مکتب تهران
Статистикаبازآفرینی لیبرالیسم برای زمانه ما. رویکردی فکری در امتداد مکتبهای شیکاگو و اتریش، با تأکید بر آزادی، فردیت و رواداری و مسئولیته. اینجا میاندیشیم، مینویسیم و حرف میزنیم تا روایت تازهای از انسان و جامعه بسازیم. @MohammadZareiZefreh
- Последний пост
- 15 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سومین سال از تاسیس کافه انتلکتوئل شاخه اصفهان میگذرد، ابتدا به تمامی اعضا و آقای دکتر فرزین رحیمی زنوز و آقای محمدجواد علیرضایی که مسبب به وجود آمدن این محفل شدند تبریک عرض میکنم. باید بگویم که کافه انتلکتوئل مسیری بس دراز پیش رو داره و پر از پستی و بلندی و پیچ و خم خواهد بود. امیدوارم که یکایک عزیزان در کافه انتلکتوئل بدون خستگی و با همت و اراده عالی، با هم و در کنار یکدیگر به اعتلا و رشد کافه انتلکتوئل کمک کنند تا بتواند به عنوان نهادی تاثیر گذار در حال و آیندهٔ ایران عزیزمان نقش خود را به نحو مطلوب و احسن ایفا کند. ارادتمند همیشگی شما، محمد زارعی زفره
سلام عرض میکنم خدمت تمامی عزیزانی که تا امروز این کانال رو دنبال کردن، امیدوارم که همتون خوب و خوش و سلامت باشید، بعد از یک دوره سخت که در اون عزیزانمون رو از دست دادیم، برگشتم. چند روز هست که میخوام پیام بدم ولی طنبلی کردم، راستیاتش در حال پیش بردن چندین پروژه هستم و وقت پیدا نکردم در کانال حضور داشته باشم. به زودی با دست پر برمیگردم. لطفا اگر دوستانی تمایل به شرکت در پیشبرد هدف این کانال دارن به من در پیوی بیام بدن تا صحبت کنیم و ببینیم چه کارهایی مناسب ایشان است. مخلص همگی، محمد زارعی زفره @MohammadZareiZefreh
آنها مردم را به «خوارجی» تبدیل کردهاند که در برابرِ جنایتِ آشکار سکوت میکنند، چون فکر میکنند در حال دفاع از دینِ خدا هستند. ۶. پارادوکسِ انقلاب و خشونت حکومتیها همواره میگویند معترضان هم آدم کشتهاند. بله، در هر تحول بزرگی، اصطکاک و خشم غیرقابل کنترل وجود دارد؛ ذاتِ هر انقلابی، ریختنِ ساختارهای صلب است که گاهی با خونریزی همراه میشود. اما نکته اینجاست که حجم وسیعِ این کشتارها و نوعِ فجایع (مانند آنچه در تهران یا اصفهان و مشهد و آتشسوزیهای مشکوک رخ داد)، با هیچ منطقِ اعتراضی جور در نمیآید. اینها امضایِ قدرتی را بر خود دارند که از ریختن خونِ خودیها برای «تثبیتِ خود» ابایی ندارند. نتیجهگیری: خروج از دایره فریب ما باید از تاریخ درس بگیریم. خوارج بعد از سالها متوجه شدند که فریبِ عمروعاص را خوردهاند، اما دیگر دیر شده بود؛ آنها علی را تضعیف کرده و راه را برای استبدادِ اموی باز کرده بودند. امروز وظیفه ماست که به اطرافیانمان، به خانوادههایمان و به آنهایی که هنوز چشمانشان را بر حقیقت بستهاند، یادآوری کنیم: دینی که برای بقایِ خود نیاز به سناریوسازی، دروغ و کشتار داشته باشد، پیش از آنکه به دست معترضان بسوزد، در دستِ حاکمانش خاکستر شده است. معترض به دنبال زندگی است، اما حاکم برای بقا، نیاز به «جسد» و «مقدساتِ زخمخورده» دارد. بیایید اجازه ندهیم دوباره با «قرآنهای بر سر نیزه»، ما را به جانِ هم بیندازند. حقیقت، نه در ساختمانِ مسجد و نه در لایههای کاغذ، بلکه در چشمانِ بیگناهی است که برای یک زندگیِ معمولی، به خاک افتاد. @Maktabe_Tehran
تراژدیِ «خوارجِ زمانه»؛ چگونه با نامِ خدا، انسانیت را به مسلخ میبرند؟ در تاریخ هر ملتی، لحظاتی وجود دارد که حافظه جمعی زیر آوارِ پروپاگاندا دفن میشود. وقتی به ابعاد خونبار اعتراضات اخیر نگاه میکنم، بیش از آنکه از قساوتِ سرکوبگر شوکه شوم، از «سکوتِ تاییدگرایانه» و «سادگیِ سیستماتیک» بخشی از جامعه در حیرتم. اینجاست که به عنوان یک ناظر و پژوهشگر، شباهتی ترسناک میان امروزِ ایران و وقایع جنگ صفین پیدا میکنم. ما با پدیدهای روبرو هستیم که من آن را «سندرم خوارج» مینامم؛ جایی که نمادها، جلوی دیدنِ حقیقت را میگیرند. ۱. کالبدشکافی حقه «قرآن بر سر نیزه» در جنگ صفین، زمانی که سپاه معاویه در آستانه شکست بود، عمروعاص نقشهای کشید که تاریخ را تغییر داد: چسباندن لایههای کاغذِ قرآن بر سر نیزهها. سربازانِ سادهدلِ سپاه علی (ع) با دیدن این صحنه، جنگ را رها کردند. آنها فریاد میزدند: «ما با قرآن نمیجنگیم!» آنها ندیدند که قرآنِ واقعی، خودِ علی و عدالت اوست، نه آن کاغذهای بر سر نیزه. امروز، جمهوری اسلامی از همین فرمول با دقتِ مهندسیشده استفاده میکند. در هر بزنگاهی که مشروعیتِ رژیم با خاک یکسان میشود، ناگهان حادثهای رخ میدهد: مسجدی آتش میگیرد، قرآنی میسوزد یا به نمادی مذهبی توهین میشود. بلافاصله تمامِ ماشینِ تبلیغاتیِ حکومت روشن میشود: «ببینید! اینها با خدا و دین طرفند، نه با ما!» و درست در همین لحظه، بخش بزرگی از بدنه مذهبی و خاکستری جامعه، مثل خوارجِ صفین، فریب میخورند و چشمانشان را بر حقیقتِ اصلی که همان خونهای ریخته شده و بیعدالتی است، میبندند. ۲. منطقِ «پرچم دروغین» و پرسشِ کلیدیِ نفع در جامعهشناسی سیاسی و علوم امنیتی، اصلی وجود دارد به نام «پرچم دروغین» (False Flag). یعنی یک حکومت خودش دست به تخریب یا جنایت میزند اما آن را به نام