Kave_arate
Статистикаانجمن باستانی فرخان مدیر:کاوه تمدن گمشده کاویانی که یک حکومت جهانی بوده برای نخستین بار پرده اسرار کاوه یانئ ها و شاهنشاه کاوه از تبار آتش واهنگران برمیداریم. پیج اینستاگرام ما @kave_arate کانال یوتیوبhttps://youtube.com/@kave_arate_13?si=9ZBOR6BqydEo_T3g
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 109
- 1/48двое суток
- 124
- 1/72трое суток
- 134
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
توضیحات : ژنرال سرپرسي مولسورث سايكس، در سال 1867م. در شهر كنتربوري زلاندنو متولد شد. او، يكي از چهرههاي برجستة شرقشناسي و ايرانشناسي انگلستان بود. وي، پس از كسب معلومات مقدماتي، وارد دانشكدة افسري شد. سايكس در سال 1892م در هنگ هاي ارتش هندوستان خدمت كرد و از همان وقت به مسافرت و سير و سياحت در ايران علاقه مند بود و از آن جا با زبان فارسي آشنا شد. دو سال بعد به ايران آمد و كنسولگري انگليس را در كرمان تاسيس نمود. در همان سال هنگام جشن تولد ناصرالدين شاه به تهران آمد و به حضور شاه رسيد. سايكس، در سال 1898م. كنسولگري سيستان را راه انداخت و در سال 1901 بنا به تقاضاهاي مكرر خود، براي شركت در جنگ هاي ترانسوال(جنگ انگليس و آفريقايجنوبي)، رهسپار افريقاي جنوبي شد. وي از سال 1905 تا 1913 سركنسول انگليس در خراسان بود و مأموريتش در مشهد، مقارن همان ايامي است كه روسية تزاري و دولت انگليس در نتيجة معاهدة منحوس1907 و تعيين مناطق نفوذ در ايران، با يكديگر موافقت و هماهنگي داشتهاند. سايكس، در سال 1915سركنسول تركستان چين بوده و در سال 1916 به فرماندهي پليس جنوب ايران منصوب گرديد. او، مقر فرماندهي خود را شهر شيراز قرار داد و با همكاري عبدالحسين فرمانفرما و ديگر متنفذان هواخواه انگليس، به سركوبي نهضت جنوب پرداخت. وي، تا سال ۱۹۱۸ در ايران بود و بعد از آن، براي گذراندن دوران بازنشستگي به انگلستان برگشت. در احكام نظامي، از اقدام هايش او در ايران اظهار قدرداني شد و به علت تتبعات و تحقيقات مفصلي كه دربارة تاريخ و جغرافياي ايران كرده بود، به سمت منشي افتخاري انجمن آسياي مركزي انتخاب شد. سايكس سرانجام در سال 1945 در سن هفتادوهشت سالگي در لندن بدرود زندگي گفت. اين سفرنامه او در سال 1902م./1281ش. در لندن انتشار يافته و مؤلف، آن را به «لرد كرزن»، نايب السلطنة وقت هندوستان پيشكش كرده است. سفرنامة سايكس، از چند نظر حائز اهميت است: اول اينكه وي زبان فارسي را خوب ميدانسته؛ لذا شخصاً با مردم ارتباط داشته و از كتابهاي تاريخي قديم و سياحتنامههاي جهانگردان قبل از خود به خوبي بهره برده است. دوم اينكه وي با تيزبيني خاصي، اوضاع تاريخي و جغرافيائي هر منطقه را با دقت و وسواس مطالعه كرده و ضمن اظهار عقيده درباره اوضاع اجتماعي، مانند ديگر سياحان انگليسي، مسائل را غرضآلود و از روي دشمني کمتر بيان کرده است.