امیدی اندوهبار | مهلا تکلو
Статистика- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 37
- 1/48двое суток
- 42
- 1/72трое суток
- 45
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
جا هست بیشوکم آزاده را که تیغ کشیده است بر ستم؟
عکس زاویه موردعلاقه بنده است.
*دود، روابط انسانی و مترو* کتاب را میبندم چون صحنههایی سخت را تعریف میکرد. سرم را به شیشهٔ پشت سرم تکیه میدهم و سعی میکنم پلکهایم را روی هم بگذارم. یکبار توییت کرده بودم که صدای مترو را دوست دارم. احساس میکنم شاید صدای ریل قطار ربطی به خاطرات ما از زمانی که در رحم مادر بودهایم داشته باشد؛ شبیه جنس صدای جاروبرقی و آرام شدن نوزاد با آن صدا. دوست دارم بخوابم، اما ایستگاه بعدی باید پیاده شوم. به امروزِ زهرا فکر میکنم؛ از ما خواست چند دقیقه بخوابد و بعد جلسه را ادامه بدهیم. در حالی که بالای سرش بودم و فکر میکردم خوابیده، ناگهان چشمهایش باز شد؛ به همان اندازه ترسناک که انگار مردهای در قبر زنده شود. بعد میگوید سمت «نویسنده» را زدهام!؟ یادم میآید با نویسنده پسرخاله شدهام، در حالی که شأن او «حجتالاسلام» است. میزنم توی سرم و سریع میروم ویرایش بزنم. با یادآوری زهرا خندهام میگیرد. خیلی تشنهام. ناهار امروز انگار تمام آب بدنم را گرفته است. امروز دربارهٔ همین صحبت میکردیم؛ هانیه میگفت هر جا برود یک بطری آب هم میبرد. این را وقتی گفت که اشاره کردم وقتی آزمایشم را به دکتر نشان دادم، گفت: «بدنت از میانگین بدن کارگرانی که در معدن کار میکنند کمآبتر است.» این دیتا را از کجا آورده بود، نمیدانم. اصلاً کسی واقعاً میرود میانگین متوسط آب بدن کارگران معدن را دربیاورد؟ یا داشت مسخرهام میکرد؟ چهرهاش که خیلی جدی بود. به خیلی چیزها فکر میکنم تا به ایستگاه بعدی برسم. مثلاً برنامهٔ انتشار؛ سریع پشیمان میشوم و میروم سراغ موضوعی دیگر، چون دربارهٔ آن باید گریه کنم. بابا میگفت سرعت خیال از سرعت نور بالاتر است؛ عجیب نیست؟ امروز دربارهٔ روابط انسانی غر میزدیم. آخرش گفتم بیایید سهل بگیریم. هانیه گفت سهل نیست. قبول دارم. در کودکی و نوجوانی با چشمانی خیره به بزرگترها نگاه میکردیم؛ جهانشان پر از رمز و راز بهنظر میرسید، نه کلمات بیمعنایشان را میفهمیدیم نه علت تغییر سریع خلقوخوهایشان و نه دلیل دلخوریهایشان را. وقتی نوجوانیم، روابطمان آنقدر چالش ندارد؛ دوستداشتنی است؟ نه. احساس میکنم نوجوانی و روابطش یک فانتزی است که با ورود به عالم بزرگسالی فرو میپاشد. فانتزی انسان را سرخورده میکند. اما من جنس روابط بزرگسالی و چالشهایشان را مشروط به «سمی» نشدن بیشتر دوست دارم؛ چون واقعیتر است، چون چهرهاش تماماً سفید و سیاه نیست، چون اینگونه دوستان واقعی را کشف میکنیم؛ که در نظام فکری من یک شرط خاصی دارد و آن را هم نمیگویم! خب، پس چون سخت است باید رویش را کم کنی، سهل بگیری؛ البته با چارچوبهایی، وگرنه دمار از روزگارت درمیآورد. وگرنه پیر میشویم و به انبوه روابط اطرافمان نگاه میکنیم و آنگاه احساس میکنیم همه به نظر آرام و سبکبالاند، در حالی که ما افسردهترین، تلخترین و نفرتانگیزترینِ روی زمینیم. در پیری شبیه به انسانهایی با چشمانی سرخ و متورم میشویم، با چهرهای سنگی و نفوذناپذیر؛ بعد لبخند زدن را از یاد میبریم و درگیر افکار سرگیجهآور میشویم. پس بیا سهل بگیریم؛ یعنی همهچیز را خیلی جدی نگیریم. میخواستم به رها پیام بدهم، بعد یادم آمد از قصد گذاشتم گوشیام خاموش شود تا در طول راه چالش سخت «۳۰ روز، ۵۰ صفحه» را بخوانم. نامش «دود» است. چیزهایی میگوید که مستقیم دردش را احساس میکنم؛ مثل گرفتار شدن یک زنبور پشت عینک دودیاش. صحنهٔ دردناکی است. کتاب را میبندم و سرم را به شیشهٔ پشت سرم تکیه میدهم. پن۱: عکس زاویه موردعلاقه بنده است. پن۲: اگر من را بشناسید متن را با لحن خودم میخوانید.
