پریشانگویی
Статистикаمینویسم چون نوشتن، مثل هواست برای نفس کشیدن . نسیم فلاح @Nasimfalah
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 38
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 114
- 1/48двое суток
- 130
- 1/72трое суток
- 140
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
برای اینکه خوشی خوندن کتابهای خوب تهنشین بشه، ملکان عذاب ابوتراب خسروی رو شروع کردم 😌😌😌😌😌😌...
برای اینکه خوشی خوندن کتابهای خوب تهنشین بشه، ملکان عذاب ابوتراب خسروی رو شروع کردم 😌😌😌😌😌😌...
«نگهبان» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/62635
«نگهبان» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/62635
без подписи
ساعت شش تا هشت عصر سهشنبه
گروه کتابخوانی کرانه سوم رود قرار اول: سهشنبه ۲۷ مرداد داستان یک: من و او نویسنده: آلبرتو موراویا داستان دو: شب اول نویسنده: لوئیجی پیراندللو داستانها به صورت فایل برای شرکتکنندگان ارسال میشود. مکان: بندانزلی، خیابان پاسداران، کوچه دهم، جنب…
گروه کتابخوانی کرانه سوم رود قرار اول: سهشنبه ۲۷ مرداد داستان یک: من و او نویسنده: آلبرتو موراویا داستان دو: شب اول نویسنده: لوئیجی پیراندللو داستانها به صورت فایل برای شرکتکنندگان ارسال میشود. مکان: بندانزلی، خیابان پاسداران، کوچه دهم، جنب هتل ملل، کافه هنر ملل تسهیلگر: نسیم فلاح
نسیم ^_^
حال آنکه همهچیز را دیگری تصاحب کرده بود، و من جز باد در دست نداشتم... #داستایفسکی #شبهای_روشن @parishangooii
آدم از خود میپرسد که تو با این سالها که گذشت چه کردی؟ بهترین سالهای عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟ ... #داستایفسکی #شبهای_روشن @parishangooii
گاهی در زندگی، آدم بر اثر هیجانی ناگهانی و استثنایی آنچه را که در ته دل دارد به زبان میآورد. #طرف_گرمانت #در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته #مارسل_پروست @parishangooii
و شاید تقدیرش چنین بود که لحظهای از عمرش را با تو همدل باشد. #ایوان_تورگنیف @parishangooii
عکسهای رویداد پیله ابریشم رو نگاه میکردم، فکرم پر زد به روزهایی که خونه پدربزرگم پیلهچینی داشتند. زیر درختهای توت سفید بزرگ حیاط، همه جمع میشدند و پیلهها رو تمیز میکردند. زنها هر کدوم یه تشت بزرگ مسی جلوشون بود و پرزهای اضافه رو از روی پیله جمع میکردند. گاهی یکیشون دم میگرفت و میخوند و بقیه باهاش همراهی میکردند. ما بچهها لالوی دست و پای بزرگترها برای خودمون ماجراجویی کشف پیله داشتیم. پیلههایی که کرمهاش عجله داشتند و زودتر پروانه شده بودند به درد ابریشمسازی نمیخورد و جدا میشدند. ما اونها رو جدا میکردیم. گاهی تازه سر پیله نرم شده بود و هنوز کار داشت تا پروانه سر بزنه بیرون. اون موقع که دیگه کشف بزرگمون بود. میتونستیم نگهش داریم و تا پروانه شدنش نگاهش کنیم. دلم برای آقاجونم و قدم زدنش بین زنها و اون رفتار مقتدرانه و خاصش تنگ شده. از نظر من پنج شش ساله، آقا، مرد بزرگی بود که همه بهش احترام میگذاشتند و هیچکی جرات نداشت بالای حرفش حرف بزنه. آقا هیچ کدوم از بچهها رو تو گرمخونه پیلهها راه نمیداد جز من. روح کنجکاومو دوست داشت و سر صبر و حوصله همه چی رو برام توضیح میداد و اجازه میداد بهشون دست بزنم. البته بابت همین امتیاز، تاوان سختی میدادم. پسرخالهها و پسرداییها هر جا گیرم میاوردن کتکم میزدن و حسابی از خجالتم درمیاومدن. بعدها که ابریشم از رونق افتاد، گرمخونه انباری شد و اون جعبههای سیاه بلااستفاده موند. هنوز بوی خاص اون اتاق دودزده و در و دیوار سیمانی و جعبههای سیاه تا سقف چیده شده یادمه. اون لحظه اولین نگاه و دست آقاجون که گفت بیا زایجان(بچه جون). زای جان تکیه کلامش بود و یادم نمیاد بدون جان هیچ وقت صدام زده باشه. نصف دانش کودکی و روحیه جنگجوییمو مدیون حضور آقا و حمایتش هستم.
без подписи
انگار میخواهی از خاطرم بروی با سایه خیالت پشت سرم واژههایی را که چون نامه ردوبدل کردیم نگاه ندار اما نور غروب را که در چشمانت پناه گرفته بود را به خاطر بسپار گاهی به یادت خواهم بود وقتی سربرگردانم و تو هنوز بیهیچ لبخندی در انتظار به من بگویی: زمان همهچیز را حل میکند صدایت را نمیشنوم و آنگاه که گام برمیدارم به سوی بازوانت ناپیدا میشوی بعدها این میشود پارهای از یک شعر اما تو همچنان پا میفشاری عشق، ما را از میان زندگی ندا میدهد وادارمان میکند چشم بربندیم به بیقراری روح و قربانی کنیم تن را برای ساختن خاطره #نونو_ژودیس @parishangooii
انگار از یه کابوس به کابوس بعدی میرسم. از خواب به بیداری و از بیداری به خواب.
تو مبحث تعهدها یه نوع تعهد هست به نام تعهد وحدت مطلوب. یعنی تعهدی که باید در یک زمان مشخص و در یک مکان مشخص و اوصاف مشخص انجام بشه. در واقع همون اگه اون موقع که میخواستم انجام ندادی بعدش به چه دردم میخوره، است. داشتم فکر میکردم چقدر اینجوریم. اگه چیزی رو بگم و انجام نشه، بعدش دیگه ارزش نداره یا گاهی اصلا همین که بگم هم ارزششو کم میکنه. یه سری بهش میگن حساسیت، یه سری میگن توقع زیادی ولی خودم اسمشو میذارم انتخاب آدمهای درست و به موقع. اونی که توجهی به خواسته آدم نمیکنه چرا باید اصلا اینقدر به آدم نزدیک بشه که بعد ازش بیتوجهی ببینی. یا اونی که اونقدر بهت توجه نداره که نفهمه چی حالتو خوب میکنه چرا باید برات مهم بشه که نفهمیدنش اذیتت کنه. اینه که آدمها رو الک میکنم. تعداد کم اما باکیفیت. بذار بگن حساس و پرتوقع. مهم نیست.
«بسیار خاموش بودی و سخن نگفتی و چون بگفتی، سنگ مَنجَنیق بود که در آبگینهخانه انداختی.» #تاریخ_بیهقی @parishangooii
مثل وقتی وقتی که زخم های خودت را لیس میزنی و قلب خرد خاکشیر شدهات را چسب میکنی مثل بغضی که در گلو مانده باشد و باران همینطور تا خود صبح آمده باشد