و بخش های بسیاری را آنگونه که خود میخواسته نوشته است، اگرچه جانب دولت خود را نگه ميداشته، ولي ايرانيان را از هر جهت بر تمام مردم مغرب آسيا برتر ميدانسته و نظر راولينسون را كه گفته بوده: «هيچ يك از ملل اين قاره بزرگ در تيزهوشي و بلندفكري، به پاي ايرانيان نميرسند» تأييد كرده و بالأخره اطلاعاتي كه سايكس در خصوص بلوچستان ايران و انگليس(آن زمان)، ناحية كلات و خانهاي بلوچستان و فرماندهان كرمان و بلوچستان ارائه داده، در نوع خود بينظير است؛ به طوري كه ميتوان اذعان كرد در هيچ منبعي ديده نميشود. گزارشهاي وي در خصوص كميسيون سرحدي ايران و انگليس در سال1895/1313 گرچه خالي از اغراق نيست، ولي در عين حال قابل اعتنا ميباشد. چرا كه وي در آن زمان كنسول انگليس در كرمان بوده و در اين كميسيون، معاون سرتوماس هلديخ، رئيس نمايندگي انگليس در كميسيون بوده است. از امتيازات ديگر سفرنامه سايكس، آن است كه چون او در زمره مأموران عاليرتبة سياسي انگليس بوده، به اسناد محرمانه و غيرمحرمانه و همچنين گزارشها و سفرنامههاي منتشر نشده بسياري از مأموران قبلي دسترسي داشته است و از آن اطلاعات، در سفرنامه خود و تاريخ ايران - كه تدوين كرده - بهره برده است. سفرنامه، شامل 38 فصل است و اغلب مطالب آن درباره شرق ايران و بلوچستان است. فصلهاي هشتم و نهم، تحت عنوان بلوچستان تدوين گرديده. فصلهاي دهم و يازدهم، تحت عنوان مكران (بلوچستان جنوبي) و سرحد (بلوچستان شمالي)، حاوي مطالب مهمي است. فصل دوازدهم به نام از «بزمان تا كرمان»، اوضاع سياسي، اجتماعي، جغرافيائي و تاريخي روستاهاي اين مسير را مورد بررسي قرار داده است. ⚔فرخان
یک نامهٔ محرمانه در دولت های غربی و اروپا،(هرگز نباید نادری دوباره در شرق زاده و در ایران ظهور کند...)متنی کوتاه اما ترسناک،برای دولت ها و پادشاهان غربی... در مکاتبات سایکس، ژنرال انگلیسی و از چهرههای برجستهٔ شرقشناس و ایرانشناسی انگلستان و نمایندهٔ پادشاهی انگلستان در ایران بود. کتاب تاریخ ایران اثر ژنرال انگلیسی، پرسی سایکس، در دو جلد است. این کتاب، تاریخ ایران را از آغاز، یعنی تمدن ایلام، شوش و... تا نزدیک به سال ۱۳۰۹ هجری خورشیدی ارائه میدهد. این کتاب در سه چاپ، در سالهای ۱۲۹۴ و ۱۳۰۰ و ۱۳۰۹، در انگلستان به چاپ رسیده است و نویسنده هر بار مطالب تازهای به کتاب افزودهاست... برای آگاهی بیشتر از نویسندهٔ انگلیسی، به کانال اینستاگرام مراجعه کنید. اما در میان این روایتها، نام کالوشکین، نمایندهٔ روس، نیز به چشم میخورد؛ کسی که به دیدار نادرشاه بزرگ رفت و شاهد هیبتی از نادر شد که کل دولت روسیه را وادار به عقبنشینی از خاک ایران کرد. و جملهٔ معروفی که شاید خیلیها آن را میدانند... «ﻧﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ مردی تنومند و مقتدر، گویی خدایی که بر زمین ظهور کرده و قدرت از چشمانش همچون شعلههای آتش بیرون میزد و شمشیری که گویی همچون پدر خویش است، و دستانی که از خون دشمنان سرزمینش رنگین شده بود و هنوز تازه بود و ﺑﻮﯼ ﺧﻮﻥ میداد.» !! «خون متجاوزان به سرزمین که او میپرستید!!» چه بسا این مرد قادر است روسیه و حتی اروپا را به تصرف درآورد؛ ﺻﻼﺡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ هرچه سریعتر ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﯿﻢ. و گفتاری که هرگز نباید نادری دوباره در شرق زاده شود و در ایران ظهور کند... پیغامی کوتاه، ولی ترسناک برای تمام پادشاهان و فرقههایی که صاحب قدرت شده بودند؛ گویی که روزگار باستان در حال زنده شدن است و ابرمردان کیانی در حال برخاستن از خاک سرزمینشان هستند. گویی تاریخ، پس از قرنها سکوت، دوباره در حال باز کردن همان دروازههای بسته است؛ دروازهای که پشت آن، خاطرهٔ شاهان، پهلوانان و جنگاوران ایران باستان هنوز زنده مانده بود... بیشک نادر یکی از همان خدایان اسطورهای باستان ایران است و شمشیر را چون پدری مهربان میبیند و خود را فرزند شمشیر میداند. 🔑⚔کاف فرخان
