اتاق؛
Статистикаچهار دیواریِ دارای سقف، خیمه. بیت، حجره، سرا، منزل. پ.ن : ممنونم که کلماتِ بنده رو 'فقط فوروارد' میفرمایید. @JustacupofTeabot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 18
- Всего постов
- 33
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 66
- 1/48двое суток
- 75
- 1/72трое суток
- 81
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
محمدحسین پویانفر – امام رضا قربون کبوترات
видео или голосовое, без подписи
بعد من اینطوری بودم که وا.
بیشتر از هرکسی من رو اونی شناخت که سال چهارصد و یک، رو دلش پا گذاشت و فهمید اینکه رهاش کردم، داستان امروز و دیروز نیست. داستان سالیانِ سال ریشه دووندنِ اون عقیده درونمه. اون عقیدهای که وقتی یکی خواست نفرین کنه و گفت 'امیدوارم عاقبت تو و امثال تو، مثل حاجیتون بشه' نفهمید چه دعای خیری در حقم کرده. واسه من، واسه من و امثال من. دیگه چی بهتر از این؟! من و حاجی و یک عاقبت؟! خدا زیادش کنه عزیزم! خدا از دهنت بشنوه!
دوسال قبل که منو دید، بغلم کرد، از دیدنم خوشحال شد، با چنان احساس صمیمیتی باهام حرف میزد انگار خیلی بهمدیگه نزدیکیم. امسال، توی تمامِ اجزای صورتش علامت سوال میدیدم. لبخندش، چشماش، طوری که باهام دست داد. چیزی نپرسید، ولی قیافهش فریاد میکشید 'چرا این شکلی شدی؟ تو که اینطوری نبودی!' منم حرفی نزدم، اما اگه میپرسید، میگفتم "نه. من تغییر خاصی نکردم. شما نفهمیدی واقعا چطور بودم. اگر به قدر کفایت منو میشناختی، میدونستی این چادرِ روی سرم و موهای قایم شدهم زیر روسری، تغییر نیست. فقط نشونهی همراستا شدنِ اعتقادات و ظاهرم، باهمدیگهست."
видео или голосовое, без подписи
ولی نه. بارون و تولدهای وقت و بیوقت و اینها هم باعث نمیشه ازت خوشم بیاد. پاییز زمستون بدید. خورشید بس.
بارونِ تابستون خیلی بامزهست. یهو باد کولر خنکتر میشه و بوی پاییز میگیره.
من نیومده بودم که شاه پناهم بده، نیومده بودم پابوس، نیومده بودم حتا بگم چیزی میخوام. فقط اومده بودم که با حرص چادر گلگلیِ اهل خونه رو نزدیکای گیت ورودی بکشم رو سرم و به تمام خدام انقدر چشم غره برم تا سردرد بگیرم. نیومده بودم کسی دردم رو دوا کنه، نیومده بودم یه تیکه از دستبند مورد علاقهای که همیشه دنبالمه، بکشم به ضریح و پز تبرک بودنشو به کسی بدم. نیومده بودم نقاره گوش کنم، نیومده بودم تو صف چای حضرتی وایسم و بعدش نمک هم بگیرم. یک مامان بزرگی حتا میگفت شما از ماها که موهامون آشفتهست، خوشتون نمیاد.، امسال اما اومده بودم یه گوشهای یه کنجی پیدا کنم و از روی کتاب دعا نخونم، خودم سرخود حرف بزنم. از خوندن دعاهایی که نمیفهمم، لذت نمیبرم. موقع ورود هم، ترجمهش رو میخونم. اومده بودم اگه شد، یه لیوان چایی بگیرم، اما شما بهجاش تو اون گرما، بهمون شربت پرتغال دادید. اومده بودم اگه شد دستی به ضریح بکشم، اما شما اجازه دادید پرچم ایرانی که به همه گفته بودم وقتی بارِ دنیا رو بستم، این رو کفنم کنید، و اون جانمازِ فسقلی یادگاری غدیر، تبرک شه. اومده بودم بگم من چیزی نمیخوام، فقط راهم بدید بسه. اما شما تو سرم هزار تا رویا کاشتید. اومده بودم زیرلب زمزمه کنم قربون کبوترای حرمت، که یکیشون یه پر سفید نازکش رو انداخت توی دستهام. روی هوا گرفتمش، از اون موقع تاحالا پشت قاب گوشیم جا خوش کرده. نقاره شنیدن که تموم شد، بهم گفت من همین موقعها بود که حاجتمو برای تو، از آقا خواستم. به اون گنبدِ گرد و خوشگلِ طلایی خیره شدم، به صدای جیرینگ جیرینگ لوستر وقتی باد میفتاد توش گوش دادم، به خودم فکر کردم که گوله توی اون چادر سیاهم، یه کنج از حرم جا گرفته بودم. من نیومده بودم که پناه بگیرم، ولی نمیدونستم که شاه، حساب کتابش خیلی با همه فرق داره. - اونهمه لطف و کَرَمت
شب بر همه خوش، تا صبحِ فردا.
