tgindex
𝗘𝗹𝗲𝗼𝗻𝗮

𝗘𝗹𝗲𝗼𝗻𝗮

Статистика
@eleonasforpeaceКнигиперсидский

Our real life; the thoughts and the moments🤎🪴 “Hana&Meli’s diary” . . t.me/HidenChat_Bot?start=165427775

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
237
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
158
21 постов
Вовлечённость
66,7%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
23
1/48двое суток
26
1/72трое суток
28

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • آیا این توهم ذهن انسانی ماست که در تمام عمر، عاجزانه به دنبال دستاوردهای بزرگ هستیم؟ پس تکلیف خوشی‌های کوچک زندگی چه می‌شود؟ اینکه ساده از کنارشان می‌گذریم، آیا غیر از این است که ذهنمان عادت به آرمان‌گرایی کرده؟ تکلیف آن یک‌ربع‌ساعتی چه می‌شود که حین گوش دادن به آثار شوپن، قهوه‌ی عصرمان را بی‌هیچ عجله‌ای درست می‌کنیم؟ تمرکز دائم بر انتهای مسیر، ما را به ورطه‌ی پوچی می‌کشاند؛ چرا که برای آدمی هرگز انتهایی در کار نبوده و نخواهد بود. ما در جریان ابدیت، تنها یکبار زندگی کنونی‌مان را زیست می‌کنیم. پس توجه به لحظه‌ی حال، ارجحیتی بالاتر خواهد داشت.

  • без подписи

  • کیک لیمو، اندکی فلسفه و همخوانی با آقای ویگن.

  • انگار خیلی وقته با خودم قهر کردم و بلد نیستم چطور آشتی کنم. چطور تمام اون دفعاتی که خودمو سرزنش کردم رو جبران کنم. خیلی به خودم احساس ناکافی بودن دادم، خودم رو درمقایسه های نابرابر قرار دادم و برای شکست های خیالی خودم در این مقایسه ها سوگواری کردم. بالاخره باید یاد بگیرم چطور با خودم به عنوان ارزشمندترین و نزدیک ترین آدم زندگیم رفتار کنم. باید خیلی چیزا یاد بگیرم. باید برم دنبال اون بچه ای که یه جایی تو سالهای دور بچگی رهاش کردم. اون بچه هنوز تو وجود من هست. مطمئنم خیلی انتظار کشیده و خیلی اذیت شده، اون هنوز منتظر منه! باید بیارمش خونه. بهش غذای خوب بدم، بغلش کنم و منتظر شم تا بخوابه. باید بهش بگم که هیچکدوم ازین اتفاقات تقصیر اون نبوده، کمکش کنم خودشو بشناسه و بهش یاد بدم که نیازی نیست بابت اتفاقاتی که کنترلی روشون نداره احساس گناه داشته باشه.

  • «چیزی نیست. گاهی وقت ها فکر می کنم دارم دیوانه می شوم. دارم راه می روم که یکدفعه احساس میکنم باید بایستم و تکه پاره ها را جمع کنم، تکه پاره های خودم را. دست ها و پاهایم را، و بعد نفس راحتی می کشم و می گویم چیزی نیست، به سرم زده! نمی دانی چقدر خوشحال می شوم وقتی تکه پاره هایم را پیدا می کنم. به هر حال آنها را به هم می چسبانم و مدتی سر جایشان می مانند. خیال می کنم تا ابد سر جا می مانند، آن وقت دوباره از هم می پاشم. و دوباره جمع شان می کنم. آنها را مثل پازل سرهم می کنم تا بعد چه پیش آید…» از کتاب وزارت درد، دوبراوکا اوگرشیچ

  • без подписи

  • без подписи

  • کاش یه آدم سحرخیز بودم که ساعت ۸ صبح بیدار شده ولی متاسفانه آدمیم که تا ۸ صبح اصلا نخوابیده!!

  • آدمیزاد همیشه فک میکنه اونچه که فقدانش رو تجربه میکنه حتما بهتره. اما اصلا کی خوب و بد رو تعیین میکنه؟

  • بین غم و بی لذتی نمیدونم کدومش بهتره. بین اینکه چیزی برات اهمیت داشته باشه و باعث رنجت بشه و یا اینکه ابدا هیچ چیزی حائز اهمیت نباشه، کدومش بهتره؟

  • من واقعا دلم تنگ شده برای اینکه از چیزی تا این حد لذت ببرم. تا حدی که با خودم فک کنم اگه از تمام دنیا دور شم و یه کتاب و یه اهنگ برام بمونه با همینا میتونم خوشحال باشم. اما الان حتی نمیتونم دو صفحه کتابو پشت سر هم بخونم. جایی که هستم هیچ معنا، لذت، خوشی و حتی غمی وجود نداره. فقط حضور دارم اما تعلقی در کار نیس.

  • مثلا امروز No time to die رو بعد از یه مدت طولانی گوش کردم، و یادم اومد که اولین بار وقتی داشتم یه قسمت جالب از kafka on the shore رو میخوندم، ساعت ۷:۳۰ توی مترو درحال رفتن به دانشگاه این قطعه رو واسه اولین بار شنیدم. یه حس پارادوکسیکال از غم، پوچی و درعین حال شگفت زدگی داشتم. و داشتم تو شلوغی مترو به این فک می کردم که من با این کتاب و این آهنگ خوشبختم. از آدما خیلی دورم اما همین دوتا برای من کافی هستن. اون فکر قطعا لحظه ای و گذرا بوده نه یه باور تثبیت شده اما درکل می خوام بگم چقد همه اینا جالبه.

  • من عاشق این خاصیت آهنگام که وقتی یه آهنگی رو بعد از مدت ها پلی می کنم زمانی که واس اولین بار اون آهنگو گوش دادم یادم میاد. احساساتی که اون زمان داشتم، حال روحیم، کتابی که همزمان با گوش دادن به اون آهنگ میخوندم، خیابونی که توش راه می رفتم، کلاسی که تو مسیر رفتن بهش به اون آهنگ گوش می دادم و خیلی چیزای دیگه یادم میاد.

  • این جمله دازای تو شایو مدام میاد تو ذهنم؛ “کاش زاده نمی شدیم”.

  • جای این اهنگ بیکلام خالی بود ولی انگار خیلی حرف برای گفتن داره

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • با دیدن این عکسایی که گذاشتم یه بار دیگه بهم یادآوری شد که سوشال مدیا چقدر میتونه غیرواقعی باشه، چقدر سانسور شده و محدود. مثلا من مدت زیادیه که خیلی کم کتاب می خونم. چون تمرکزم اومده پایین و از طرفی هیچ کتابی جذبم نمیکنه، اما تو عکسایی که اینجا به اشتراک میزارم کتابا یه بخش مهمی هستن. خلاصه که لطفا یادتون نره محتوایی که تو مدیا می بینید تمام واقعیت نیست.

  • без подписи