چه بسا این مرد قادر است روسیه و حتی اروپا را به تصرف درآورد؛ ﺻﻼﺡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ هرچه سریعتر ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﯿﻢ. و گفتاری که هرگز نباید نادری دوباره در شرق زاده شود و در ایران ظهور کند... پیغامی کوتاه، ولی ترسناک برای تمام پادشاهان و فرقههایی که صاحب قدرت شده بودند؛ گویی که روزگار باستان در حال زنده شدن است و ابرمردان کیانی در حال برخاستن از خاک سرزمینشان هستند. گویی تاریخ، پس از قرنها سکوت، دوباره در حال باز کردن همان دروازههای بسته است؛ دروازهای که پشت آن، خاطرهٔ شاهان، پهلوانان و جنگاوران ایران باستان هنوز زنده مانده بود... بیشک نادر یکی از همان خدایان اسطورهای باستان ایران است و شمشیر را چون پدری مهربان میبیند و خود را فرزند شمشیر میداند. 🔑⚔
🜂 فصل دوم — هزار سال تاریکی «روزهای آغازین پادشاهی ضحاک» روزی فرا رسید که ضحاک بر تخت نشست. نه آسمان شکافته شد، نه کوهها فروریختند، نه رودها به خون نشستند. و شاید درست همین بود که بسیاری نفهمیدند چه رخ داده است. زیرا تاریکی، هرگز با فریاد آغاز نمیشود. آرام میآید... بیصدا... چنان آرام که مردمان، آن را با نجات اشتباه میگیرند. در روزهای نخست، شهرها آرام بودند... اما آنان که نشانهها را میدیدند، میدانستند چیزی در حال مرگ است... چیزی که با چشم دیده نمیشد. و درست در همان هنگام... ماه، کامل شد. گویی آسمان نیز، مُهر خود را بر آغاز این شبِ بلند نهاده بود. ناگهان، صدای شیپورها در شهرها پیچید... جارچیان ضحاک، بر فراز باروها ایستاده بودند و فریاد میزدند: «به آسمان بنگرید... چهرهٔ شاهِ نو در ماه آشکار شده است...»🔑 مردم، از کوچهها، بازارها، دشتها و آبادیها، سر به آسمان برداشتند. هر کس در ماه، چیزی میدید... و هرچه بیشتر مینگریستند، بیشتر باور میکردند که ضحاک، برگزیدهٔ آسمان است. اما آن لحظه، تنها دعوتی برای نگریستن به ماه نبود. این، رمزِ پیروزیِ شبپرستان و ماهپرستان بود؛ نشانهای که خبر میداد دوران فرمانروایی خورشید و فرّهٔ ایزدی به پایان رسیده است... و اکنون، حکومت ماه آغاز شده است.🔑 و هنوز فریاد جارچیان خاموش نشده بود که زمین به جنبش درآمد... مارها از شکاف سنگها بیرون خزیدند... عقربها از دل خاک برخاستند... و گویی برای بیعت با فرمانروای تازه، به سوی تخت ضحاک روان شدند. در هیاهوی مردم... کمتر کسی دریافت که چیزی بسیار بزرگتر از یک پادشاه دگرگون شده است. نخست، اندیشهها و واژهها دگرگون شدند.🔑 شرافت، جای خود را به سود سپرد. خرد، در برابر منفعت به خاموشی گرایید. و داد، زیر سایهٔ قدرت رنگ باخت. و شگفت آنکه، کمتر کسی این دگرگونی را میدید. گویی ماری ناپیدا، در گوش جهان زمزمه میکرد...🔑 انگار چیزی در درون آنان خاموش شده بود... چیزی که روزگاری آنان را به سوی بزرگی میکشید. چیزی که نیاکان، آن را «فرّ» مینامیدند.