Meaning Of Life
Статистикаصبا هاشمزاده | رواندرمانگر بزرگسال🌱 ارتباط با من: @sabahashemzadeh اینستاگرام: Sabahashemzadeh_Psy عضویت در باشگاه کتابخوانی چیستا: @chista_bookclub
- Последний пост
- 1 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 33
- 1/48двое суток
- 37
- 1/72трое суток
- 40
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دلیل پرخاشگری ریشه در تنگ شدن عرصه زندگی دارد؛ کسی که احساس می کند به گوشه ای رانده شده است، پرخاشگر است. #آلفرد_لنگل @MeaningOfLife_Psy
هیچ چیزی به اندازهی «نشنیده شدن» آدم رو زخمی نمیکنه. ما برای دعوا یا قانع کردن نیومدیم ما فقط میخواستیم شنیده بشیم. ولی وقتی بارها و بارها حرفهامون نیمهکاره رها شد، وقتی جوابهامون فقط سکوت یا قضاوت بود، وقتی صدامون به دیوار خورد و برگشت اونجاست که رابطه میمیره، نه از خیانت، نه از کمبود عشق، بلکه از بیتوجهی به سادهترین نیاز انسانی: درک شدن...🥀 @MeaningOfLife_Psy
تکنولوژیهای پیشرفته، مشاغل بیشتری را از بین میبرند و ما را مجدداً نزد مربی کاریابی میفرستند. و صنعت تبلیغات تشویقمان میکند تا پولی که نداریم را صرف آشغالهایی که نیاز نداریم بکنیم تا بتوانیم افرادی که نمیتوانیم تحملشان کنیم را تحت تاثیر قرار دهیم. پس از این کار میتوانیم سراغ شانهٔ روانشناسمان برویم تا بر روی آن گریه کنیم. این همان ویرانشهری است که در آن زندگی میکنیم. از کتاب "آرمان شهری برای واقع گراها" @MeaningOfLife_psy
وقتی اجازه میدهی کسی بارها مرزهای تو را زیر پا بگذارد، در واقع داری به او یاد میدهی که بیاحترامی به تو کاملاً بیهزینه است. تغییر رفتار دیگران، با تغییری که تو در رفتارت ایجاد میکنی آغاز میشود. تامس هریس وضعیت آخر @MeaningOfLife_psy
کوشیدهام به اعمال انسان نخندم، از برایشان گریه هم نکنم، بدانها نفرت نیز نورزم، بلکه بکوشم درکشان کنم. باروخ اسپینوزا @MeaningOfLife_psy
🔸وقتی نظر همه مخالف شماست، آیا جرات میکنید عقیده خود را بلند بیان کنید؟ @MeaningOfLife_psy
🧠💣 چرا جنگ؟ ✍️ آلبرت اینشتین – زیگموند فروید 📘 ترجمه: خسرو ناقد وقتی بزرگترین فیزیکدان قرن بیستم، آلبرت اینشتین، از روانکاو بنیانگذار، زیگموند فروید، میپرسد: «آیا راهی برای رهایی نوع بشر از کابوس جنگ هست؟» پاسخی میآید از ژرفای روان انسان: «تا تاناتوس، غریزهی مرگ، در ما زنده است، جنگ پایان نخواهد یافت؛ مگر آنکه فرهنگ و قانون، بر سلطهی خشونت فائق آید.» این نامهنگاری تاریخی در آستانهی جنگ جهانی دوم، فقط دو نامه است — اما دو نامهای که هنوز در دل قرن بیستویکم پژواک دارد. فروید از ساختار روان انسان میگوید؛ از پیوند میان سائقهای ویرانگر و نظم اجتماعی. اینشتین از مسئولیت نخبگان و امکان صلح جهانی میپرسد. #فروید #اینشتین #چرا_جنگ @MeaningOfLife_psy
