انسانیات| در حوالی انسان، به روایتِ من
Статистикаبرخلاف «انسانیت»(Humanity/مهربانی) که یک صفت اخلاقی است، «انسانیات»( Humanitie) یک حوزه دانشی و تلاش در کشف معنا و حقیقت انسانی است. یک دکترای شیمی فیزیکِ مغروق دریای کلمات و موسیقی اصیل
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 39
- 1/48двое суток
- 44
- 1/72трое суток
- 48
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
پنجرهای به موسیقی همیشه موسیقی سنتی را دوست داشتم. صدای تار، تنبور، کمانچه و سنتور مرا از خودم جدا میکرد و به جایی دیگر میبرد؛ جایی که در رؤیاهایم خودم را در حال نواختن یکی از همین سازها میدیدم. اما آن روزها، برای دختران دههشصتی مثل ما، در شهری کوچک و دور از مراکز هنری، آموختن موسیقی چندان امر خوشایندی نبود. در آن بافت فرهنگی، هنر برای دختران به دو دسته تقسیم میشد: هنرهای خوب و هنرهای ناپسند. خیاطی برای یک دختر هنر خوبی بود؛ اما آرایشگری نه. رفتن به کلاسهای تئاتر و موسیقی هم میتوانست دختر را از دایرهی تعریف «دختر خوب» بیرون ببرد. در فضای فرهنگی متعصب و سیاستزدهی دههی شصت و هفتاد، که برای زن مرزهای بسیاری تعیین میکرد، موسیقی آموختن برای دختری مثل من چیزی شبیه محال بود؛ انگار برای رسیدن به آن باید لباس رزم میپوشیدم و با انبوهی از عقاید پوسیده و تعصبهای جاافتاده میجنگیدم. پس من از میان هنرها، هنری را انتخاب کردم که برای یک دختر «خوب» پذیرفتنی بود: خوشنویسی. و چرا خوشنویسی؟ معلم پرورشی مدرسهمان عاشق شجریان بود. یک روز نوار کاست دستان شجریان را به من داد و گفت: «میدانستی استاد، خوشنویسی هم میکند؟» شاید خودش نمیدانست با همین یک جمله چه دری را به روی من باز میکند. کمی بعد از آن گفت وگوی کوتاه بود که راهی انجمن خوشنویسان شدم. از خوش اقبالی من بود که استاد خوشنویسیام چیزی بیشتر از عاشق استاد شجریان بود. از همان سالهای ۷۲ و ۷۳، میان سطرمشقهای نستعلیق، در اتاق کوچک آموزش خطاطی در طبقهی بالای انجمن، صدای استاد از داخل یک ضبط صوتی یککاستی میآمد و من، همزمان با تمرین حروف، آرامآرام با گوشهها، ردیفها، دستگاهها و سازهای موسیقی ایرانی آشنا میشدم. خوشنویسی برای من فقط نوشتن نبود؛ پنجرهای بود به جهانی که دسترسی مستقیم به آن برایم ممکن نبود. من با خوشنویسی زندگی کردم. پشت کشیدن هر «ب» و «س»، در پیچوخم هر «ن» و «ح» و «ق»، چیزی بیشتر از یک حرف میدیدم. قلم را میچرخاندم و در همان لحظه، از پشت این خطوط و انحناها، موسیقی را میشنیدم؛ موسیقیای که نمیتوانستم بنوازم، اما میتوانستم عاشقش باشم. تمام آن سالها، من از پشت پنجرهی خوشنویسی، یک عشق دور را تماشا میکردم؛ عشق به موسیقی و به صدای ملکوتی استاد شجریان. و حالا که به آن سالها نگاه میکنم، میبینم گاهی آدم برای رسیدن به چیزی که دوستش دارد، راه مستقیم را پیدا نمیکند؛ از یک کوچهی فرعی میگذرد، از دری که اصلاً قرار نبوده درِ آن رؤیا باشد. برای من، آن کوچه خوشنویسی بود؛ و آن در، صدای شجریان. مریم فرخ نیا