🔑 و این، تازه آغاز بود. در نخستین روزهای پادشاهی ضحاک، هنوز مارها بر شانههای او فرمان نمیراندند... مارها، در اندیشهٔ مردمان خانه کرده بودند. پیش از آنکه مغز جوانان خوراک ماران شود... اندیشهٔ مردم، خوراک تاریکی شده بود. دیده میشد مردانی که روزگاری کوه را میشکافتند، اما دیگر یارای تصمیم گرفتن نداشتند. دیده میشد دستانی که کاخها ساخته بودند، اما دیگر جرأت ساختن رؤیاهای خویش را نداشتند. دیده میشد پهلوانانی که از دیوان هراسی نداشتند، اما از اندیشیدن هراس داشتند. و آنجا بود که حقیقت، آرامآرام خود را آشکار کرد: ضحاک، تنها بر تخت ننشسته بود... جادوی او، در روح مردمان رخنه کرده بود. هنوز کسی آن دوران را «هزار سال تاریکی» نمینامید... اما نخستین شب آن، فرا رسیده بود. و هیچکس نمیدانست... این شبِ چله🔑، هزار سال به درازا خواهد کشید.🔑 🜏 کاف (انجمن باستانی فرخان) ادامه دارد... تمام صفحه های ما با نام @kave_arate و با همان عکس پروفایل میباشد ...و یک پیج پشتیبان که به نام انجمن فرخان است و در هیچ صفحه غیر از نام خود و انجمن و با هیچ شخصی همکاری نداریم @farokhan_13 سپاس از تمام دوستان و همراهان عزیز که در کنار ما هستند🙏 پیج انستاگرام ما @kave_arate کانال تلگرامی ما https://t.me/Kavearate13 چنل یوتیوب ما هم https://youtube.com/@kave_arate_13?si=j0_wmGwY43PIqraC
شبی که ضحاک در ماه پدیدار شد ضحاک، تنها بر تخت ننشسته بود... جادوی او، در روح مردمان رخنه کرده بود. هنوز کسی آن دوران را «هزار سال تاریکی» نمینامید...
🜂 فصل دوم — ورود تاریکی به خاک ایران بخش اول: «سایهای که از مرز عبور کرد» پیش از آنکه سپاه دیده شود، پیش از آنکه نامی بر زبانها بیفتد… 🔑 سایه از مرز عبور کرده بود. نه با شمشیر، بلکه با کلمه. در روزگاری که هنوز مردم نمیدانستند جنگ چگونه آغاز میشود، در جادههای جنوب، در کاروانهای خاموش، چیزی در حال حرکت بود… نه لشکر، بلکه تغییر زبان. گفته شد کسی از سرزمینهای دور آمده است؛ با چهرهای آرام، با سخنی نرم، و با وعدههایی که هیچکس نمیتوانست رد کند. و عجیبتر آنکه… هرجا او سخن میگفت، 🔑 مردم کمتر به پادشاه خود فکر میکردند. در همان روزها، در دربار جمشید، چیزی تغییر کرد: کلمات دیگر مانند گذشته اثر نداشتند. فرمانها شنیده میشدند… اما فهمیده نمیشدند. انگار معنا، آرامآرام از جهان جدا میشد. 🔑 این نخستین نشانه بود: تاریکی، وقتی وارد میشود، نخست «معنا» را میگیرد. نه شهر را. نه تخت را. نه سپاه را. بلکه فهم انسان از جهان را. در بازارها، در میان مردم، در دهانها… واژهای تازه میچرخید: «تغییر» اما هیچکس نمیپرسید: تغییر به سوی چه؟ و در همان سکوت، در همان لغزش آرام تاریخ… مرزهای ذهنی فرو ریختند، پیش از آنکه مرزهای خاکی سقوط کنند. 🔑 این آغاز ورود بود: نه حمله، نه جنگ… بلکه لغزش آرام زبانی تازه در مغز و استخوان مردم... و تاریخ، بیآنکه کسی متوجه شود، مسیر دیگری را انتخاب کرد. 🜂 ادامه دارد...کاف(فرخان)
وقتی خدایان وارد تاریخ شدند... این آغاز جنگی نبود که شمشیر آن را شروع کرده باشد؛🔑 بلکه نبردی بود که با ارادهی خدایان آغاز شد🔑 از همان لحظه، تاریخ مسیر دیگری را در پیش گرفت. در دل همین کشمکش، چهرههایی پدیدار شدند که بعدها در حافظه ملتها به اسطوره و در تاریخ به فرمانروا تبدیل شدند؛ یکی از آنان، ضحاک بود... مردی که شاید تنها یک پادشاه نبود؛ بلکه نشانه ورود قدرتی تاریک به جهان انسانها بود. و داستان ما از همینجا آغاز میشود...
