مارپیچ (کانال شخصی آزاده مدنی)
Статистикаدر کانال مارپیچ و «رادیو مارپیچ» درباره فرهنگ، سیاست و هنر و ... در شرایط بحرانی میخوانیم و میشنویم. اینجا به جای قضاوت، تلاش میکنیم درک کنیم.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 59
- 1/48двое суток
- 67
- 1/72трое суток
- 72
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ورای روایت (قسمت ششم) استقلال، امنیت و هزینههای یک انتخاب آزاده مدنی در مصاحبه اخیر ولی نصر درباره کتاب جدیدش، یک مفهوم برای فهم سیاست خارجی جمهوری اسلامی برجسته میشود: استقلال. نصر برای توضیح رفتار تهران، بحث را از تصمیمهای مقطعی و شعارهای سیاسی آغاز نمیکند؛ بلکه به لایهای عمیقتر میرود: اینکه جمهوری اسلامی جهان پیرامون خود را چگونه میبیند، چه چیزی را تهدید میداند و امنیت خود را چگونه تعریف میکند. از نگاه نصر، مسئله استقلال در ایران به انقلاب ۱۳۵۷ محدود نمیشود. تجربه مداخله روسیه و بریتانیا، امتیازات خارجی و اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، خاطرهای تاریخی از آسیبپذیری کشور در برابر قدرتهای بزرگ ایجاد کرده است. بنابراین حساسیت نسبت به استقلال را باید در یک تداوم تاریخی دید؛ هرچند حکومتهای مختلف ایران، تعریف یکسانی از تهدید و راه حفظ استقلال نداشتهاند. در دوره محمدرضا شاه، اتحاد شوروی تهدید اصلی تلقی میشد و نزدیکی راهبردی به آمریکا بخشی از سازوکار امنیت ایران بود. پس از انقلاب، این صورتبندی معکوس شد: آمریکا به مهمترین تهدید خارجی تبدیل شد و فاصله گرفتن از واشینگتن، به یکی از ارکان تعریف جمهوری اسلامی از استقلال و امنیت بدل شد. اهمیت این تحلیل در همین تغییر «نقشه تهدید» است. اگر یک حکومت، قدرتی خارجی را تهدید اصلی بداند، طبیعی است که سیاست خارجی، ائتلافها و حتی تعریف امنیت ملی خود را بر اساس آن تنظیم کند. فهم این منطق الزاماً به معنای تأیید آن نیست؛ اما بدون فهم آن، سیاست خارجی به مجموعهای از تصمیمهای پراکنده و واکنشی تقلیل پیدا میکند. یکی دیگر از مؤلفههای مهم مطرحشده در این مصاحبه، وضعیت «نه جنگ، نه صلح» است؛ الگویی که طی دهههای گذشته در روابط ایران و آمریکا شکل گرفته است. نه صلح پایدار وجود داشته و نه جنگ مستقیم دائمی؛ بلکه تقابل، تحریم، فشار و بازدارندگی در سطحی کنترلشده ادامه یافته است. اما از نگاه نصر، شرایطی که این وضعیت را ممکن کرده بود، تغییر کرده است. فشارهای اقتصادی، تحریمها، تحولات منطقهای و تغییر موازنه قدرت، ادامه این مدل را دشوارتر کردهاند. در همین چارچوب، شبکههای منطقهای و دفاع رو به جلو نیز اهمیت پیدا میکنند؛ ابزارهایی که قرار بود با افزایش هزینه حمله به ایران، نوعی بازدارندگی ایجاد کنند. مسئله اینجاست که ابزارهای بازدارندگی نیز در شرایط جدید ممکن است کارکرد گذشته را نداشته باشند. تحولات اخیر منطقه و تضعیف بخشی از ظرفیتهای سنتی بازدارندگی، خطر انتقال تقابل از سطح غیرمستقیم به رویارویی مستقیم را افزایش داده است. بنابراین، بحث اصلی این مصاحبه صرفاً این نیست که چرا جمهوری اسلامی سیاستهایی خاص را انتخاب کرده است؛ بلکه این است که چگونه یک تصور تاریخی از استقلال، به یک منطق امنیتی و سپس به مجموعهای از سیاستها تبدیل شده و این سیاستها چه هزینههایی ایجاد کردهاند. اینجا تفاوت «توضیح» و «دفاع» اهمیت پیدا میکند. میتوان منطق یک سیاست را فهمید و همزمان درباره پیامدهای آن پرسشهای جدی مطرح کرد. حتی میتوان پرسید آیا راهبردهایی که زمانی برای حفظ امنیت و استقلال طراحی شدهاند، در شرایط امروز خود به بخشی از هزینههای امنیتی و اقتصادی کشور تبدیل نشدهاند؟ شاید پرسش مهمتر همین باشد: اگر تعریف یک کشور از تهدید تغییر کرده باشد، اما راهبرد امنیتی آن همچنان بر همان تعریف گذشته استوار بماند، تا چه زمانی میتوان انتظار داشت این راهبرد کارآمد باشد؟ مصاحبه ولی نصر از این جهت قابل توجه است که چند مؤلفه را کنار هم قرار میدهد: خاطره تاریخی مداخله خارجی، تعریف تهدید، مفهوم استقلال، راهبرد «نه جنگ، نه صلح»، بازدارندگی منطقهای و هزینههای فزاینده آن. ارزش این بحث نیز دقیقاً در همین پیوندهاست؛ نه در اینکه مخاطب را به پذیرش یک موضع سیاسی دعوت کند. برای فهم دقیقتر این استدلالها، دیدن نسخه کامل مصاحبه اهمیت دارد؛ زیرا بخشهای کوتاهشده معمولاً یک گزاره را از ساختار استدلال جدا میکنند، در حالی که در گفتوگوی کامل، رابطه میان این مؤلفهها روشنتر دیده میشود. لینک مصاحبه در یوتیوب: https://www.youtube.com/watch?v=rhvZRhvY-T4 🌀| @MarpichChannel
استقلال فقط به معنای پایان سلطه مستقیم نیست؛ مسئله، رهایی از ساختارهای وابستگی نیز هست. کوامه نکرومه، متفکر و نخستین رئیسجمهور غنا، در دهه ۱۹۶۰ از مفهومی سخن گفت که بعدها «استعمار نو» نام گرفت: کشوری میتواند از نظر حقوقی مستقل باشد، پرچم و دولت و مرزهای خودش را داشته باشد، اما همچنان در تصمیمهای اقتصادی و سیاسی به قدرتهای بیرونی وابسته بماند. از این منظر، استقلال فقط مسئله حاکمیت سیاسی نیست؛ مسئله این است که چه کسی در نهایت درباره منابع، اقتصاد و مسیر آینده یک کشور تصمیم میگیرد. شاید به همین دلیل است که «استقلال» در تاریخ معاصر ایران نیز بسیار فراتر از یک شعار سیاسی بوده است؛ از ملیشدن نفت تا انقلاب ۱۳۵۷ و تا امروز، همواره این پرسش وجود داشته که استقلال دقیقاً از چه چیزی و برای رسیدن به چه نوع خودمختاریای است. اما یک پرسش دشوارتر هم وجود دارد: آیا راهبردی که برای حفظ استقلال انتخاب میکنیم، ممکن است در مقطعی خود به منبعی تازه برای وابستگی یا هزینه تبدیل شود؟ این پرسشی است که بحث امروز درباره سیاست خارجی ایران را به یک مسئله قدیمیتر در اندیشه سیاسی جهان پیوند میدهد. 🌀| @MarpichChannel
وقتی فروپاشی دیگر پایان نیست «نفرین جالوت» را در سایه ایران امروز چگونه باید خواند؟ آزاده مدنی اگر یک امپراتوری فروبپاشد، آیا مردمش هم لزوماً نابود میشوند؟ شاید نه. و دقیقاً همینجا است که کتاب «نفرین جالوت: تاریخ و آینده فروپاشی اجتماعی» اثر لوک کمپ، پژوهشگر دانشگاه کمبریج، پرسشی مهم و تا حدی خلافآمد عادت را مطرح میکند: شاید آنچه ما در تاریخ «فروپاشی تمدن» مینامیم، همیشه برای اکثریت مردم یک فاجعه نبوده باشد. کمپ تاریخ بشر را از منظر ساختارهای قدرت بازخوانی میکند. به روایت او، انسانها برای صدها هزار سال عمدتاً در جوامعی نسبتاً برابر زندگی میکردند؛ اما با کشاورزی، ذخیرهپذیر شدن منابعی مانند غلات، تمرکز جمعیت و پیدایش سلاحهای مؤثرتر، امکان انباشت ثروت و قدرت فراهم شد. دولتها و امپراتوریهای بزرگ، یا همان «جالوتها»، شکل گرفتند: ساختارهایی عظیم، متمرکز و در ظاهر قدرتمند که میتوانستند منابع و نیروی نظامی را در اختیار اقلیتی کوچک قرار دهند. تز مرکزی کمپ این است که تمرکز قدرت و افزایش نابرابری، خود میتواند به نقطه ضعف این جالوتها تبدیل شود. او با بررسی نمونههایی از مصر، روم، چین و دیگر جوامع تاریخی میپرسد آیا «عصر طلایی» واقعاً برای اکثریت مردم طلایی بوده است یا بیشتر از چشم کاخها و کاتبان دربار به تاریخ نگاه کردهایم. حتی در برخی موارد، کوچکشدن دولتها و فروپاشی امپراتوریها میتوانسته برای بخشی از مردم با کاهش فشارهای مالیاتی، جنگ و