ما هم شبیه الکترونیم؟ تازه فارغالتحصیل شده بودم و قرار بود به دانشجویان کارشناسی شیمی، مبانی شیمی کوانتوم درس بدهم. هرچه جلوتر میرفتیم، احساس میکردم فهم بعضی از مفاهیم برایشان دشوارتر میشود. به مبحث رفتار دوگانهی الکترون رسیده بودیم؛ اینکه الکترون در برخی آزمایشها ویژگیهایی شبیه ذره از خود نشان میدهد و در شرایطی دیگر، رفتار موجی دارد. برای اینکه موضوع را سادهتر کنم، گفتم: «ما نمیتوانیم الکترون را با همان تصورات و تجربههای دنیای بزرگ اطرافمان درک کنیم. نمیتوانیم آن را فقط یک ذرهی کوچک بدانیم که مانند اجسام معمولی از قوانین سادهی فیزیک نیوتنی پیروی میکند، و نمیتوانیم آن را صرفاً یک موج تصور کنیم. رفتار الکترون متعلق به دنیایی است که قواعدش با تجربههای روزمرهی ما متفاوت است.» اما هنوز پرسشها باقی بود. یکی از دانشجویان گفت: «استاد، چطور میشود چیزی را بپذیریم که نمیتوانیم ببینیم یا حتی تصور کنیم؟ دنیایش را نمیشناسیم و خودش را هم نمیبینیم.» گفتم: «خیلی چیزها در زندگی ما وجود دارند که با چشم دیده نمیشوند؛ ذهن، آگاهی، احساس و تجربهی درونی خودمان. ما آنها را مستقیم مشاهده نمیکنیم، اما از طریق نشانهها و اثراتشان حضورشان را درک میکنیم. به همین دلیل نمیتوانیم به سادگی وجودشان را انکار کنیم.» حالا که به آن روز فکر میکنم، میدانم نتوانستم منظورم را آنطور که باید منتقل کنم و انتظار هم نداشتم دانشجویانم در همان لحظه بتوانند بهراحتی وارد جهانی شوند که رمزگشایی از بسیاری از رازهایش هنوز برای دانشمندان هم چالشی بزرگ است. اما این روزها، وقتی با اشتیاق کتاب «من» را میخوانم، آن خاطره بارها به ذهنم بازمیگردد. دلیل ماندگار شدن آن لحظه شاید این بود که من فقط دربارهی الکترون صحبت نمیکردم؛ بدون آنکه خودم بدانم، داشتم دربارهی انسان و پیچیدگی وجود او هم حرف میزدم. من هیچوقت خودم را ماتریالیست ندیدهام و احتمالاً هیچوقت هم نخواهم دید؛ نه از این جهت که هر چیزی را که نمیبینیم باید به امور ناشناخته یا غیرمادی نسبت دهیم، بلکه چون باور دارم انسان را نمیتوان فقط با آنچه قابل مشاهده و اندازهگیری مادی است، توضیح داد. انسان موجودی ساده و تکبعدی نیست. او مانند بسیاری از پدیدههای جهان، پیچیدهتر از آن است که بتوان او را در یک تعریف ساده خلاصه کرد. در وجود هرکدام از ما لایههایی هست که دیده نمیشوند، اما حضورشان را تجربه میکنیم؛ خاطرات، آگاهی، احساسات، پرسشها و بخشهایی از «خود» که هنوز کشف نشدهاند. آن روز در کلاس میخواستم به دانشجویانم بگویم که جهان کوانتوم بسیار عجیبتر و شگفتانگیزتر از تصورهای معمول ماست. اما پیام ناخودآگاه من در درس مبانی شیمی کوانتوم چیزی فراتر از رفتار دوگانهی الکترون