Underwater Words
Статистикаامید میکُشه، ناامیدی هم. چاوشی گفته رجوع کن به دستانت" @Blueody_bot .ضایعات شما رو خریدار نیستم
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 47
- 1/48двое суток
- 53
- 1/72трое суток
- 58
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
میگریزم خسته از صحرای تو.
без подписи
پُتک YouTube @Shervinine
عزیز دلم پریشونم و به زیبایی تو فکر می ک نم.
без подписи
براى روزهاى سخت پيش رو وسايلم را آماده كردهام: جا برای تمام الفبا نبود تنها حروف نامت را برداشتم با خود خواهم آورد عكسهايى را كه چشمهايم از نخستين ملاقات برداشتهاند چسب زخمى با من نيست آخرين پيام تو را بر جراحتهايم خواهم گذاشت. -علیرضا قاسمیان خمسه.
تلاش برای نوشتن یکی از مضحکترین کارهاییه که این روزها انجام میدم. نوشتن زوری نیست، میدونم. ولی چیزهایی دارم برای گفتن و نوشتن که کلمه نمیشن. هر کاری میکنم نمیتونم بیانشون کنم. حتی الان هم دارم سعی میکنم این متن رو یهجوری تمومش کنم. من نمیدونم چجوری باید بگم ولی، بدونید که چیزهایی برای گفتن هست. چیزهای ارزشمندی که در قالب کلمه در نمیآد.
برای Underwater Words توی زندگی دیگه، من و تو دوتا درختیم. تو یه درخت آلبالویی که تازه قد کشیدی، تنومند شدی و توی تابستون آلبالوهای درشت و قرمز میدی. کاشتنت درست وسط باغ، که هم آفتاب صبح رو ببینی، هم آفتاب غروب رو. هر روز دختر نوجوونِ باغبون میاد و بهت رسیدگی میکنه، چون تو درخت محبوبشی. از دور، تو که تکدرختِ وسط باغی، با پسزمینهی آبیِ پررنگِ آسمون و دشت سبز، وقتی رها توی باد شاخههای ترت تاب میخورن و برگهات میرقصن، شبیه آهنگهای بیکلامی. من یه درخت گردوام، با چوبهای پوسیده. تا حالا آدمهای زیادی به خاطر پرت شدن از بلندای من مردن. تنم مهمون کلاغهای زیادیه و یه تاب هم به جوونترین شاخهم وصله. دور از توام، توی حاشیهی باغ؛ همونجایی که سالها پیش پدرِ باغبون من رو کاشته. جایی که با هم ملاقات میکنیم، وقتیه که شاخههامون رو هرس میکنن و شاخههامون، مدتها توی انبار، تو آغوش هم منتظر میمونن تا توی اجاق بسوزن، آب رو به جوش بیارن و چای رو دم کنن.
اسب پیشونی میگرنی من.