چه افرادی زودتر به امراض جسمی و روحی دچار میشن؟ افرادی که: ۱- نیازهای احساسی بقیه به نیازهای خودشون ترجیح میدن. ۲- خودشونو با وظایف و مسئولیتها و نقششون تعریف میکنن تا با نیازهاشون. ۳- خیلی مهربوناند و خشم سالم رو سرکوب میکنن. ۴- فکر میکنن مسئول احساسات بقیه هستن. @MeaningOfLife_psy
مکث 🌱 ترجيج مىدهم با آدمهايى در ارتباط باشم كه ته ماندهی اميدم را از من نگیرند! به من اضطراب ندهند! حسادت نداشته باشند! مقايسه نكنند! به اين نتیجه رسيدم كه آرامش نتيجه انتخاب آدمهاى درست است. @MeaningOfLife_psy
رواندرمانی، حذفِ ناگهانی علائم نیست؛ فرآیندی برای تغییر تدریجی الگوهای پایدار ذهن، هیجان و رفتار است. گاهی مراجع انتظار دارد بعد از چند جلسه، سالها تجربه، باورهای هستهای، سبکهای مقابلهای و پاسخهای هیجانی بهسرعت تغییر کنند. اما ذهن اینگونه عمل نمیکند. این لیوانِ قهوه را ببینید. قرار نیست قهوه را یکباره بیرون بریزیم. آب، آرام و پیوسته اضافه میشود؛ هر قطره، غلظت آن را کمتر میکند. در نگاه اول شاید تفاوت چشمگیری دیده نشود، اما با تداوم، ترکیب اولیه دیگر همان ترکیب سابق نیست. تغییر در رواندرمانی نیز اغلب تجمعی و غیرخطی است. هر جلسه، هر بینش، هر تجربه هیجانی اصلاحکننده و هر تمرین، سهم کوچکی در بازسازماندهی الگوهای روانشناختی دارد. نتیجه، معمولاً نه یک جهش ناگهانی، بلکه دگرگونی عمیقی است که بهتدریج آشکار میشود. اعتماد به فرایند درمان، بخشی از خودِ درمان است. @MeaningOfLife_psy
مکث🌱 @MeaningOfLife_psy
🌷داستان را تا آخرین صفحه بخوان گاه معجزه در «ادامه» است ما همیشه پایانها را زودتر از رسیدنشان باور میکنیم. زندگی، آرام میگذرد، سخت میگیرد، مبهم میماند. بعضی روشناییها، پاداشِ ماندناند. —- #انسانک #نامدرسه #حسام_ایپکچی @Ensanak
آلفرد آدلر پزشک، نویسنده، رواندرمانگر و از روانشناسان بنام اتریشی و بنیانگذار مکتب روانشناسی فردی از شجاعت نترسیدن از قضاوتها و آزادی در نقطهنظرات شخصی میگوید. ( صدای واقعی آدلر ، تصویر هوش مصنوعی) از ص اینستاگرام:hamid.alizadeh.psychology @sahandiranmehr
این تصویر یک استعارهی فوقالعاده زیبا از رشد، پذیرش و تابآوری روانی است. در قاب اول، یک نهال کوچک دیده میشود که کنار یک سنگ بزرگ رشد میکند. سنگ نماد مشکلات، زخمها یا خاطرات دردناک زندگی است چیزهایی که سد راه رشد ما میشوند. در ابتدا، این مانع بهنظر میرسد که مسیر زندگی را بسته است. در قاب دوم، درخت بزرگتر شده و ریشههایش در اطراف سنگ پیچیدهاند. این یعنی بهجای جنگیدن با مشکل یا تلاش برای حذف آن، درخت راهی پیدا کرده تا در حضور مانع، مسیر دیگری بسازد. یاد گرفته با وجود آن درد یا سختی، ادامه دهد. در قاب سوم، درخت بالغ شده ؛ قوی، تنومند، و ریشهدار — اما سنگ هنوز همانجاست. این یعنی بعضی دردها و مشکلات هرگز کاملاً از