«آغاز پادشاهی اهریمن بر جهان فانی» پیش از آنکه تختها فرو بریزند، خدایان از آسمان پایین نیامدند — آنها در انسان حلول کردند. جمشید، پیکرِ نور شد.🔑 و ضحّاک، بدنِ شر.🔑 از آن روز، نبرد نه میان شاهان، که میان دو «خدا» بر خاک زمین آغاز شد.🔑 در فصل دوم، دیگر با یک فرمانروا روبهرو نیستید؛ با اهریمنی روبهرو میشوید که برای نخستینبار، تن یافته است.🔑 بدان: تاجی که بر سر ضحّاک نشست، نه از طلا، که از «اجازهی مردم» ساخته شد.🔑 مارها زادهی نفرین بودند؛ نشانهی پیوندی بودند که پیش از تولد بسته شده بود. و آن هزار سال، نه بهدست یک دیو، که بهدست مردمانی گذشت که پذیرفتند... این فصل، قصهی آغاز سلطنت نیست؛ قصهی ورود اهریمن به جهان فانی است. و آنکه این صفحات را میخواند، باید آماده باشد… زیرا از این پس، تاریخ دیگر روایت نمیشود — افشا میشود...🔑(کاف) انجمن فرخان
«آغاز پادشاهی اهریمن بر جهان فانی» «تاریخ دیگر روایت نمیشود… افشا میشود.» و در آن سالهای نخست، هیچکس هنوز نمیدانست که این سکوت طولانی، صدای هزار سال خواهد شد…🔑
без подписи
با درود به همهی همراهانِ فرخان... به نامِ جاویدنامانِ این سرزمین؛ آنان که چه پیش از جنگ، در نبرد با نیرنگِ دلقکانِ مجازی و بازیگرانِ فریب ایستادند، و چه در روزهای آتش و خون، جانِ خویش را فدای ایران کردند. این روزها پیامهای بسیاری از شما دریافت کردهایم؛ از نگرانیها، پرسشها و جویای احوال بودنِ شما سپاسگزاریم. حقیقت آن است که حالِ ما نیز، همچون بسیاری از شما، آرام نیست. از همینرو تصمیم گرفتیم پس از این سکوتِ ناخواسته، در یک پیام کوتاه از حضور و وضعیت خود بگوییم. سال ۲۰۲۶، همانگونه که پیشتر اشاره کرده بودیم، آغازگرِ دورهای تاریک و پرحادثه شد؛ دورهای که نشانههای آن را بارها هشدار داده بودیم و بخشی از آن را دوباره در استوریها بازنشر خواهیم کرد. آغازِ پایانِ این چرخه، با آشوب، نبرد و شکاف در سرزمینِ مقدس ایران رقم خورد؛ و ما در آینده، دربارهی بسیاری از این رخدادها و ریشههای پنهانشان سخن خواهیم گفت. زیرا باور داریم که تکرارِ تجربه، زمانی رخ میدهد که ملتی از حافظه و آگاهی دور شود. اما چند نکته را لازم میدانیم در این روزها یادآور شویم: نخست؛ به آنان که تا دیروز از پشتِ پردههای مجازی، مردم را به شورش، خشونت و ویرانی فرا میخواندند و امروز خود به جانِ یکدیگر افتادهاند، اعتماد نکنید. بسیاری از این چهرهها، نه برای آزادی، که برای ساختنِ ویرانهای از ایران پدیدار شدند؛ و اکنون