نکشید. مردی آمد و دخترک را بغل زد و آورد خواباند روی موکت‌های پهن شده وسط حیاط موکب، کنار زائرهای دیگر. بچه کمی لای پلک‌هاش را باز کرد و مرد را نگاه کرد و باز به خواب رفت. فکر کردم مرد عرب است. از آن‌هایی که عادت دارد بچه را بزند. یا به حال خودش رها کند تا از خستگی روی خاک‌ها بخوابد. مرد آمد جلو و گفت شما پدر این بچه رو ندیدین؟ عرب نبود. پدرش هم نبود. گفتم فکر کردم دختر شماست. گفت نه. دیدم روی خاک خوابیده بلندش کردم. حالا چه‌جوری باباش می‌خواد پیداش کنه؟ لابد تو خواب راه رفته. شما حواس‌تون هست بهش؟ عین عزیز، یک هفته است تصویر دخترک سه‌ساله‌ی خوابیده روی خاک رهایم نمی‌کند. همین.

  • شلوار کردی را نرمالایز کنید. به لی باز نمی‌گردیم.

  • حاجی شیرزاد عینک دودی‌اش را برداشت که اشک‌هایش را درست ببینم. گفت گاهی نوه‌م بهم می‌گه بابابزرگ، وقتی تو بمیری خونه‌ت مال ما می‌شه. بهش می‌گم آره باباجون، همه‌ی اینا می‌شه مال شما. بعد تو دلم می‌گم ولی بابابزرگ اون‌ور منتظرتونه. گفتم در غربت مرگ، بیم تنهایی نیست؛ یاران عزیز آن‌طرف بیش‌ترند. گفت راست گفتی. راست گفتی. بعد من هم گریه‌ام گرفت و گریه‌ام بند نمی‌آمد. گفتم گاهی فکر می‌کنم به تمام اون آدم‌هایی که من از صلب و رحم‌شونم و نسل به نسل، با محبت امیرالمؤمنین و اولادش زندگی کردن و دعا کردن تو نسل‌شون کم‌محبت به امیرالمؤمنین نباشه و حالا مردن و من حتی اسم‌شونم نمی‌دونم. گفت من همیشه هرجا می‌رم، برای اون اولین نفری از اجدادم که محبت امیرالمؤمنین به دلش افتاده دعا می‌کنم. کی می‌دونه، شاید تا قبلش زرتشتی بودیم. هرکدوم از اجداد ما شاید از خیلی چیزها گذشته، نون حلال سر سفره آورده، جایی که پاش داشته می‌لغزیده خودشو نگه داشته تا این محبت به من و تو برسه. حیفه ما خرابش کنیم. بعد گفت من همیشه به بچه‌ها می‌گم خدا عزیزترین و برترین مخلوقاتش رو، به دست بدترین و شقی‌ترین مخلوقاتش، به موحش‌ترین شکل ممکن قربانی کرده و این فانوس رو سر دست گرفته، تا همه‌ی آدما، تا آخرین روز خلقت، ببیننش و راهو گم نکنن. بی‌مروتیه آدم این نور رو ببینه و بازم کج بره. خیلی نامردیه. همین.

  • Channel name was changed to «کاتب دکان می‌فروش»

  • Channel photo updated

  • 3 авг.1 21712

    چقدر کلمه روی دستم مانده.

  • باز مستی و بیدارخوابی‌ست باز هم رنگ خونم شرابی‌ست

  • به طعم تلخ سیلی تلخ شد شیرین‌زبانی هم بپرس از من کجا گم کرده‌ای طرز بیانت را؟ چرا ناباورانه از میان تشت می‌گریی مگر تا حال بی‌معجر ندیدی دخترانت را...

  • 19 июл.2913из KatebDokan

    تو را در خواب دیدم شانه کردم گیسوانت را نهان از چشم مردم باز بوسیدم دهانت را وداعت با علی‌اکبر مرا حسرت به دل کرده‌ست بچرخان اندکی گرد لب من هم لبانت را...

  • «بسا کسا که به روز تو آرزومند است».

  • آقا. من یه کامل‌گرای بدبختم. برای همین نوشتن هرچیزی، مطلقا هرچیزی، حتی همین خزعبلاتی که تو یه چنل دیلی بی‌محتوای صدنفره می‌نویسم و می‌دونم توسط کسانی که می‌شناسم‌شون و با هم چشم‌توچشم می‌شیم خونده می‌شه، بی‌نهایت برام سخته و ازم زمان می‌بره. می‌خوام سگ سیاه کامل‌گرایی رو بکشم. به هیفده روش سامورایی. و بدون هرگونه فکر و ملاحظه فقط بنویسم. و بد بنویسم. و بی‌محتوا. و وقت‌تلف‌کن. پس ای آشنای بزرگوار، جریان بدین منوال است. عذر تقصیر. استثنا هم نداریم. حتی تو عین عزیز.

  • با این‌که می‌دونم صبح پشیمون می‌شم: پرایوت.

  • دلم برای نوشتن تنگ شده.

  • یارم به یک لا پیرهن.

  • 9 июл.1 0457

    «إلیٰ اللقاء»