بود. شاید میخواستم بگویم: ما هم دوگانهایم. آنچه میبینیم، لمس میکنیم و با حواس خود تجربه میکنیم، بخشی از وجود ماست؛ همان بخش مادی و جسمانی. اما انسان چیزی فراتر از جسم خویش است. لایههایی در وجود ما هست که دیده نمیشوند، اما در ساختن «ما» نقش دارند. نامش را ذهن بگذاریم، آگاهی، روح یا هر واژهی دیگری؛ دنیای آن، مختصات آن و ابزارهای شناختش با دنیای مادی پیرامون ما متفاوت است. همچنان رازآلود است؛ گاهی در فضایی مهآلود پنهان میشود و گاهی ما را با پرسشهایی روبهرو میکند که پاسخ آسانی ندارند که در وجود ما دو جهان در کنار هم زندگی میکنند؛ جهان ماده و جهان معنا. دو جهانی که در کنار هم، انسان را میسازند؛ انسانی که همچنان ناتمام است و در جستوجوی کشف خویشتن. که زیبایی انسانِ رازآلود، در همین ناتمام بودن اوست؛ در اینکه از آغاز پیدایشش معدن پرسشها بوده و هنوز در جستوجوی یافتن پاسخهایی برای بخشهایی از وجود خویش که منتظر کشف شدنند. مریم فرخ نیا ۲۰ مرداد ۰۵
بخشی از کتاب من که به سوالش فکر می کنم هنوز ...
. قدر مجموعهٔ گل، مرغ سحر داند وبس که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست #حافظ #گوشه_دنج
«آوار شیفتگی» را خواندم. پیش از آنکه به پایانش برسم، تصمیم داشتم دربارهاش چیزی ننویسم. راستش را بخواهید، حین خواندن بخشهای متعددی از کتاب، آنقدر از این همه شیفتگیِ حماقتبار خشمگین بودم که بعید میدانستم در پایان، چیزی جز عصبانیت برایم باقی بماند. اما وقتی…
«کنار برکه» از آمل به بوشهر رسید و پسرم درحالیکه شگفت زده لطافت رنگ ها و تصویر سازی قشنگش شده دارد به پاسخ یکی از مهم ترین سوال های انسانی فکر می کند اینکه اگر همه ی آدم ها مثل هم بودند دنیا چه شکلی می شد؟ سعیده جان ممنونم لطافت، سرسبزی و طراوت شمال را هم میان تک تک کلماتت گذاشته بودی و ما اینجا کیلومتر ها دورتر در گرما و شرجی جنوب حسش کردیم . #گوشه_دنج
تقاطع در عمق، اثر در سطح؛ وقتی سنت پوست میاندازد این روزها ــ و اگر دقیقتر بگویم، در همین چند ماه اخیر ــ زن همسایه برای من تبدیل شده است به یک نشانه؛ نشانهای کوچک از تغییرات بزرگ در وضعیت زن ایرانی. چند ماه پیش نوشته بودم: «تقاطع در عمق، اثر در سطح.» حالا که هوا حسابی گرم شده، او را بیشتر میبینم؛ با یک کلاه قلاببافی سفید کوچک بر سر و کیفی سفید، همرنگ و همجنس آن. چند بار است که در مسیر پیادهروی عصرانهام با او برخورد میکنم؛ همراه نوهاش آرشام که دستش را گرفته و او را به خانهبازی سر خیابانمان میبرد. یک روز در همان مسیر برایم تعریف کرد: «آرشام پیش منه، ولی من میبرمش خونه بازی که اجتماعی بشه؛ چون مادرش این روزها دو شیفت در مغازهشون میمونه بچه کنار من پیرزن چی می خواد یاد بگیره.» موهای کوتاه و سفیدش از زیر کلاه بیرون زده است همیشه. به او که نگاه میکنم، به یاد میآورم که همین چند وقت پیش او را