- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 28
- Всего постов
- 53
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 51
- 1/48двое суток
- 58
- 1/72трое суток
- 63
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Je Te Souhaite – Natasha St.Pier
برای نوشتن این قسمت کتاب رفتم یچیزی رو توی کتاب "ویرایش و زبان داستان" محمد حسینی چک کنم... یه قسمت داره: "ننویسیم... بنویسیم" بعد دیدم اگر قرار بود محمد حسینی، داستانای ابوتراب رو ویرایش کنه چیزی از نثر ابوتراب باقی نمیموند :)) البته که مطمئنن حسینی اینکارو نمیکرد اما هرچیزی که نوشته ننویسید رو پدر نوشته ؛))
نوشته بود یادت باشد که داری یک اشتباه بزرگ میکنی، تو کسی را در ذهن خودت تصور میکنی که دیگر وجود خارجی ندارد، حتا دیگر آن زن سیوپنج شش ساله که توی عکسها دیدهای هم نیست؛ که من دیگر چهلوهشت سالهام... #ملکانعذاب #ابوترابخسروی
امیدوارم پروست از من راضی باشه... پایان شیطنتهای در جستجویی :)))
دو شارلوس رو برا خودم برمیدارم :)))
سنلو رو هم پیدا کردم🥹
صدایش را نه با گوشها و شنواییام که انگار با پوست تنم میشنیدم و معنا میکردم. #ملکانعذاب #ابوترابخسروی
دوک دو گرمانت رو پیدا کردم :))))
اونی که استیکر 🥴 گذاشتی برو دعا کن لیلا پیدات نکنه 😶🌫
Je Te Souhaite – Natasha St.Pier
الان شب میاد میگه ملکان عذاب تموم شد! :)
برای اینکه خوشی خوندن کتابهای خوب تهنشین بشه، ملکان عذاب ابوتراب خسروی رو شروع کردم 😌😌😌😌😌😌...
Natasha St-Pier – Par amour
🎼@LadyAshen
موجود جالبی هستم. یسری وسایلامو میذارم جایی که یادم بمونه و گمشون نکنم... بعد یادم میره کجا گذاشتمشون :))) یا مثلن چون معمولن چنتا کار بافت همزمان انجام میدم، توی دفترچه مینوشتم هرکدوم رو با چه شماره قلابی میبافم... بعد دفترچه رو گم میکردم :))) دیگه لپتاپ و نوت گوشی رو جایگزین کردم... تنها چیزی که یادم نمیره چیزاییه که اطرافیانم از خداشونه یادم بره ولی... 😏
حین بافتن دونهها رو میشمارم، وقتی نزدیک به پایان رج میشم، روی زبونم هفده هست ولی از دونههای باقیمانده، جایی هستم که باید هجده باشه... یه جا رو اشتباه بافتم؟... برمیگردم و از اول میشمارم، به دونه آخر که میرسم: "هجده..." یه جا موقع بافتن یهو وسط شمارش…
حین بافتن دونهها رو میشمارم، وقتی نزدیک به پایان رج میشم، روی زبونم هفده هست ولی از دونههای باقیمانده، جایی هستم که باید هجده باشه... یه جا رو اشتباه بافتم؟... برمیگردم و از اول میشمارم، به دونه آخر که میرسم: "هجده..." یه جا موقع بافتن یهو وسط شمارش حواسم برا یه ثانیه رفته و برگشته :) خوبه نشکافتم... بافتن رو ادامه میدم. دستم برا خودش... ذهنم برا خودش:)
#دستها
من فکر میکردم تو خانهام هستی، که از تمام زخمها و جنگها به تو باز میگردم، اما تو خودت جنگ بودی... بزرگترین و بیرحمترین جنگ من. @Radio_chehraziii
اینروزها من با پروست روزم رو شروع میکنم. شما چطور؟ ^_^