بین نمیروند. اما ما یاد میگیریم با آنها زندگی کنیم، در اطرافشان رشد کنیم، و اجازه ندهیم مانع شکوفایی ما شوند. پیام عمیق تصویر: همهی مشکلات برای “حل شدن” نیستند. بعضی فقط باید پذیرفته شوند، تا یاد بگیری در حضورشان رشد کنی و قوی بشی. زندگی بدون سنگ نمیشود. اما میشود مثل درخت، در اطراف سنگ رشد کرد. نه با پاک کردن سختیها، بلکه با قویتر شدن از دلشان. @MeaningOfLife_psy
🇮🇷 خجسته و فرخندهباد جشن تیرگان و روزِ ملّی قلّهی پرشکوهِ دماوند، نماد پایداری و استواری ایران زمین.🏔 📜 ده نکتهی اسطورهای دربارهی دماوند یک: دماوند در اساطیرِ ایرانی، مرکزِ جهان و جایگاه میترا و گیومرد - نخستین انسان - پنداشته شده است. دو: جمشید، سوار بر گردونهای که دیوان آن را میکشیدند، سفری هوایی از دماوند به بابل داشت. سه: ضحّاک در دماوند به جمشید تاخت. چهار: فریدون در روستایی نزدیکِ دماوند به دنیا آمد؛ زیرا مادرش به آنجا پناه برده بود. پنج: ضحّاک تا پایان جهان در دماوند زندانی است. شش: منوچهر در دماوند، زاده شد. هفت: آرش کمانگیر تیرش را از کوهِ دماوند پرتاب کرد. هشت: دیوِ سپید در دماوند مسکن دارد و دخترش در صخرههای آن میزیَد و سرگرم نخریسی است. نُه: اژدها در نزدیکی همین کوه در خواب به رستم برمیخورد. ده: چکادِ هرآ يا قلّهی البرز ۱۸۰ روزنه در خاور و ۱۸۰ روزنه در باختر دارد که خورشید هر روز از یکی از روزنهای خاور به روزنهای در باختر رهسپار میشود. ✍ دکتر ابوالقاسم اسماعیلپور مطلق 🎥 گفتاری در بارهی دماوند 🆔 @ayehayebarani
👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻 بخش سوم (ادامه از پست قبل) و اگر هیچکدام از اینها بهتنهایی کافی نیستند، نتیجه نباید بدبینی باشد؛ نتیجه باید هوشیاری بیشتر باشد. توهم مصونیت، فقط یک خطای نظری نیست؛ میتواند ما را نسبت به علائم خطر کور کند. وقتی کسی آگاه، موفق، محبوب، مرفه، پزشک، درمانگر، هنرمند یا تکیهگاه دیگران است، ممکن است رنج او را جدی نگیریم. ممکن است با خود بگوییم: «او که خودش میداند»، «او که امکانات دارد»، «او که خانواده دارد»، «او که همیشه دیگران را آرام میکند»، «او که اهل زندگی است.» اما دقیقا همین پیشفرضها میتوانند خطرناک باشند. درباره نشانههای خطر خودکشی و اینکه وقتی چنین نشانههایی را در فردی میبینیم چه کارهایی میتوانیم انجام دهیم، پیشتر در همین صفحه بهتفصیل نوشتهام و آن مطالب همچنان در دسترساند. اینجا فقط میخواهم بر یک نکته تاکید کنم: علائم خطر را باید حتی در کسانی جدی گرفت که «اصلا به نظر نمیآید» ممکن است به چنین نقطهای برسند. مسئله فقط این نیست که انسانها را از روی نقششان نشناسیم؛ مسئله این است که رنج را پشت نقشها نامرئی نکنیم. مصونیت فرضی، یکی از خطرناکترین شکلهای بیتوجهی است. از همین رو، شیوه روایت چنین مرگهایی مهم است: روایتی که مرگ را رازآلود یا قهرمانانه نکند، و به جای همانندسازی با نومیدی، امکان کمکگرفتن، مراقبت و زندهماندن را برجسته کند. در عمق این واکنشها، سوگ به پرسشی وجودی تبدیل میشود: خنده چه چیزی را پنهان میکند؟ آیا خالق جهانهای امن، خود از پناه کافی برخوردار است؟ فهمیدن رنج تا کجا میتواند از ما محافظت کند؟ پاسخ ناخوشایند اما ضروری این است: فهمیدن، همیشه نجات نمیدهد؛ اما نفهمیدن، خطر را بیشتر میکند. درمان همیشه مانع مرگ نمیشود؛ اما نبود درمان، درمان ناکافی، قطع ارتباط، شرم، سکوت، و دستکمگرفتن خطر، میتوانند مرگ را نزدیکتر کنند. آگاهی ضمانت نیست، اما ناآگاهی بدتر است. رابطه ضمانت نیست، اما انزوا خطرناکتر است. کمکگرفتن ضمانت نیست، اما تنها ماندن در بحران، خطر را بالا میبرد. مرگ ویکتور یالوم نه شکست رواندرمانی است، نه پیروزی تاریکی. مرگ رابین ویلیامز نه شکست خنده است، نه اثبات بیمعنایی شادی. مرگ کیومرث پوراحمد نه شکست هنر است، نه زوال خاطره. خودکشی پزشکان یا روانپزشکان نیز نه بنبست پزشکی است و نه بیفایدگی دانش. همه اینها، اگر با دقت و ظرافت فهم شوند، یادآور ایناند که انسان را نباید از روی نقشش شناخت: نه کمدین همیشه ایمن است، نه هنرمند همیشه پناهیافته، نه درمانگر همیشه محفوظ، نه پزشک همیشه مصون، نه دانا همیشه نجاتیافته. وظیفه ما پس از چنین مرگهایی ساختن افسانه نیست؛ دقیقتر دیدن است. رنج روانی را باید زودتر، جدیتر، بیشرمتر و انسانیتر دید. دانستن، بهتنهایی نجات نمیدهد؛ اما وقتی با مراقبت، پیگیری و شفقت همراه شود، گاه همان فاصله باریکی را میسازد که میان فروپاشی و زندهماندن میایستد.
👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻 بخش دوم (ادامه از پست قبل) بعدتر روشن شد که ویلیامز دچار دمانس با اجسام لویی بوده است؛ بیماری مغزی پیچیدهای که میتواند با اضطراب، افسردگی، اختلال خواب، توهم، نشانههای حرکتی و افت شدید کارکرد همراه شود. این دانسته، مرگ او را توضیحپذیرتر میکند، اما ساده نمیکند. نباید آن را فقط به افسردگی، فشار شهرت یا کلیشه دلقک غمگین فروکاست؛ همانطور که نباید بیماری عصبی را صرفا به استعارهای روانشناختی تبدیل کرد. ویلیامز انسانی بود با بدن، تاریخچه، روابط، خلاقیت، محبوبیت، رنج و بیماری منحصربهفرد خودش. اگر ویکتور یالوم ما را با محدودیت دانستن روبهرو میکند، رابین ویلیامز ما را با محدودیت خنداندن روبهرو میکند. یکی به جهانی تعلق داشت که رنج را نامگذاری میکرد؛ دیگری به جهانی که رنج را برای لحظاتی سبکتر میساخت. اما هر دو، یک پندار واحد را شکستند: نقش بیرونی انسان، نشانه ایمنی درونی او نیست. در ایران، مطرحشدن احتمال خودکشی کیومرث پوراحمد، با وجود همه ابهامهای پیرامون آن، برای بخشی از جامعه ایرانی که با این روایت درگیر شد، همین پرسش را ملموستر کرد. او برای بسیاری از