نقابها آرامآرام فرو میافتد. دوم؛ به هرکس که تنها با ظاهری پژوهشگرانه و سخنانی پرزرقوبرق در این آشوب برای خود اعتبار میخرد نیز با احتیاط بنگرید. پژوهش، پرسش را تاب میآورد؛ اما آنان که از چند پرسش ساده میگریزند، بیشتر به دنبالِ پیرو هستند تا حقیقت. و سوم؛ در این روزها، روایتها و تصاویر بسیاری منتشر میشود که ذهنِ خستهی مردم را هدف گرفته است. ما پیشتر نیز کوتاه به این موضوع اشاره کرده بودیم: هر آنچه ناگهان، درست در حساسترین بزنگاههای تاریخی، به شکلی نمایشی و گسترده منتشر میشود، لزوماً برای آگاهی نیست. گاه، هدف تنها شکلدادن به یک باور تازه است. دوستان عزیز... ما پس از سوگواری برای عزیزان از دسترفته، دوباره بازخواهیم گشت. کتابها، مقالهها و ناگفتههای بسیاری هنوز باقی مانده است؛ و شاید اکنون، بیش از هر زمان دیگری، نیازمندِ اندیشیدن باشیم. اینبار هوشیارتر باشید. فریبِ هیاهوی بیریشه و فضای مجازیِ بیپشتوانه را نخورید. پشتِ هیچ حزب، چهره یا دلقکی کورکورانه نایستید؛ زیرا اگر اندکی عمیقتر بنگریم، درمییابیم که بسیاری از آنچه دیدیم، چیزی جز بازیِ قدرت و خون نبود. ما با شما سخنان ناگفتهی بسیاری داریم... در غیابِ آنان که جان بر کف، برای باورِ خویش ایستادند و رفتند. فرّخ و اندیشمند باشید. — انجمنِ فرخان
با درود به همهی همراهانِ فرخان... به نامِ جاویدنامانِ این سرزمین؛ آنان که چه پیش از جنگ، در نبرد با نیرنگِ دلقکانِ مجازی و بازیگرانِ فریب ایستادند، و چه در روزهای آتش و خون، جانِ خویش را فدای ایران کردند.
بر صور خود بدم که هنگامهی نبرد است...(عقاب نماد قدرت و جنگ است) درفش کاویان بر سر شاه چو لختی ابر کافتد بر سر ماه به نام آن فروغی کز خرد جان آفرید ز خاکِ کهن، شکوهِ ایران آفرید فرخان، چراغِ راهِ شبهای دراز دلیرانه برخاست، ز دل، سرفراز چو شیر غرید از بلندای خاک برای نگهداشتِ فرهنگ پاک خروشید کاویان ز اعماقِ خاک ک فرخان برآمد ز دلهای پاک بماناد فرخان، به تاریخ و نام چراغی فرازنده بر تاربکی خام کاوه(کاف) #ایران #تاریخ_جهان #اسطوره #فرخان
📌منشور فرخان ✒بند یک — فرخان فرخان نامِ خروشِ آگاهانه است؛ خاستۀ دلهای نجیب که در برابر بیداد خاموش نمیمانند.🔥 ⚖فرخان، قیام است؛ نه برای فرمانروایی، که برای پاسداری. 