من اومدم، پیش تو زانو زدم، خودمم خوب میدونم چقدر بدم...؛
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
دلم برات تنگ شده عزیزِ جان و دلم. به عکست نگاه کردم و اشکم چکید. شما رو یادم میاد بدون اینکه حواسم باشه میگم بابا. بابا، بازم ساعت یک و بیست دقیقهی نیمهشب شد، بازم یاد فرودگاه بغداد افتادم. جای شما تو زندگیمون خیلی خالیه. نیستی ببینی تو این شهر چهها میگذره. بابا، نیستی ببینی شیش سال و هفت ماه از رفتنت گذشته ولی من هنوزم عین روزهای اول برات ابر بهارم. شکستهْدلم رو جمع میکنم توی مشتهام، رفتی و بعد شما یکی یکی آدم خوبهای قصه پر کشیدن. گفته بودم عاشق این عکسِ کنار آینهم؟ الان میگم. خیلی دوستش دارم. شما رو هم همینطور. بابا، انگار همهچیز فقط یه خوابه. ولی آخه من تهِ خط کابوس دیدن و بختکهارو پس زدنم. هرچی نیشگون میگیرم از این گونه، بیدار نمیشم. بیدارم کن، بهم بگو هیچوقت نرفتی که بخوای برگردی. شونههای من زیادی کوچیکه واسه اینهمه بزرگیِ غم. - نود و هشت
«من؟ سرسختتر از آنم که کمک بجویم، لطیفتر از آنم که رنج نکشم.»
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
فکر میکنم نقطهی پایان، نباید چیزی باشه که باهاش رفته هارو به یاد میاری. مثل مقصدی که شاید به خوبی تصوراتت نبوده باشه، اما حین گذر از مسیر، یک عالم شادی تجربه کردی. میتونی بری، میتونی فراموش کنی، میتونی با خشم و غم و ناامیدی قصه رو تموم کنی. اما نباید یادت بره وقتی زمین میفتادی کی دستت رو میگرفت، کی تو روی توی بغلش نگه میداشت، کی اشکات رو پاک میکرد، (شب ها که غصه داشتی.) برای رفتههای زندگیم دست تکون میدم، و به نوشتههایی که رو در و دیوار اتاقهاشون توی قلبم، به جا گذاشتن، نگاه میکنم. یکیشون بهم یاد داد بیشتر با آدمها همدلی کنم، اون یکی دوست داشتنهای طولانی و بیمنت رو نشونم داد. یکی دیگه باعث شد عاقلتر و منطقیتر تصمیم بگیرم و رفاقت کنم. تورو با همهی لطف و محبتهات، با همهی زخمهایی که بهم زدی، با همهی خنده و گریههای دوتاییمون، با همهی نیش و کنایهها، میپذیرم، و هرچیزی که ازت یاد گرفتم رو به یاد میارم. تورو با دوستیای که بزرگتر شدن رو یادم داد، به یاد میارم. و بابتش سپاسگزارم.
به همهی رفتههای زندگیم فکر کردم، به آدمهایی که قرار بود تا آخرین نقطه سر خط همراهم بمونن ولی نموندن. یکیشون رو با بغلهای خیلی محکمش به یاد میارم، آویزون گردنم میشد و هربار با خنده بهش میگفتم دفعهی بعدی حتما خفهم میکنی. یکی دیگهشون با تلفنهای طولانی و حرفهای زیاد برای گفتن تو ذهنمه. دیگری با هر لحظه و هروقت بهش نیاز داشتم، کنار من خودش رو رسوندن. و یک عالم خاطرهی دیگه. خاطره های خوب و بد و تلخ و شیرین. که تقریبا پاراگراف نهایی ماجرامون، به خیر و خوشی تموم نشد. نمیدونم اصلا دوستیای هست که خوب تموم بشه؟!