تو نمیدونی ولی باد لای موهات منم. اون شب که درد داری، گرمی کیسه آبگرم روی دلت منم. اون روز که تو خیابون یه گربه میذاره نازش کنی، درختی که تماشات میکنه منم. اون آهنگی که میشنوی و سرخوشت میکنم، ریتمش منم. تو ساحل که راه میری، اون گوشماهی کوچیک شکسته که پیدا میکنی و بعد میندازیش تو دریا و میگی سفر بخیر منم. نور مهتاب که از پنجره میفته روی تختت و دلت رو گرم میکنه منم. آفتاب پاییز که یه گوشهی پبادهرو گرمت میکنه منم. من که خودم سردم. خودم گم شدم. خودم خیلی وقته از خودم رفتم. خواب دیدم تو بچگیت برف اومده، برف آدمبرفیت منم. من که آب شدم و باهار بعد دیگه یادت نبود چقدر شال تو دور گردنم خوشحالم میکرد. اون خودکار قشنگت که گم شد منم. نوک مداد نوکیت که افتاد کف کلاس و شکست منم. غصه نخوردی، یه بسته دیگه نوک مدادنوکی داشتی. اونروز که یکی نوبتشو تو صف داد بهت، اون خوشحالی تو دلت رو که به باد گفتی، باد منم. من که خیلی وقته فهمیدم باید دورت بگردم اما از دور. یه اسب داره تو پیشونیم سم میکوبه. یالش تویی، صداش تویی، وقتی که میدوئه تو باد قشنگی تنش تویی. تو درد قشنگ منی. اسب پیشونی میگرنی من. گذشتهی خیلی غریب، آیندهی خیلی ناممکن. من نمیدونم ولی این قرصی که داره اثر میکنه تویی. این دردی که داره کم میشه تویی. همهچی تویی، تو که خودت نیستی. کاشکی یه شعر بودم فقط واسه تو، ولی یه متنم که به کار هیشکی نمیاد. همین. @hamid59salimi
از اون جایی که هزارساله ننوشتم، تصمیم گرفتم دعوتتون کنم که این پیام رو فور کنید، و من تصورم رو از نحوه برخوردمون به هم تو دنیای موازی مینویسم. [اگر مایلید، میتونید یک موسیقی، عکس، ویدیو یا حتی کلمه بهش ضمیمه کنید که از وایبش استفاده کنم. ]
چهها با جان خود و شب بخیر.
مرداد عزیز که فقط متولدینت رو دوست دارم، قلبهاشون رو حداقل روز تولدشون گرم نگه دار. - برای علیکوچولوی سه روزه، بهارنارنج، هیرو، ملی، نونا، علیسان، نابی و نارسیس.
«زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت.»
وه چه شیرین است رنج بردن پا فشردن در رهِ یک آرزو، مردانه مردن وندر امّید بزرگ خویش با سرود زندگی بر لب جان سپردن.
پن: به یاد خانوم عنبرستانی که هر وقت این ماگ رو دست هر کسی میدید، سراغ من رو میگرفت یا به خودم میگفت الهی موفق بشی.
ماگ سبز معروفم رو از تو کمد درآوردم. بعد اومدم یهچیز خوشگل راجع بهش بنویسم و دیدم نه. فقط میتونم بگم اگر اون موقعها بهم میگفتن قراره همچین چیزهایی رو بگذرونم یا به اینجایی که هستم برسم یا همچین چیزهایی رو بدست بیارم و از دست بدم، باورم نمیشد. باورم نمیشد کلی چیز رو شروع میکنم و به پایان میرسونم و باز هم جرئت شروع کردن به اندازهی یه نقطه درونم باقی میمونه. باورم نمیشد وضع از یک جنبه تغییر خاصی نکنه اما در کنارش احساساتی رو داشته باشم که فکر میکردم وجود ندارن. من همیشه آدم "گاهی" بودم. برای همینه که باورم نمیشد و شاید نمیشه. نمیدونم این خوبه که باورم نمیشه یا نه. ولی خب حیرت رو دوست دارم، گاهی. و به هر حال من اینجام و امشب ماگ سبز معروفم رو از تو کمد در آوردم.
به جای پیشنهادهای آخر هفته، امروز فقط یک پیشنهاد دارم: از علامههای فضای مجازی فاصله بگیرید. از کسانی که اصرار دارن بهتون بگن دربارهی هر موضوعی چطوری باید واکنش نشون بدین. از صاحبعزاهای همیشه. از کسایی که واسهشون جوون ایرانی کشتهی دی و جنگ متفاوته. از کسایی که هر کلمه براشون کار و کسبه: جانفدا، شهید، شاهزاده، قائد، خیابان، میناب... پیشنهادم سادهس: طرف حقیقت وایسا، حقیقتی که قلبت داره بهت نشونش میده. طرف حقیقت وایسا حتی اگه این حقیقت قراره تنها و مطرودت کنه. لازم نیست همه مث هم رفتار کنن، ما یه گله گوسفند نیستیم که به حرف چوپون گوش بدیم. به حرف من هم گوش ندین. همین. @hamid59salimi
جنوب عزیزم، تو گریههای نیمهشبم بودی. کسی تو را نشنید.
…💔🕊️