با کلاه کاسکت ایمنی، شلوار راحتی گلدار و پیراهن گشاد بنفش دیده بودم؛ زنی که خودش موتور میراند. میخواهم بگویم که به گمان نزدیک به یقین معتقدم، تغییر ــ حتی اگر در ابتدا فقط در ظاهر و پوشش دیده شود، و در درجات بعد تغییرات بنیادیتر را در ذهن داشته باشیم ــ فقط در نسل جوان اتفاق نیفتاده است؛ حتی نسلهایی که تصور میکردیم حاملان ثابت سنت هستند، در حال بازتعریف خودشان هستند. دوستی دارم که در حوزه طب سالمندی تحصیل و مطالعه کرده است. وقتی این مشاهداتم را برایش تعریف کردم، گفت: «در سالمندان هم تغییرات بنیادین عجیبی با سرعت در حال رخ دادن است؛ چه در عمق و چه در سطح و حتما در باب مطالعات سالمندان این سرعت تغییرات لحاظ شود» و همین نکته برایم جالبترین بخش ماجراست. ما معمولاً تغییرات اجتماعی را به نسل جوان نسبت میدهیم؛ اما اکنون حتی کسانی که متعلق به دو نسل قبل هستند نیز در حال تجربه کردن این دگرگونیاند. دیگر هیچ چیز دقیقاً شبیه گذشته نیست. آن مرزهای سفتوسخت، آن تعریفهای ثابت از زن سنتی، آن پیوندهای ناگسستنی میان زن، خانه، مذهب و نقشهای از پیش تعیینشده، همه در حال بازتعریف شدناند. زن همسایه من نمونه کوچکی از همین تغییر بزرگ است؛ زنی که دیگر در همان تعریف قدیمی از خودش متوقف نمانده است. او آرامآرام دارد پوست میاندازد؛ به گمان من، با افزودن امکانهای تازه به زندگیاش. مریم فرخ نیا ۱۸ مرداد ۰۵ @MarryFarrokh پ.ن: این مشاهده در ترم جامعه شناسی جدید، ناجنبش نامیده می شود #ناجنبش
«من» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/4089 در ارتباط به نوشته قبلی ام، خواندن این کتاب از طرف دوستی فرزانه به بنده پیشنهاد شده است. مقدمه و بخش نمونه کتاب را خواندم و جذبش شدم.
اگر همهی نقشهایم را از من بگیرند... تا به حال به این فکر کرده اید که اگر بخواهید خودتان را در یک جمله معرفی کنید، چه میگویید؟ مثلاً: «من مریمم، یک معلم.» «من مریمم، یک مادر.» «من مریمم، یک زن.» «یک پژوهشگرم، یک نویسندهام، یک همسرم...» مدتی است به پاسخ این سؤال فکر میکنم و هرچه بیشتر به آن فکر میکنم، بیشتر به نظرم میرسد که پاسخ ما فقط یک معرفی ساده نیست. معرفی کردن خودمان، فقط معرفی یک هویت نیست؛ انتخابِ مهمترین روایت دربارهی خودمان است. اینکه من اول بگویم «مادرم»، «معلمم»، «زنم»، «پژوهشگرم» یا حتی «مریمم»، نشان میدهد در این مقطع از زندگی، کدام بخش از وجودم برای خودم پررنگتر شده است. ما مجموعهای از نقشها، تجربهها، خاطرهها و انتخابها هستیم؛ اما وقتی قرار است خودمان را در یک جمله خلاصه کنیم، ناچاریم یکی را جلوتر از دیگری بنشانیم و همین انتخاب، تا حدود بسیاری چیزی دربارهی جهانبینی ما آشکار کند. آدمی که خودش را با شغلش تعریف میکند، شاید معنا را بیشتر در «آنچه انجام میدهد» پیدا کرده باشد. کسی که خودش را با مادری یا همسری معرفی