نابرابری همراه شود. اما نکته مهمتر کتاب در بخش پایانی آن است: کمپ نمیگوید هر فروپاشیای خوب است. برعکس، او میان فروپاشیهای منطقهای گذشته و بحران احتمالی جهان مدرن تفاوتی بنیادی میگذارد. جامعه امروز به شبکهای جهانی از انرژی، غذا، فناوری، حملونقل، ارتباطات و زیرساختهای پیچیده وابسته است. همزمان با تغییرات اقلیمی، سلاحهای هستهای، هوش مصنوعی و تمرکز بیسابقه قدرت، فروپاشی امروز میتواند بسیار متفاوت و خطرناکتر از فروپاشی یک امپراتوری باستانی باشد. کتاب در نهایت میان سه مسیر آینده بحث میکند: فروپاشی جهانی، تشدید اقتدارگرایی و نابرابری، یا اصلاح دموکراتیک ساختار قدرت. به همین دلیل، پیشنهاد میکنم پادکست عرفان ثابتی درباره این کتاب را بشنوید. فارغ از اینکه با نتیجهگیریهای کمپ موافق باشیم یا نه، بحث درباره نسبت تمدن، قدرت، نابرابری و فروپاشی، بحثی جدی و ضروری است. اما من هنگام شنیدن این گفتوگو با یک مسئله جدی مواجه شدم. به نظرم روایت فروپاشی در این گفتوگو، بیش از اندازه آرامکننده و ساده شده است. در شرایطی که جامعه ایران خود با مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، سیاسی، زیستمحیطی، جمعیتی و نهادی روبهروست، گفتن اینکه فروپاشیهای تاریخی گاهی برای مردم عادی حتی پیامدهای مثبتی داشتهاند، میتواند ناخواسته این تصور را ایجاد کند که «فروپاشی» الزاماً آنقدر که تصور میکنیم ترسناک نیست. اما فروپاشی یک امپراتوری پیشامدرن با فروپاشی ظرفیتهای یک دولت مدرن یکی نیست. اگر امروز یک دولت مدرن از کار بیفتد، مسئله فقط سقوط یک حکومت یا پایان یک سلسله نیست. مسئله میتواند آب، برق، سوخت، دارو، غذا، بانک، پول، ارتباطات، حملونقل، امنیت، مرزها و زنجیره تأمین باشد. جامعهای که به این شبکههای پیچیده وابسته است، الزاماً نمیتواند مانند یک روستایی قرون وسطایی پس از سقوط یک امپراتوری، فقط به روستا بازگردد. بنابراین نقد من به ثابتی این نیست که چرا کتاب کمپ را معرفی کرده است؛ اتفاقاً کتاب ارزش خواندن دارد. نقد من این است که در خوانش یک مسئله تاریخی، باید مراقب تفاوت مقیاس و زمینه باشیم. فروپاشی رم را نمیتوان بدون واسطه به فروپاشی ایران امروز تعمیم داد. شاید پرسش درست این نباشد که «آیا فروپاشی میتواند برای مردم خوب باشد؟» پرسش مهمتر این است: «چه نوع فروپاشی، در چه جامعهای، با چه سطحی از پیچیدگی و در چه شرایطی، برای چه کسانی و با چه هزینهای رخ میدهد؟» من برداشت خودم را از این گفتوگو نوشتم. اگر شما هم پادکست را شنیدهاید و فکر میکنید نقد من به روایت عرفان ثابتی نادرست، اغراقآمیز یا یکسویه است، در کامنت بنویسید چرا. اتفاقاً ارزش این بحث، نه در همنظر شدن، بلکه در دقیقتر کردن پرسش درباره چیزی است که شاید بیش از هر چیز به فهم آن نیاز داریم: فروپاشی دقیقاً از کجا آغاز میشود؛ و وقتی آغاز شد، چه چیزی واقعاً فرو میریزد؟ لینک پادکست: https://castbox.fm/episode/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%3A-%C2%AB%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%AA%3A-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%C2%BB-id4292462-id980495465?country=us 🌀| @MarpichChannel
لوک کمپ در نفرین جالوت مینویسد: «سیستمهای ما اکنون چنان سریع، پیچیده و بههمپیوستهاند که فروپاشی آینده احتمالاً جهانی، سریع و برگشتناپذیر خواهد بود. همه ما با یک انتخاب روبهرو هستیم: باید یاد بگیریم جالوت را بهصورت دموکراتیک کنترل کنیم؛ وگرنه فروپاشی بعدی ممکن است آخرین فروپاشی ما باشد.» منبع: Goliath’s Curse: The History and Future of Societal Collapse، Penguin Books, 2025 این شاید یکی از مهمترین بخشهای کتاب برای خواندن وضعیت امروز باشد: کمپ نمیگوید فروپاشی همیشه برای مردم بد است؛ هشدار او این است که فروپاشی یک جامعه مدرنِ پیچیده و بهشدت بههمپیوسته، دیگر الزاماً شبیه سقوط رم نیست. 🌀| @MarpichChannel
فضیلتی که در عصر فریاد گم کردیم: شنیدن آزاده مدنی ما از محمد بسیار گفتهایم؛ از مردی که پیام آورد، جامعهای ساخت، جنگید، صلح کرد، بخشید و در میان آدمهایی که هر کدام سود و زیان و تعصب و ترس خود را داشتند، راهی تازه گشود. اما در میان این همه روایت، یک ویژگی کمتر دیده میشود: محمد شنونده بود. شاید این تعبیر در نگاه اول چندان باشکوه به نظر نرسد. پیامبر را با «شنیدن» به یاد نمیآوریم. پیامبر، در تصور ما، کسی است که میگوید؛ دیگران میشنوند. اما قرآن تصویر ظریفتری دارد. در آیهای که پس از ماجرای اُحد نازل شد، خداوند به محمد میگوید اگر تندخو و سختدل بودی، مردم از اطرافت پراکنده میشدند؛ سپس از بخشیدن آنان و مشورت با آنان سخن میگوید. این نکته کوچک نیست. محمد در جایگاهی نبود که برای شنیدهشدن محتاج قدرت بیشتری باشد. اتفاقاً مسئله او این بود که چگونه، در اوج اقتدار معنوی و اجتماعی، رابطهاش با آدمها را به رابطه فرماندهنده و فرمانبر تقلیل ندهد. حتی تعبیر جالبتری هم در قرآن هست. مخالفان به او طعنه میزدند که «اُذُن» است؛ یعنی کسی که زیاد گوش میدهد و حرفها را میشنود. پاسخ قرآن، بهجای آنکه اصل این ویژگی را انکار کند، معنای آن را برمیگرداند: اگر گوش است، گوشِ خیر است. چه تصویر غریبی است. پیامبری که یکی از طعنههای مخالفانش درباره او این بود که «زیاد گوش میدهد». و شاید همین برای زمانه ما نکته مهمی باشد. ما معمولاً قدرت را با توان سخن گفتن، تصمیم گرفتن و اثر گذاشتن میسنجیم؛ کمتر به این فکر میکنیم که قدرت، ظرفیت شنیدن را چگونه تغییر میدهد. آدمی که قدرتی ندارد، مدام با واقعیت برخورد میکند. اگر اشتباه کند، کسی به او تذکر میدهد. اگر تصمیم بدی بگیرد، نتیجهاش را بیواسطه میبیند. اگر حرف نادرستی بزند، ممکن است دیگری همانجا در برابرش بایستد. اما قدرت، اگر طولانی شود، میان آدم و بخشی از واقعیت پرده میکشد. دیگر همه حرف خودشان را نمیزنند. بعضیها برای حفظ موقعیت سکوت میکنند. بعضیها خبر را آنطور نقل میکنند که خوشایندتر باشد. بعضیها مخالفت را به تأخیر میاندازند. و کمکم اتفاق عجیبی میافتد: صاحب قدرت هنوز حرفهای زیادی میشنود، اما ممکن است دیگر چیزی نشنود که به کارش بیاید. این شاید یکی از خطرناکترین شکلهای تنهایی باشد. نه اینکه اطراف آدم خالی شود؛ بلکه اطرافش پر از آدم بماند و هیچکس نتواند واقعیت را بیپیرایه به او بگوید. اینجا سیره محمد، بیآنکه نیاز به خطابه سیاسی داشته باشد، پرسشی جدی پیش روی هر صاحب قدرتی میگذارد. حاکم یا مدیر یا استاد یا پدر خانواده، هرکس که در موقعیتی قرار گرفته که سخنش وزن بیشتری دارد، باید از خودش بپرسد: چه کسی هنوز میتواند به من بگوید اشتباه میکنم؟ نه در جلسهای رسمی. نه در قالب گزارشی که از چندین صافی گذشته. بلکه آنقدر بیپرده که اگر حرفش ناخوشایند بود، باز هم بتواند آن را تمام کند. زیرا شنیدنِ موافقان، هنر چندانی نمیخواهد. شنیدنِ ستایشگران آسان است. آنچه دشوار است، باقی گذاشتن جایی برای سخنی است که نظم ذهنی ما را برهم میزند. شاید به همین دلیل، «شنیدن» فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ نوعی انضباط در برابر قدرت است. محمد به ما یادآوری میکند که بزرگی انسان الزاماً با بلندتر شدن صدایش سنجیده نمیشود. گاهی با این سنجیده میشود که چه اندازه فضا برای صدای دیگری باقی گذاشته است. و شاید بد نباشد این معیار را درباره خودمان هم به کار ببریم. از کجا بفهمیم که هنوز میشنویم؟ شاید از لحظهای که کسی روبهروی ما میایستد و حرفی میزند که دوست نداریم؛ و ما، پیش از آنکه برای پاسخدادنش آماده شویم، مکث میکنیم. شاید آن آدم اشتباه کند. شاید حتی بیانصاف باشد. اما اگر قدرت، ما را چنان تربیت کرده باشد که پیش از شنیدن، گوینده را بیاعتبار کنیم، دیر یا زود به جایی میرسیم که فقط پژواک خودمان را خواهیم شنید. محمد از میان ما رفته است. اما شاید یکی از دشوارترین میراثهای او همین باشد: اگر روزی آنقدر بزرگ شدی که همه برایت حرف زدند، مراقب باش آنقدر تنها نشوی که دیگر هیچکس نتواند حقیقت را به تو بگوید. و شاید معنای شنیدن همین باشد: نه اینکه هر سخنی را بپذیری؛ بلکه آنقدر فروتن باشی که هیچ سخنی را پیش از شنیدن، ناممکن نکنی. قدرت را شاید از تعداد کسانی که از ما فرمان میبرند بتوان سنجید؛ اما اخلاقِ قدرت را از تعداد کسانی باید سنجید که هنوز جرئت دارند با ما مخالفت کنند. و اگر روزی رسید که همه موافق بودند، شاید وقت جشن گرفتن نباشد. شاید وقتِ ترسیدن باشد. 🌀| @MarpichChannel
کارلایل، فیلسوف و مورخ اسکاتلندی، در کتاب مشهور خود «قهرمانان: قهرمانپرستی و قهرمانکشی در تاریخ»، فصل دوم را به پیامبر اسلام با عنوان «قهرمان به عنوان پیامبر» اختصاص داده است. او بر «صداقت» و «حقیقتگویی» محمد (ص) تأکید دارد، نه سخنوریِ صرف. توماس کارلایل در جستارِ “قهرمان به عنوان پیامبر” مینویسد: “محمد مردی نبود که برای خوشایند دیگران سخن بگوید؛ او از حقیقت میگفت، حتی اگر تلخ بود.” در زمانهای که قدرت، با لفاظی و فریب گره خورده، درسِ پیامبر (ص) این است: آنکه میشنود، حقیقت را در آغوش میگیرد. شنیدن، فضیلتی است که به ما اجازه میدهد از پیلهی “تصویرِ مطلوب از خود” بیرون بیاییم و به صدای واقعیتِ جاری در اطرافمان گوش بسپاریم. قدرتِ واقعی، توانِ فریاد زدن نیست؛ توانِ سکوت کردن و شنیدنِ صدایِ مردم است، پیش از آنکه به فریادِ خشم تبدیل شود. منبع: Carlyle, Thomas. On Heroes, Hero-Worship, and The Heroic in History, Lecture II (1840). 🌀| @MarpichChannel
وقتی قربانی «خودی» نیست، آیا هنوز قربانی است؟ آزاده مدنی شاید یکی از تغییرات آرام اما عمیق در زمانهٔ جنگ این نباشد که آدمها بیشتر میمیرند؛ بلکه این باشد که ما کمکم برای مرگ بعضی آدمها کمتر متأسف میشویم. خبر قتل حمیدرضا رجبزاده، فارغ از اینکه نتیجهٔ تحقیقات دربارهٔ انگیزه، عاملان و جزئیات پرونده چه باشد، پرسشی فراتر از یک پروندهٔ جنایی ایجاد میکند: چه زمانی مرگ یک انسان برای ما اهمیتش را از دست میدهد؟ جامعهٔ ایران سالهاست در میدان کشمکشهای سیاسی زندگی میکند. مرزها فقط میان دیدگاهها نیستند؛ میان آدمها هم کشیده شدهاند. «ما» و «آنها»، «خودی» و «غیرخودی»، هوادار و مخالف؛ واژههایی که گاهی آنقدر تکرار شدهاند که پیش از دیدن یک انسان، جای او را در یک دستهبندی پیدا میکنیم. و شاید مسئله از همینجا آغاز میشود. پیش از آنکه بپرسیم: «چه اتفاقی برای این انسان افتاده؟» میپرسیم: «او متعلق به کدام طرف بوده است؟» اگر قربانی به گروه ما نزدیک باشد، خشونت علیه او را بیرحمانه و غیرقابل قبول میدانیم. اما اگر فاصلهای میان ما و او وجود داشته باشد، ذهن شروع میکند به جستوجوی استثناها: شاید خودش مقصر بوده، شاید سزاوار چنین سرنوشتی بوده، شاید این خشونت قابل فهم است. اینجا دیگر مسئله فقط سیاست نیست. مسئله این است که آیا ما هنوز دربارهٔ ارزش جان انسانها یک معیار ثابت داریم یا نه. اگر یک انسان به دلیل عقیده، شغل، ارتباطات یا تصویری که از او ساخته شده، از حق همدردی محروم شود، آنوقت مرز میان عدالت و انتقام کجاست؟ حقوق بشر دقیقاً در جایی معنا پیدا میکند که آسان نیست؛ وقتی قرار است از کسی دفاع کنیم که دوستش نداریم. محکوم کردن قتل یک چهرهٔ نزدیک به حکومت، به معنای تأیید حکومت نیست. همانطور که محکوم کردن قتل یک مخالف حکومت، به معنای تأیید همهٔ دیدگاههای او نیست. اعتراض به گرفتن جان یک انسان، دفاع از عقیدهٔ او نیست؛ دفاع از این اصل است که هیچ عقیدهای مجوز حذف انسان دیگر نیست. جنگ و بحرانهای سیاسی معمولاً یک تغییر خطرناک در نگاه ما ایجاد میکنند: انسان مقابل، دیگر فردی با مجموعهای از باورها، اشتباهات و تجربههای شخصی دیده نمیشود؛ به یک نماد تبدیل میشود. و کشتن یک نماد، از کشتن یک انسان آسانتر توجیه میشود. اما جامعهای که فقط وقتی خشونت را محکوم میکند که قربانی شبیه خودش باشد، در واقع با خشونت مسئله ندارد؛ فقط از اینکه چه کسی اجازهٔ استفاده از خشونت را دارد، ناراضی است. امروز ممکن است کسی قربانی شود که از او فاصله داریم. فردا ممکن است همان منطق علیه کسی به کار رود که به او نزدیکیم. برای اینکه جامعهای بتواند از چرخهٔ انتقام عبور کند، باید چند مرز ساده اما دشوار را حفظ کند: شکنجه قابل قبول نیست. آدمربایی قابل قبول نیست. قتل قابل قبول نیست. مجازات بدون دادرسی عادلانه قابل قبول نیست. نه به این دلیل که قربانی همیشه درستکار است؛ نه به این دلیل که ما با او همفکر هستیم؛ بلکه به این دلیل که انسان بودن، پیش از هر هویت دیگری قرار دارد. سنجش واقعی اخلاق یک جامعه، زمانی اتفاق نمیافتد که برای قربانیان خودمان سوگواری میکنیم. آن لحظهای است که با کسی روبهرو میشویم که دوستش نداریم، اما هنوز نمیتوانیم انکار کنیم که جان او ارزشمند است. 🌀| @MarpichChannel
«چهرهٔ دیگری مرا به مسئولیت فرا میخواند.» امانوئل لویناس لویناس معتقد بود اخلاق پیش از سیاست آغاز میشود. قبل از اینکه دربارهٔ عقاید، گذشته یا هویت یک فرد قضاوت کنیم، با یک انسان روبهرو هستیم. از نگاه لویناس، اخلاق از لحظهای آغاز میشود که دیگری را نه به عنوان یک برچسب، بلکه به عنوان یک انسان میبینیم. شاید دشوارترین آزمون اخلاقی این باشد که آیا هنوز میتوانیم در چهرهٔ کسی که با او مخالفیم، یک انسان ببینیم. منبع: Emmanuel Levinas, Totality and Infinity: An Essay on Exteriority, Duquesne University Press, 1961. 🌀| @MarpichChannel
ورای روایت (قسمت پنجم) از ساسانیان تا حوثیها؛ چرا ایران در طول زمان بارها به دنبال کلید بابالمندب بوده است؟ آزاده مدنی یک تنگه ۳۰ کیلومتری در جنوب دریای سرخ، بارها مسیر تاریخ را تغییر داده است. بابالمندب فقط یک آبراه نیست؛ نقطهای است که تجارت، انرژی و قدرت جهانی در آن به هم گره خوردهاند. شاید عجیب به نظر برسد، اما اگر تاریخ ایران را مرور کنیم، از کاخهای ساسانی تا راهبردهای جمهوری اسلامی، یک الگوی تکرارشونده دیده میشود: هرگاه تهران احساس کرده امنیت اقتصادی و جایگاه منطقهایاش در معرض تهدید است، نگاهش به سمت یمن و این گلوگاه حیاتی چرخیده است. در قرن ششم میلادی، ماجرا از رقابت ساسانیان و بیزانس بر سر تجارت ابریشم آغاز شد. بیزانس برای شکستن انحصار تجاری ایران تلاش کرد با کمک امپراتوری آکسوم حبشه، یمن و دو سوی بابالمندب را تحت نفوذ خود قرار دهد. خسرو انوشیروان این حرکت را تهدیدی مستقیم علیه اقتصاد و قدرت ایران دانست و سپاهی را به فرماندهی وهرز به یمن فرستاد. نتیجه این لشکرکشی، حدود شصت سال نفوذ ایرانیان در یمن بود. هدف فقط فتح یک سرزمین نبود؛ مسئله اصلی کنترل مسیرهایی بود که ثروت شرق را به غرب منتقل میکردند. حدود چهارده قرن بعد، در دوران پهلوی، همان منطق جغرافیایی دوباره ظاهر شد؛ البته با ابزارهایی کاملاً متفاوت. بسته شدن موقت بابالمندب در جنگ یوم کیپور در سال ۱۹۷۳ به شاه نشان داد که اقتصاد ایران و امنیت انرژی منطقه تا چه اندازه به آبراههای دوردست وابسته است. تهران آن زمان با ارتشی قدرتمند، درآمدهای نفتی بالا و حمایت آمریکا، به دنبال ساختن یک نیروی دریایی آبهای آزاد بود تا نفوذ خود را از خلیج فارس تا اقیانوس هند گسترش دهد. حضور ایران در نبرد ظفار عمان نیز بخشی از همین نگرانی ژئوپلیتیک بود؛ اما شاه هرگز نتوانست به کنترل مستقیم بابالمندب برسد. اما جمهوری اسلامی مسیر متفاوتی را انتخاب کرد. برخلاف ساسانیان که با ارتش رسمی وارد یمن شدند و برخلاف پهلوی که به قدرت نظامی کلاسیک تکیه داشت، ایران امروز از یک بازیگر بومی یعنی حوثیها استفاده میکند. حوثیها از دل جامعه زیدی یمن برخاستهاند و رابطهشان با تهران بیشتر بر همراستایی استراتژیک استوار است تا فرمانبرداری کامل. آنها مستقلتر از بسیاری از متحدان منطقهای ایران عمل میکنند و محاسبات داخلی خود را نیز در تصمیمگیریها دخالت میدهند. شباهت اصلی میان این سه دوره، نه در ایدئولوژی حکومتهاست و نه در شکل قدرت آنها؛ بلکه در یک عامل ثابت نهفته است: جغرافیا. ساسانیان، پهلوی و جمهوری اسلامی هر سه دریافتند که کشوری مانند ایران، حتی اگر در خشکی قدرتمند باشد، بدون توجه به مسیرهای دریایی و گلوگاههای تجاری، بخشی از قدرت خود را از دست میدهد. تفاوت تنها در ابزارهاست؛ شمشیر و سپاه در دوران باستان، ارتش کلاسیک در قرن بیستم و جنگ نامتقارن، موشک و پهپاد در دوران جدید. داستان یمن نشان میدهد که تاریخ همیشه تکرار نمیشود، اما الگوهای قدرت گاهی دوباره ظاهر میشوند. بابالمندب برای ایران نه فقط یک نقطه روی نقشه، بلکه نمادی از یک پرسش بزرگ است: چگونه یک قدرت منطقهای میتواند فاصله جغرافیایی را به اهرم سیاسی تبدیل کند؟ برای درک دقیقتر این رقابت تاریخی، حتماً اصل این پادکست را ببینید یا گوش کنید؛ زیرا روایت آن فقط درباره حوثیها نیست، بلکه تصویری گسترده از رابطه ایران و یمن، از دوران باستان تا امروز، و شباهت راهبردهای ایرانیان در دورههای مختلف ارائه میدهد. لینک پادکست: https://www.youtube.com/watch?v=QuaP-2-BObg&t=2s 🌀| @MarpichChannel
ماکیاولی، فیلسوف سیاسی ایتالیایی، قرنها پیش به نکتهای اشاره کرد که هنوز هم در سیاست جهانی دیده میشود: قدرت فقط به ارتش و انسانها وابسته نیست؛ جغرافیا، موقعیت سرزمین و فرصتهایی که زمان ایجاد میکند، نقش تعیینکننده دارند. به همین دلیل است که گاهی حکومتهایی با ایدئولوژیها و نظامهای کاملاً متفاوت، در برابر یک واقعیت جغرافیایی واکنشهای مشابهی نشان میدهند. بابالمندب یکی از همین واقعیتهاست؛ یک تنگه کوچک که در طول تاریخ، از دوران ساسانیان تا امروز، به دلیل قرار گرفتن در مسیر تجارت و انرژی، برای قدرتهای منطقهای اهمیت داشته است. همانطور که ماکیاولی میگفت، سیاستمدار فقط با نگاه به امروز تصمیم نمیگیرد؛ او باید سرزمین، موقعیت و فرصتهای پیش روی خود را بشناسد. منبع: Niccolò Machiavelli, The Prince, Chapter VI, 1532. 🌀| @MarpichChannel
بر اساس خوانش فرانتس فانون از فلسفه هگل، نادیده گرفتن و تحقیر یک گروهِ حاشیهنشین (مانند زیدیهای شمال یمن)، در بلندمدت مثل متراکم کردن فنری است که در نهایت با هجومی سهمگین برای اثباتِ بقای خود رها میشود. «تاریخ بارها ثابت کرده است که وقتی جامعه یا گروهی را به حاشیه میرانید و حقِ دیده شدن را از آنها سلب میکنید، آنها برای اثباتِ وجود خود، ناگزیر به تنها زبانی متوسل میشوند که ساختار قدرت آن را میفهمد: زبانِ رویارویی و اعمال نیرو. تلاش برای حذف فیزیکی یک جریان بدون درک ریشههای هویتی آن، تنها به خودآگاهیِ عمیقتر و انسجامِ سرسختانهترِ آنها میانجامد؛ نیرویی که برای بقا، قواعد بازی را تغییر میدهد.» منبع: اقتباس تحلیلی بر اساس نظریه «شناخت متقابل و دیالکتیک بنده و خدایگان» در کتاب پدیدارشناسی روح اثر جی. دبلیو. اف. هگل. 🌀| @MarpichChannel
ورای روایت (قسمت چهارم) حوثیها؛ گروهی که قرار بود نابود شود، چگونه معادلات خاورمیانه را تغییر داد؟ آزاده مدنی هشدار مهم: این خلاصه بر اساس پادکستی است که حدود یک سال پیش منتشر شده است. بنابراین، تحولات مهم بعدی، از جمله جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل و پیامدهای آن، در این روایت وجود ندارد. با این حال، برای فهم ریشههای قدرت حوثیها و زمینههای بحران امروز خاورمیانه، همچنان یکی از منابع بسیار ارزشمند محسوب میشود. سالها ائتلافی متشکل از عربستان، امارات، آمریکا و بسیاری از قدرتهای منطقهای تلاش کردند حوثیها را از صحنه حذف کنند؛ اما نتیجه، برخلاف انتظار، شکلگیری یکی از اثرگذارترین بازیگران ژئوپلیتیکی منطقه بود. این پادکست نشان میدهد که فهم حوثیها بدون شناخت تاریخ یمن تقریباً ناممکن است. روایت از زیدیهای شمال یمن آغاز میشود؛ جامعهای که پس از سقوط حکومت چندصدساله خود، به تدریج احساس حذف و حاشیهنشینی کرد. در چنین فضایی، حسین بدرالدین حوثی جنبشی را بنیان گذاشت که ابتدا هویتی مذهبی داشت، اما در ادامه به یک نیروی نظامی و سپس بازیگری منطقهای تبدیل شد. سرکوبهای دولت، دخالتهای خارجی و جنگهای پیاپی، هر بار به جای تضعیف این جریان، آن را منسجمتر کرد. یکی از جذابترین بخشهای پادکست، تحلیل شخصیت علی عبدالله صالح و سیاست مشهور او یعنی «رقص بر سر مارها» است؛ راهبردی که بر ایجاد تعادل میان دشمنان استوار بود. صالح سالها با بازی دادن حوثیها، القاعده، عربستان و آمریکا توانست قدرت خود را حفظ کند، اما همان بازی پیچیده سرانجام علیه خودش عمل کرد و در آخرین تغییر ائتلاف، به دست حوثیها کشته شد. این بخش، تصویری کمنظیر از پیچیدگی سیاست در یمن ارائه میدهد. پادکست سپس نشان میدهد که چگونه اهداف عربستان و امارات از یکدیگر فاصله گرفت؛ عربستان به دنبال تثبیت دولت مرکزی بود، در حالی که امارات بر شبکهای از نیروهای محلی و نفوذ در جنوب یمن سرمایهگذاری کرد. در ادامه نیز نقش ایران، توافق ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳، و سپس بحران دریای سرخ و حملات حوثیها به کشتیهای تجاری بررسی میشود؛ رخدادهایی که نشان دادند جنگ یمن دیگر صرفاً یک بحران داخلی نیست، بلکه به بخشی از معادلات اقتصاد جهانی و امنیت انرژی تبدیل شده است. جمعبندی این روایت شاید از خود جنگ مهمتر باشد: حوثیها محصول یک خلأ سیاسی یا صرفاً حمایت خارجی نیستند؛ بلکه نتیجه دههها تاریخ، هویت، جنگ داخلی، مداخلات منطقهای و اشتباهات راهبردی بازیگران مختلفاند. اگر این پیشینه را ندانیم، تحلیل رویدادهای امروز خاورمیانه نیز ناقص خواهد بود. به همین دلیل، با وجود اینکه این پادکست تحولات یک سال اخیر ــ از جمله جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل ــ را در بر نمیگیرد، شنیدن یا دیدن نسخه کامل آن را بهشدت توصیه میکنم. این روایت، تصویری عمیق از تاریخ یمن، منطق قدرتگیری حوثیها و سازوکار رقابتهای منطقهای ارائه میدهد و کمک میکند بسیاری از اتفاقات امروز خاورمیانه را با نگاهی دقیقتر و واقعبینانهتر تحلیل کنیم. لینک پادکست: https://www.youtube.com/watch?v=TfWmMY5DTvo 🌀| @MarpichChannel
