موومان
Статистика- فصل بیست و دوم کتاب سفر به دور اتاقم - - صفحه شصت و پنج کتاب مرغ دریایی - . @lastmouvement_bot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 694
- 1/48двое суток
- 795
- 1/72трое суток
- 857
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
این گربه کوچولو که اسمش ایرانه 19 دی پیداش کردیم که شب قبلش آسیب دیده، تا الان که دوستمون پیداش کرده بخش زیادی از هزینههای درمانش رو داده. مدارک پزشکیش، عکسهای پزشکی و آسیبهایی که دیده در تصاویر واضحه. حالا برای فیزیوتراپیش و هزینههای دیگهای که در ادامه روند درمان داره به کمک شما نیاز داریم، مبلغش مهم نیست هر چقدر که در توانتون هست ایران مارو زنده نگه میداره. کارت واریزی جهت جمعآوری کمکهاتون به ایران: 6219861902882090 هزینه مورد نیاز ۱۶ تومن تعیین شده. باقی عکسها و جریانات این گربه کوچولو داخل این کانال هست. https://t.me/+p_VAOOEy1QpmNGY8
داشتم فکر میکردم بپرسم چیشد که جزئی از ممبرهای موومان شدید؟🤵🏻 @lastmouvement_bot
داشتم فکر میکردم بپرسم چیشد که جزئی از ممبرهای موومان شدید؟🤵🏻 @lastmouvement_bot
یه وقتایی وسط لگو درست کردن، یهو یه چیزی پیش میاد و میزت تکون میخوره. همهی تیکهها هنوز همونجان، ولی دیگه نمیدونی کدومشون قرار بود کجا برن. زندگی هم بعضی وقتا همین شکلی میشه. مدتها وقت میذاری تا کارات، برنامههات، آدما و چیزایی که دوست داری رو کنار هم بچینی، بعد یهو میبینی چندتا تیکه از جاشون دراومده و خودتم حوصله نداری دوباره بچینیشون. شاید لازم نباشه همون لحظه درستش کنی میتونی یه مدت ولش کنی، بعد که برگشتی سراغش، دوباره از همونجایی که مونده ادامه بدی.
без подписи
без подписи
- ورود به اِرای قلم آقای هدایت -
پارسال توی لیست اهدافم نوشتم: «سعی کن از غارت بیای بیرون و ریسک کنی.» برای آدمی مثل من که همیشه توی لاک خودشه و محدود موندن رو به تجربهی چیزهای جدید و ریسک کردن ترجیح میده، این جمله کوچیک نبود. سعی کردم شروع کنم؛ با یه «ریسک کنیم؟» توی بهمن ۱۴۰۴ و دیروز،…
без подписи
یه ادیت داشتم میدیدم که روش نوشته بود: "من دارم دهن خودمو سرویس میکنم، لطفاً وقتی به هرچی رسیدم نگین شانس آورد." بعدش به این فکر کردم که چقدر اطرافیان، حتی آدمهایی که شاید فقط اون طرف در اتاقن و خانواده محسوب میشن، از تمام چیزهایی که پشت نتیجه وجود داشته خبر ندارن. از اون دو دوتا چهارتای ذهنی، حسابوکتابهای ماهانه، کلنجارهای شبانه برای خریدن یه چیزی یا پسانداز کردن، تایمهایی که مثل یه بوکسور شکستخورده از سرکار برمیگردی و تا رسیدن به خونه هر کاری میکنی از اون حالت بیای بیرون، یا حتی سریع میخوابی که کسی نپرسه "چی شده؟ چرا پکری؟" هیچکس جز خودت واقعاً متوجه مسیر حرکتی که طی کردی نمیشه؛ همه فقط نتیجه رو میبینن و خیلی وقتها اسمش رو میذارن "شانس"
وقتی توی یه مشکل، توی یه مسئله از زندگی عزیزام کاری از دستم برنمیاد، یه حس عجیبی از بیمصرف بودن و ناتوانی میگیرم و شروع میکنم به چنگ زدن به هر چیزی که فکر میکنم شاید بتونه یه حرکتی ایجاد کنه، یه کاری از دستم بربیاد، حتی اگه اون کار خیلی کوچیک باشه. انگار فقط اینکه بشینم و ببینم یه آدمی که برام مهمه داره سختی میکشه و من هیچ کاری نمیتونم بکنم، برام غیرقابل تحمله. بله، من بدون انجام دادن کاری برای بقیه میمیرم.
آدم وقتی واقعاً یکی رو دوست داره، کمکم آرشیوی از جزئیاتش توی ذهنش درست میکنه؛ مدل خندیدنش، کلمهای که زیاد استفاده میکنه، وقتی خوشحاله چطوری حرف میزنه، وقتی ناراحته چطوری ساکت میشه. بعد یه روز میبینی چیزهایی ازش رو بلدی که خودش حتی نمیدونه انجامشون میده.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
🧺