ایرانیان فقط یک کارگردان نبود؛ نامش با قصههای مجید گره خورده بود: با کودکی، مدرسه، بیبی، خانه، اصفهان، شرمهای کوچک، آرزوهای ساده و صمیمیتی کمیاب در حافظه جمعی ایرانیان. برای نسلی از مخاطبان، قصههای مجید فقط یک سریال نبود؛ بخشی از حافظه عاطفی بود که در آن فقر میتوانست با کرامت روایت شود و گذر از دشواریهای زندگی با زبانی لطیف و کودکانه تصویر شود. شوک مرگ او از همینجا شکل گرفت: چگونه کسی که چنین جهان لطیف و انسانی ساخته بود، خود میتوانست به نقطهای برسد که ادامهدادن را ناممکن ببیند؟ پاسخ نباید این باشد که هنر نجات نمیدهد؛ پاسخ دقیقتر این است که هنر نیز بهتنهایی کافی نیست. هنر میتواند رنج را شکل دهد، خاطره بسازد، به زندگی معنا بدهد و حتی برای دیگران پناهگاه عاطفی ایجاد کند؛ اما هنرمند را از فرسایش، ناامیدی، تنهایی، بیماری، فشار اجتماعی یا بحران روانی مصون نمیکند. خالق یک جهان امن، لزوما خود در جهانی امن زندگی نمیکند. این توهم در ایران فقط درباره هنرمندان نیست. هر بار خبر خودکشی یک پزشک، رزیدنت، روانپزشک، استاد یا فردی از طبقات ظاهرا برخوردارتر منتشر میشود، جامعه با ناباوری میپرسد: او دیگر چرا؟ تحصیلکرده بود، جایگاه داشت، درآمد داشت، باید بهتر میدانست. اما همین بایدها نشان میدهند که ما هنوز دانش، طبقه، منزلت و ظاهر کارکرد را با ایمنی روانی اشتباه میگیریم. خودکشی پزشکان و دستیاران پزشکی، اگرچه به دادههای دقیقتر و شفافتر نیاز دارد، یک هشدار جدی است. نمیتوان آن را فقط به آسیبپذیری فردی، فقط به فشار شغلی یا فقط به بحران اجتماعی فروکاست. فرسودگی، بیخوابی، سلسلهمراتب فرساینده، مسئولیت سنگین، ناامنی حرفهای، فشار اقتصادی، کاهش منزلت، دوراهی مهاجرت، شرم کمکخواستن و دسترسی بیشتر به دانش یا ابزارهای مرگبار میتوانند همزمان عمل کنند. در روانپزشکان، لایهای دیگر نیز اضافه میشود: این انتظار پنهان که کسی که رنج روانی را میفهمد، نباید خود به نقطه فروپاشی برسد. اما همانطور که پزشک قلب از سکته قلبی مصون نیست، روانپزشک نیز از افسردگی، ناامیدی، فرسودگی یا بحران خودکشی مصون نیست. تخصص، نیاز به مراقبت را لغو نمیکند؛ گاه حتی با افزودن شرم و پنهانکاری، کمکخواستن را دشوارتر میکند. کسی که سالها به دیگران گفته است در دشواریها کمک بگیرند، ممکن است خود در لحظه بحران از گفتن همین جمله به دیگری شرم کند که: «من دیگر نمیتوانم ادامه دهم.» از این زاویه، ویکتور یالوم، رابین ویلیامز، کیومرث پوراحمد، و خودکشی پزشکان یا روانپزشکان در ایران، هرکدام به شکلی نشان میدهند که نقش نجاتبخش برای دیگران، نشانه نجاتیافتگی خود فرد نیست. پاسخ ساده به این مرگها گاه چنین است: «پس هیچچیز فایده ندارد.» این نتیجهگیری نادرست است. نتیجه دقیقتر این است: هیچچیز بهتنهایی کافی نیست. دانش کافی نیست. محبوبیت کافی نیست. خلاقیت کافی نیست. خانواده کافی نیست. درمان کافی نیست. طبقه و جایگاه حرفهای کافی نیست. اما هرکدام میتوانند بخشی از شبکه محافظ باشند، اگر زنده، در دسترس، پیوسته و متناسب با شدت خطر باشند. ادامه در پست بعدی 👇🏻
