- Последний пост
- 5 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 41
- 1/48двое суток
- 46
- 1/72трое суток
- 50
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اگر چه عکاسی خیابانی تقریبا هم سن خود عکاسی است، و بسیاری از پیشتازان بزرگ عرصه عکاسی همانند یوجین آتگت، براسای، آندره کرتز، ژاکهانری لارتیگ، هنری کارتیه برسون، واکر اوانز و رابرت فرانک را میتوان به نوعی عکاس خیابانی به حساب آورد، اما خود واژه عکاسی خیابانی بیانگر یک ژانر و یک نگرش است که عکاسان دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی کمک زیادی به تعریف آن کردند. این نگرش را میتوان با یکی از گفتههای خود وینوگراند درباره عکاسی خیابانی خلاصه کرد. او گفته است: " وقتی عکاسی میکنم، زندگی میبینم. این همان چیزی است که هر روز با آن سر و کار دارم. من هیچ عکسی تصویری در ذهن خود ندارم … نگران این هم نیستم که عکسی که میگیرم چطور از آب در بیاید. میگذارم خود عکس کارش را بکند … اصلا هدفم ثبت یک عکس زیبا نیست. هر کسی میتواند یک عکس زیبا بگیرد." عکس : گری وینوگراند @Everythingaboutphotography
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
نیشابور عزیز ۸ مرداد ۴۰۵
без подписи
без подписи
без подписи
می بینی؟ سیاهیِ شب باز هم چیره نقش بسته بر بام ما طلوعی نخواهد بود سهم ما تنها چراغی است سو سو زنان رو به خاموشی... سایه ی چراغ به آدمکی بدل شده که انگار پاهایش را بند کشیده باشند راستی از کجا معلوم آدمکی به بند در کار نباشد؟ من از امشب نمی نویسم از تاریک روز هایی می نویسم که خورشید از آن می گریزد و نور تنها واژه ای ست برای تاب آوردن در این کمنوری و ظلمت. از ایامی که از دستمان رو به زوال رفت چنان خاموش که از گذر عمر نهراسیم. و مجالی که از جبر تمام بیهوده فقط می گذرد... ۲ مرداد ۴۰۵
زن ايرانى در قرن نوزدهم در عكسهاى زيادى ديده مى شود، اولين بار است كه بواسطه عكاسی، زن ايرانى از پستو در مقابل چشم ديگران قرار میگيرد. و در همين دوران است كه پارادايم شيفت، بزرگی بين ايرانيان رخ میدهد. در كتاب زنان سيبيلو و مردان بى ريش اثر افسانه نجم آبادى به همين موضوع اشاره شده كه در اين دوران پارادايم شيفت ايرانيان مخصوصا در حوزه عشق از مردان (مخنث, شاهد و ...) به سمت زنان تمايل پيدا میكند. در واقع در آن زمان، زنان در ايران حتی درحد ابژه عشق هم تصور نمیشدند. خواندن كتاب خانم نجم آبادى را از دست ندهيد. عكاس: آنتوان سوريوگين. @Everythingaboutphotography
без подписи
پنجره ها
без подписи
без подписи
اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می دیدیم دستهامان خالی دلهامان پُر گفتگو هامان مثلاً یعنی ما کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی آورد حالا مهم نیست که تشنه به رؤیای آب میمیریم از خانه که می آیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزیده شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور احتمال گریستن ما بسیار است علی صالحی
без подписи
پاییز آن سال
без подписи
من، از ازل، گویی در اقلیم رنج مأوا گزیدهام. جانم آغشته به دردیست که نه نامی بر آن میتوان نهاد و نه مرهمی بر آن میتوان یافت. عشق و اندوه در وجودم چنان درهم تنیدهاند که گویی یکی بیدیگری معنایی ندارد. پیوند بستن با جهان بیرون برایم عسیر است انگار میان من و جهان، حائلی نامرئی کشیدهاند که هیچ تلاشی یارای دریدن آن را ندارد. از همین رو، اندوه کوچکترین واقعه نیز در من هیئتی سهمگین مییابد و اشک، بیاستیذان، بر دیدگانم جاری میشود. گاه احساس حقارت و بیقدری چنان بر سراسر وجودم مستولی میشود که انگار در خلأ خویشتن غرق شدهام . به آنان که دوستشان میدارم میاندیشم به فواصل، به دوریها اما هیچ مفارقتی دهشتناکتر از مفارقت من با خویشتن نیست. هنوز نمیدانم آدمیان در چه فاصلهای از یکدیگر باید مأوا گیرند تا نه یکدیگر را مجروح سازند، نه عرصهی ستیز هم شوند و نه تاریکترین اوهام خویش را در ضمیر یکدیگر رسوب دهند. تنها روانم نیست که از فرط فرسودگی به زانو درآمده است... تنم نیز گویی در تبعیت از جان، بار رنجی مزمن را بر دوش میکشد. استخوانهایم گاه بیهیچ علتی فریاد میکشند و مفاصلم از شدت فرسایش، هر جنبشی را به مشقتی جانکاه بدل میکنند. به هر چه دل میسپارم، تمام هستی خویش را در آن مستحیل میکنم و از همین رو، دیگر مجالی برای التفات به سایر وجوه وجودم باقی نمیماند. هنوز نمیدانم باید به خویشتن التفات ورزم یا به هراسهایم...به آن، من که در تمنای زیستن است یا آن من که سالهاست صرفا دوام آورده است. حالا خویشتن را به جبن و بزدلی متهم میکنم. تاب مواجهه با سیمای خویش را ندارم نه از آن رو که از چهرهام بیزارم، بلکه از آن جهت که در آیینه، غریبهای را میبینم که سالهاست نام مرا بر دوش میکشد. هرچه بیشتر در سودای گریز از خویشتن برمیآیم، بیش از پیش درمییابم که همهی راهها به منتهیالیه وجود خودم ختم میشوند. گریزی از خویشتن نیست. سرانجام، هر سرگردانی، هر توهم و هر تمنای فراموشی، مرا دوباره به همان جان مجروح و همان روح بیقرار بازمیگرداند. تیرماه ۱۴۰۵