ماهِماهزده
Статистикаبیخبر. گوشم به توئه: https://t.me/HarfChatBot?start=b374c6cba0ef
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 35
- 1/48двое суток
- 40
- 1/72трое суток
- 43
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
I survived all the snakes, but a butterfly killed me
It's hard to see you, but I wish you were right here...
این سخت دویدن از بیهممسیری بود.
без подписи
| پارکینگ المپیا، انگلیس، نوزده مارس، ساعت 7:11 بعدازظهر. بارون تازه بند اومده. وارد طبقهی پارکینگ که میشم، صدای شهر تقریباً پشت درهای کشویی جا میمونه. سقف کوتاه و ستونهای بتنی بلند، نور سفید چراغها رو روی ماشینهای ردیفشده پخش کردن و صدای هر ماشینی…
| پارکینگ المپیا، انگلیس، نوزده مارس، ساعت 7:11 بعدازظهر. بارون تازه بند اومده. وارد طبقهی پارکینگ که میشم، صدای شهر تقریباً پشت درهای کشویی جا میمونه. سقف کوتاه و ستونهای بتنی بلند، نور سفید چراغها رو روی ماشینهای ردیفشده پخش کردن و صدای هر ماشینی که از رمپ بالا میاد، چند ثانیه توی فضا میپیچه و بعد محو میشه. رد آب از لاستیک ماشینها روی کف مونده و قطرههایی که هنوز از لباس آدمهایی که تازه وارد شدن میچکه، زیر نور برق میزنن. کیسههای خریدم رو یک دستم جابهجا میکنم و بین ردیفها دنبال ماشینم میگردم. سه ردیف... بعد چهار ردیف. هیچچی. گوشیم رو درمیارم که موقعیتش رو پیدا کنم اما قبل از روشن کردن صفحه، متوجهت میشم. چند متر اونطرفتر، کنار یکی از ستونها ایستادی. پالتوی تیرهات هنوز از بارون بیرون نم داره و چند تار مو کنار صورتت چسبیده. یه هندزفری توی گوشت داری و گوشی روشن رو بیهدف توی دستت نگه داشتی. صفحه روشن میشه، چند ثانیه میمونه و دوباره خاموش میشه؛ انگار حتی حوصلهی خوندن چیزی که روی صفحه ظاهر میشه رو نداری. گاهی نگاهت سمت ورودی میره. هر بار چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه. بعد دوباره به کف پارکینگ خیره میشی. موسیقی ضعیفی از هندزفریت نشت میکنه؛ صدایی گرفته و سنگین که با اکو شدن تهویه و صدای دور ماشینها عجیب هماهنگه. از کنارت رد میشم که یکی از کیسهها از دستم سر میخوره. چند وسیله روی زمین میافتن. قبل از اینکه خم بشم، تو یکی از اونها رو برمیداری. + مال شماست؟ سرم رو بلند میکنم. - آره، ممنون. وسایل رو جمع میکنم و دوباره کنار هم میایستیم. چند ثانیه سکوت. نگاهم روی دستهات میافته؛ انگشتهات بیقرار به لبهی آستینت گیر میکنن و رها میشن. بعد دوباره هندزفری رو مرتب میکنی و به نقطهای نامعلوم روبهرو خیره میشی. گوشی رو خاموش میکنی. من هم بالاخره از پیدا کردن ماشینم منصرف میشم. - میخوای برسونمت؟ نگاهم میکنی. مکث و بعد یکی از گوشیهای هندزفری رو از گوشت درمیاری و به سمتم میگیری. + قبلش میشه با هم گوش بدیم؟ لبخند کوچیکی میزنم و هندزفری رو ازت میگیرم. کنار هم بین ردیف ماشینها راه میافتیم. صدای قدمهامون روی کف پارکینگ با موسیقی قاطی میشه و نور چراغها، هر چند قدم یکبار، سایههامون رو روی ستونهای بتنی میندازه. ماشینم هنوز پیدا نشده ولی این بار، عمداً مصرانه دنبالش نمیگردم. — تا دیداری دیگر، بدرود ماهِماهزدهی عزیز.