میکند، شاید بخش بزرگی از معنای زندگیاش را در رابطه با دیگری یافته باشدو کسی که قبل از همهی نقشهایش میگوید «من یک زنم» یا فقط «من مریمم»، شاید بیشتر از همه، به «بودن» و هویت مستقل خودش فکر میکند. اینکه چه چیزهایی را در آن جمله جا میگذاریم، شاید به اندازهی آنچه میگوییم مهم باشد؛ اینکه برای ما، کدام بُعد از خودمان مهمتر است. هرچند که ما بیشتر از شغلمانیم، بیشتر از نقش خانوادگیمان، بیشتر از جنسیتمان و حتی بیشتر از تمام داستانی که تاکنون دربارهی خودمان ساختهایم.اما اگر روزی همهی نقشهایمان را از ما بگیرند، چه چیزی از آن «من» که میشناسیم باقی میماند؟ به پاسخش فکر کردهاید؟ مریم فرخ نیا 17مرداد05
تقریباً دو روز است که مشغول خواندن اتوبیوگرافی مهر اعظم معمارحسینی با نام مستعارمهری کیا هستم، آوارشیفتگی؛ روایتی از زندگی، مبارزات سیاسی، مهاجرت، مواجهه با واقعیتهای شوروی و فروریختن بخشی از آرمانهایی که سالها برایشان جنگیده بود. بخشهایی که از آرزوهای…
سیصد و پنجاه گرم گفت: «وقتی آرایشگر داشت موهاشو میچید، بغضم گرفت... اینها موهای نوزادیش بود.» خواستم دلداریاش بدهم. گفتم: «اشکالی نداره، مو دوباره بلند میشه» سرش را تکان داد و آرام گفت: «موهاش سیصد و پنجاه گرم شد. چون طبیعی و رنگنشده بود، گرمی هشتاد هزار تومان خریدند. همانجا بیستوهشت میلیون تومان به کارتم ریختند.» پرسیدم: «دخترت مگه چند سالشه؟» گفت: «پانزده سال.» بعد از چند ثانیه سکوت، بغضش را فرو داد و ادامه داد: «من راضی نبودم. خودش توی دیوار دنبال کسی گشت که مو بخره. موهاشو فروخت تا من بتونم دندانهامو عصبکشی کنم و نکشمشون. تا از درد نجات پیدا کنم.» از همان لحظه، من دیگر نتوانستم به آن دسته موی چیده شده، وزنشده و فروختهشده فقط به چشم «مو» نگاه کنم. برای یک دختر پانزدهساله، مو فقط بخشی از ظاهر نیست که بشود بهسادگی کم و زیادش کرد؛ بخشی از هویت، اعتمادبهنفس و زیبایی نوجوانی اوست. اینکه دختری در این سنوسال، با میل خودش از چیزی که دوستش دارد بگذرد تا مادرش درد نکشد، هم تصویری از عشق عمیق یک فرزند به مادر است و هم روایتی تلخ از فشاری که بعضی خانوادهها با آن دستوپنجه نرم میکنند. از وقتی این ماجرا را شنیدهام، هر بار به موهای دختر خودم نگاه میکنم، یاد آن دختر میافتم؛ یاد مادری که با چه جانکندنی تلاش کرده اشکش سرازیر نشود و در عین حال عزت نفسش را حفظ کند. از همان لحظه احساس میکنم بغضِ مادران بسیاری که زیر فشار تورم، هزینههای درمان و بار سنگین زندگی، حتی فرصت «ترکیدن» هم نداشته، یکجا در گلوی من جمع شده است. این فقط داستان فروش چند صد گرم مو نیست؛ داستان جابهجا شدن مرزهای زندگیست. وقتی فروش مو، فروش طلا یا چشمپوشی از نیازهای اولیه، کمکم به راهی معمول برای دوام آوردن تبدیل میشود. اگر قرار باشد توسعهیافتگی یک جامعه را با معیاری انسانی بسنجیم، یکی از مهمترین