🔔 روایت مرگ (قسمت دوم) ✍️ چگونه مرگ آموزگار رهایی از دلبستگی، آغاز رقابت بر سر یادگارهای او شد؟ آزاده مدنی 🔹 تاریخ، گاهی بزرگترین تناقضهایش را نه در زندگی انسانها، بلکه پس از مرگ آنان میآفریند. 🔹 سیدارتا گوتاما، که بعدها «بودا» نام گرفت، سراسر زندگی خود را صرف آموزش یک اصل کرد: هیچ چیز را مالک نشو؛ نه ثروت، نه قدرت، نه حتی تصویر خودت. از نگاه او، رنج انسان از همان جایی آغاز میشود که چیزی را «مال من» مینامد. اما چند روز پس از مرگش، نخستین نزاع بر سر «مال من» آغاز شد. 🔹 بودا شاهزادهای بود که از کاخ بیرون آمد، نه برای فتح سرزمین، بلکه برای فهمیدن رنج. پس از سالها ریاضت و مراقبه، به این نتیجه رسید که افراط، چه در لذت و چه در رنج، انسان را به آزادی نمیرساند. «راه میانه» پاسخی بود که او به جهان داد؛ پاسخی که نه بر فرمانروایی استوار بود و نه بر معجزه، بلکه بر دگرگونی ذهن. 🔹 در حدود هشتادسالگی، پس از دههها سفر و آموزش، در شهر کوشیناگر به آخرین منزل زندگی رسید. منابع کهن بودایی روایت میکنند که او پس از خوردن غذایی که «چوندا» برایش فراهم کرده بود، دچار بیماری شد. البته بعدا بودا از آناند میخواهد به چوندا اطمینان دهد که نباید خود را مقصر بداند. درباره ماهیت آن غذا و علت مرگ بودا میان پژوهشگران اتفاق نظر وجود ندارد؛ برخی آن را نوعی قارچ، برخی گوشت و برخی نوعی بیماری گوارشی میدانند. آنچه اهمیت دارد، این است که بودا مرگ را نه شکست، بلکه بخشی از همان چرخه طبیعی زندگی میدید که تمام عمر درباره آن سخن گفته بود. 🔹 در واپسین ساعات، به شاگردانش سفارش کرد که به هیچ شخصی تکیه نکنند و حقیقت را معیار خود قرار دهند. سپس، در حالتی که در سنت بودایی «پارینیروانا» نامیده میشود، درگذشت؛ یعنی رهایی کامل از چرخه تولد و مرگ. اما تاریخ، مسیر دیگری را برگزید. 🔹 پیکر او مطابق آیین آن روزگار سوزانده شد. پس از پایان مراسم، دولتها و قبایل مختلف بر سر بقایای جسد او اختلاف پیدا کردند. سرانجام، خاکستر و یادگارهایش میان چند حکومت تقسیم شد و هر یک برای نگهداری آنها استوپاهایی ساختند؛ بناهایی که بعدها به مراکز زیارت و قدرت دینی تبدیل شدند. چند قرن بعد، امپراتور آشوکا همین یادگارها را دوباره میان دهها منطقه تقسیم کرد تا آیین بودا در سراسر قلمرو او گسترش یابد. در این نقطه، یکی از شگفتآورترین پارادوکسهای تاریخ شکل میگیرد. 🔹 آموزگاری که انسان را به رها کردن تعلقات دعوت میکرد، خود به موضوع تعلق حکومتها تبدیل شد. مردی که هیچ کاخی برای خود نساخت، پس از مرگ، الهامبخش ساخت هزاران معبد، استوپا و تندیس شد. حتی تصویر آرام و بیحرکت او، به یکی از شناختهشدهترین نمادهای تمدن آسیایی بدل گشت؛ در حالی که خود او بارها هشدار داده بود حقیقت را نباید با صورتها و اشیاء اشتباه گرفت. 🔹 این دگرگونی را نباید صرفاً نوعی تناقض دانست؛ بلکه باید آن را بخشی از سازوکار تاریخ فهمید. اندیشهها، هنگامی که وارد جامعه میشوند، دیگر فقط متعلق به بنیانگذارانشان نیستند. جامعه برای حفظ حافظه جمعی، ناگزیر آنها را به آیین، نماد، بنا و نهاد تبدیل میکند. این فرایند، هم راز ماندگاری تمدنهاست و هم سرچشمه فاصله گرفتن آنها از پیام اولیه. 🔹 همینجا، روایتی که به ظاهر متعلق به هند باستان است، به مسئلهای فراگیر تبدیل میشود. هر جامعهای باید از خود بپرسد: آیا میراث بزرگان را حفظ میکند، یا فقط نمادهای آنان را؟ آیا نهادها در خدمت اندیشهاند، یا اندیشه به ابزاری برای حفظ نهادها بدل میشود؟ تاریخ بارها نشان داده است که فاصله میان «پیام» و «مناسک»، آنقدر آرام ایجاد میشود که نسلها متوجه آن نمیشوند. 🔹 شاید به همین دلیل، مهمترین میراث بودا نه استوپاهای باشکوه است، نه مجسمههای عظیم و نه میلیونها پیرو. میراث او، پرسشی است که پس از بیستوپنج قرن همچنان تازه مانده است: اگر آموزگار امروز بازگردد، آیا آنچه به نام او ساختهایم را ادامه راه خود میداند، یا آغاز راهی دیگر؟ 🔹 تاریخ، پاسخ قطعی به این پرسش نمیدهد. اما یک هشدار را بارها تکرار کرده است: تمدنها معمولاً با فراموش کردن بنیانگذارانشان از میان نمیروند؛ آنها زمانی از مسیر خود دور میشوند که به جای اندیشیدن به پیام، تنها از نمادها پاسداری کنند. گاهی بزرگترین وفاداری به یک میراث، نه تکرار آیینهای آن، بلکه بازگشت دوباره به پرسشی است که آن میراث از آغاز مطرح کرده بود. نکته: متن مرتبط با قسمت «پس از مرگ: تولد یک روایت» پادکست رادیو مارپیچ است. رادیو مارپیچ را در کستباکس دنبال کنید: https://B2n.ir/hu8631 🕹| @pooyeshfekri 🌀| @MarpichChannel
ورای روایت (قسمت سوم) شاه چگونه در میدان استقلال شکست خورد؛ حتی وقتی در میدان قدرت پیروز بود؟ آزاده مدنی یکی از تناقضهای مهم درباره محمدرضاشاه این است که ممکن است در سیاست خارجی، آنقدر که تصویر رایج نشان میدهد وابسته نبوده باشد؛ اما در ذهن بخش بزرگی از جامعه، دقیقاً چنین تصویری ساخته شد. مسئله فقط این نیست که شاه چه میکرد؛ مسئله این بود که مردم آنچه را میدیدند چگونه معنا میکردند. میتوان سیاست خارجی شاه را بر سه پایه دید: امنیت، توسعه و استقلال. او امنیت را با قدرت نظامی دنبال کرد، توسعه را با استفاده همزمان از ظرفیت غرب و شرق پیش برد و در سیاست خارجی نیز میکوشید میان قدرتهای بزرگ موازنه ایجاد کند. حتی در دوره جنگ سرد، تهران فقط در مدار واشنگتن حرکت نمیکرد؛ از شوروی برای پروژههای صنعتی استفاده میکرد، با اروپا روابط مستقلی داشت و در مواردی بر سر منافع نفتی با آمریکا چانه میزد. اما همینجا یک مشکل اساسی پدید آمد: استقلالی که برای جامعه قابل مشاهده نباشد، از نظر سیاسی چندان تفاوتی با وابستگی ندارد. شاه برای توضیح سیاست خود از مفهومی مانند «ناسیونالیسم مثبت» استفاده میکرد؛ یعنی همکاری با قدرتهای خارجی بدون تبدیل شدن به تابع آنها. اما این منطق پیچیده، در فضای سیاسی آن روزگار، توان رقابت با روایتهای ساده و بسیجکننده مخالفان را نداشت. «موازنه منفی»، مبارزه با امپریالیسم و شعارهای ضد استعماری بسیار راحتتر فهمیده میشدند. از سوی دیگر، ۲۸ مرداد، حضور گسترده مستشاران آمریکایی، کاپیتولاسیون و فعالیت دستگاههای اطلاعاتی آمریکا در ایران، مواد خامی واقعی در اختیار مخالفان قرار داده بود تا روایت «وابستگی» را باورپذیر کنند. این مسئله در سیاست منطقهای هم خود را نشان میدهد. شاه از شیعیان لبنان، کردهای عراق و نیروهای سیاسی منطقه برای موازنه قدرت استفاده میکرد؛ اما این روابط عمدتاً ابزاری و مبتنی بر محاسبه منافع ملی بودند. برای نمونه، وقتی در سال ۱۹۷۵ به توافق الجزایر رسید، حمایت از کردهای عراق را کنار گذاشت؛ زیرا دیگر آن اهرم برای منافع اصلی ایران ضرورت نداشت. در لبنان نیز رابطه با موسی صدر زمانی برای تهران ارزشمند بود که در خدمت این محاسبات قرار داشت. از این منظر، شباهتهای جالبی میان برخی سیاستهای شاه و جمهوری اسلامی دیده میشود: مداخله فرامرزی، استفاده از نیروهای غیردولتی، استناد به امنیت ملی، ادعای درخواست دولت قانونی کشور میزبان و حتی انتقال تصمیمگیری سیاست منطقهای از وزارت خارجه به ساختارهای