شهرِ پشت دریاها;
Статистикаحَزین / یک سبزِ کند / INFJ / سرطانِ کهکشان / Venus Fairy / پروانهها حمله میکنند / وایولت / خرسِ تنها / جونگینی/ او و بهترینش/ گلدانِ پیاده / فِسفِسو / Conan / اندر خمِ همان کوچه. 📬 / ; https://t.me/harfmybot?start=1188346783
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 18
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 78
- 1/48двое суток
- 89
- 1/72трое суток
- 96
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حالا باید دفتر رو یواشکی بذاریم جایی که بود. چون هرچقدر هم در خانهٔ ما قصه گفتن رو دوست داشته باشن، بیپرده از قصههایِ خودشون گفتن رو دوست ندارن یعنی یک لایهٔ شرم میافته رو چشمهاشون و چشمغره میرن. وا بده عزیزم. همیشه همین آدم بزرگهای که الآن هستی نبودی که. خجالتِ چی؟
بامزه اینکه مامان هم در نوجوانی به دنبال خانهٔ دوست میگشته، زندگی رو از رویِ دست سهراب دیکته میکرده. نگاهش رو از روی زمین به آسمون میداده، نوشتن خستهش میکرده ولی برای آدمهای عزیزش قلم رو همیشه آماده نگه میداشته. مُشیری دوست داشته و همیشه قصه رو با شکر به پایان میبرده.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
مواصلات مامان و بابا رو توو دفترى كه صفحههاش بىجون شدن اما هنوز رد ِسرخى رو با خودشون دارن پيدا كردم. بابا آخر يكى از نامهها نوشته: " حرفهاى امروز بعد از ظهر شما خانوم محترم؛ چیزی را به خاطرم آورد. اينكه من برگی خانه به دوشم و وِلگرد، كه در بىنهايتِ هميشه هيچ درختى صاحبش نيست. ( اين متن بماند يادگاری تا فرداى قيامت. ) " يعنى قهر قهر تا روزِ قيامت؟ نچ ناراحت شدم كه، بوديد حالا. خب يحتمل يك كارى كرده بودى كه خانوم قصه گذاشته توو كاسهت ديگه پدرِ من. :))) ٢٨ سال از اين نامه مىگذره و هنوز وقت ناراحتي از طاقچه پايين اومدن رو بلد نيستى، هى بهت مىگم طاقچه بالا اومدن كه كار شما نيست و هى گوش نمىدى. به هرحال خيلى هم غصه نخور. يعنى خب به دست اوردن دل و زندگی ساختن براى هيچكس آسون نبوده ( خودت اين رو بهم ياد دادى ) خيلى هم توى خودت نرو. نذار داريوش توو گوشت بخونه: ياورِ هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت و بشينى غصهٔ يار سفر كردهت رو بخورى، نه جناب از اين خبرها نيست. ياورت پشتِ درخت قايم شده، بلأخره يك روزى از همون روزها اون جوابى رو که مى خواى رو تنههات هَك مى كنه. خوشحال باش بههرحال چون از اينجايى كه من دارم برات مىنويسم الآن روى همون درخت براى خودت يك خونه درختى دارى. — از طرفِ دختر همان خانوم محترم در بعد از ظهر تابستان ۷۶. /
ویدیو رو نشونش میدم، میگم ببین قشنگ میخندیها. باز از اول میخنده. میگه چرا انگار کل صورتم داره میخنده؟ کناریم میگه خوبه که، مدل خندهٔ هر آدم امضای اون آدمه. مثلاً ببین کوچیکهمون واقعاً مثل بچهها میخنده. ( منو میگه، از آسمون بخوای نگاهم بندازی کوچولو حساب بیام شاید؟ ) نگاهش میکنم. گردن میکشه سمتم که یعنی چیه؟ چی بگم عزیزم. باز برمیگردم سمتِ مامان قصهم میگم کوچولو هم خوشحال بود. میگه آره به کُپل مامان هم خیلی خوش گذشت. میگم بهش خوش گذشت چون میدید مامانش بلند میخنده. نگاهم میکنه، لبخندش ردش روی صورتش کمرنگتر میشه ولی سرجاش میمونه. میگه من همیشه جلو امیرم میخندم، میگم ولی امیر میدونه مامان کی واقعی میخنده، همهٔ بچهها میدونن؛ تو بلند خندیدن و خوشحال زندگی کردن رو به پسرت بدهکاری. فکر میکنم همهٔ مامانها این رو به بچههاشون بدهکارن. تهش هم تو هنر کنی خودت رو نجات بدی، هوم؟ قهرمان بودن کارِ ما نیست. پسرت توو قصهٔ زندگیش قهرمان نمیخواد، حداقل نه به اون شکلی که تو فکر میکنی. یکی رو میخواد که بتونه از رویِ دستش مشق بنویسه، یکی که دفتر سیاه کردن رو بهش یاد بده، حتی بعضی وقتها همون دفتر رو پاره کردن. رها کن عزیزم، بهخاطر کُپلت، هوم؟
видео или голосовое, без подписи
دل نبند، زمان میگه.
برای رفتههای زندگیم دست تکون میدم، و به نوشتههایی که رو در و دیوار اتاقهاشون توی قلبم، به جا گذاشتن، نگاه میکنم. یکیشون بهم یاد داد بیشتر با آدمها همدلی کنم، اون یکی دوست داشتنهای طولانی و بیمنت رو نشونم داد. یکی دیگه باعث شد عاقلتر و منطقیتر تصمیم بگیرم و رفاقت کنم. تورو با همهی لطف و محبتهات، با همهی زخمهایی که بهم زدی، با همهی خنده و گریههای دوتاییمون، با همهی نیش و کنایهها، میپذیرم، و هرچیزی که ازت یاد گرفتم رو به یاد میارم. تورو با دوستیای که بزرگتر شدن رو یادم داد، به یاد میارم. و بابتش سپاسگزارم.
