محمد مصباحی - زندگی آگاهانه
Статистикаکارشناس حوزه خانواده ،کودک و نوجوان مدرس کارگاه های تربیتی اینجا یادمیگیری: حال خودت رو خوب کنی(خودشناسی) رابطه تو با همسرت تقویت کنی(همسرداری) تربیت حرفه ای داشته باشی(تربیت فرزند) پشتیبانی و ارتباط با ما: @Poshtibanacademy1
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 41
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Дети
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 253
- 1/48двое суток
- 289
- 1/72трое суток
- 312
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سالروز شهادت هشتمین امام شیعیان، حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام را به محضر امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف، شیعیان و ارادتمندان آن حضرت تسلیت عرض میکنیم. 🖤 کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی
без подписи
یکی از موقعیتهای فوقالعاده استثنایی که میتونیم ازش برای رشد و تربیت کودکمون استفاده کنیم، وقتیه که فرزندمون میاد پیش ما و شروع میکنه راجع به یه اتفاقی که براش افتاده یا یه نقاشی با ما صحبت میکنه. مثلاً نقاشیشو میاره و میگه: «مامان مامان، ببین چی کشیدم.»…
یکی از موقعیتهای فوقالعاده استثنایی که میتونیم ازش برای رشد و تربیت کودکمون استفاده کنیم، وقتیه که فرزندمون میاد پیش ما و شروع میکنه راجع به یه اتفاقی که براش افتاده یا یه نقاشی با ما صحبت میکنه. مثلاً نقاشیشو میاره و میگه: «مامان مامان، ببین چی کشیدم.» 🎨 حواستون باشه، تو این موقعیت تحسین با توجه خیلی فرق میکنه. معمولا توی اینجور موقعیت ما میگیم چقدر قشنگ کشیدی چقدر هنرمندانه خودت واقعاً اینو کشیدی؟ این جملهها بد نیستن، ولی اون نتیجهای که ما میخوایم رو ندارن. اینجا یه فرصت فوقالعاده داریم که با پرسیدن چند تا سوال خلاقانه ، هم وارد دنیای فرزندمون میشیم، هم کمک میکنیم اعتمادبهنفس، تفکر و حل مسئله درونشون تقویت بشه و هم احساس کنن دیده شدن مثلاً به جای اینکه بگیم: چقدر زیبا کشیدی بگیم: این قسمت نقاشیت چقدر خوشگله، اینجا چه خبره؟ این آدمه چقدر بانمکه، این کیه؟» 😊 و این دقیقاً همون جاییه که توجه از تحسین جدا میشه. ✨ حواستون باشه، قرار نیست فرزندمونو سؤالپیچ بکنیم. فقط قراره با چند سؤال کوتاه و البته هنرمندانه، وارد دنیای فرزندمون بشیم و ازش بخوایم فکر کنه و برامون تعریف کنه.
#سوال_مخاطب ❓این سوال رو یکی از مخاطبینم توی گروه پرسش و پاسخ «بانوی آگاه» پرسیده بود، حس کردم اینجا هم با شما درمیون بذارمش.
#سوال_مخاطب ❓این سوال رو یکی از مخاطبینم توی گروه پرسش و پاسخ «بانوی آگاه» پرسیده بود، حس کردم اینجا هم با شما درمیون بذارمش.