امنیتی. نمونه ظفار در عمان و حضور ایران در سوریه، از نظر فرم و ادبیات توجیهی، شباهتهایی قابل تأمل دارند. اما تفاوت تعیینکننده در جایی دیگر است: شاه عمدتاً این نیروها را ابزار منافع ملی میدید؛ جمهوری اسلامی متحدان منطقهای خود را بخشی از یک هویت ایدئولوژیک و «محور مقاومت» تعریف کرده است. بنابراین مسئله فقط شباهت رفتارها نیست؛ باید دید هر نظام با چه منطقی تصمیم میگیرد و در چه نقطهای حاضر است عقبنشینی کند. سرانجام، مشکل شاه شاید بیش از آنکه صرفاً شکست در «استقلال» باشد، شکست در ساختن و انتقال روایت استقلال بود. او طناب امنیت را محکم کرد، توسعه را پیش برد، اما طناب استقلال در ذهن جامعه از دست رفت. و وقتی آن طناب پاره شد، دو طناب دیگر، هرقدر هم محکم، نتوانستند چادر حکومت را سرپا نگه دارند. این پادکست را حتماً ببینید یا گوش کنید. ارزش اصلی آن فقط در شناخت سیاست خارجی محمدرضاشاه نیست؛ بلکه در دیدن شباهتهای بسیار زیادِ فرمی میان برخی سیاستهای جمهوری اسلامی و سیاستهای شاه پهلوی است؛ شباهتهایی که اگر بدون پیشداوری و با تفکیک «شکل» از «محتوا» دیده شوند، میتوانند فهم دقیقتری از سیاست ایران در خاورمیانه به دست دهند. لینک پادکست: https://www.youtube.com/watch?v=UnH7V8dilso&t=118s 🌀| @MarpichChannel
زمانِ مُرده؛ ارتشِ سایهها در برزخِ ایران آزاده مدنی جوانِ بیستوهشتسالهای را تصور کنید که صبحها دلیلی برای بیدار شدن ندارد. او نه دانشجوست، نه شغلی دارد و نه در حال یادگیری مهارتی است. او یک «عدد» در جداول آماری نیست؛ او یک «نیت» (NEET) است. در جامعهای…
زمانِ مُرده؛ ارتشِ سایهها در برزخِ ایران آزاده مدنی جوانِ بیستوهشتسالهای را تصور کنید که صبحها دلیلی برای بیدار شدن ندارد. او نه دانشجوست، نه شغلی دارد و نه در حال یادگیری مهارتی است. او یک «عدد» در جداول آماری نیست؛ او یک «نیت» (NEET) است. در جامعهای که افقِ برنامهریزی شخصی تحت تأثیر سایهٔ جنگ و نوسانات جنونآمیز، گاه به کمتر از یک هفته تقلیل مییابد، میلیونها جوان ایرانی در وضعیتی زیست میکنند که میتوان آن را «تعلیقِ زیستی» نامید. آنها در برزخی ایستادهاند که در آن نه گذشته اعتباری دارد و نه آینده قابلیتی برای محاسبه. این انفعال تحمیلی، آرامترین و در عین حال ویرانگرترین بحرانی است که زیر پوست جامعه جریان دارد. جنگ و انزوای ژئوپلیتیک، پیششرطهای بدیهیِ کنشگری اقتصادی را نابود کردهاند. وقتی ثبات نسبی، اینترنت پایدار و امکان مبادله با جهان وجود ندارد، منطقِ پیشرفت جای خود را به «منطق بقا» میدهد. در این ساختار، نیتها محصول یک انتخاب شخصی یا تنبلی نسلی نیستند؛ آنها خروجیِ مستقیمِ سیاستهای غلط آموزشی هستند که سالها مدرکِ بیمصرف تولید کرد، و اقتصادِ بستهای که توان جذب هیچ نیروی تازهای را ندارد. وقتی دستمزد یک کار تماموقت رسمی حتی کفاف اجارهبهای یک اتاق را در کلانشهرها نمیدهد، عقلانیتِ ابزاری حکم میکند که جوان از چرخهٔ استثمار رسمی خارج شود. او بیرون میایستد، تماشا میکند و خشم خود را ذخیره میکند. بحران اصلی اما زمانی رخ میدهد که این تودهٔ منزوی، مرجعیت معنایی خود را تغییر میدهد. رسانهٔ رسمی که سالهاست از بازنمایی تجربهٔ زیستهٔ این نسل ناتوان بوده، زمین بازی را به طور کامل واگذار کرده است. در این خلاء، رسانههای اپوزیسیون و جریانهای خارجی با صورتبندی خشمِ پراکنده و ارائهٔ روایتهای ساده و مقصریاب، ذهنِ معلقِ جوانِ نیت را تسخیر میکنند. برای کسی که از تمام نهادهای رسمی—از دانشگاه تا بازار کار—طرد شده، این رسانهها فقط خبررسانی نمیکنند؛ آنها به او هویت، زبان اعتراض و مهمتر از همه، «یک مقصر برای ناکامیها» ارائه میدهند. به این ترتیب، انفعالِ انفرادی در یک شب به عصیانِ جمعی تبدیل میشود. این ارتشِ سایهها، هستهٔ سخت و پیشبینیناپذیر اعتراضات خیابانی را میسازد. برخلاف طبقهٔ متوسط سنتی که محافظهکار است و نگرانِ از دست دادنِ داراییهای خود، نیتها چیزی برای باختن ندارند. آنها پیش از این، آینده، امنیت و عاملیت خود را باختهاند. حضور آنها در خیابان، با خشمِ انباشته از سالها بیهودگی و تعلیقِ تحمیلی گره خورده است. آنها بازیگرانی هستند که قواعد بازیِ سنتیِ سیاست را بلد نیستند و در شرایط بحرانی، رفتاری به شدت رادیکال و غیرقابلپیشبینی از خود نشان میدهند. نادیده گرفتن آنها در تحلیلهای سیاسی، بزرگترین خطای استراتژیک است. باید پذیرفت که بحران نیت در ایران امروز، از فاز یک «چالش کارآفرینی» عبور کرده و به یک «بحران بقای ملی» تبدیل شده است. جامعهای که نتواند برای پرانرژیترین نیروی انسانی خود کارکرد و معنا تعریف کند، محکوم به تجربهٔ گسستهای پیدرپی است. جوانِ تعلیقشده، بمب ساعتیِ ساختاری است که عقربههای آن با هر تنش بینالمللی و هر تصمیم غلط داخلی، سریعتر حرکت میکند. وقتی جامعهای نسل جوان خود را به «وقتکشی» محکوم میکند، در واقع در حال وقتکشی برای نابودی خود است. نیتها بیکار نیستند؛ آنها منتظرِ لحظهای هستند که برزخِ انفعال را با طوفانِ خیابان تعویض کنند. فراموش نکنیم: خطرناکترین انسان، کسی است که از او «امکانِ رویاپردازی برای فردا» گرفته شده باشد؛ چنین کسی، امروز را به آتش خواهد کشید تا شاید در خاکستر آن، ردی از خود بهجا بگذارد. 🌀| @MarpichChannel
🔔 روایت مرگ (قسمت اول) ✍️ چگونه مرگ در تبعید، به بزرگترین پیروزی سیاسی ناپلئون بدل شد؟ آزاده مدنی 🔸 شکست ناپلئون در واترلو پایان امپراتوری او بود، اما پایان روایت او نبود. 🔸 در تاریخ، کمتر کسی را میتوان یافت که جنازهاش به اندازه ارتشش اثر سیاسی گذاشته باشد. ناپلئون بناپارت، مردی که اروپا را بارها از نو ترسیم کرد، پس از شکست نهایی نه در میدان جنگ کشته شد و نه بر تخت سلطنت جان داد. او در جزیرهای دورافتاده، زیر مراقبت سربازان بریتانیایی، آرامآرام از تاریخ رسمی حذف شد؛ اما تاریخ، برنامه دیگری برای او داشت. 🔸 پس از شکست در واترلو در سال ۱۸۱۵، بریتانیا او را به جزیره سنتهلن در میانه اقیانوس اطلس تبعید کرد؛ جایی که فرار از آن تقریباً ناممکن بود. او شش سال آخر عمرش را در انزوا گذراند؛ نه فرماندهی کرد، نه لشکری آراست و نه کشوری را اداره کرد. علت مرگ ناپلئون هنوز محل بحث مورخان است. گزارش رسمی، سرطان معده را علت اصلی میداند؛ بیماریای که در خانواده او نیز سابقه داشت. با این حال، وجود آرسنیک در نمونههای موی او، فرضیه مسمومیت را نیز برای دههها زنده نگه داشت؛ هرچند امروز بیشتر پژوهشگران همان تشخیص پزشکی را محتملتر میدانند. 🔸 اما اهمیت مرگ او، در علت آن نبود. 🔸 ناپلئون پیش از آنکه بمیرد، به نوشتن خاطرات و گفتوگو با همراهانش پرداخت. او بهخوبی میدانست که اگر دیگر نتواند اروپا را با ارتش فتح کند، شاید بتواند حافظه اروپا را فتح کند. در سنتهلن، او دیگر فرمانده نبود؛ نویسنده روایت زندگی خود بود. شکست را به خیانت، تبعید را به مظلومیت و زندگیاش را به افسانهای درباره نبوغ و سرنوشت تبدیل کرد. بسیاری از تصویری که امروز از ناپلئون در ذهن داریم، نه محصول میدانهای نبرد، بلکه محصول همان سالهای انزواست. او در سال ۱۸۲۱ در همان جزیره به خاک سپرده شد. به ظاهر، همهچیز تمام شده بود. اما نوزده سال بعد، اتفاقی رخ داد که نشان داد گاهی سیاست، حتی با استخوانهای مردگان نیز کار دارد. 