I might be the writer but you'll always be the words.
ببین... انقدر دربرابر تو برهنهام که اگر دستت رو دراز کنی، حتی استخونهای قفسه سینهم هم مانعت نمیشه که قلبم رو تو مشتت بگیری.
بامداد و باخودکارتون بخیر.
بعضی وقتها پیش خودم فکر میکردم چرا مردم به خود زحمت میدهند که بروند حمام و مویشان را اصلاح کنند یا لباسهای شیک بپوشند وقتی اصرار دارند با حرفهایشان خود را اینقدر زشت ترسیم کنند. ؛هرچه باداباد
هوا سرد نیست، ولی استخونهام یخ زده. هرچی جمع میشم تو خودم فایده نداره. فقط میخوام بخوابم. نمیتونم حرف بزنم یا نمیخوام؟ نمیدونم. شاید چون فکرهام شبیه یه منظومه معلق بهمریخته و چرخانه نمیتونم حرف بزنم. سردمه ولی یه چیزی تو سینهم داره میسوزه، انگار چیزی که رگهام به قلبم میریزن بنزینه و قلبم یه بوته خار آتیشگرفته. کاش زود خوابم ببره.
ما به دایناسورها بابت مرگ سریعشون حسادت خواهیم کرد! ؛هرچه باداباد
دوست داشتم از جهالتم محافظت کنم، این قدرنادیدهترین حق انسان. ؛هرچه باداباد
امسال بهار بود که پای ریشههای تشنه درخت حیاط بغلی اسید ریختن؛ درست توی فصل شکوفه زدن. پیچک بزرگی که سالها بالا خزیده بود تا یک رخ ساختمون رو قایم کنه... سبزِ سبز، حتی وقتی برف روی برگهای پهنش سنگینی میکرد. از پنجره اتاقم پیدا بود پیر شدنش، زرد شدنش، خشک شدنش... مردن درخت خضر رو با چشمهام دیدم. برگهای زرد هنوز شاخههای خشک و مرده پیچک رو ول نکردن و هروقت نگاهم به بیرون میافته یادم میره پاییز نیست. انگار فقط گنجشکها هنوز باور نکردن. هنوز جوجههاشون رو به اون شاخههای خشک میسپرن.
без подписи
My Darkest Days – Still Worth Fighting For
So, take a look into my eyes one last time So, we never forget the way we were before When we came alive at the moment we met This is still worth fighting Still worth fighting for Hard #Rock
و اما عشق تو در حقیقت تداعیگر آسمانِ لاجوردی بود عزیزِ من هنگامی که تکه ابری سفید و گریان را از سیاهیِ زمختِ شب در آغوش خود پناه داده است اما ابر کوچک، بیقرار بوسیدنِ ماه، تمام ثانیههای عمرش را گریسته باشد.
وقتی که خواب نیست، ز رویا سخن مگو آنجا که آب نیست، ز دریا سخن مگو پاییزها به دور و تسلسل رسیدهاند از باغهای سبز شکوفا سخن مگو دیریست دیده غیر حقارت ندیده است بیهوده از شکوه تماشا سخن مگو یاد از شراب ناب مکن، آتشم مزن خشکیده بیخ تاک، حریفا! سخن مگو چون نیک بنگری، همه زو بیوفاتریم با من ز بیوفایی دنیا سخن مگو با آنکه بستهاست به نابودیات کمر از مهر و آشتی و مدارا سخن مگو آری هنوز پاسخ آن پرسش بزرگ با شام آخر است و یهودا، سخن مگو این باغ مزدکیست بهل باغ عیسوی حرف از بشر بزن، ز چلیپا سخن مگو ظلمت صریح با تو سخن گفت، پس تو هم با شب به استعاره و ایما سخن مگو خورشید ما به چوبهی اعدام بسته شد از صبح و آفتاب در اینجا سخن مگو ؛حسین منزوی
اسرافم کردی. من واقعا حیف بودم. لایق بهتر از این بودم... نه یه عشق بهتر از این، نه یه رابطه بهتر از این، لایق یه خداحافظی بهتر بودم.