معیارهایش باید این باشد که هیچ خانوادهای برای پرداخت هزینه درمان، مجبور نشود بخشی از هویت، خاطرات یا داراییهای ارزشمندش را بفروشد. صادقانه بگویم، بعد از آنچه امروز شنیدم، برایم سخت است هر روایتی را درباره توسعه، تابآوری، صبوری یا حتی مقاومت، بیچونوچرا بپذیرم. تصویر آن دسته موی زیبایی که مادر روی گوشی موبایلش به من نشان داد و گفت: «تا زیر زانوش بود، ببین چه موج قشنگی داشت...» و بغضی که هنوز در صدایش بود، برای من از هزار نمودار و گزارش، واقعیتر و تکاندهندهتر است. مریم فرخ نیا @MarryFarrokh
به زهرا گفتم: «کمکم دوستان و همراهان کانال تلگرامم، و البته آدمهای دیگری هم، تو و کافهات را شناختهاند.» لبخندی زد و مشغول آماده کردن اسپرسوی یکی از مشتریها شد. همان لحظه با خودم فکر کردم که اینجا برای من فقط یک کافه نیست. جایی است که میتوانم بخشی از تجربه حضور در اجتماع را زندگی کنم؛ بهویژه در جمعهای زنانه. جایی که میشود فارغ از بسیاری از قیدها و نقشهای روزمره، فقط بود؛ حرف زد، شنید، خندید و تکهای از زندگی را با دیگران شریک شد. شاید همین حسِ بیتکلفِ کنار هم بودن است که آدم را دوباره و دوباره به اینجا برمیگرداند. زهرا، در حالی که فنجان اسپرسو را روی سینی میگذاشت، گفت: «میدونی دیروز به یکی از مشتریهای همیشگی کافه چی گفتم؟ گفتم اینجا برای من انگار یه اتاق درمانه! البته خیالش راحت، از اینجا هیچ رازی بیرون نمیره.» بعد خندید و ادامه داد: «آخه گفتوگو اصلِ ارتباطه. وگرنه آدم توی خونه خودش هم میتونه قهوه بخوره یا چای بنوشه. چیزی که اینجا رو قشنگ میکنه، همین با هم بودنه؛ اینکه یکی حرف بزنه، یکی گوش بده، کسی هم قرار نباشه قضاوتت کنه. من لذت کافه رو بیشتر از هر چیزی توی همین میبینم.» به حرفش فکر کردم. به همین دلیل است که کافه زهرا برای من فقط محل نوشیدن قهوه نیست؛ تبدیل شده به پناهگاهی کوچک برای جان آدمها. جایی که خستگیها، دلتنگیها، شادیها و امیدها، میان بخار یک فنجان قهوه و چند جمله ساده، آرامآرام تقسیم میشوند و آدمها سبکتر به خانه برمیگردند. آخر سر هم با همان شیطنت همیشگیاش گفت: «حالا که داری از من مینویسی، آدرس کانال خودم رو هم بذار!» خندیدم و گفتم: «حق با توئه.» برای همین آدرس کانالش را هم میگذارم؛ شاید کسانی که این چند خط را میخوانند، روزی گذرشان به این کافه بیفتد و تجربه کنند که بعضی جاها را نه دکور و نه قهوه، بلکه آدمهایی میسازند که بلدند گوش بدهند، گفتوگو کنند و حضورشان به یک مکان، معنای خانهای کوچک دور از خانه ببخشد. #کافه_زهرا
без подписи
کافه ی زهرا #کافه_زهرا
امروز به لطف نسرین جان ضمیری بعد از مدتها دوباره کانال فردین علیخواه را یافتم و چه جالب که این پست همراستا با تجربه های این چند مدت اخیر من است که دانشجوهایم را هم مبتلا کرده به مسأله ای که بهش می گویم سندرم خودمتخصص پنداری مصنوعی!
без подписи
تجسم رویا دلم میخواهد پابرهنه، رها و آزاد، روی ماسههای ساحل دلارامِ دلوار قدم بزنم؛ صدفها را یکییکی جمع کنم، از آنها گردنبندی بسازم و به گردنم بیاویزم. این را به هوش مصنوعی، به چتجیپیتی، میگویم و او در کسری از ثانیه، رؤیایم را پیش چشمم جان میبخشد. بعد دلم میخواهد همین حالا در لبه جاده گردنه حیران بایستم؛ کاسهای پر از تمشک در دستم باشد، ابرها تمام سبزی کوهها را در آغوش گرفته باشند، جنگل زیر نمنم باران نفس بکشد و بوی چوب خیس مرا مدهوش کند. همانجا، در آن مه و باران، به کسی که دوستش دارم لبخند بزنم و کاسه تمشک را به سویش بگیرم. این رؤیا را هم برایم میسازد. کمی که بیشتر فکر میکنم، میبینم دلم میخواهد در کویر مرنجاب باشم؛ شب باشد، سکوت باشد، کویر باشد و صدای شجریان باشد. چند نفری دور آتشی کوچک نشسته باشیم و از نزدیکی آسمان به زمین بگوییم، از نزدیکی آدم به خدا در کویر، و از آن لحظههایی که آدم حس می کند از همیشه به خودش نزدیکتر است. این رؤیا را هم میسازد. هیجان این همه امکانِ تجسم رؤیاها، شگفتزدهام کرده است. به او میگویم: «مرا به سرزمینهای دور ببر؛ جایی آنقدر دور که حتی خودم را هم نبینم.» و او، انگار مرزی میان خیال و تصویر نمیشناسد، این رؤیا را هم می سازد. فقط یک فرصت رایگان دیگر تا بیستوچهار ساعت بعد باقی مانده است. کمی فکر میکنم و آخرین خواستهام را به او میگویم: «مرا در دنیایی موازی با آنچه امروز هستم، بساز.» و باز هم میسازد. بعد با خودم فکر میکنم؛ انگار خیالم زنده شده است. حالا که دیگر نیمهجان نیست؛ همین که شکل گرفته، که گوشهای از واقعیت را هم با خودش به اکنون من آورده است. پس شاید توانستم حسش کنم. نه انگار که عطر چوب، طعم تمشک، خیسی ماسهها و گرمای آتش در مرنجاب را حقیقتا دارم حس میکنم؛ و میشنوم کسی در سکوت محض از من میپرسد: تو که نازنده بالا دلربایی تو که بیسرمه چشمون سرمهسایی تو که مشکین دو گیسو در قفایی به مو گویی که سرگردون چرایی؟ صدایش چقدر آشناست. مریم فرخ نیا 14مرداد 05
آدم گاهی دلش میخواد یکی براش قصه بگه... قصه آدمهای معمولی ای که وسط همه بدبختی ها و زشتی و نچسبی دنیا، یک جایی زیست متفاوتشون شده بود ایده یک قصهگو. برای من قصهگوها همیشه محبوب بودند چون به زندگیهای ما آدم معمولی ها یک چاشنی خاص دادند که بشه تحملش کرد. که تویِ لحظههای سنگینی که هر کار میکردی ازت عبور نمیکرد، باقی نمونی . احسان عبدیپور برای من یکی از همین قصهگوهاست، علاوه بر اینکه همشهریمه و لهجه بوشهریش منو متصل میکنه به اصل و ریشه و خاکم، روایتهای ساده اما ملموسش از آدمهایی که قابل تجسمنداما حرفهای خیلی مهم داشتند، متفاوت از خیلی هاست. مثلا این قصهش رو شاید هزار بار شنیدم ولی هر بار برام تازگی داره، انگار که منم اونجا کنار گنجعلیخان ایستاده باشم و انتظار کشیده باشم برای دیدن لحظه دیدار جهانگیر قشقایی و شجریان و... انگار هر بار به آخرش که می رسم صدا بزنم محمد رضا ...شجریان؟ شب خوش پ.ن: لیست بعضی از قصه های احسان عبدی پور در کانال احسانو