без подписи
زنده کردن جامعه حمیدرضا رجبزاده، مداح جوان را وحشیانه کشتهاند. هیچ نشانهای در دست نیست که بگوید او رهبر یک جریان سیاسی یا اجتماعی یا چهرهای با شهرت بالا بوده است. در عین حال پیدا است که به احتمال تقریبا ۱۰۰٪ او را بر اساس هواداریش از انقلاب و مقاومت انتخاب کردهاند. او فقط یکی از هواداران مردمی انقلاب اسلامی بود؛ کسی که در مجالس اهلبیت میخواند و در میان مردم زندگی میکرد. ربایش او سیاسی بود و انتخابش نسبتاً تصادفی. قاتلان با برنامهریزی و خونسردی عمل کردند، از عملیات شکنجه و قتل فیلم گرفتند و آن را به خانوادهاش رساندند. این جنایت، تکرار الگویی است که پیشتر آزموده شده و شکست خورده است. در ابتدای دههی شصت، فرقهی رجوی موجی از ترورهای «انتخاب بر اساس دسترسی» را به راه انداخت. کشتگان اغلب نه از میان مسئولان ارشد، که از میان مردم عادی و معتقد بودند. همان منطق تصادفی بودن، همان برنامهریزی و همان تلاش برای ایجاد رعب عمومی در دل جامعه. آن موج به هیچ نتیجهای نرسید. نه ارادهی ملت را شکست و نه مسیر انقلاب را منحرف کرد. امروز هم نشانههایی از همان الگو دیده میشود؛ گروههای ضد انقلاب با حمایتهای خارجی، با روش و حمایت اسراییلی، وقتی از رویارویی مستقیم ناتوان شدهاند، به ترور کور روی میآورند. اما تاریخ نشان داده که این روش محکوم به شکست است. دردناک است که رسانهها خبر قتل حمیدرضا رجبزاده را مثل یک اتفاق حاشیهای اعلام کردند. امروز که خبر تأیید شد، روز خبرنگار بود. فضای رسانهای پر از پیامهای رسمی دربارهی جایگاه خبرنگار و آزادی بیان بود، همچنین آکنده از انشاهایی بیمحتوا و زشت که هیچ محتوایی ندارند جز این که «خبرنگار خوب است و ما خبرنگار را دوست داریم»، اما قتل یک انسان با چنین انگیزههایی جایی در اولویتهای رسانهای نیافته است. این به حاشیه راندن، خود چرخدندهای از ماشین خودکاری ناآگاه است که ناخودآگاه به کار منطق ارعاب و تروریزم میآید.خداوند در آیهی ۱۷۹ سورهی بقره میفرماید در قصاص برای شما حیات است، ای صاحبان خرد. قصاص زندگی میبخشد. سپس در آیهی ۳۲ سورهی مائده میفرماید هرکس انسانی را جز به قصاص یا فساد در زمین بکشد، چنان است که گویی همهی مردم را کشته است. تروریسم با پراکندن ترس دقیقاً میکوشد جان جامعه را بگیرد و همان قتل جمعی را محقق کند. ادامهی آیهی ۳۲ سورهی مائده میگوید و هرکس انسانی را زنده کند، چنان است که گویی همهی مردم را زنده کرده است. زنده کردن فرد و جامعه با قصاص ممکن است؛ همان حیاتی که آیهی ۱۷۹ سورهی بقره وعده داده و آیهی ۳۲ سورهی مائده آن را به عظمت نجات همهی انسانها پیوند زده است. اینجا توجه به این نکته شایسته است، که تروریزم تنها حرکتی علیه گروه هدف نیست، فراتر از آن، گسترندهی ناامنی ذهنی و بعد عینی در تمام اقشار و بخشهای جامعه است.