🔸 در سال ۱۸۴۰، دولت فرانسه با موافقت بریتانیا، بقایای ناپلئون را به پاریس بازگرداند؛ رویدادی که در تاریخ فرانسه با عنوان بازگشت خاکسترها شناخته میشود. میلیونها نفر در مسیر انتقال تابوت او حضور یافتند. پیکرش با تشریفاتی کمنظیر در مجموعه لِزَنوَلید به خاک سپرده شد؛ نه صرفاً برای احترام به یک امپراتور سابق، بلکه برای آنکه فرانسه بتواند بخشی از عظمت ازدسترفته خود را دوباره روایت کند. در اینجا، مرگ دوم ناپلئون آغاز شد. 🔸 دیگر مسئله، بدن او نبود؛ معنای او بود. دولت فرانسه دریافت که حتی مخالفان دیروز نیز میتوانند به سرمایه نمادین امروز تبدیل شوند. ناپلئون، که زمانی عامل جنگهای ویرانگر اروپا بود، به بخشی از هویت ملی فرانسه بدل شد. سیاست، جنازه او را از یک جسد به یک روایت تبدیل کرد. این، شاید مهمترین ویژگی تاریخ باشد: مردگان تغییر نمیکنند، اما معنای آنان مدام بازنویسی میشود. 🔸 از همین رو، سرنوشت ناپلئون تنها درباره یک امپراتور نیست. هر جامعهای دیر یا زود با این پرسش روبهرو میشود که آیا تاریخ را همانگونه که رخ داده به یاد میآورد، یا آنگونه که امروز به آن نیاز دارد؟ ملتها فقط گذشته را حفظ نمیکنند؛ گذشته را بازتفسیر میکنند. شخصیتهای تاریخی، گاه بیش از آنکه متعلق به زمان خود باشند، به نیازهای نسلهای بعد تعلق پیدا میکنند. 🔸 اما این بازتفسیر، مرزی نیز دارد. اگر همه چیز به کاریزمای یک فرد گره بخورد، جامعه ناچار خواهد شد پس از مرگ او، خلأ را با اسطوره پر کند. اسطوره میتواند الهامبخش باشد، اما جایگزین نهاد، قانون و حافظه انتقادی نمیشود. جامعهای که آینده خود را تنها با روایت قهرمانان گذشته تعریف کند، دیر یا زود درمییابد که شکوه خاطره، مسئله امروز را حل نمیکند. ناپلئون سرانجام اروپا را برای همیشه فتح نکرد؛ اما توانست بر حافظه تاریخی آن اثر بگذارد. شاید همین، بزرگترین پارادوکس زندگی او باشد: امپراتوریاش فروپاشید، اما روایتش ماندگار شد. 🔸 تاریخ، گاهی با فرماندهان بیرحمتر از میدانهای نبرد رفتار میکند. پیروزیها را فراموش میکند، شکستها را بازنویسی میکند و از میان همه آنچه باقی میماند، تنها یک پرسش را حفظ میکند: پس از مرگ یک رهبر، چه چیزی زنده میماند؛ قدرت او، یا روایتی که دیگران از او میسازند؟ شاید پاسخ این پرسش، سرنوشت بسیاری از ملتها را بیش از خود زندگی رهبرانشان رقم بزند. نکته: متن مرتبط با قسمت «پس از مرگ: تولد یک روایت» پادکست رادیو مارپیچ است. در صورت تمایل رادیو مارپیچ را در کستباکس دنبال کنید: https://B2n.ir/hu8631 @pooyeshfekri 🌀| @MarpichChannel
ورای روایت (قسمت دوم) لبنان؛ چگونه یک «انبار باروت» ساخته شد؟ آزاده مدنی پاریس خاورمیانه چگونه به کشوری تبدیل شد که هنوز هم از زیر آوار جنگ داخلی بیرون نیامده است؟ پاسخ این پرسش را نمیتوان تنها در اختلافات مذهبی یا دخالت قدرتهای خارجی جستوجو کرد. روایت این پادکست نشان میدهد که فاجعه لبنان محصول یک عامل واحد نبود؛ بلکه حاصل انباشت دههها تصمیمهای اشتباه، ساختار سیاسی ناکارآمد و رقابت بازیگران داخلی و منطقهای بود. کشوری که از بیرون آرام به نظر میرسید، در واقع سالها روی انبار باروتی ایستاده بود که تنها به یک جرقه نیاز داشت. تحلیل این روایت نشان میدهد که ریشه بحران از «سیستم تقسیم قدرت فرقهای» آغاز شد؛ ساختاری که بر پایه سرشماری قدیمی ۱۹۳۲ شکل گرفت و با وجود تغییرات بزرگ جمعیتی، هرگز اصلاح نشد. ورود صدها هزار آواره فلسطینی و سپس استقرار نیروهای مسلح سازمان آزادیبخش فلسطین، این تعادل شکننده را برهم زد و ترس گروههای مسیحی از دست دادن قدرت، به درگیریهای خونین سال ۱۹۷۵ انجامید. از آن پس، لبنان دیگر فقط میدان رقابت داخلی نبود؛ سوریه، اسرائیل، فلسطینیها و بعدها ایران، هر یک بخشی از معادله شدند و جنگ را پیچیدهتر کردند. پادکست همچنین با مرور وقایعی مانند حمله اسرائیل به بیروت، کشتار صبرا و شتیلا، مداخله سوریه و توافق طائف، نشان میدهد که پایان جنگ الزاماً به معنای پایان بحران نبود. در حالی که بیشتر گروههای مسلح خلع سلاح شدند، حزبالله با استناد به ادامه اشغال جنوب لبنان، سلاح خود را حفظ کرد و به تدریج از یک محصول جنگ داخلی به مهمترین بازیگر نظامی و سیاسی لبنان تبدیل شد. نتیجه این روند، کشوری است که هنوز میان دولت رسمی و مراکز قدرت موازی گرفتار مانده است. شاید مهمترین درس این روایت آن باشد که فروپاشی کشورها معمولاً ناگهانی رخ نمیدهد؛ سالها پیش از انفجار، نشانههای آن در ساختارهای سیاسی، شکافهای اجتماعی و تصمیمهای کوتاهمدت قابل مشاهده است. لبنان تنها یک داستان تاریخی نیست؛ مطالعهای زنده درباره این است که چگونه بیاعتمادی، نظام سهمیهبندی قدرت و رقابت قدرتهای منطقهای میتواند جامعهای پویا را به چرخهای طولانی از خشونت و بیثباتی بکشاند. اگر میخواهید بفهمید چرا لبنان امروز چنین جایگاهی در معادلات خاورمیانه دارد و چگونه بسیاری از بحرانهای کنونی منطقه ریشه در همین تاریخ دارند، حتماً اصل این پادکست را ببینید یا گوش کنید. روایت آن تنها شرح یک جنگ نیست؛ بلکه چارچوبی تحلیلی برای فهم لبنان، حزبالله و بخش مهمی از تحولات خاورمیانه امروز ارائه میدهد. لینک پادکست: https://www.youtube.com/watch?v=AUA3LUn-lUk 🌀| @MarpichChannel
روایتهای فلجکننده؛ وقتی جامعه از تجربه، بهانه میسازد آزاده مدنی گاهی یک جامعه شکست میخورد و چیزی یاد میگیرد؛ گاهی شکست میخورد و فقط توضیحی برای شکست میسازد. تفاوت این دو، در خود حادثه نیست؛ در روایتی است که پس از حادثه شکل میگیرد. روایتها زمانی خطرناک میشوند که گذشته را چنان تفسیر کنند که امکان تغییر در اکنون از میان برود. ۱. وقتی فقر به هویت تبدیل میشود کره جنوبی دهه ۱۹۵۰ نمونه قابلتأملی است. کشوری که از جنگی ویرانگر بیرون آمده بود و در شمار فقیرترین کشورهای جهان قرار داشت، میتوانست فقر را بخشی از سرنوشت خود بداند: کشوری که جنگ، تقسیم سرزمینی و فقدان منابع، آیندهاش را محدود کرده است. اما مسیر دیگری انتخاب شد. آموزش، انضباط صنعتی، صادرات و انباشت ظرفیت تولیدی به عناصر یک پروژه ملی تبدیل شدند. اهمیت این تجربه فقط در رشد اقتصادی کره جنوبی نیست. نکته مهمتر این است که «ما فقیر هستیم» به «ما برای همیشه فقیر خواهیم ماند» تبدیل نشد. میان این دو جمله، فاصلهای وجود دارد که سیاست عمومی میتواند آن را پر کند. جامعهای که این فاصله را از میان ببرد، پیشاپیش بخشی از آینده را از دست داده است. ۲. وقتی شکست به روایت قربانیشدن تبدیل میشود کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در حافظه سیاسی ایران جایگاهی بسیار مهم دارد و نقش آمریکا و بریتانیا در آن نیز مستند و انکارناپذیر است. اما مسئلهای که برای بحث ما اهمیت دارد، مرحله بعد از ثبت این واقعیت است. اگر ۲۸ مرداد را یکی از عوامل مهم در توضیح مسیر سیاسی ایران بدانیم، میتوان درباره مجموعهای از عوامل داخلی و خارجی، ضعفهای نهادی، منازعات سیاسی، تصمیمهای نخبگان و شرایط بینالمللی نیز پرسش کرد. اما اگر آن را به توضیحی فراگیر برای شکستهای دهههای بعد تبدیل کنیم، تحلیل متوقف میشود. در این حالت، تاریخ از ابزار فهم به ابزار انتقال مسئولیت تبدیل میشود. روایت قربانی ممکن است دقیقاً از یک تجربه واقعی آغاز شود، اما اگر همه علل را بیرون از جامعه قرار دهد، همان واقعیت تاریخی میتواند مانع یادگیری شود. ۳. وقتی شکوه گذشته جای ارزیابی اکنون را میگیرد امپراتوری عثمانی در دوره افول، نمونه کلاسیک دیگری است. مسئله فقط شکستهای نظامی یا عقبماندگی اقتصادی نبود؛ بخشی از بحران، دشواری پذیرش تغییر موقعیت جهان و ضرورت اصلاح ساختارهای موجود بود. عظمت تاریخی میتوانست به جای آنکه سرمایهای برای بازسازی باشد، به معیاری برای مقایسه مداوم با گذشته تبدیل شود. این وضعیت را میتوان «نوستالژی نهادی» نامید: جامعه یا حکومت به جای پرسیدن اینکه امروز چه چیزی کار میکند؟ مدام به یاد میآورد که روزی چه قدرتی داشته است. افتخار به گذشته، زمانی مسئلهساز میشود که جای اصلاح حال را بگیرد. هیچ تمدنی با تکرار عنوانهای تاریخی خود دوباره قدرتمند نمیشود؛ آنچه قدرت را بازتولید میکند، توانایی ساختن نهادهای متناسب با شرایط جدید است. ۴. وقتی روایت مقاومت، جای یادگیری از جنگ را میگیرد جنگ ایران و عراق نیز نمونهای پیچیده است. حافظه جنگ، حق دارد مقاومت، فداکاری و دفاع از سرزمین را حفظ کند؛ اما جنگ فقط صحنه ایستادگی نیست. جنگ، مجموعهای عظیم از تصمیمها، هزینهها، خطاها، موفقیتها، نوآوریها و تجربههای نهادی نیز هست. اگر تنها یک روایت از جنگ باقی بماند، بخش مهمی از این تجربه تاریخی از دست میرود. جامعه باید بتواند همزمان از خود بپرسد: چگونه مقاومت کردیم؟ چه چیزهایی آموختیم؟ کجا موفق بودیم؟ کجا هزینه سنگینی پرداختیم؟ چه تصمیمهایی میتوانست متفاوت باشد؟ چه درسهایی برای سیاست، اقتصاد، فناوری و مدیریت بحران باقی مانده است؟ این پرسشها از ارزش مقاومت کم نمیکنند؛ برعکس، مقاومت را از خاطرهای عاطفی به دانشی قابل استفاده تبدیل میکنند. در هر چهار نمونه، مسئله یکسان است: کره جنوبی فقر را به سرنوشت تبدیل نکرد؛ ایران میتواند ۲۸ مرداد را به تاریخ تبدیل کند، نه توضیحی برای همه ناکامیها؛ عثمانی نشان میدهد که شکوه گذشته بدون اصلاح نهادی میتواند به خودفریبی تبدیل شود؛ و تجربه جنگ ایران و عراق نشان میدهد که حتی پرهزینهترین فصلهای تاریخ نیز اگر به دانش تبدیل نشوند، فقط تکرار خواهند شد. شاید جامعه توسعهیافته جامعهای نباشد که گذشته تلختری ندارد؛ جامعهای است که اجازه نمیدهد هیچ روایت واحدی گذشته را برای همیشه مصادره کند. شکست باید بتواند به اصلاح منجر شود، پیروزی به دانش، رنج به تجربه و افتخار به مسئولیت. خطرناکترین روایت آن نیست که دروغ میگوید؛ روایتی است که آنقدر کامل به نظر میرسد که دیگر هیچ پرسشی باقی نمیگذارد. از آن لحظه، تاریخ دیگر چیزی به جامعه یاد نمیدهد؛ فقط همان چیزی را ثابت میکند که جامعه از ابتدا تصمیم گرفته بود باور کند. 🌀| @MarpichChannel
آنچه جنگ نباید از ما بگیرد در پاسخ به پرسش یکی از مخاطبان گرامی مارپیچ (قسمت دوم) آزاده مدنی در پایان قسمت نخست، این پرسش باقی ماند که اگر تاریخ حاصل دهها عامل درهمتنیده است و بسیاری از آنها از اختیار ما خارجاند، آیا شهروند عادی فقط تماشاگر حوادث است؟ به گمان من، پاسخ منفی است؛ اما شاید نه به دلیلی که معمولاً تصور میکنیم. ما همیشه نمیتوانیم جلوی جنگ را بگیریم. نمیتوانیم تصمیم قدرتهای بزرگ را تغییر دهیم، مسیر اقتصاد جهانی را عوض کنیم یا ترسهای تاریخی ملتها را از میان برداریم. گاهی واقعاً اختیار ما بسیار محدود است. اما محدود بودن اختیار، به معنای از بین رفتن مسئولیت نیست. اتفاقاً در لحظاتی که اختیار انسان کمتر میشود، نوع دیگری از مسئولیت پررنگتر میشود؛ مسئولیت نسبت به فردای بحران. اغلب ما در میانه بحران فقط امروز را میبینیم. خشم، ترس، نگرانی و احساس ناامنی، افق دید را کوتاه میکنند. روانشناسان میگویند ذهن انسان در شرایط تهدید، بیش از آنکه به ساختن آینده بیندیشد، به زنده ماندن در اکنون فکر میکند. این واکنشی طبیعی است؛ اما اگر همه تصمیمهای ما در همین وضعیت گرفته شوند، ممکن است زخمی بر آینده بگذاریم که سالها بعد نیز ترمیم نشود. شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از آسیبهای جنگ، پس از پایان جنگ آغاز میشوند. هر جملهای که امروز از سر نفرت مینویسیم، هر انسانی که از دایره انسانیت بیرون میرانیم، هر پلی که میان خود و دیگری خراب میکنیم و هر حقیقتی که آگاهانه قربانی هیجان میکنیم، ممکن است در روزی که بحران پایان یافته است، دوباره پیش روی خودمان بایستد. جنگها روزی تمام میشوند. اما جامعهای که در جریان جنگ، اعتماد، گفتوگو و توان شنیدن را از دست داده باشد، ممکن است بسیار دیرتر از پایان جنگ، دوباره بتواند زندگی عادی را آغاز کند. به همین دلیل، من فکر میکنم شهروند مسئول، تنها از خود نمیپرسد: «امروز حق با کیست؟» بلکه پرسش دیگری را نیز فراموش نمیکند: آنچه امروز میگویم و انجام میدهم، فردای این بحران چه اثری بر جای خواهد گذاشت؟ آیا نفرتی را عادی میکنم که بعدها دامن فرزندان خودمان را خواهد گرفت؟ آیا انسانی را فقط به دلیل تعلقش به یک ملت، مذهب یا اندیشه، از دایره فهم و همدلی بیرون میرانم؟ آیا چیزی مینویسم که چند ساعت مرا آرامتر کند، اما چند سال بعد جامعه را زخمیتر؟ شاید اینها پرسشهای کوچکی به نظر برسند، اما تاریخ بارها نشان داده است که تمدنها فقط با تصمیم فرماندهان ساخته یا ویران نمیشوند؛ با عادتهای اخلاقی مردم نیز ساخته یا ویران میشوند. من هنوز معتقدم فهمیدن، با تأیید کردن تفاوت دارد. میتوان با سیاستهای یک دولت مخالف بود، بدون آنکه مردمانش را دشمن تصور کرد. میتوان از امنیت کشور خود دفاع کرد، بدون آنکه از نفرت تغذیه کرد. میتوان رنج قربانیان خود را دید، بیآنکه رنج دیگران را انکار کرد. این نگاه شاید جنگ را متوقف نکند؛ اما اجازه نمیدهد جنگ، انسانیت ما را نیز با خود ببرد. شاید این همان سهم کوچکی باشد که از دست ما برمیآید. نه اینکه تاریخ را به تنهایی تغییر دهیم، بلکه مراقب باشیم وقتی تاریخ با شتاب از کنار ما عبور میکند، ما را به انسانی تبدیل نکند که اگر سالها بعد به گذشته نگاه کرد، از خود امروزمان شرمنده باشیم. شاید اگر از این دو نوشته چیزی برای خودم آموخته باشم، بیش از هر چیز این است که تاریخ، از آنچه معمولاً تصور میکنیم پیچیدهتر است. هرچه بیشتر درباره آن فکر میکنم، کمتر میتوانم با اطمینان از مقصرهای مطلق یا راهحلهای قطعی سخن بگویم. و اگر قرار باشد پرسش مخاطب عزیز مارپیچ را فقط با یک جمله برای خودم جمعبندی کنم، شاید آن جمله این باشد: در روزهای بحران، همیشه نمیتوانیم مسیر حوادث را تغییر دهیم؛ اما شاید بتوانیم مراقب باشیم که واکنشهای امروزمان، فردای زندگیمان را دشوارتر نکند. شاید روزی این بحران نیز به پایان برسد. آن روز، دوباره باید در کنار یکدیگر زندگی کنیم؛ با همسایهها، همکاران، هموطنان و حتی با خاطره تصمیمها و کلماتی که امروز بر زبان آوردهایم. اگر بتوانیم در میانه التهاب، اندکی از آینده را نیز به یاد داشته باشیم، شاید سهم کوچکی در ساختن آن آینده داشته باشیم؛ سهمی که شاید بزرگترین کاری باشد که در چنین روزهایی از دست بسیاری از ما برمیآید. شاید انسان نتواند همیشه از وقوع جنگ جلوگیری کند؛ اما هنوز میتواند بکوشد جنگ، همه چیز را از او نگیرد؛ نه انصافش را، نه قدرت اندیشیدنش را و نه انسانیتش را. 🌀| @MarpichChannel