مخالفانش ثبت میکند. برای فهمیدن اینکه چه کسی پشت این خرابکاریهاست، نباید به ادعاها نگریست؛ بلکه باید پرسید: «چه کسی از این حادثه سود میبرد؟» بیایید تحلیل کنیم: برای معترضان: آتش زدن یک مسجد یا توهین به مقدسات، یعنی خودکشیِ استراتژیک. معترضی که میخواهد میلیونها نفر را به خیابان بکشد، هرگز با تبر به ریشه اعتقادات همان مردم نمیزند. این کار فقط باعث ریزش نیرو و بدنامی جنبش میشود. برای حاکمیت: این کار یک «مائده آسمانی» است. حاکمیت با این کار، مخالفانش را از درجه «معترض» به درجه «کافر و محارب» تنزل میدهد. این کار به نیروهای سرکوب (که شاید دچار تردید شده باشند) انگیزه مقدس میدهد و به خانوادههای سنتی بهانهای میدهد تا سرکوبِ فرزندانِ این سرزمین را توجیه کنند. ۳. مدلِ «آتشافروزِ آتشنشان» رژیمهای تمامیتخواه به ندرت اجازه میدهند بحرانها به شکل طبیعی پیش بروند. آنها خودشان «آتشافروز» هستند. آنها فضا را به سمتی میبرند که خشونت بالا بگیرد، خودشان عوامل نفوذی را برای تخریبِ اماکن مقدس میفرستند و سپس در نقش «آتشنشانِ ناجی» وارد میدان میشوند. آنها با ایجاد «هراسِ اخلاقی» (Moral Panic) در دلِ مذهبیها، این پیام را صادر میکنند: «اگر ما نباشیم، اینها قرآنهایتان را میسوزانند و مساجدتان را ویران میکنند.» در حالی که بزرگترین ویرانی، در واقعِ همان عدالتی است که به دست خودِ این حاکمان ذبح شده است. ۴. شباهتهای جهانی: از نازیها تا دیکتاتورهای نوین تاریخ جهان آیینهای است که حاکمان امروز ما به دقت در آن نگریستهاند. در سال ۱۹۳۳، زمانی که هیتلر به تازگی قدرت را به دست گرفته بود و با مخالفتهای شدیدی روبرو بود، ساختمان پارلمان آلمان (رایشستاگ) در یک آتشسوزی مهیب سوخت. هیتلر بلافاصله کمونیستها و مخالفان را متهم کرد. او از خشمِ مردم استفاده کرد تا «فرمان آتشسوزی رایشستاگ» را صادر کند که طبق آن تمام آزادیهای فردی لغو و اعدامهای گسترده قانونی شد. سالها بعد مشخص شد که نازیها خودشان در آن آتشسوزی دست داشتند تا راه را برای دیکتاتوری مطلق باز کنند. در ایرانِ ما نیز، سناریوی سال ۸۸ و توهین به عاشورا، سناریوی ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ و در نهایت دی ماه ۱۴۰۴، همگی کپیبرداری از همین مدلهای کلاسیک سرکوب هستند. آنها میکشند، میسوزانند و سپس در مراسم تشییعِ قربانیانِ خودشان، برای دین اشک میریزند. ۵. روانشناسی «نابینایی ایدئولوژیک» در خانوادهها چرا پدران و مادران ما، یا طرفداران رژیم، این بازی را باور میکنند؟ پاسخ در «روانشناسی تودهها» نهفته است. انسانِ ایدئولوژیک، جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که به او القا شده میبیند. برای او، سوختنِ یک بنرِ مذهبی، فاجعهبارتر از شلیک به چشمِ یک دختر جوان است. چرا؟ چون بنر برای او نمادِ «هویت» اوست، اما آن دختر، «دیگری» است که هویت او را تهدید کرده است. رژیم با سوار شدن بر این موجِ احساسی، منطق را در جامعه فلج میکند.
لیبرالیسم یعنی نهادها، نه بتها نه به کیشِ شخصیت — آری به آزادی، قانون و رفراندوم آزاد یکی از ریشهایترین مشکلات سیاست در ایران، فقط «جاعش» یا یک جناح خاص نیست؛ مسئلهای عمیقتر و خطرناکتر وجود دارد که اگر درمان نشود، هر نظامی را—با هر نام و پرچمی—به همان…
لیبرالیسم یعنی نهادها، نه بتها نه به کیشِ شخصیت — آری به آزادی، قانون و رفراندوم آزاد یکی از ریشهایترین مشکلات سیاست در ایران، فقط «جاعش» یا یک جناح خاص نیست؛ مسئلهای عمیقتر و خطرناکتر وجود دارد که اگر درمان نشود، هر نظامی را—با هر نام و پرچمی—به همان مسیر استبداد میکشاند: کیشِ شخصیت. کیش شخصیت یعنی وقتی جامعه بهجای تکیه بر قانون، نهاد، برنامه و سازوکارهای پاسخگو، همهچیز را به یک فرد، یک چهره یا یک «منجی» گره میزند. در این وضعیت، سیاست از حوزهٔ عقل و نقد خارج میشود و وارد قلمرو ایمان، وفاداری کور و تعصب میگردد. از نگاه لیبرال، این دقیقاً نقطهای است که آزادی شروع به فروپاشی میکند. چرا کیشِ شخصیت ذاتاً ضدلیبرال است؟ لیبرالیسم بر چند اصل غیرقابلمذاکره استوار است: * حاکمیت قانون، نه حاکمیت اشخاص * پاسخگویی قدرت * حق نقد دائمیِ حاکمان * تقدم نهادها بر افراد * حفاظت از حقوق فردی و حقوق اقلیتها کیش شخصیت همهٔ این اصول را معلق میکند. وقتی یک فرد «خط قرمز» میشود، نقد او مساوی خیانت تلقی میشود. وقتی یک چهره «نماد ملت» معرفی میشود، هر مخالفتی «ضد ملت» خوانده میشود. و درست در همین نقطه است که آزادی بیان، رسانهٔ مستقل و نظارت عمومی عملاً خفه میشوند—حتی اگر هنوز نامی از دموکراسی برده شود. سلطنتطلب یا جمهوریخواه؟ معیار یکی است این نقد نه از سر قبیلهگرایی است و نه جانبداری از یک شکل حکومت خاص. از منظر لیبرال: * سلطنتطلبی که یک چهره را فراتر از نقد قرار میدهد * جمهوریخواهی که یک رهبر یا جریان را معصوم میسازد هر دو، اگر به شخصیتپرستی برسند، از مسیر آزادی خارج شدهاند. مسئله «تاج یا جمهوری» نیست؛ مسئله این است که آیا قدرت قابل نقد، قابل عزل و محدود است یا نه. اگر پاسخ منفی است، آن ساختار—با هر نامی—میتواند به همان الگوی تمرکز قدرت و سرکوبی ختم شود که امروز آن را در جاعش میبینیم. شباهت خطرناک با الگوی جاعش وقتی میگوییم شباهت، منظور شکل حکومت یا ایدئولوژی ظاهری نیست؛ منظور منطق قدرت است. منطق جاعش این است: * رهبر یا ساختار فراتر از پرسش * حذف منتقد بهنام «دشمن» * یکیکردن حقیقت با قدرت * تقدیس اطاعت و سرکوب اختلاف هر جنبش یا جریانی—حتی با شعار آزادی—اگر به کیش شخصیت تن بدهد، ناخواسته در همین مسیر گام میگذارد. الان وقت نفرتپراکنی علیه هم نیست اختلاف سیاسی طبیعی و حتی ضروری است. اما نفرتسازی از هموطن، دقیقاً همان چیزی است که هر نظام اقتدارگرا از آن تغذیه میکند. لیبرالیسم میگوید: * اختلاف را به رسمیت بشناس * اما طرف مقابل را دشمن وجودی نکن * رقابت ایدهها را جایگزین حذف انسانها کن تاختن سلطنتطلب به جمهوریخواه، یا بالعکس، فقط انرژی جامعه را تحلیل میبرد و میدان را برای استمرار اقتدارگرایی خالی میکند. راه لیبرال چیست؟ (بدون خشونت) گذار لیبرال از اقتدارگرایی، نه با قهر و نفرت، بلکه با ابزارهای مدنی و حقوقی ممکن است: * اعتراض مسالمتآمیز و سازمانیافته * تقویت جامعهٔ مدنی مستقل * رسانهٔ آزاد و مستندسازی * فشار حقوقی و بینالمللی هدفمند * آموزش سیاسی و آگاهی عمومی این مسیر شاید کندتر به نظر برسد، اما تنها مسیری است که به آزادی پایدار میرسد، نه بازتولید استبداد. بعد از آن چه؟ رفراندوم آزاد از دید لیبرال، هیچ شکلی از حکومت تقدس ذاتی ندارد. آنچه مشروعیت میآورد، رضایت آزادانهٔ مردم است. به همین دلیل: * بعد از مهار اقتدارگرایی * با تضمین آزادی بیان، امنیت رأی، رسانهٔ آزاد و نظارت مستقل * باید یک رفراندوم کاملاً شفاف و دموکراتیک برگزار شود در آن رفراندوم، مردم تصمیم میگیرند: * شکل حکومت چیست * ساختار قدرت چگونه باشد * سازوکار انتخاب و عزل رهبران چگونه تعریف شود نه با اسطوره، نه با منجی، بلکه با رأی آزاد. به عنوان سخن پایانی بایستی عرض کنم که، مراقب باشیم خواسته یا ناخواسته در چاه کیشِ شخصیت نیفتیم. چون لحظهای که یک فرد را بالاتر از نقد قرار دادیم، دیگر قدرت دیدن خطا، اعتراض، و اصلاح را از دست میدهیم. همانجایی که طرفداران جاعش ایستادهاند. آزادی با بتها سازگار نیست. نهادها را بسازیم، قانون را حاکم کنیم، و بعد با رأی آزاد، سرنوشتمان را انتخاب کنیم. اصلاحیه!!! توجه توجه: سعی شده تا نگاه و رویکردم براساس لیبرالیسم کلاسیک باشد و نه لیبرتارینیسم یا هر نوع دیگر از لیبرالیسم. @Maktabe_Tehran
ریال دیجیتال؛ ابزار نوین پرداخت یا گامی بهسوی کنترل مالی؟ ارز دیجیتال بانک مرکزی، که به اختصار CBDC و در ایران با عنوان «ریال دیجیتال» شناخته میشود، با اهدافی از سوی بانک مرکزی معرفی شده است. از جمله این اهداف میتوان به دیجیتالیکردن پول و کاهش وابستگی به اسکناس، افزایش شفافیت تراکنشها و مقابله با پولشویی و فرار مالیاتی، افزایش سرعت پرداختها و کاهش هزینه آنها، و همچنین تسهیل پرداخت حقوق، یارانهها و تسهیلات اشاره کرد. علاوه بر این، گفته میشود که ریال دیجیتال میتواند توان سیاستگذاری و مداخله بانک مرکزی در اقتصاد را افزایش دهد. اما این تمام ماجرا نیست. ما، بهعنوان شهروندان ایران، لازم است نسبت به پیامدهای عمیقتر این ابزار آگاه باشیم و بدانیم در برابر آن چه موضعی باید اتخاذ کنیم. نخست آنکه ریال دیجیتال با تمرکز قدرت پولی در دست دولت، اختیار مالی مردم را محدودتر میکند. تمرکز پول و نظارت دائمی بر رفتار مالی شهروندان، به تقویت هرچه بیشتر قدرت دولت میانجامد؛ امری که آشکارا با اصل «محدودسازی قدرت دولت» در اندیشه لیبرالی کلاسیک در تعارض است. دوم اینکه، وقتی دولت به پول بهعنوان یک ابزار کنترلی نگاه میکند، امکان برنامهریزی، سیاستگذاری و جهتدهی به رفتار مالی مردم فراهم میشود. در چنین وضعی، پول از یک وسیله مبادله خنثی به ابزاری سیاسی تبدیل میشود؛ در حالی که از نگاه لیبرالیسم کلاسیک، پول باید تا حد امکان غیرسیاسی و بیطرف باقی بماند. سوم، در شرایطی که هر تراکنش مالی قابل رصد باشد، آزادیهای مدنی نیز بهطور غیرمستقیم تضعیف میشوند. آزادی بیان، آزادی تجمع و آزادی کنش اقتصادی، همگی به امنیت مالی وابستهاند. در چنین ساختاری، با کوچکترین اعتراض یا رفتاری که مطلوب حاکمیت نباشد، امکان مسدودسازی حسابها یا محدود و مشروطکردن خرجکردن پول وجود دارد. در لیبرالیسم کلاسیک، حفظ حریم خصوصی مالی یکی از پیششرطهای بنیادین آزادی مدنی است. نکته دیگر این است که اگر ریال دیجیتال بهصورت اجباری یا بهعنوان ابزار غالب در نظام پولی جا بیفتد، رقابت سالم پولی و بانکی از میان میرود. این امر به تقویت انحصار دولتی میانجامد؛ در حالی که لیبرالیسم کلاسیک اساساً با هر شکل از انحصار دولتی مخالف است. بر همین اساس، از نگاه من، پذیرش بیقیدوشرط CBDC به معنای تبدیلشدن شهروندان به تابعان کاملاً تحت نظارت دولت است؛ وضعیتی که در آن هیچ کنش مالی بدون اطلاع و اجازه ساختار قدرت ممکن نخواهد بود. با این حال، در برابر این روند، تعداد اندکی از افراد جسارت آن را داشتهاند که بهجای صرفاً نقد کردن، دست به کنش عملی بزنند و بدیلهایی واقعی معرفی کنند. این