🔺️بند دو — درفش درفشِ فرخان، نشانِ پیمان است؛ پیمانِ خرد، راستی و آزادگی. این درفش برافراشته میشود تا یادآور باشد: ✒قدرت، امانت است؛ نه امتیاز. بند سه — نجیبزادگان نجیبزادگی به خون نیست، به کردار است. نجیبزادگانِ فرخان⭐ آناناند که در تاریکی میایستند، نه آنان که در روشنایی مینشینند. ☄بند چهار — قیام قیامِ فرخان از کینه برنمیخیزد، از آگاهی زاده میشود. نه برای ویرانی، که برای بازگرداندن مرزِ راستی به جایگاه خویش.🌐 📌بند پنج — پیمان ما، به نامِ خرد و راستی، پیمان میبندیم: درفش را نیالاییم، فرخان را نفروشیم، و آزادگی را حتی به بهای خویش نگه داریم.⚔
📌آیینیِ درفشِ فرخان ✒این درفش، سخن میگوید؛ نه با رنگ،که با تاریخ. شیر، از باستان نشانِ ایران است؛ دلیرِ نبرد،بیهمتا در جنگ، که هرگز بیهوده نمیکشد و غرورش از خرد برمیخیزد، نه از خون.🔑 ✒خورشید، از خاور زاده شده است؛ چنانکه ایران و ما، فرزندانِ نوریم،که هر بامداد از دلِ تاریکی برمیخیزیم.🔑 ✒شمشیر، نمادِ عدالت است؛ تنها در زمان ناعدالتی برافراشته میشود و در زمان داد، آرام بر زمین میایستد.🔑 ✒آتش، همراهِ شمشیر است؛که روشنکننده ی تاریکی نابودگرِ سرما و پلیدی.است ایزدِ آتش،فرزند اهورا؛که همیشه نگهبان ایران بوده.🔑 ⚔خورشید، درفش را در دلِ خویش دارد؛ نویدِ قیامی دوباره،و پیروزی که بازخواهدگشت. همچون خورشید که در پایان تاریکی بیرون میاید ونور بر زمین میتابد🔑 📌کرهٔ زمین، زیر پنجهٔ شیر است؛ برای سلطه،بر جهان که نشانِ فرمانرواییِ کاویانیان بر گسترهٔ داد و خرد.🔑 📌و سیاهیِ پسزمینه،سیاه جامگانِ فرخان است؛ که بر تن میکنند،تا تاریکی را از جهان بزدایند.و بیرون جهیدن نور از دل تاریکی🔑 ❌این است درفشِ فرخان؛درفشِ قیام، درفشِ نور،و جاودانگی درفشِ نجیبان.کیانی⚡
{سرود درفش فرخان} به نام آن فروغی کز خرد جان آفرید ز خاکِ کهن، شکوهِ ایران آفرید فرخان، چراغِ راهِ شبهای دراز دلیرانه برخاست، ز دل، سرفراز چو شیر غرید از بلندای خاک برای نگهداشتِ فرهنگ پاک چو فرخان برآمد ز دلهای پاک خروشید کاویان ز اعماقِ خاک بماناد فرخان، به تاریخ و نام چراغی فرازنده بر تاربکی خام کاوه فرخان (کاف) امروز، نه تنها پرده از یک درفش برمیداریم، بلکه یاد و پیمان خویش را با ریشههای روشن تاریخ، با خردِ نیاکان و با دلیرىِ جانهای بیدار، دوباره آشکار میکنیم. این نشان، روایت ایستادن است؛ ایستادن شیرِ بیدار بر گِردِ خاک، با شمشیری از فروغ و خورشیدی از آگاهی، نشانِ پاسداری از فرهنگ، خرد، و آزادگی. این درفش،برای سلطه، که برای پاسداری برافراشته میشود؛ پاسداری از شکوه سرزمین،بزرگی تمدن و فرهنگ نیاکانمان از باستان تا به امروز، و فریاد، یادآوریِ شکوهِ خویشتن.
