tgindex
"سکویِ¾9

"سکویِ¾9

Статистика
@myh0m6Книгиперсидский

اینجا هیچکس عجله نداره؛ جادوگرها چای می‌نوشن، گربه‌ها کنار شومینه چُرت می‌زنن، ستاره‌ها دیرتر خاموش می‌شن و هر قصه، آروم‌آروم راهش رو به قلب یه مسافر پیدا می‌کنه.⭐️ https://t.me/HarfChatBot?start=2028a2639b3b زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.

Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
241
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
224
21 постов
Вовлечённость
92,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
137
1/48двое суток
157
1/72трое суток
169

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • _Do you think the flowers know us? +Probably. We’re hard to ignore.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • تا حالا درباره‌ی درخت آرزوها شنیدی؟ مامان‌بزرگ بخشی از قصه‌ی موردعلاقه‌م رو تعریف کرد. همون درختی که آرزوها رو برآورده می‌کرد ولی در عوض یه خاطره ازت می‌گرفت. یکی آرزو کرد عشقش برگرده. درخت هم برش گردوند اما خاطره‌ی اولین دیدارشون رو ازش گرفت؛ همون لحظه‌ای که هنوز هیچی شروع نشده‌ها ولی قلبت یه چیزی رو فهمیده. عجیبه نه؟ آخه اون همون نگاه اول عاشقش شده بود. یه بچه هم آرزو کرد مامانش دوباره خوب بشه. درخت قبول کرد ولی آخرین باری که مادرش بغلش کرده بود رو گرفت. البته شاید خیلی هم بد نباشه.. میدونی؟ آخه آخرین بغل که تموم نمی‌شه! همیشه یه بغل دیگه هم هست. شاید بشه یکی مونده به آخر رو فراموش کرد، شاید حتی چندتا از قبل‌ترها هم پاک بشن. ولی دقیقاً آخری؟ نه. بعضی لحظه‌ها انگار خودشون می‌دونن آخرینن برای همین محکم‌تر توی قلب آدم می‌مونن. اما بدترین آرزو برای پادشاه بود. پادشاه خواست جاودانه بشه و درخت هم بهش یک عمر بی‌پایان داد. ولی به‌جاش یک چیز کوچیک رو برداشت.. دلیل زندگی کردنش رو! حالا هر روز صبح بیدار می‌شد و نمی‌فهمید چرا هنوز چشم‌هاش رو باز می‌کنه. «برای چی باید ادامه بدم؟ برای کی؟» آه. هیچ جوابی نبود. دفترچه‌ی تقویمش پر شده بود از روزهایی که فقط باید تیک می‌خوردن بدون اینکه معنایی براش داشته باشن. خب راستشو بخوای.. درخت آرزوها هیچ‌وقت چیزی رو تصادفی نمی‌گرفت. همیشه چیزی رو می‌برد که بیشتر از همه دوستش داشتی. مامان‌بزرگ فکر می‌کرد ارزششو داره. پس آرزو کرد. آرزو کرد این قصه‌ها هیچ‌وقت فراموش نشن و اسم همه‌ی آدم‌هایی که به درخت رسیدن، زنده بمونه. اما یه چیزی رو یادش رفت... خاطره‌ی خودش بودن رو. فراموش کرد قبل از همه‌ی این قصه‌ها، کی بوده و چیکار می‌کرده. حالا هر شب همون داستان‌های تکراری رو تعریف می‌کنه. از عشقی که برگشت. از بچه‌ای که مادرش رو دوباره داشت. از پادشاهی که جاودانه شد. یادمه بابا قبلاً گفته بود مادربزرگ توی جوونی عاشق افسانه‌ها بوده. می‌گفت عجیب‌ترین آدم‌ها اونایی هستن که یه روز می‌فهمن خودشون هم بخشی از قصه‌ای بودن که همیشه تعریفش می‌کردن. شاید برای همین بود که هیچ‌وقت از درخت آرزوها ناراحت نبود. شاید ته دلش می‌دونست چیزی که از دست داده، فقط خاطره نبوده. تکه‌هایی از خودش بوده که حالا تو قصه‌ها زندگی می‌کنن. آره، درخت آرزوها همه‌چیز رو ازش گرفته بود؛ جز یک چیز. اینکه هنوز یه نفر بود که قصه‌ی زنی رو بنویسه که خودش فراموشش کرده بود.⭐️

  • без подписи

  • без подписи

  • من تمام کلماتم رو توی ایمیلم به نویسنده‌ی موردعلاقه‌م جا گذاشتم، لطفاً از مغز خالی از کلماتم انتظار جمله‌ی منطقی نداشته باشید..اون جوابم رو دادهههههه😭✨

  • من تمام کلماتم رو توی ایمیلم به نویسنده‌ی موردعلاقه‌م جا گذاشتم، لطفاً از مغز خالی از کلماتم انتظار جمله‌ی منطقی نداشته باشید..اون جوابم رو دادهههههه😭✨

  • هیچ صبحی اینجا به‌خیر نیست🖤

  • без подписи

  • без подписи

  • من حاضرم به ارباب تاریکی خیانت کنم و بیست سال جاسوس دوطرفه باشم تا از بچه‌ت محافظت کنم و بعد از مرگت هنوزم اونقدر عاشقت باشم که پاترونوس من باهات یکی بشه اما تو پاترهد نیستی که اینو متوجه بشی.

  • без подписи

  • без подписи

  • «داستان‌ها می‌توانند یک فرد را جاودانه کنند و تا زمانی‌ می‌توانند این کار را بکنند که فرد دیگری مایل به شنیدنشان باشد. دلم می‌خواهد همان‌طور که با داستان‌هایی درباره‌ی او، زنده نگهش داشته بودم؛ مرا هم زنده نگه دارد.»

  • без подписи

  • GUYS, I'M SCARED !

  • без подписи