به ابرها زد و گم شد •
Статистика- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26
- 1/48двое суток
- 29
- 1/72трое суток
- 32
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یه ادیت داشتم میدیدم که روش نوشته بود: "من دارم دهن خودمو سرویس میکنم، لطفاً وقتی به هرچی رسیدم نگین شانس آورد." بعدش به این فکر کردم که چقدر اطرافیان، حتی آدمهایی که شاید فقط اون طرف در اتاقن و خانواده محسوب میشن، از تمام چیزهایی که پشت نتیجه وجود داشته خبر ندارن. از اون دو دوتا چهارتای ذهنی، حسابوکتابهای ماهانه، کلنجارهای شبانه برای خریدن یه چیزی یا پسانداز کردن، تایمهایی که مثل یه بوکسور شکستخورده از سرکار برمیگردی و تا رسیدن به خونه هر کاری میکنی از اون حالت بیای بیرون، یا حتی سریع میخوابی که کسی نپرسه "چی شده؟ چرا پکری؟" هیچکس جز خودت واقعاً متوجه مسیر حرکتی که طی کردی نمیشه؛ همه فقط نتیجه رو میبینن و خیلی وقتها اسمش رو میذارن "شانس"
«هزار آدم ناامید در من است که به هیچ بند و فسونی نمیکنند رهایم».
در حال حاضر زندگیم روی مود؛ «نمیشه، الآن وقتش نیست، هرگز و یک نه بزرگ» تنظیم شده.
و واقعا «غروبم، مرگه رو دوشم» و در نتیجهی امیدواریهای بیحاصل، منتظر دستهای کمک نکنندهات هم نیستم که در ادامه بگم؛ «طلوعم کن تو میتونی». خب حتما نمیخوای دیگه قربونت برم.
این روزها این قدر نسخههای جدید از من در حال متولد شدنه که واقعا در حال گسستنم.🙏🏼
بعضی وقتا بزرگترین درسی که زندگی بهت میده، توی بدترین اتفاقهاش پنهونه. اون روزایی که فکر میکردی تموم شدی، دقیقاً همون روزایی بودن که یه نسخهی جدید از تو متولد شد.
بنویس که من هزار نهنگ پیل را در آغوشم ورزیده و پروراندم اما در خواب کردن لطافتِ ماهیِ قرمزی عاجز ماندم عزیزم.
باورتون نمیشه آدمها تو سرشون چه دنیاهایی دارن. چقدر میتونن تو ذهنشون درگیر باشن، چقدر میتونن به جزئیات فکر کنن، چقدر میتونن توی ذهنشون خودشون رو شکنجه و متهم کنن، چقدر میتونن مسائل رو مو شکافانه تحلیل کنن و حالا تو هم این وسط تصمیم میگیری با یه حرفت، یه دغدغه دیگه به دغدغههای دیگهی این آدمها اضافه کنی.
از اون «پایان شب سیه سپید است» که وعده دادی، نشانی نبود عزیزدلم.
«شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد».
این روزها با چیزی بیش از همهی توانم در حال جنگیدنم. همه چیز داره اون روی أسفناک خودش رو نشون میده و من سپری که هیچ وقت بالا نبرده بودم رو رها کردم و دلم رو خوش کردم به هر چه پیش آید که از قضا خوش هم نمیاد.
+عجب هفته ای بود. -کاپیتان امروز دوشنبه است!
«اما تو شدی برای من مردم».
без подписи
خستهی این چشم به راهیها.
چشم به راه بلند مدت آرزوها.
وقتی به سال تولدم دقت میکنم و به عدد سنم میرسم در آن واحد پاییز میشم. نازیبا و نبوسیدنی.
без подписи
بابونهی بنفش تو توییترش نوشته بود؛ «تو با من جوری رفتار میکنی که انگار یه ساز ناکوکم که به درستی نمیتونی صدامو دربیاری. یا نه اصلا، تو حتی نمیدونی چطوری منو دستت بگیری. تو؛ فقط اسممو میدونی. فقط میدونی که چه شکلیام. منو بلد نیستی». آره همین؛ «فقط اسممو میدونی. فقط میدونی که چه شکلیام. منو بلد نیستی».
+ کاش جایی بود که آدم میتونست تا همیشه اون جا بمونه. - اون وقت من دوست داشتم تا همیشه توی قلب تو بمونم.