Kave_arate pinned «✒وقتی «حق» به عدد تقلیل مییابد تأملی دربارهٔ باور جمعی، توهم آگاهی و مرگ حقیقت 📌در جهان امروز، حقیقت دیگر کشف نمیشود؛ شمارش میشود. آنچه «بر حق» تلقی میشود، نه بهسبب درستیاش، بلکه بهدلیل تعداد کسانی است که آن را تکرار میکنند. گویی حق، از معنا تهی شده…»
Kave_arate pinned a video
✒وقتی «حق» به عدد تقلیل مییابد تأملی دربارهٔ باور جمعی، توهم آگاهی و مرگ حقیقت 📌در جهان امروز، حقیقت دیگر کشف نمیشود؛ شمارش میشود. آنچه «بر حق» تلقی میشود، نه بهسبب درستیاش، بلکه بهدلیل تعداد کسانی است که آن را تکرار میکنند. گویی حق، از معنا تهی شده و به آمار بدل گشته است. در چنین وضعیتی، انسان معاصر کمتر میپرسد: «آیا این درست است؟» و بیشتر میپرسد: «چند نفر این را قبول دارند؟» این جابهجاییِ پرسش، نشانهٔ یک بحران عمیق است؛ بحران آگاهی. ✒از حقیقت تا محبوبیت در گذشته، حقیقت مفهومی دشوار بود؛ نیازمند جستوجو، مطالعه، تردید و گاه تنهایی. اما امروز، حقیقت آسان شده است؛ به اندازهٔ یک نگاه به تعداد دنبالکنندگان، یک نمودار صعودی، یا اجماعی پرصدا. در این جهان، محبوبیت جایگزین اعتبار شده و تکرار، جایگزین اندیشه. وقتی میلیونها نفر چیزی را میپذیرند، ذهن خستهٔ انسان مدرن ترجیح میدهد بارِ تشخیص را بر دوش جمع بگذارد. اینگونه است که مسئولیتِ فکر کردن، به اکثریت واگذار میشود. 📌توهم آگاهی انسان امروز گمان میکند آگاه است؛ زیرا میداند دیگران چه میگویند. اما دانستنِ نظر جمع، همان آگاهی نیست. آگاهی، مستلزم مواجهه با تضاد، بررسی منابع، و تحملِ ندانستن است. درحالیکه باور جمعی، آرامش میدهد، اما روشنایی نمیآورد. اینجا توهم شکل میگیرد: احساس دانایی، بدون درک. اکثریت همیشه بر حق نیست❌ تاریخ، بارها نشان داده است که اکثریت میتواند خطا کند. میتواند فریب بخورد. میتواند دروغ را به قانون بدل کند. اما انسان امروز، بهجای درس گرفتن از تاریخ، به آن پشت کرده است؛ زیرا عدد، از اندیشه آسانتر است. وقتی حق به رأیگیری گذاشته میشود، حقیقت قربانی میشود. چرا مردم به دنبال حقیقت نمیروند؟ زیرا حقیقت هزینه دارد: هزینهٔ تنها ماندن هزینهٔ طرد شدن هزینهٔ مخالفت با جریان و انسانِ خسته، ترجیح میدهد همراه باشد تا درست. پس «باور کردن» جای «فهمیدن» را میگیرد. نتیجه در جهانی که حق به تعداد باورکنندگان سنجیده میشود، آگاهی به حاشیه میرود و حقیقت، منزوی میشود. اما حقیقت، حتی اگر تنها بماند، ماهیتش تغییر نمیکند. پرسش اساسی این نیست که چند نفر چیزی را باور دارند؛ پرسش این است: اگر همه اشتباه کنند، آیا تو جرأتِ درست بودن داری...؟ (کاف)فرخان
📌قبل از انتشار بخش بعدی مقاله ی ضحاک طومار پژوهشی (هزار سال تاریکی) نه بهدست ضحّاک، بلکه بهدست مردمی که باور کردند: «برحق بودن، به تعداد باورکنندگان است.» پژوهشگر و نویسنده:کاوه_فرخان ✒این پژوهش و تحلیل، تکیه به مقاله ضحاک و همزمان اندیشه ی انسانهای امروز دارد، و این نکته ی مهم رو بیشتر باز میکند تا خواننده بهتر در دو زمان خود را باز یابد و بداند امروزه چه بلایی گریبان انسان را گرفته و چون افسار به هر سوی میکشد و می کُشد.