همهی اینها یعنی در برابر قتل انسان نمیتوان بیطرف بود. بیطرفی در اینجا پذیرش کشتار جامعه است. او تنها مدافع انقلاب نبود، یک انسان و یک شهروند و علاوه بر آن مدافع وطن و انقلاب بود. دفاع از خون او، دفاع از اصل حیات اجتماعی است. باید پیگیری حقوقی جدی خواست، خانواده را تنها نگذاشت و هوشیار بود؛ نه با ترس، که با اطمینان به این که الگوهای شکستخوردهی گذشته، امروز هم به نتیجه نخواهند رسید. این ترور، اقدام به قتل تمامی جامعه است و باید با آن با دقت و جدیت برخورد شود. فراموش کردن هر یک از این دو رکن میتواند به قاتلان در رسیدن به اهداف خود کمک کند. ✍کورش علیانی ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ @makshufat
۸۰درصد پول صندلی vip را ازش گرفته، منت هم میگذارد که لطف کردم سوارش کردم. اصلا قصد ندارم به صنف محترم راننده توهین کنم ولی بسیاری در میان آنها پستفطرتند. و چون که اقتصاد دستوری میشود، مردم شریف اربعینی که دستکم در آخرین فقره حداقل چهارپنج ساعت در راه بودهاند تا به مرز برسند، بعد از صف کذایی بازبینی پاسپورت باید با صحرای محشر اتوبوسها مواجه شوند که اصلا معلوم نیست صاحب این وضعیت سگی چه کسی است. سگ صاحبش را نمیشناسد به شکل مصدری. اصلاً اولین جایی که حال اربعین میپرد همین بازار مکاره است. مردم باید چند ساعت در خاک و خل مدام دنبال این اتوبوس و آن اتوبوس بیفتند که هر رانندهای هر طور خواست قیمت بدهد، هر طور خواست رفتار کند، هر طور خواست جواب بدهد، هر وقت خواست درب را باز کند. این بنده خدا هم خیلی با عشق است. نشسته آنجا مدام با این صلواتشمارهای دیجیتال که غالبا مال تیپیکالی از زنهای مسلمان ایرانی است صلوات میفرستد. بهش اعتراض میکنم. میگویم میخواهی دوازده ساعت اینجا بنشینی میگوید برای امام حسین همه سختیها را با جان میخرم. رانندهٔ حراملقمه که به دخالت من گفت سوسهآمدن، میگوید خودش راضی است جواب میدهم راضی نیست و مجبور است. من هم تکوتنها سه ساعت مثل هاجر که دنبال سراب میدوید دنبال این نامردها بدوم و از چپ و راست صدای سگهای ولگرد بشنوم و ماشین بهسمت پایتخت مملکت پیدا نکنم بالاخره راضی میشوم پول ویآیپی را به پله بدهم. باز دم غیرت ابالفضلیها گرم. اینقدر اصرار کردند که راضی شد جابجا کنند و بالاخره روی صندلی بنشیند. اما چه نشستنی! ده دقیقه معذب بدون تکیه دادن نشست و باز برگشت روی نشیمن درویشیاش. خلاصه از دماغ ما اینگونه درآوردند با این بیناموسیها و لئامتهای فردی و ساختاریشان.
без подписи
با دو خانم اهل بصره نشستیم چای خوردیم و به آمریکا فحش دادیم.
عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو ... و این هردو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.