کشیش خودت باش . جمله ای که شاید بعضی موقع ها لازمش داریم تا به خودمون بگیم . حال دلتون خوب 🌺 🌱 کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی: @Mesbahi_psychologist 🔻 کانال زندگی آگاهانه در پیامرسان «بله»: ble.ir/join/c2YTQ5d9Jw
توی کتاب «۱۳ کاری که افراد دارای ذهن قوی انجام نمیدهند» ایمی مورین یه جمله داره که میگه: «هر بار که از نه گفتن به چیزی که دوستش نداری طفره میری، بخشی از انرژیت رو داری به دیگران واگذار میکنی.» چقدر این جمله زیبا و پرمفهومه. شبتون خوش 🤍 🌱 کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی: @Mesbahi_psychologist 🔻 کانال زندگی آگاهانه در پیامرسان «بله»: ble.ir/join/c2YTQ5d9Jw
احتمالا این ویدیو رو تا الان زیاد دیده باشید ... اگر شما به جای امی بودید همراهی میکردید یا حذف می شدید؟ 🌱 کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی: @Mesbahi_psychologist 🔻 کانال زندگی آگاهانه در پیامرسان «بله»: ble.ir/join/c2YTQ5d9Jw
🌼 جاتون خالی، چند روز پیش یه جایی مهمون بودیم و یه تایمی قرار شد کنار بچهها بشینیم و یه انیمیشن ببینیم، ازونجایی که ذهنم ناخودآگاه شاید به یه واکنش هایی حساس تره😅، حواسم رفت سمت یکی از بچهها… ماجرا ازین قرار بود که این عزیزِجان، تقریباً هر چند دقیقه، یکی از انگشتهاش میرفت توی دهنش و شروع میکرد به جویدن ناخنش.خودش انگار حواسش نبود داره این کار رو میکنه؛ چشمهاش به تلویزیون بود و دستش تو دهنش...😬 اولین جملهای که این موقع ها ما بزرگترا احتمالا به ذهن میاد اینه که: «عزیزم ناخنتو نجو… دستت رو از دهنت دربیار.» اما ایندفعه من سعی کردم خودم رو کنترل کنم و دنبال ایده خلاقانه باشم، با خودم گفتم: «قطعا بارها این جمله رو شنیده که "ناخنتو نجو" پس اگه قرار بود با همین یه جمله مشکل حل بشه، احتمالاً تا الان شده بود!پس باید به دنبال راهکار جدید باشم، و دوباره اون ابر بالای سرم شکل گرفت💭...» یواشیواش رفتم نزدیکش نشستم. چند دقیقه بعد، درست همون لحظهای که دستش داشت میرفت سمت دهنش، روبیکی که روی میز بود رو برداشتم و گفتم: «تو بلدی اینو درست کنی؟ من که هر بار میگیرمش دستم، بیشتر رنگاش قاتی میشه!»🥴 روبیک رو گرفت و شروع کرد به چرخوندن. هم داشت به انیمیشن نگاه میکرد، هم با رنگهای روبیک ور میرفت. چند دقیقهای دستش مشغول شد و منم توی دلم گفتم: «ایییییینننه😎 ! مشکل ناخنجویدن با یک عدد روبیک، حل شد!» ولی خب، سه چهار دقیقه بعد روبیک رو گذاشت زمین و دوباره دستش رفت سمت دهنش!🫠 رفتم سراغ ایده بعدی؛ ظرف میوه رو گرفتم طرفش و گفتم: «سیب میخوری یا شلیل؟» شلیل رو برداشت و دوباره چند دقیقهای دست و حواسش درگیر میوه شد. خلاصه وسط اون انیمیشن، من شدم مسئول تدارکات دستهای این بچه😅؛ یه بار روبیک، یه بار میوه، یه بار حرفزدن دربارهٔ یکی از شخصیتهای انیمیشن… سعی کردم اصلا بهش نگم "ناخنتو نجو" گهگداری بازم این موضوع در حین انیمشین تکرار شد، خوب منم قطعا توقع نداشتم با دو بار پرتکردن حواسش، عادتی که احتمالاً مدتها تکرار شده بود دود بشه و بره هوا. اما اواخر انیمیشن یه اتفاق ریز برام جالب بود؛ یه لحظه دستش داشت بالا میاومد، ولی انگار وسط راه منصرف شد. انگار خودش انگار دنبال یه وسیله میگشت که دستهاش رو باهاش مشغول کنه. مامانا، باباها دقت کنید، گفتن پرتکرار این جمله که: «مگه نگفتم ناخنتو نجو؟!» یا «دستتو از دهنت بیار بیرون دیگه!»