گروه اندک را میتوان لیبرالهای عملگرا دانست؛ در مقابل، بخش قابل توجهی از جریان لیبرال به نقدهای کلامی یا تولید محتوا بسنده کرده است. در این میان، به جرئت میتوان گفت دکتر فرزین رحیمیزنوز از معدود چهرههای عملگرای لیبرال در ایران معاصر است که سالها در مسیر بسط و توسعه مفاهیم لیبرالی ایستادگی کرده و عقب ننشسته است. به همت ایشان و جمعی از همراهان، ارز دیجیتالی با نام «لیبر» طراحی و وارد بازار شد و همزمان، «بازارچه جامعه لیبرال» شکل گرفت؛ بستری که در آن کالاها و خدمات با قیمتهای معقول و از طریق لیبرکوین مبادله میشوند. این ابتکار را میتوان یکی از عملیترین راهکارها برای کاهش وابستگی به ساختار پولی متمرکز دانست. از افتخارات شخصی من، همکاری در تأسیس این جامعه، بازارچه و ارز دیجیتال آن بوده است. اگر نمیخواهیم به نقطهای برسیم که کوچکترین رفتار مالی ما زیر ذرهبین دولت قرار گیرد، اکنون زمان تصمیمگیری است. پیوستن به جامعه لیبرال و استفاده از لیبر در مبادلات، نهتنها انتخابی فردی، بلکه کنشی مسئولانه در برابر آینده است؛ انتخابی که میتواند به نفع نسلهای بعدی نیز تمام شود. @Maktabe_Tehran
مهاجرت آزاد در نگاه مکتب تهران مهاجرت آزاد یعنی توانایی هر فرد برای جابهجایی آزادانه به هر نقطه از جهان (بهجز املاک خصوصی) بدون دخالت دولتها. تفاوت آن با مسافرت در نیت اقامت یا کسب تابعیت است. مرزهای سیاسی هرچند کارکردهای خاصی در سیاست دارند، اما از نگاه لیبرالیسم نباید مانع آزادی رفتوآمد انسانها شوند، مگر در مواردی که فرد تهدیدی جدی برای آزادی یا جان دیگران است. تنها در این شرایط، دولتها مجاز به منع ورود یا ارجاع فرد به نهادهایی چون اینترپل هستند. انسان آزاد به دنیا میآید و خود تصمیم نگرفته که در چه جایی متولد شود؛ از اینرو حق دارد آزادانه محل زندگی خود را انتخاب کند. مرزهای جغرافیایی نباید زندانهای مدرن بشر باشند. یکی از نقدهای وارد بر مهاجرت آزاد، ترس از «بینظمی» است. اما باید پرسید: بینظمی به چه معنا؟ بینظمی هدفمند خود نوعی نظم است. آمریکا نمونهای از چنین بینظمی سازندهای است: ملتی متشکل از قومیتها و فرهنگهای گوناگون که نتیجهاش پویایی و نوآوری بوده است. در مقابل، کنترل بیشازحد دولتهاست که فساد و هرجومرج واقعی را پدید میآورد. مهاجرت آزاد ممکن است موقتاً رقابت شغلی را افزایش دهد، اما در بلندمدت، سرمایهی انسانی و اقتصادی را تقویت میکند. مهاجران کارآفرینانی بالقوهاند که میتوانند اشتغالآفرینی کنند و دانش فنی تازهای وارد کشور میزبان نمایند. از نگاه مکتب لیبرالی تهران، مرز به خودی خود ناعادلانه نیست، مگر آنگاه که جان، آزادی یا مالکیت دیگران را نقض کند. مهاجرت آزاد هیچ تهدیدی برای مالکیت خصوصی نیست؛ بسته به قوانین یا هر مالک میتواند آزادانه تصمیم بگیرد که داراییاش را به چه کسی بفروشد یا اجاره دهد و یا اینکه طبق قوانین آن کشور، تنها شهروندان درجه یک میتوانند از حق مالکیت خصوصی بهره ببرند. هیچ کشوری هنوز بهطور کامل از ایدهی مهاجرت آزاد پشتیبانی نکرده، اما تجربهی کشورهای حوزهٔ اسکاندیناوی، ایالات متحده، کانادا و استرالیا نشان میدهد که هرجا آزادی رفتوآمد بیشتر بوده، نوآوری، رفاه و همکاری بینالمللی نیز افزایش یافته است. در نهایت، لیبرالیسم میگوید: زمین خانهی همهی انسانهاست، نه زندانی برای ملتها. @Maktabe_Tehran
حقوق اتباع بر بستر گفتمان مکتب تهران در نگاه لیبرالی مکتب تهران، انسان به صرف انسان بودن دارای کرامت و حقوقی طبیعی است. اما از آنجا که کشورها و مرزهای سیاسی و حقوقی برای این کشورها در نظر گرفته شده، حقوق طبیعی در نسبت با اجتماع، تابعیت و مالکیت بررسی میشوند و به اتباع و شهروندان تخصیص مییابند. در این میان، «اتباع» در جایگاهی میان دو قطب قرار دارند: نه به طور کامل بیرون از نظام سیاسیاند، نه تماماً درون آن. آنها کسانیاند که با ورود قانونی یا پناهندگی به کشوری دیگر مهاجرت کردهاند و در فرآیندی میانمدت (۵ تا ۱۰ سال) میتوانند از شهروند درجه ۲ به شهروندی کامل گذار کنند. از منظر گفتمان مکتب تهران، تنها یک حق طبیعی غیرمشروط وجود دارد: حق زندگی. دیگر حقوق طبیعی — چون آزادی و مالکیت — حقوقیاند مشروط به قرارداد اجتماعی و تبعیت از قوانین کشور میزبان. به همین دلیل اتباع، تا پیش از اخذ شهروندی کامل، از آزادی و مالکیت کامل برخوردار نیستند. آنها نمیتوانند در تصمیمگیریهای سیاسی مشارکت کنند یا مالک مطلق املاک باشند، اما حق دارند از امکانات آموزشی، بهداشتی و قضایی برابر با شهروندان برخوردار شوند. در این نظام فکری، دولت نقش داور دارد نه پدر. او باید حداقلهای خدمات انسانی را برای همه، فارغ از تابعیت، فراهم کند؛ اما نباید نقش تعیینکننده در سرنوشت افراد ایفا کند. آزادی اتباع در چارچوب قوانین ملی محدود میشود، ولی حق اعتراض و دادرسی عادلانه در برابر قوانین ضدبشری و نامعقول برای آنان محفوظ است. جامعه ملل و نهادهای بینالمللی نیز موظفاند از این حقوق حمایت کنند، چراکه آزادی فرد در یک کشور نمیتواند قربانی مرزهای مصنوعی سیاسی شود. نقش جامعه مدنی در این میان تعیینکننده است. انجمنها، اتحادیهها و نهادهای مدنی باید دو کار انجام دهند: ۱. از حقوق مهاجران و پناهندگان دفاع کنند؛ ۲. در برابر بیقانونیها و تخلفات اتباع نیز بایستند. بدین معنا، جامعه مدنی در این گفتمان جایگزین «دولت خیرخواه» است: خودِ مردم ناظر بر مردماند. در تجربهی تاریخی، هیچ کشوری هنوز نتوانسته است بهطور کامل حقوق اتباع را محترم بشمارد. اما کشورهای اسکاندیناوی، اروپای مرکزی و غربی، ایالات متحده، کانادا، استرالیا و نیوزلند در این مسیر پیشرو بودهاند. راز موفقیت آنها در چیست؟ در تفکیک میان حقوق طبیعی و حقوق سیاسی. آنها به هر انسانی حق زندگی، آموزش و درمان میدهند، اما حق مشارکت در تصمیمگیری را موکول به شهروندی کردهاند. این همان تعادلی است که لیبرالیسم بومی جستجو میکند: هم احترام به کرامت انسانی، هم حفظ نظم سیاسی. در نهایت، لیبرالیسم در این گفتمان بر این باور است که امنیت ملی و حقوق بشر با یکدیگر در تضاد نیستند. امنیت ملی محصول نظم داوطلبانه و مشارکت آزاد است، نه محصول کنترل و ترس. حتی در شرایط افزایش مهاجرت، میتوان با تنظیم قوانین و نظارت جامعه مدنی، میان آزادی فردی و امنیت جمعی تعادل برقرار کرد. تجربه آمریکا خود گواهی است بر این مدعا: کشوری که با پذیرش موجهای گسترده مهاجرت نهتنها امنیتش را از دست نداد، بلکه به یکی از امنترین و پویاترین جوامع مدرن بدل شد. از نگاه مکتب تهران، حقوق اتباع بخشی از مسئولیت اخلاقی جامعه آزاد است. احترام به کرامت فردی نباید محدود به مرزهای سیاسی باشد. همانگونه که آزادیِ بازار به معنای آشوب اقتصادی نیست، آزادی جابهجایی و اقامت نیز به معنای بینظمی اجتماعی نخواهد بود؛ بلکه ضامن اخلاقیِ بقای تمدن لیبرال است. @Maktabe_Tehran
🌱 لیبرالیسم و زیست پایدار در نگاه من، انسان نه مالک و نه نگهبان طبیعت است؛ بلکه طبیعت خود، مالک و نگهبان خویش است. ما تنها مهمانان و مصرفکنندگان موقت آنیم. وظیفهی انسان نه تسلط بر طبیعت، بلکه مدیریت اخلاقیِ بهرهبرداری از آن است — بهگونهای که طبیعت بتواند قدرت باززایی و پویایی خود را حفظ کند. رفتار درست نسبت به محیط زیست از درونِ اخلاق و مسئولیتپذیری فردی برمیخیزد. میان طبیعت و حقوق طبیعی انسانها، رابطهای دوطرفه وجود دارد: اگر طبیعت سالم بماند، حافظ زندگی، مال و آزادی انسان است؛ اما هرگاه انسان علیه طبیعت بجنگد، در واقع علیه امنیت و آزادی خود میجنگد. بحرانهای زیستمحیطی، از سیل و خشکسالی گرفته تا آلودگی و کمبود منابع، بازتاب همین ستیز انسان با طبیعت است. آزادی انسان، زمانی معنا دارد که با اخلاق همراه باشد. آزادی بدون اخلاق به هرجومرج میانجامد. پس لیبرالیسم راستگرا — برخلاف تصور رایج — بیتفاوت به اخلاق نیست، بلکه اخلاقِ مسئولیت فردی را شرط بقای آزادی میداند. ⚖️ نقش دولت و جامعهی مدنی در چارچوب لیبرالیسم، دولت نباید در نقش پدرسالار یا مالک کل وارد عمل شود. نقش دولت باید حداقلی و نگهبانشبگونه باشد: یعنی تنها زمانی دخالت کند که حقوق دیگران نقض شده یا محیط زیست بهطور آشکار تهدید میشود. اما نظارت و آگاهیبخشی بر عهدهی جامعهی مدنی، انجمنها، اتحادیهها، سندیکاها و NGOها است. اگر بخش خصوصی دست به تخریب محیط زیست بزند، این نهادهای مدنیاند که باید از مسیر حقوقی اقدام کنند، پرونده تشکیل دهند و خواهان پاسخگویی شوند. چنین نظارتی از پایین، مؤثرتر و اخلاقیتر از نظارت دستوری از بالا است. 🏠 مالکیت خصوصی، اخلاق و محیط زیست مالکیت خصوصی (و حتی نیمهخصوصی) میتواند ابزاری برای حفظ محیط زیست باشد، به شرط آنکه با قوانین و نهادهای اخلاقی همراه شود. انسان، وقتی مالک چیزی است، بیشترین تلاش را میکند تا آن را حفظ و بهبود بخشد. اما دولت مالکِ واقعی هیچ چیز نیست — دولت مجموعهای از افراد با انگیزهها و منافع متفاوت است، که گاه یکی طرفدار محیط زیست است و دیگری رانتخوار و فاسد. به همین دلیل، منابع عمومی معمولاً در معرض «تراژدی مشترک» قرار میگیرند؛ یعنی چیزی که همه مالک آنند، در نهایت هیچکس مسئول آن نیست. در نظام لیبرالی، میتوان با ابزارهایی چون مجوز فروش و خرید آلودگی، کارت سبز، بیمههای زیستمحیطی و پاداش مالی برای محافظان طبیعت، رفتار مسئولانه را تشویق کرد. در این چارچوب، اخلاق فردی، منفعت شخصی بلندمدت و نظارت مدنی با یکدیگر همراستا میشوند. 🤝 پیوند نسلها و اخلاقِ میاننسلی از منظر اخلاقی، ما تنها به حال خود تعلق نداریم؛ بلکه به نسلهای آینده نیز متصلایم. آنان وارثِ زمینِ ما خواهند بود، همانگونه که ما وارثِ زمین گذشتگانیم. زیستنِ اخلاقی یعنی زیستن به گونهای که فرصتهای حیات از آیندگان سلب نشود. در این معنا، حفاظت از محیط زیست نه یک تعهد سیاسی، بلکه یک تعهد اخلاقیِ میاننسلی است — پیوندی که ما را از فردگرایی سطحی به فردگرایی اخلاقی ارتقا میدهد. 🌍 نمونههای عملی در کشورهای لیبرالمحور مانند ایالات متحده، برخی مناطق آمریکای لاتین و شیلی، تجربه نشان داده که مالکیت خصوصی همراه با شفافیت و قانون میتواند به احیای جنگلها و حفظ تنوع زیستی کمک کند. در مقابل، هر جا که دولتها مالکیت عمومی را گسترش دادهاند، فساد، رانت و تخریب منابع افزایش یافته است. 🧭 جمعبندی نظری نظریهی من بر این اصل استوار است که: طبیعت، شریک آزادی انسان است، نه تابع آن. هرچه دولت کوچکتر و جامعهی مدنی و اخلاق فردی قویتر باشد، شانس پایداری محیط زیست بیشتر است. لیبرالیسم راستگرا میتواند پاسخی نو به بحران زیستمحیطی باشد — پاسخی که به جای افزایش کنترل، به افزایش مسئولیت میانجامد. در این دیدگاه، رفتار اخلاقی انسان محصول چهار نیروست: ۱. قراردادهای اجتماعی و عرف جامعه، ۲. وجدان فردی، ۳. منفعت شخصی بلندمدت، ۴. نظارت جامعهی مدنی و قوانین حمایتی. تنها زمانی که این چهار نیرو همافزا عمل کنند، آزادی به تعادل با طبیعت میرسد، و تمدن به پایداری حقیقی دست مییابد. @Maktabe_Tehran