فکر میکنم به یک چیز جالب و روشن رسیدم با فکر کردن به جوابی که دادی. اینکه هر آدمی رو با چیزی به خاطر میاریم که در ما به جا گذاشته.
اگه خشم باعث شده بذارم بره، نمیتونم بدون آخرین حسی که کنار اسمش داشتم اون رو بهیاد بیارم…
اگه خشم باعث شده بذارم بره، نمیتونم بدون آخرین حسی که کنار اسمش داشتم اون رو بهیاد بیارم…
اینها رو گفتم که بگم گریز زدن به یوسف و زلیخا در هر قصه و شعری برای من خیلی عزیز و قِشنگه. سر ذوق میشینم کنارِ اون قصه و شعر. دیدم قشنگ خشک و خالی نه، قِشنگی که صمیمی و اصیله. دوستی داشتم که نمیدونم هنوز در قصهٔ زندگیش اسم دوست رو کنارِ اسمم دارم یا نه. اما همیشه گوشهٔ هر چیزی که دستش میاومد برام مینوشت یا با صدایِ زیر و لهجهٔ جنوبی که داشت میخوند؛ از اَزل تقدیر یوسف بر زلیخا رفته بود، وَرنه پِیغمبر فروشی رسم هیچ بازار نیست.
ما جنوبیها مصوت ــِ خیلی در گویشمون رواج داره. مثلاً میخواییم بگیم قشنگ. میگیم؛ قِشنگ، قِشنگن، ای چِقه قِشنگن. سِی کو چه قِشنگن.
ولی در نهایت؟ من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت دانستم، که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را.
حدیث از مُطرب و مِی گو و راز دَهر کمتر جو؛ کمتر بگرد دنبال چیزی که جوابش دستِ من و تو نیست، زور الکی نزن، اینکه مثلاً چرا فلان قصه سرانجامش به ترکستان رفت. خیلی از چراها سؤال نپرس. برای چیزی که عاقبتش دستِ تو نیست غصه نخور. با گریه صبر کردن رو تمرین نکن، حتی در صبر کردن هم نجیب و برازنده باش. ( یواشکی گریه کن ) چرا من؟ چرا اینطور؟ چرا به این شکل؟ چمیدونم عزیزم من هم مثل تو بعضی وقتها توو این کوچهها گیر میکنم. که کَس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را؟ ولی ادب کن، پسِ ذهنت یادت باشه آبیِ قصه خیلی بزرگتر از چراها و غصههایِ من و توئه.
چقدر قشنگ و اصیل، حالا عزیزم تو هی از کِراش زدن و دوست داشتنهای سطحی برای آدمهای دمدستی و فلان حرف بزن. قدر و عیارِ خودت رو ندون و تکههای قلبت رو پای آدمهایی بذار که دوتا یکی نمیارزن. دوست داشتن و ستاره بارونِ چشمهات رو خرج آدمی بذار که لایق دوست داشتن و بودنته. یادت باشه شاید عشق، پیش از اینکه خواستنِ کسی باشه، پذیرفتنِ دعوتیه که از جایی فراتر از خواستِ ما به دل میرسه.
در خلالِ حافظ خوانی این روزها، یک سایت هست که زیر هر غزل در بازههای زمانی مختلف نظر خودشون رو ضمیمه کردن. برای غزل سوم دیوانِ حافظ منصوب به؛ « اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دلِ ما را. به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را. » که فکر میکنم همه حداقل برای یکبار شنیدنش. یکی سؤال پرسیده که چرا حافظ نگفته اگر من بتونم دل ترک شیرازی رو به دست بیارم؟ اگر مهر و دوست داشتن آن ترک شیرازی انقدر مهمه بنابراین باید به دست اوردن دلش سخت باشه ولی حافظ تعبیر رو بلعکس کرده و نوشته که اگر اون بتونه دلِ من رو به دست بیاره. یکی در جواب براش چیزی رو نوشته که خیلی منظورِ جملهش رو دوست داشتم و میشه گفت اصلیه که در قصهٔ زندگی برش مؤمن بودم. نوشته: دل دادگی و دل بردگی از صفاتیه که حضرتِ دوست بر دلهای ما مینهد؛ عاشقِ شدن هم به دعوت او ممکن است که حافظ در این غزل آن را طلب می کند.
من حرفی که باید رو میندازم وسط، خواستی بردار. سهمِ تو.
خودتان را تا سطح حیوانات درنده پایین نکشید! این آخرین هشدار جهان است به شما. پیش از آنکه نه به اعدامهایتان را از توی کشو دربیاورید، نقاب را از چشمهاتان بردارید؛ شاید خدا خواست و دیدید. شاید خدا خواست و فهمیدید. شاید پس از سالها، ساکنِ اتاقت تاریک ذهن بودنتان، تمام شد و از دریچهای به شما نور تابید. نورِ حقیقت. پیش از آنکه دلسوزِ ندانسته و دلریشِ ندیده باشید، یکبار خودتان را بگذارید وسط. یکبار از اتاق تاریکتان بیرون بیایید. نور چشمهایتان را میزند؟ بزند. موشکور فکر میکند خورشید دشمن است... چشمهایتان که باز شود، نور را که ببینید، حق را پیدا میکنید. خیالتان راحت. تنها کافیست خودتان را تا سطح حیوانات درنده پایین نکشید...