خودکشی روی مبل فروپاشی توهم مصونیت: از ویکتور یالوم تا رابین ویلیامز و کیومرث پوراحمد دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر مرگ بعضی آدمها فقط یک خبر نیست؛ رخدادی است که تصویر ما از رنج، درمان، موفقیت، خلاقیت و انسان را مختل میکند. خبر خودکشی ویکتور یالوم، برای بسیاری از اهل رواندرمانی، از همین جنس بود. نه فقط بهدلیل نسبت خانوادگی او با اروین یالوم، بلکه چون در نقطهای رخ داد که بسیاری انتظار ایمنی بیشتری از آن داشتند: در جهان رواندرمانی، و در قلمروی کسانی که عمرشان را صرف فهم رنج، مرگ، تنهایی و معنا کردهاند. ویکتور یالوم فقط فرزند اروین یالوم نبود. او روانشناس، بنیانگذار Psychotherapy.net و از چهرههای اثرگذار در آموزش رواندرمانی بود؛ کسی که در گسترش دسترسی درمانگران به مصاحبهها، فیلمهای آموزشی و تجربههای بالینی نقش مهمی داشت. خبر عمومی درگذشت او در ژوئن سال ۲۰۲۶ منتشر شد. برخی گزارشهای عمومی از خودکشی او در فوریه همان سال، در ۶۶ سالگی، و از بازگشت بیماری روانی در سال پایانی زندگیاش سخن گفتند. توجه به این نکته مهم است که اکنون ما بیش از این نمیدانیم. تشخیصگذاری پسینی، بازسازی ذهنی لحظات آخر، یا نسبتدادن مرگ به یک علت منفرد، فراتر از شواهد است. آنچه در ادامه میآید، تبیین علت مرگ هیچ فردی نیست؛ کوششی است برای فهم این شوک جمعی، فروپاشی توهم مصونیت، و محدودیتهای دانستن، خنداندن، خلقکردن و درمانکردن در برابر رنج. شوک این حادثه از کجا میآید؟ نه فقط از خود مرگ، بلکه از فروپاشی چند تصور دفاعی. ما دوست داریم باور کنیم که دانستن تا حدی ما را نجات میدهد؛ که زبان روانشناختی، آگاهی، خانواده فرهیخته، تماس با درمان، تحلیلشدن، و زیستن در جهان اندیشه، سپری در برابر تاریکی میسازد. البته همه اینها میتوانند محافظتکننده باشند. آگاهی میتواند کمک کند. رابطه میتواند نجاتبخش باشد. درمان میتواند خطر را کاهش دهد. اما هیچکدام تضمین مطلق نیستند. شوک حادثه در همین فاصله وارد میشود: در شکاف میان «فهمیدن رنج» و «مصون بودن از رنج». از منظر روانکاوی، دانستن درباره رنج با زیستن، تحملکردن و یکپارچهکردن رنج یکی نیست. میتوان درباره افسردگی، سوگ، اضطراب مرگ، انتقال، مقاومت و فروپاشی روانی دانست، اما حقیقت رنج اغلب در نقطهای رخ میدهد که زبان و تفکر از کار میافتند. مسئله فقط داشتن دانش نیست؛ مسئله حفظ ظرفیت فکرکردن زیر فشار درد روانی است؛ ظرفیتی که در بحران حاد میتواند فروبریزد. بخشی از تجربه نیز ممکن است همچنان خاموش، ناگشوده و ادغامنشده باقی بماند. پس ممکن است کسی زبان رنج را خوب بشناسد، اما در لحظهای از زندگی، خود در برابر رنجی بایستد که هنوز به فکر، زبان یا رابطه تبدیل نشده است. از همین رو، مرگ ویکتور یالوم را نباید به نمادی برای شکست رواندرمانی تبدیل کرد. رواندرمانی وعده مصونیت نمیدهد. وعدهاش، در بهترین حالت، افزایش ظرفیت مواجهه، معناپردازی، کمکگرفتن، تحمل عاطفه و ساختن رابطهای زندهتر با خود و دیگری است. اما هیچ رویکرد درمانی، هیچ سطحی از دانش و هیچ خانوادهای، انسان را بهطور قطعی از عود بیماری، درد روانی شدید، تنهایی ادراکشده، ناامیدی یا بحران خودکشی بیرون نمیبرد. اگر قرار باشد این حادثه چیزی به ما بیاموزد، آن چیز نه بدبینی به درمان است و نه تقدیس مرگ؛ بلکه فروتنی در برابر پیچیدگی رنج انسانی است. ذهن عمومی با چندعاملی بودن خودکشی دشوار کنار میآید. میخواهد بداند علت اصلی چه بود: افسردگی؟ بیماری مغزی؟ تنهایی؟ اقتصاد؟ شهرت؟ فرسودگی؟ شکست درمان؟ اما خودکشی معمولا حاصل یک مسیر است، نه یک لحظه؛ حاصل همگرایی آسیبپذیری، درد روانی، تنگشدن افق آینده، کاهش انعطاف ذهنی، فشارهای زیستی و اجتماعی، و گاه دسترسی به ابزار مرگبار. علت واحد اضطراب ما را کم میکند، چون دوباره توهم کنترل میسازد. اگر علت فقط بیماری روانی، فقط شهرت، فقط اقتصاد یا فقط شکست درمان بود، پس شاید ما در امان باشیم. اما خطر خودکشی معمولا از همگرایی عوامل میآید، نه از یک علت تنها. خودکشی رابین ویلیامز نیز از این منظر قابل توجه است؛ مرگی که در آگوست ۲۰۱۴ جهان را تکان داد. ویلیامز برای بسیاری از مردم فقط بازیگر نبود؛ بخشی از حافظه عاطفی چند نسل بود: تجسم خنده، بداههپردازی، مهربانی، کودکی، سینما و تسلی. خودکشی او با تصویر عمومیاش در تضاد کامل به نظر میرسید و همین پرسش را برانگیخت: کسی که اینهمه میخنداند، چگونه ممکن است چنین رنجی را تحمل کرده باشد؟ ادامه در پست بعدی 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
هرچه موقعیتی که در آن امیدوار باقی میمانیم ناممکنتر باشد، امیدی که از خود نشان میدهیم عمیقتر است. امید هیچ ربطی به خوشبینی ندارد. بهمعنای این اعتقاد راسخ هم نیست که راهی خاص به نتیجهای مطلوب میرسد، بلکه یقینی است که میگوید پیمودن آن راه خاص، فارغ از نتیجه با عقل جور درمیآید. از کتاب #من_سرگذشت_یأسم_و_امید @MeaningOfLife_psy
امروز یکچهارم جهان همچنان تحت استیلای رهبرانی است که حاضر نیستند به مردمان خود گوش بدهند. روزهای آنان نیز دیگر دارد به سر میرسد، چون همانطور که اسقف دزموند توتو گفته: «وقتی مردم تصمیم بگیرند آزاد باشند، دیگر هیچچیز جلودارشان نیست»، نه شرارت هیچ رژیمی نه هراسی که این حکومتها بر دل عدهٔ اندکی میافکنند. در آغاز فقط چند نفر مقاومت میکنند، اما در نهایت این راه به آزادی همگان ختم میشود. از کتاب #من_سرگذشت_یأسم_و_امید @MeaningOfLife_psy