ایرانیزه کردن لیبرالیسم: راهی میانهٔ سنت و مدرنیته تعریف و هدف بومیسازی لیبرالیسم منظور از بومیسازی لیبرالیسم، ایجاد مطابقت و همنشینی میان اصول لیبرالیسم و فرهنگ بومی ایران است. هدف، تغییر در ذات لیبرالیسم نیست، بلکه نهادینهکردن آن در فرهنگ و زندگی روزمره مردم است. از آنجا که پروپاگاندای چپ در ایران سبب دشمنی فکری با سرمایهداری و جهان غرب شده است، مطالعه و تحقیق در این زمینه مرا به این نتیجه رساند که لیبرالیسم کلاسیک، با وجود نقایص خود، کارآمدترین و منطقیترین ایدئولوژی موجود است. بنابراین، ضروری دیدم فعالیتهایی برای پیوند میان لیبرالیسم و فرهنگ ایرانی انجام دهم تا این اندیشه برای جامعه قابلفهم و پذیرفتنی شود. تفاوت اصلی میان *لیبرالیسم ایرانی* و *لیبرالیسم احزاب دو سوی آتلانتیک* در منبع ترکیب آنهاست. لیبرالیسم احزاب دو سوی آتلانتیک از امتزاج اندیشههای کینزی، چپ و لیبرال شکل گرفته و در نتیجه ماهیتی دولتگرا و متمایل به چپ دارد؛ در حالی که لیبرالیسم ایرانی بر بنیاد فردگرایی و کوچکسازی دولت استوار است. پیوند لیبرالیسم با تاریخ و سنت ایرانی تاریخ ایران، تاریخی پرفرازونشیب است. هرچند نمیتوان تاریخ باستان را مستقیماً به اکنون تعمیم داد، اما میتوان از مفاهیم بنیادین آن قرض گرفت. از منشور کوروش کبیر تا آزادیهای فکری دوران طلایی اسلام و فعالیت معتزله، همه حامل عناصری از آزادی و مدارا هستند. دین زرتشت در دوران ساسانی، هرچند دین رسمی بود، اما به اجبار صادر نمیشد و به ادیان دیگر چون مسیحیت، مانیگری و مزدکی اجازه فعالیت داده میشد. همچنین فیلسوفانی چون خیام و محمد بن زکریای رازی را میتوان حامل سویههایی از اندیشه شکگرای لیبرالی دانست. ایران با اقلیم گرم و خشک خود، روحیهای اجتماعی و جمعگرا پرورده است، اما با رشد تکنولوژی، تمایلات فردگرایانه و مصرفگرایانه در حال افزایش است. هدف از بومیسازی، بازخوانی مدرنیته در قالب سنت ایرانی است؛ به این معنا که مدرنیته نفی یا سانسور نشود، بلکه از درون سنت خود فهم، ترجمه و بازتفسیر گردد. ساختار سیاسی و اقتصادی لیبرالیسم ایرانی در حوزه سیاست، لیبرالیسم ایرانی ناقد دولتگرایی و مدافع دولت حداقلی است. چنین دولتی موظف است از حقوق طبیعی انسان، تمامیت ارضی کشور، میراث فرهنگی و محیط زیست محافظت کند و حداقلهای آموزش و بهداشت را برای همه شهروندان تضمین نماید. در این رویکرد، دولت باید آزادی زبانها، نژادها، ادیان و جنسیتها را پاس دارد و در برابر ناقضان آن، قانونی اما با حفظ کرامت انسانی رفتار کند. در عرصه اقتصاد، جهتگیری به سوی شفافیت، رقابت آزاد و حفظ حقوق فردی است. ما باید بپذیریم که جامعه ایران از اقشار و عقاید متنوعی تشکیل شده و نیروی سنتی و مذهبی، برخلاف گذشته، دیگر تهدیدی جدی برای آزادیسازی کشور نیست. ازاینرو، با یک برنامه فرهنگی و آموزشی منسجم، میتوان آثار منفی باقیمانده از تعصبات سنتی را کاهش داد و تساهل و فردگرایی را در فرهنگ عمومی نهادینه کرد. موانع و راهبردها موانع اصلی پیشروی لیبرالیسم ایرانی، فعالیت جریانهای افراطی چپ و راست است: از یکسو سوسیالیستهای ملیگرا و انترناسیونالیستها، و از سوی دیگر لیبرتارینها، سلطنتطلبان، جمهوریخواهان ملیگرا و هواداران جبهه پایداری. هرچند خطر تضعیف لیبرالیسم در فرآیند بومیسازی وجود دارد، اما هدف ما کاهش آسیبها و حفظ بنیانهای فکری آن است. در حال حاضر، تمرکز بر نوشتن، آموزش، تولید محتوا، فعالیت رسانهای و ترویج تفاهم میان سنت و لیبرالیسم است، اما در آینده این تلاشها از سطح نظری به سطح عملی نیز گسترش خواهد یافت. نسبت لیبرالیسم ایرانی با جهانیسازی لیبرالیسم ایرانی با جهانیسازی غیرمتمرکز و غیردولتی موافق است؛ تا زمانی که حقوق طبیعی افراد حفظ شود و دولتها از تحمیل منافع خود خودداری کنند. ما قصد صدور ایدئولوژی خود را نداریم، اما اگر کشور دیگری خواهان بهرهگیری از آن باشد، مانعی وجود ندارد. با این حال، اگر این الگو در کشوری نتیجهبخش نباشد، ما مسئولیتی در قبال پیامدهای آن نخواهیم داشت. لیبرالیسم ایرانی بر پایه سکولاریسم، دموکراسی لیبرال و حقوق بشر حرکت میکند و نسبت به نقض این اصول در هر نقطه از جهان موضعی انتقادی و قاطع دارد. @Maktabe_Tehran
