tgindex
زندگیِ اشتباهی

زندگیِ اشتباهی

Статистика
@wrong_llifeКнигиперсидский

زندگیِ اشتباهی، همان جایی است که واقعیت‌ها از دل اشتباهات بیرون می‌آیند. https://telegram.me/TeIeCommentBot?start=sc-889791-gCgCweN

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
428
−14 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
242
22 постов
Вовлечённость
56,5%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
39
1/48двое суток
44
1/72трое суток
48

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ما معمولاً خوب می‌دونیم چه چیزهایی باعث ناراحتی‌مون می‌شن؛ اما کمتر می‌دونیم چه چیزهایی واقعاً خوشحال‌مون می‌کنن.

  • 14 авг.19из roshantarin

    یه گوشه بنویس، انجام بده، تیک بزن. بذار خیلی چیزا توی سکوت اتفاق بیفته. حتی زمزمه‌ش نکن.

  • 10 авг.652из In_Search_of_San_Francisco

    هنرِ دوام آوردن؟ زندگی در مورد دوام آوردن نیست، زندگی در مورد زندگی کردنه؛ این‌که اگر شرایط دلخواهتم نبود، خوب زندگی کنی.

  • شاخه‌ی ما هنوز سبز است؛ سبزتر از نخستین برگ متولدشده بر درخت گیلاس.

  • روز جمعه چند صفحه‌ای از کتاب «عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست» مگان دیواین را ورق زدم. در آن، واژه‌ی سوگ بارها تکرار شد؛ و هر بار، چیزی در ژرفای وجودم را به خود فراخواند. مگان از سوگ می‌گفت؛ سوگ فرزند، همسر، عزیز، دوست... اما سوگ من، سوگ نبودن کسی نبود. سوگ من جایی پشت دیواره‌های قلبم مدفون بود؛ سوگی نشسته در من، چنان‌که گویی مادری برای فرزندش شیون می‌کند. تا امروز نتوانسته‌ام سوگم را بفهمم. شاید هیچ‌وقت نفهمم، شاید. اما یک چیز را فهمیدم: من هم، به نوبه‌ی خود، سوگوارم. سوگوار چه؟ خدا می‌داند.

  • در ورای هر درد، دردی دیگر است؛ هر دردی، دردی در پیش و پس دارد. هر درد، محترم و شایسته تأمل است. اما فهم درد، از درد نمی‌کاهد.زیرا درد، پیش از آن‌که معنا باشد،درد است.

  • اگر روزی خاک، جان مرا از تو ستود و در خود آمیخت، با من عهدی ببند که مرا با چهره‌ی نوجوانی‌ام به خاطر آوری. به من قول بده که این تن تکیده و روی سیاه و پست مرا به یاد نخواهی سپرد؛ مرا با اشتهای نوباوگی‌ام، با سرخوشی جوانی‌ام، با رؤیاهای کودکی‌ام؛ مرا به سرافرازی‌های خُردم یاد کن. بدان چنان به زندگی مشتاق بودم که از سنگ خاکی که مرا فروخورده‌ است، سبزی‌ای خواهد روئید و آنگونه از زندگی کردن خود بیزار بوده‌ام که به چشم برهم‌زدنی پناهی در خاک میابم که از خانه‌ام در هوا برایم دلنشین‌تر است.

  • برای غوغای چنلم دلتنگ شدم.

  • به یاد داشته باش؛ مکتوب می‌‌شود، هر حسی که بر قلبت تحمیل می‌کنی.

  • 14 июн.3431из reistatus

    دنبال یه تکلیف معلوم می‌گشت، جایی که «شاید» از هر قولی معتبرتر بود.

  • 14 июн.3442из In_Search_of_San_Francisco

    نوشته بود: "زندگی رو انقدر قشنگ زندگی کن که حتی اگر کوتاه هم شد، هیچ‌وقت اثر حضورت پاک نشه."

  • از شاخه جدا شد و بر دامن عشق افتاد.

  • تو، وارث عمر من، وجود حیرت‌آوری هستی؛ چشمان زیبایت به جسارت زندگی کردن جلا پیدا اند. تو، نبات شیرین من، گویی جان خود را از سرزمین مردمان داستان‌ها به مکان اقوام زمین آورده‌ای. وجود تو، آرزوها را حقیقت مسلم می‌شمارد، روی از رؤیاها برنمی‌گرداند و این ویژگی تو هربار مرا در شگفتی فرو برده و رها می‌کند. پروانه‌ی از افسانه گریخته‌ی من، نقش و نگار بی‌مانند بال‌هایت را با ارادتی عمیق، به نرمی می‌بوسم. جانم در زیبایی رنگ و لعابت غرق می‌شود و هست و بودم در برابر توان پرواز تو سر تعظیم فرو می‌آورد. تو را، پائیز گوهرنشان من، همواره با چشمی سراسر افتخار می‌نگرم و با وجودی سراپا عشق به تو، تلاش می‌کنم تو را، قبله‌گاه نیک‌بختی من، از گزند هر بدی دور نگاه دارم.

  • قشنگ‌ترین آناتومی‌ای که می‌تونستم توی کل زندگیم تراش بدم رو روی دندون پیاده کرده بودم؛ جوری که همه می‌گفتن از مدلی که استاد تراش داده خیلی زیباتره و خیلی وقت‌ها هم اشتباهی به‌عنوان نمونهٔ خود استاد برش می‌داشتن. نشونش دادم، اما با یه حرکت تمام فرم دندون رو به‌هم ریخت و گفت: «ریدی.» حتی غیرمستقیم هم نگفت؛ کاملاً جدی برگشت و گفت: «ریدی.» کاش اون لحظه می‌تونستم تمام نفرتم رو توی پام جمع کنم و یه لگد بزنم توی صورتش تا شاید این حرصی که از خراب شدن دندونم خورده بودم، یه ذره آروم می‌شد.

  • ترس بهت می‌گه محتاط باش، نه اینکه انجامش ندی.

  • آن‌جا که نور بر تاریکی می‌تابد، من در پیلهٔ خویش، به شوق رهایی از ظلمت، آرام‌آرام سر برمی‌آورم. بال می‌گشایم و به پرواز درمی‌آیم؛ چنان که گویی از نخستین دم آفرینش، پرنده‌ای سرکش و تیزبال بوده‌ام. نور بر تاریکی می‌تابد و روح خسته و به‌خواب‌رفتهٔ مرا بیدار می‌کند. به هر سو می‌نگرم تا روشنایی را بستایم و از معبود بخواهم که نور خود را دوچندان بر زندگی‌ام بتاباند. و همانا معبود، بار دیگر مرا به خودم بازگرداند؛ به آن بخش گمشده و فراموش‌شدهٔ وجودم. آری، او مرا به من بخشید؛ من، نورِ زندگیِ خویش.

  • 6 июн.2852из reistatus

    شبیه یه در نیمه‌باز که هر بادی تکونش می‌ده.

  • وقتی وطن زخمی شد و تن ماهم شرحه شرحه شد.

  • او هرچه را که لمس می‌کند به ناگاه زیبایی در آن دو چندان می‌شود.

  • رنج‌هایم را فراموش نمی‌کنم؛ می‌خواهم در گوشه‌ای از جانم بمانند، تا هر بار به یادم آورند از چه طوفان‌هایی گذشته‌ام و چگونه پس از هر ویرانی، ریشه‌هایم عمیق‌تر و شاخه‌هایم پربارتر شده‌اند.

زندگیِ اشتباهی — tgindex