😠 کمکم ناخنجویدن رو از یه رفتار خودکار تبدیل میکنه به موضوع کلکل ما و بچه. تازه ممکنه بچه(مخصوصا توی جمع) از اینکه همه حواسشون به دستهاشه خجالت هم بکشه و همین فشار و نگرانی، دوباره بیشتر دستش رو بفرسته سمت دهنش. خیلی از بچهها برای لجبازی ناخن نمیجَوَن. گاهی موقع فکرکردن، هیجانداشتن، حوصلهسررفتن یا دلشوره، دستشون خودکار میره سمت دهنشون؛ حتی قبل از اینکه خودشون بفهمن چه اتفاقی افتاده. ما فقط بهشون میگیم چه کاری رو نکنن، اما کمتر کمک میکنیم بفهمن: «خب حالا با این دستهایی که بیقرارن، چیکار کنم؟» من اون شب فقط سعی کردم یه تجربهٔ کوچیک براش بسازم؛ اینکه وقتی دستش میخواد بره سمت دهنش، میتونه یه کار دیگه هم انجام بده. اگر فرزندتون ناخن میجوه، قبل از تذکر ،چند روز فقط نگاه کنید و ببینید بیشتر چه وقتهایی این اتفاق میافته: وقتی داره کارتون میبینه؟ موقع انجام تکلیف؟ قبل از خواب؟ توی مهمونی و بین آدمهای ناآشنا؟ یا وقتی منتظره و حوصلهاش سر رفته؟ بعد همون موقعیتها، یه چیز ساده دم دستش بذارید که هم دستهاش رو مشغول کنه، هم توجهش رو یه کم از ناخنها برداره؛ مثلاً روبیک، خمیر، یه توپ نرم یا حتی یه کاغذ برای نقاشی و تا زدن. بدون اعلام جنگ… بدون اینکه جلوی بقیه دستش رو بگیرین… و بدون جملهٔ همیشگیِ «باز داری ناخنتو میجَوی!» #پینوشت: اگر ناخنجویدن باعث زخم، خونریزی یا عفونت شده، شدت زیادی داره یا همراه با اضطراب و رفتارهای تکراری دیگهاس، حواسپرتی بهتنهایی کافی نیست و بهتره موضوع جداگانه بررسی بشه. #حال_دلتون_خوب🌹 🌱 کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی: @Mesbahi_psychologist 🔻 کانال زندگی آگاهانه در پیامرسان «بله»: ble.ir/join/c2YTQ5d9Jw
...ادامه از پست قبلی: صادقانه اش اینه که؛ همه مون میدونیم که بچهها میزان غذای مناسب بدنشون رو با تذکر و بخشنامه یاد نمیگیرن! باید چندبار انتخاب کنن، نتیجهٔ انتخابشون رو ببینن و دفعهٔ بعد اصلاحش کنن.پس باید حوصله کنیم، جلوی ترسامون بایستیم، آزمون و خطا کنیم تا یه اتفاق شیرین و قشنگ توی تربیت رقم بزنیم. 🔸دقت کنید؛ من هنوز مسئولم که چه غذایی، چه زمانی و در چه فضایی روی سفره قرار بگیره؛ اما بچه هم باید فرصت داشته باشه در همین چارچوب تشخیص بده چقدر گرسنهاس و چه میزان غذا میخواد. 🎒خلاصه اینکه گاهی فکر میکنیم با اصرارکردن داریم درست غذاخوردن رو به بچه یاد میدیم، اما ناخواسته فرصت یه تجربه ی زندگی رو ازش میگیریم. 👓بعضی تمرینهای مسئولیت و پذیری و استقلال، از همین سؤال ساده میتونن شروع بشن: «فکر میکنی چقدر غذا میخوای برای خودت بکشی؟» #پینوشت: این تجربه، دربارهٔ کودکیه که مشکل خاص پزشکی، کاهش وزن یا اختلال رشد نداره. اگر چنین مسئلهای وجود داره، ماجرا فقط با تغییر روش غذاکشیدن احتمالا حل نمیشه و باید جداگانه بررسی بشه. #حال_دلتون_خوب🌹 🌱کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی: @Mesbahi_psychologist 🔻کانال زندگی آگاهانه در پیام رسان "بله" : ble.ir/join/c2YTQ5d9Jw
