نور
Статистика"نور" رو با همه قسمت میکنم چون روشنایی وقتی میدرخشه که مشترک باشه🌻
- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 372
- 1/48двое суток
- 426
- 1/72трое суток
- 459
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام دوستای قشنگم 🤍 متاسفانه اکانت و چنلم از دسترسم خارج شده و با اکانت ادمین دارم براتون پیام میزارم ازین ببعد در این چنل فعالیتی نخواهم داشت و اگر دوس داشتید ،چنل جدیدم جوین بشید 🍓🌻 https://t.me/noorchanelll اوندوستانم هم که چنل دارند ، لینک چنلشون رو داخل ناشناس برام بفرستن 🤍 https://t.me/BChatBot?start=sc-7d74da9825
видео или голосовое, без подписи
به تو میشود تکیه کرد و نگران افتادن نبود..
وصالِ عزیزم..
ای در دلم نشسته ، از تو کجا گریزم؟
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
اولین اربعین زندگیام بود… نمیدانم اربعین را باید با چشم دید یا با دل. از همان روزی که قدم در مسیر گذاشتم و عمودها یکییکی پشت سرم جا ماندند، بیشتر از هر چیزی آدمها توجهم را گرفتند. آدمهایی که هیچ شباهتی به هم نداشتند… یکی از آن سر دنیا آمده بود، یکی از همین نزدیکیها. یکی زبانم را نمیفهمید، یکی فرهنگم را. اما همه، انگار یک دل داشتند؛ دلی که فقط یک نام را صدا میزد… حسین… در تمام عمر، آدم از درد فرار میکند… اما اینجا، آدمهایی را دیدم که ساعتها زیر آفتاب سوزان راه رفته بودند، پاهایشان تاول زده بود، خسته بودند، اما هیچکدام از اینها مانع ادامهی راهشان نمیشد. انگار شوقِ رسیدن، از تمام خستگیها بزرگتر بود. انگار اینجا، رنج دیگر رنج نبود؛ زبانِ عشق بود. اما چیزی که بیشتر از همه در دلم ماند، آدمهای این مسیر بودند. کودکهایی را دیدم که زیر همان آفتاب سوزان، با تمام اصرار میخواستند سهمی در خدمت به زائر داشته باشند. پیرزنها و پیرمردهایی را دیدم که دستت را میگرفتند و با مهربانی اصرار میکردند چند دقیقه مهمان خانهشان شوی. هرکس، به اندازهی توانش عاشقی میکرد. یکی وقتش را میبخشید، یکی توانش را، یکی خانهاش را، و من، هرچه بیشتر نگاه میکردم، بیشتر احساس میکردم دستم خالی است. تازه آنجا فهمیدم دوست داشتنِ حسین، اولِ راه است، نه آخرش. وقتی عشقِ بیادعای آدمهای آن مسیر را دیدم، مدام از خودم پرسیدم: من برای حسین (ع) چه کردهام؟ و هنوز نفهمیدهام… چه چیزی در این خاک پنهان شده که میلیونها نفر، بیقرارش میشوند؟ چه رازی در نام حسین است که آدم، قبل از آمدنش بیقرار است و هنوز از آن دل نکنده، دلتنگش میشود؟ من جوابی برای این سؤالها ندارم… فقط میدانم هنوز این سفر تمام نشده، اما دلم از همین حالا برایش تنگ شده است. و حالا، از همین امروز، یک آرزو بیشتر ندارم… نمیدانم سال دیگر دوباره در این مسیر قدم خواهم زد یا نه. نمیدانم دوباره قسمت میشود یا نه. میگویند این راه ، دعوت میخواهد.. و من فقط از خدا میخواهم اگر لایقش باشم ، یکبار دیگر صدایم بزند . آخر بعضی سفر ها تمام نمیشوند.. فقط زائر از آن ها برمیگردد دلش ، همان جا میان عمود های نجف تا کربلا ، به انتظارِ دعوتِ دوباره میماند ❤️
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи