tgindex
بوفِ شور

بوفِ شور

Статистика
@MehrsaCottageперсидский

نوشته های کاذب هدایت

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
15
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
176
+6 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
137
21 постов
Вовлечённость
77,8%
к подписчикам
Постов в день
2,1
всего 24
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
102
1/48двое суток
116
1/72трое суток
126

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 12 авг.381удалён 13 авг.

    https://t.me/stellaa808/3785 ممنونم عزیزکِ من✨.

  • این جماعتِ پست، تورا چنان رنجاندند که گویی هرگز گل نبودی.. و تو گل بودی، عزیزکم؛ آنها نیز خار بودند.. اما این خارهای پست، به جای آنکه نگهبانِ جانت باشند، تورا از خدشه لبریز کردند. روحت را کشتند و پس از آن چنان خندیدند که هیچ کس نفهمید روحی در آن حوالی مرده است. من نه خارم، نه گل؛ من قلمی لرزانم که تنها وصفِ تو را بر میان می‌آورد، نه توانِ حفظِ تو را دارد، نه توانِ همدردی. اما ببین؛ این جوهرهای اضافی، اشکِ چشمانِ من است، آنچه از دارِ این دنیا دارم. اینجا، بر پایِ تو می‌ریزمشان؛ نه نور است، نه باران... اما از جانم آمده.

  • شاعری در خفای خویش گفت: "و اگر غمگینم، سبب آن نیست که کسی مرا ترک گفته است... بلکه از این روست که در این اتاق، در میان مردم، غریبم."

  • و در آخر ، آنچه مشهود است ، این است که : ما فرزندانِ آدم، برای آنچه نباید، بسیار گریستیم. در افق‌های نومیدی غرق،با آنکه سهمی از امید داشتیم. و در آخر، آنچه مشهود بود این بود که: ما دل داشتیم، نه خروارها خاکستر، نه خون.

  • چه بر سرت آوردند، جان دلم؟ کدام رهگذری حین گذر، قلبت را به زیر پا افکند و از کرانه‌های گلگون دلت، ماتم‌زده ساخته؟ چه بر سرت آوردند که این‌گونه رفیقِ کوچه‌های دلتنگی این شهر شده‌ای؟ گل کوچک و بی‌پناهم، تو از خاک اندوه نبودی... کدام از خدا بی‌خبری تو را این‌چنین غمگین کرد؟ آن ملتی که گردت جمع شدند و حال ابری چشمانت را «شلوغ کردن» می‌نامند، کورند، عزیزدلم، کورند... چرا که انسان باید کور باشد تا آن رده‌های قهوه‌ای رنگِ اندوه را درون چشمت نبیند.

  • «شمس اگرچه رفت، اما غیبتش در جان مولانا ماندگارتر از حضورش شد؛ بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند، تازه معلوم می‌شود چقدر در ما مانده‌اند.»

  • شاید واقعاً در این دنیا، جایی باشد که بتوان از شرّ آدمیت بر آن پناه برد. جوانی‌ِ ما که بر محزونی و ناگزیری و ناچاری گذشت... شاید دیگری بتواند جایی را بیابد که قلبش در آن، آزاد و آسوده باشد.

  • او میان شما شیاطین سرخ، جوانه‌ای سبز بود که تنها می‌خواست قد بکشد. اما شما چه کردید؟ ریشه‌اش را از جای کندید و چون نگاه همسایه را دیدید، تنها برای حفظ جلوه‌ی نیکوی خویش، ریشه‌اش را به جای زیر کفش انداختن، بر آب نهادید. می‌بینید، خانم‌ها؟ دقت می‌فرمایید، آقایان؟ این، نهایت مهر این مردمان است.

  • هوشنگ ابتهاج در سالهای پایانی عمر، در قفس غربت شهر کلن، میگفت: «اگر خطر نبود، یک قدم هم از ایران دور نمیشدم.» دهم اوت ۲۰۲۲، پیکر بیجان آن وطن دوستِ دورافتاده را به خانهاش بازگرداندند. دخترش یلدا با بغض گفت: «امروز روز بزرگی برای ما ایرانیان با بازگشت سایه به وطن است. پدر این را بارها گفته بود و امروز خانواده، سایه را به وطن برگرداند، زیرا آرزو داشت به این خاک سپرده شود.» به وقت سالروز فوت استاد ابتهاج عزیز

  • 9 авг.219132

    من قطرهٔ باران بودم. اگر در صحرایی باریده بودم، معجزه نامیده میشدم؛ اما سرنوشتم باریدن بر شهری بود که پیش از من، سیلاب ساکنانش را با خود برده بود. مردم باران‌گریز، به این فکر نکردند که من تنها یک قطرهٔ کوچک و آسیب‌پذیر هستم؛ نه سیلابی برای ویرانی. به این فکر کردند که من هم جزئی از آن ابرهای سیاهم؛ جزئی از همان ابرهایی که شهرشان را با خود برده بودند. آنها گناه سیلاب را به پای من نوشتند، در حالی که من تنها می‌خواستم بر گونه‌شان بوسه‌ای بنشانم.

  • شاملو، که شعر را «شیپور» بیداری می‌دانست، با اشاره به شعر معروف سهراب سپهری یعنی «آب را گل نکنیم» می‌گوید: «سر آدم‌های بی‌گناهی را لب جوب می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه کنم که: "آب را گل نکنید!"... یکی‌مان از مرحله پرت بودیم؛ یا من یا او.» در ادامه سهراب در جهت دفاع از شعر خود گفت: «انسانی که نگران آب خوردن یک کبوتر نباشد، همان انسانی است که به‌راحتی آدم می‌کشد.»

  • پس اعتقادش این بوده که دختر باید خونه بمونه بچه بزرگ کنه و در همین حال، زن‌ها دریاسالار بودن؟

  • 8 авг.17312из thesoulend

    آنان که صبحگاهان در آئینه، تصویری از خدایان می‌بینند و شامگاهان، همچون حیوانی به رخت خوابِ خود می‌خزند...

  • 7 авг.311114

    اخ از ان زبانِ دروغگوی کوچکت که حتی حقیقتِ چشمان زلالت را نیز انکار می کنند. «خوبم» گفتنت را به باد و کوچه و خیابان بگو، من و پنجره و غروب طعم شور اندوه چشمت را چشیده ایم. تو انقدر اندوه داری که اگر کمی بیش از کمی جدل برسر اندوهت را ادامه دهیم، بغض «دار» ات می زند و قطرات خون بی رنگ روحت از چشمانت سرازیر می شود.

  • 7 авг.208133

    ما زنده ماندیم کاپیتان، زنده ماندیم. _احمق اگر زنده بودیم اینجا عطر زندگی می آمد.. مطلقا مرده هم نیستیم، اگر مرده بودیم هم اینجا باید بهشت می بود. اما می بینی که نیست. ما میان مرگ و زندگی اسیر شده ایم، جایی خاکستری و غبارالود که تنها نفس شمرده می شود. مارا میان زندگی و مرگ رها کرده اند، جایی که نه دوزخ است و نه بهشت.. تنها غبار است و غبار و غبار!