مالکیت خصوصی؛ بنیان آزادی و تمدن مالکیت خصوصی پدیدهای تاریخی و فلسفی است. از دوران پساشکارگری و آغاز کشاورزی و یکجانشینی، انسانها به داراییهای مشخصی دست یافتند: زمین، خانه، ابزار، محصولات و خوراک. همین داراییها بود که مفهوم «مالِ من» را ایجاد کرد و افراد را ناگزیر به مبادله و تهاتر ساخت. در طول تاریخ، مالکیت گاه در جنگها به غنیمت گرفته میشد، اما رفتهرفته با اندیشمندانی چون توماس هابز و جان لاک در دوران روشنگری، بنیان فلسفی و حقوقی یافت. 🔹 مالکیت و آزادی مالکیت خصوصی تنها به زمین یا خانه محدود نیست. انسان بر جان، آزادی و زندگی خود نیز مالک است. تعرض به مالکیت خصوصی، تعرض به جان، آزادی و امنیت فرد محسوب میشود. به همین دلیل، مالکیت خصوصی در لیبرالیسم بنیادیترین اصل است. 🔹 حق مالکیت در برابر تصرف موقت مالکیت حقی دائمی است که تنها صاحب آن میتواند دربارهاش تصمیم بگیرد. اما تصرف موقت مانند اجاره، حقی محدود و وابسته به قرارداد است که مالک اصلی میتواند پس از اتمام آن را بازپس گیرد. 🔹 آیا مالکیت مطلق است؟ از منظر من، مالکیت خصوصی حقی مطلق است. هیچ فرد یا نهادی—even دولت—حق تعرض به آن را ندارد. وظیفه دولت تنها محافظت از سه چیز است: مالکیت، آزادی و جان انسانها. 🔹 مالکیت و ارزشهای انسانی مالکیت نهتنها ارزش اقتصادی، بلکه ارزش روانی نیز دارد. مالک بودن به انسان عزت نفس، اعتماد به نفس، آرامش و امنیت میدهد. بدون مالکیت، آزادی معنایی نخواهد داشت؛ چرا که آزادی تنها در سایه حریم خصوصی و دارایی امن شکل میگیرد. 🔹 نقدها و پاسخها برخی میگویند مالکیت خصوصی به نابرابری و استثمار منجر میشود. اما تجربه نشان داده است که حذف مالکیت خصوصی، تنها استثمار را از سطح فردی به سطح حکومتی میبرد. در جوامعی با مالکیت اشتراکی، فقر برای اکثریت و رفاه برای اقلیت حاکمیت نتیجه حتمی است. 🔹 مالکیت و نوآوری مالکیت خصوصی موتور رقابت، خلاقیت و نوآوری است. وقتی فرد مالک باشد، برای پیشرفت و افزایش سهم خود تلاش میکند. اما در نظام اشتراکی، مسئولیت از بین میرود و افراد کار و خلاقیت را به گردن دیگران میاندازند. 🔹 مالکیت مادی و فکری هیچ تفاوتی میان مالکیت مادی (زمین، خانه، پول) و مالکیت فکری (ایدهها، اختراعات، آثار) وجود ندارد. سرقت، سرقت است؛ چه از دارایی ملموس باشد و چه از دارایی ذهنی. بنابراین، مالکیت خصوصی نهتنها یک حق فردی، بلکه ستون تمدن، آزادی و پیشرفت انسانی @Maktabe_Tehran
اخراج اتباع ؛ چالشی انسانی و امنیتی بحثهای اخیر پیرامون اخراج اتباع، ابعاد تازهای از یک بحران قدیمی را نمایان کرده است. این مسئله دیگر صرفاً یک تصمیم اجرایی یا اداری نیست، بلکه پیامدهای عمیق اجتماعی و امنیتی برای کشور خواهد داشت. یکی از پرسشهای کلیدی این است: اگر گروههای تندرو از طریق فرزندانشان موفق به دریافت اقامت شوند یا در روند اخراج، نسلی از کودکان بیهویت باقی بمانند، چه خواهد شد؟ این کودکان که از آموزش و حقوق اولیه محروم میشوند، در معرض خشم، سرخوردگی و در نهایت جذب جریانهای افراطی قرار دارند. این موضوع نهتنها آیندهی آنها، بلکه امنیت و آرامش جامعه میزبان را نیز تهدید خواهد کرد. نگرانی دیگر این است که سیاستهای سختگیرانهی اخراج، ناخواسته میتواند به افزایش ظرفیت جذب گروههای افراطی منجر شود. تجربه نشان داده است که رانده شدن متولدین ایران ـ نسلی که خود را فرزند این خاک میداند ـ ضربهای مستقیم به سرمایه انسانی کشور است. این گروه در صورت طرد شدن، با کینه و بیاعتمادی به جامعه بازمیگردد و ممکن است بهجای نیروی مولد، به نیروی معترض یا حتی تهدید امنیتی بدل شود. راهکارهایی همچون ایجاد کمپهای پناهندگان مطرح شده است؛ مکانی کنترلشده برای بررسی وضعیت حقوقی و اقامتی افراد. اما این پیشنهاد با هزینههای بالا و الزام پاسخگویی به نهادهای بینالمللی همراه است و در عمل جدیت چندانی برای اجرای آن دیده نمیشود. در شرایط کنونی، بسیاری از مهاجران به سرعت جذب بازار کار میشوند و همین موضوع باعث شده هزینهی مستقیم بر دوش دولت نباشد، بلکه حتی در بخشهایی بهعنوان نیروی کار ارزان مفید واقع شوند. با این حال، واقعیت این است که نگاه صرفاً اقتصادی یا صرفاً امنیتی، برای مواجهه با این چالش کافی نیست. ترکیب مدیریت هوشمند امنیتی با رویکرد انسانی میتواند راهی میانه و پایدار ایجاد کند. بیتوجهی به کرامت انسانی پناهندگان، بهویژه آنهایی که سالها در ایران زندگی کردهاند، نه تنها از منظر اخلاقی بلکه از نظر امنیت ملی نیز زیانبار خواهد بود. در کنار این مباحث، برخی کارشناسان بر راهکارهای اقتصادی فرامرزی تأکید میکنند. برای نمونه، ایجاد شعب شرکتهای ایرانی در داخل افغانستان میتواند هم به حضور اقتصادی ایران در بازاری بکر کمک کند، هم از خروج سرمایه انسانی جلوگیری نماید و هم از موج مشکلات اجتماعی ناشی از اخراج گسترده بکاهد. در نهایت، مسئلهی پناهندگان و اخراج آنها بیش از هر چیز نیازمند توازن میان امنیت و انسانیت است. بیتوجهی به این توازن، نه تنها تهدیدهای امنیتی را افزایش خواهد داد، بلکه به از دست رفتن فرصتهای انسانی و اقتصادی نیز منجر میشود؛ فرصتی که بازگرداندن آن در آینده دشوار خواهد بود. با همکاری کارگروه حقوق اتباع و مهاجرت آزاد لیبرتاس @Maktabe_Tehran
🔹 انتخاب آزاد به چه معناست؟ چند روز پیش دیدم کسی نوشته بود: مردم بیش از یک میلیون «عروسک لبوبو» خریدهاند؛ یعنی حدود ۷۰۰ میلیارد تومان خرج شده! او میپرسید: چرا نباید جلوی چنین خرج کردنی را گرفت؟ چرا نباید هزینههای مردم به سمتی که «درستتر» است هدایت شود؟ این نگاه، همان جایی است که ما از اصل آزادی فاصله میگیریم. وقتی از آزادی حرف میزنیم، یعنی آزادی انتخاب در همهچیز؛ نه فقط آزادی پوشش یا یک رفتار خاص. آزادی پوشش هم ریشه در همین اصل دارد: آزادی انتخاب. 🔹 مرز آزادی کجاست؟ انتخاب تنها جایی باید محدود شود که به جان، مال یا آزادی دیگری آسیب برساند. مثلاً اگر کسی تصمیم بگیرد گوشی فرد دیگری را بردارد، در اینجا مالکیت فردی نقض شده و قانون باید دخالت کند. 🔹 حق انتخاب یعنی: اینکه هرکس خودش تصمیم بگیرد: چه بخرد یا نخرد، چه بپوشد یا نپوشد، اعتراض کند یا نکند، ازدواج کند یا نه، پارتنر داشته باشد یا نه، چه زمانی بخوابد یا بیدار شود... در همه این موارد، انتخابکننده فقط خودِ فرد است و هیچ فرد یا نهادی حق ندارد او را با زور یا اجبار به انتخابی ناخواسته سوق دهد. «آزادی یعنی حق انتخاب، نه اجبار در انتخاب.» @Maktabe_Tehran
فایل صوتی معرفی کتاب احساسات اخلاقی و بررسی اخلاق در لیبرالیسم و افتخار همکاری با استاد و دوست عزیزم دکتر فرزین رحیمی زنوز @Maktabe_Tehran
معرفی کتاب احساسات اخلاقی و بررسی اخلاق در لیبرالیسم و افتخار همکاری با استاد و دوست عزیزم دکتر فرزین رحیمی زنوز @Maktabe_Tehran
قسمت سوم (برابری) چه در خانوادهای ثروتمند و چه فقیر، چه سیاه و چه سفید، چه زن و چه مرد به دنیا بیایند، انسانها با سه حق آزادی، زندگی و مالکیت متولد میشوند که حقوق طبیعی و غیرقابل سلباند. در این موارد، انسانها حتماً برابرند؛ یعنی برابری در این اصول مطلق است. اما برخی حقوق برابر دیگر وجود دارند که در طول تاریخ با قراردادهایی بین گروههای مختلف شکل گرفته و به دست آمدهاند. این حقوق قابلیت افزایش، کاهش یا تغییر به سمت انسانیتر شدن را دارند و نسبیاند، زیرا بسته به شرایط فرهنگی، طبیعی، مکان، زمان، توانایی و نقش اجتماعی قابل تغییرند. دو فرد را در نظر بگیرید: یکی در خاورمیانه و مسلمان متولد شده و دیگری در چین و خداناباور. هر دو در اصول بنیادین حق زندگی، آزادی و مالکیت برابرند (گرچه دولتها ممکن است این حقوق را نقض کنند). اما در حوزههای دیگر، مانند حق انتخاب دین، آزادی پوشش یا حق اعتراض، تفاوتهایی دارند. شرایط فرهنگی، طبیعی، مکان، زمان و توانایی باعث میشوند حقوقی که برای یکی بدیهی به نظر میرسد، برای دیگری محدود یا تابو باشد. @Maktabe_Tehran
قسمت دوم (برابری) برابری حقوقی یعنی اینکه افراد از لحاظ سیاسی، اجتماعی، قانونی و برخورداری از فرصت، برابر باشند و هیچ تبعیضی، چه منفی و چه مثبت، نسبت به هیچکدام صورت نگیرد. کشوری را در نظر بگیرید که در آن گروهی، چه اقلیت و چه اکثریت، بر مردم حکومت میکنند و به اقلیت خود یا طرفدارانشان امتیازاتی مانند حق رأی یا فرصت اشتغال در برخی مشاغل میدهند، اما بقیه جامعه از این امتیازات محرومند. چنین نابرابریای فساد را فراهم میکند و حقوق افراد را ضایع میسازد. این نوع تبعیض را تبعیض منفی مینامند. کشور دیگری را تصور کنید که در آن، سالها گروهی مورد تبعیض و ظلم بودهاند. با اصلاحات سیستمی، قانونی وضع میشود تا این گروه از امتیازات بیشتری نسبت به گروهی که در حقشان تبعیض روا داشته بود، برخوردار شوند. این را تبعیض مثبت میگویند. از نقدهای وارد بر این تبعیض میتوان به نقض اصل بیطرفی، بازتولید کلیشهها (مثلاً «او به خاطر رنگ پوستش وارد دانشگاه شد») و بیعدالتی نسبت به گروههای بدون امتیاز اشاره کرد. @Maktabe_Tehran
قسمت اول (برابری) ⚖️ برابری؟ زمانی که صحبت از برابری میشود، این سؤال پرسیده میشود: برابری در چه؟ هدف از بیان این پرسش، تدوین و تبیین یکی از اصول اولیه گفتمان آتی است: اصل قائل بودن به برابری افراد، گروهها و اقلیتها. ابتدا روشن کنم که منظور از برابری در اینجا، برابری حقوقی است. تمامی افراد یک جامعه، فارغ از نژاد، جنسیت، دین، رنگ، زبان و فرهنگ، سزاوار حقوق برابرند و این اصل خدشهناپذیر است. تا زمانی که فرهنگها و سنتهای گروهها یا جوامع، حقوق طبیعی و ابتدایی افراد مانند جان، مال و آزادی را نقض نکنند، به تفاوتهای فرهنگی احترام گذاشته میشود. در غیر این صورت، باید جلوی اشاعه و ترویج آن مورد اشتباه که سه اصل بنیادین را به خطر میاندازد، گرفته شود. برای مثال، در جامعهای قبیلهای که به دلیل ارتباط یک دختر با پسری غریبه، حکم به قتل آنها میدهد، وظیفه دولت حفاظت از آزادی و امنیت آن دو است و باید جلوی حکم قبیله ایستاد. @Maktabe_Tehran
دوشنبه بیستم مرداد ماه دکتر فرزین رحیمی زنوز و اینجانب قرار است به اتفاق یکدیگر در مورد کتاب احساسات اخلاقی آدام اسمیت، که در زبان فارسی کمتر بدان پرداخته شده است، در لایو اینستاگرام پیج بنده به گفتگو بنشینیم. این گفتگو حول لیبرالیسم و فلسفه اخلاق در آن میگردد. از همه شما عزیزان دعوت به عمل میآید تا حضور بهم رسانید. @Maktabe_Tehran @LibertasFarzin