گناه کبیرهٔ انسی بزی که درپی دانستن است: خودم میدانم که من بیصلاحیتترین کسی هستم که ممکن بود دربارهٔ جامعهٔ ما با شما حرف بزند برای این که من هیچچیز نمیدانم و کسی که چیزی نمیداند بهتر است ساکت باشد. من هم میدانستم که باید ساکت باشم و سراپا گوش باشم تا اگر کسی که چیزی میداند بهحرف آمد آمادهٔ شنیدن باشم. در تمام سالهای اخیر هم ساکت بودم و سراپاگوش بودم .. متاسفانه هیچکس حرفی نزد. حتی اشارهای هم نکرد. انگارنهانگار. بعد، با خودم گفتم بیایم اینجا بنشینم روی این چهارپایه و حرفهایم را بزنم. میدانستم که ممکن است حرفهایم منطقی نباشد، روح علمی نداشته باشد و غلطغلوط باشد. با اینهمه یقین داشتم که از سکوت بهتر است چون نمیتوانستم بیشترازاین ساکت باشم و سراپا گوش باشم. به خودم گفتم تو حرفهایت را بزن و زیاد در بند این نباش که با موازین علمی مطابقت میکند یا نه. حداقلش اینست که آدمهای منطقی که قطار وجودشان هیچوقت از دو خط موازی علم و منطق خارج نمیشود - اشتباهات ترا به تو میگویند و تو بالاخره آنچه را که درپی دانستنش هستی میفهمی ( از روی چهارپایه بر میخیزد ) با اجازهتان میایستم و حرف میزنم. این جوری راحتترم. یعنی فکر میکنم که طبیعی.تر است. برای اینکه بعضی حرفها را وقتی که مینشینی و میگویی مثل اینست که درازبهدراز روی زمین پهن بشوی و خیال کنی که داری راه میروی. • سه نمایشنامهٔ کسالتآور از ناصر ایرانی
روشنفکر ایرانی به انتخاب خودش خواسته در کربلای امروز، نقش میمون یزید را بازی کند.
Channel photo updated
پهلوی همچنین تصریح کرد که نامزد هیچ سمتی نیست و اگر روزی مردم میان جمهوری یا پادشاهی پارلمانی انتخاب کنند، این تصمیم باید صرفا به اراده آنان واگذار شود.
تشنگان گر آب جويند در جهان آب هم جويد به عالم تشنگان
آب کم جو، تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست اتاقم پر شده از لیوانهایی که تهشان هنوز ردی از دمنوش باقی مانده؛ یکی روی میز، یکی کنار تخت، یکی گوشه کتابها، انگار هرکدام یادگار شبیاند که خیال کرده بودم تا صبح خوب میشوم. دستمالهای مچالهشده هم همهجا پراکندهاند؛ روی صندلی، کنار بالشت، لای کتابی که نیمهخوانده رهایش کردهام. اگر کسی بیخبر وارد اتاق شود، از همین خردهریزها میفهمد صاحب این اتاق چند روزی است با تنش کنار نمیآید. پیشاز اینکه کسی بگوید که این «روزها بهار جوانی است» و نالههایم از روی ناشکری است و زود است گفتن از چنین چیزهایی. باید بگویم خودم را پیر میدانم. پیری که یک سرماخوردگی ساده میتواند برنامههایش را به هم بریزد، حوصلهاش را بتراشد و او را گوشه اتاق بنشاند میانِ لیوانهای نیمهخالی و دستمالهای مچالهشده. عجیب است؛ نوجوان که بودم تبهای تندتر از این را هم با شوقِ فردا تاب میآوردم. نمیدانم ما نازکنارنجیتر شدهایم یا اقتضای این سن و روزگارمان همین است؛ اینکه هر سال، چیزی را بیصدا از آدم پس میگیرد. اول توانِ بیدار ماندن، بعد توانِ بیخیال بودن، بعد هم ذوق. همان ذوقی که بیاجازه میآمد، بیدلیل میجوشید و آدم را از جا بلند میکرد. هرچه سن بالا میرود، چیزی از آدم کم میشود؛ دزدِ شب نیست، مالیاتِ عمر است. امروز حوصله را میبرد، فردا شوق را، پسفردا هم همان نیرویی را که صبحها بیدعوت از رختخواب بلندت میکرد. آخر سر میمانی و عادتی که اسمش را گذاشتهای زندگی. دوستم میگفت: «باید بپذیری؛ باید با موتوری که دیگر سوختِ ذوق ندارد هم راهش بیندازی.» حرفش درست است، اما مگر راه رفتن بدون سوخت آسان است؟ آدم راه میرود، کار میکند، حرف میزند، میخندد؛ اما فرق است میان راه رفتن و کشیده شدن، خندیدن و لبخند زدن. فرق است میان زیستن و فقط از روزی به روز دیگر رسیدن. صوفیان، ذوق را آغاز مواجید دانستهاند؛ نخستین چشیدنِ حضور، اولین برقِ شهود. اگر این چشیدن دوام بیاورد، «شُرب» است؛ نوشیدن. و اگر سراسر وجود را فرا بگیرد، «رَیّ» است؛ سیراب شدن، مست شدن. چه تعبیر دقیقی. زندگی هم جز با همین چشیدن پیش نمیرود. آدم پیشاز آنکه نان بخواهد، جرعهای ذوق میخواهد؛ چیزی که مزه فردا را به امروز بیاورد. اما وقتی ذوق کوچ میکند، وقتی دیگر نه چشیدنی هست، نه نوشیدنی، نه مستیای، با چه باید ادامه داد؟ به چه باید مست شد وقتی شرابِ دل خشکیده است؟ آیا میشود هوشیارِ محض زندگی کرد؟ و هیچوقت مستِ چیزی نشد؟ گمان نمیکنم. انسان بیمستی، شبیه درختی است که هنوز ایستاده اما دیگر شیرهای در رگهایش نمیدود؛ سایه دارد، برگ دارد، اما بهار از کنارش گذشته است. تمام قصه بزرگ شدن همین است؛ نه پیر شدنِ استخوانها، که ازدستدادنِ آن شرابی که جهان را قابل تحمل میکرد. و شاید همه عمر، جستوجوی همان جرعه باشد؛ جرعهای که دوباره به آدم یادآوری کند هنوز میشود به چیزی دل بست، هنوز میشود از چیزی به وجد آمد، هنوز میشود مست شد؛ هرچند که فکر میکنم اینگونه زیستن، خطاست.
без подписи
без подписи
ای انسانهای میانتهی و بیمحتوا به خود آیید.
لابد خدا هم یهودی است، آقای خاتمی.
توی واگن، خانمی رو به روم روی صندلی نشسته. موهای مشکی بلندش گردنش رو پوشونده و آرایشش غلیظ و کدره. من توجهای بیشتر از این بهش نکردم و سرم پایین و درگیر با گوشی و کارهام بود. فقط میدونم که دقیقاً رو به روش ایستادم. رسیدم به ایستگاه بعد. دوتا دختر نوجوون، یکی با دامن سبز و شومیز کاهویی با یه آویز توتفرنگی بزرگ و اون یکی کمی سادهتر با شومیز کرم و دامن شکلاتی روی زمین توی فاصلهی بین واگنها نشستن. از هم میپرسن کدوم ایستگاهیم؟ یکیشون با مسخرگی میگه: سرباز وطن. هر دو میخندن. به چی؟ نمیدونم. ازشون حس بدی نمیگیرم. مثل تمام نوجوونهای دیگه که سرخوشانه میخندند. خانم رو به روییم بیمحل به حضور من، به خانمی همشکل خودش که دورتر از ما ایستاده، اشاره میکنه تا کیف روی دوشش رو بده که روی صندلی کنار خودش بذاره. تعارف صمیمانه و لطیفیه. به کیف خودم نگاه میکنم که چقدر از کیف اون خانم بزرگتره. خانم کیف کوچیکش رو به زن میده و بعد از چند ایستگاه پیاده میشه. دوباره من و زنِ روی صندلی بهم نگاه میکنیم. اینبار تازه دارم بهش دقت میکنم. به جزئیاتش نگاه میکنم. اون هم با حس پیروزی به چشمام نگاه میکنه. پیروزی بابت چی؟ نمیدونم. هردو سرتاپا مشکی پوشیدیم اما من یکطور او یکطور. به خانم دیگهای از پشت سرم اشاره میکنه که بیاد جاش بشینه. انگار برای صندلی قدرت جانشین انتخاب میکنه. زانوهام از ایستادن خسته شدن. از گرما نفس عمیقی میکشم که البته بیشتر شبیه آه کشیدنه. بیمیل و بیتفاوت نگاهم رو میدزدم از ماجرا و دوباره مشغول کارهام میشم. از جلوی مسیرشون کنار میرم و به دیوار کناری صندلی تکیه میدم. این ماجرا هرچند دهها بار برام تکرار شده اما هیچوقت تکراری نیست. به بیرون از قطار نگاه نگاه میکنم. سرباز وطن خیلی وقته که رد شده. حالا به شهدا رسیدیم. تنها، خسته، گرمازده و با زانوهای خشکشده از واگن پیاده میشم و به میدان شهدا میرم. #روزمرگی