🌼یه تغییر ساده سر سفره، چالش «بابا سیرم» رو برای ما کمتر کرد… یه مدت سر سفره زیاد با این جملهها روبهرو میشدیم: «بابا، سیرم…»، «مامان، الان گشنه ام نیس…»، «چقدر زیاد برام غذا کشیدین…»😫 و ته ذهن منِ بابا یه صدایی فریااااد میزد که: «اگه قرار باشه هر دفعه بگه نمیخوام و ما هم کوتاه بیایم، کمکم روش زیاد میشه، قانون خونه به هم میریزه و دیگه هر کاری دلش خواست میکنه!» تا اینکه یه بار وسط همین فکرها،وجدانم صدا در داد که: «آقای محترم! قبل از اینکه بخوای بچههاتو کنترل کنی، یه لحظه ببین اصلاً این چالش چرا هر دفعه داره تکرار میشه؟ دقیقا مشکل کجاس؟» 💭خلاصه یه ابر بالای سرم تشکیل شد و دیدم؛ 🤔شاید مسئله اینجاس که من یا مامانشون برای بچهها غذا میکشیدیم. یعنی قبل از اینکه خودشون فرصت کنن ببینن چقدر گرسنهان و چه مقدار غذا میخوان، ما میزان غذای بشقابشون رو تعیین میکردیم. خب طبیعیه؛ ما پدر و مادریم و فکر میکنیم بهتر از بچه ها میفهمیم چقدر غذا براشون کافیه. شاید تا اینجای کار هم اتفاق خاصی نیفتاده باشه.بچه ها داد میزنن، غر میزنن، ولی قانون ما عوض نمیشه؛ «باااااید ظرف غذاتو تموم کنی...» اما وای از اون لحظه ای که غذا ته ظرف بموووونه...!!!😠 اون لحظه فقط با یه بشقاب نیمهخورده روبهرو نیستیم. یه عالمه ترس و باور قدیمی ، توی ذهنمون بالا میاد که: «این بچه خیلی کم غذا میخوره» «نکنه ضعیف بشه؟» «نکنه سوءتغذیه بگیره؟» «اگه الان کوتاه بیایم، قانون خونه شکسته میشه» «باید یاد بگیره غذای توی بشقابش رو کامل بخوره.» بعد هم بدون اینکه بفهمیم بچه واقعاً سیر شده یا فقط حوصلهٔ غذاخوردن نداره یا ... وارد جنگِ تمامعیااار برای اثبات پدر بودن یا مادر بودن مون میشیم. یه بار تصمیم گرفتم از بالا به ماجرا نگاه کنم و از این چرخه ی باطل بیام بیرون و یه روش دیگه رو امتحان کنم. با خودم کفتم نهایتش اینه نتیجه نمیگیرم و برمیگردم به روش سنتی تهدید و تنبیه... با خانومم هماهنگ شدیم و اولین وعده ی نهار ، دیس برنج 🍚 رو گذاشتم وسط سفره و گفتم؛ هرکس هر چقدر میل داره برای خودش غذا بکشه ، بچه ها یه ذره هاج و واج یه نیم نگاهی به من، یه نیم نگاهی به مامانشون کردن، خودم اول از همه مشغول کشیدن غذا برای خودم شدم و مامان نفر دوم و بعد چند ثانیه بچه ها مطمئن شدن که نخیر! اگر خودشون دست بکار نشن ،خبری از غذا نیس. جالب بود برام؛ کوچیکتره زودتر از بقیه ، برای تجربه ی هیجان انگیز غذا کشیدن دست به کفگیر شد و یه راه مورچه ای با برنج - از دیس تا ظرفش- درست کرد🥴، (شاید تو ذهنم داشتم حرص میخوردم اما خودم رو قانع کردم که ؛ سفره تمیزه، برنجا رو بعدا باهم جمع میکنیم و میریزیم توظرفش.این خودش میتونه یه آموزش باشه) خلاصه که بقیه هم کم و بیش مشغول شدن به غذا کشیدن، و مغز من داشت یه لیست از آموزش های لازم برای سفره داری آماده میکرد😬، که تازه بهش برخورد کرده بودم، و انگار تازه معلوم شد یه چیزایی که فکر میکردم خیلی بداهه و عادیه، اما برای بچه ها نیاز به آموزش داره... سرتون رو درد نیارم، این روش تا حدودی توی خونه ی ما جواب داد، و اگه بخوام صادق باشم، چون تمرکزم روی چیزهای جدیدی بود که دغدغه ام شده بود برای آموزش، شاید کمتر نسبت به قبل، تعداد لقمه هاشون رو میشمردم. بچه ها خودشون غذاشون رو میکشیدن و همین باعث میشد فرصت پیدا کنن، بین مقداری که فکر میکردن نیاز دارن و مقداری که واقعاً سیرشون میکرد، ارتباط برقرار کنن. ⭕️ البته همین جا بگم که؛ حواستون باشه اگر خواستین این روش رو تست کنین؛ این تشخیص یهشبه به وجود نمیاد. ممکنه بار اول زیاد بکشن یا اونقدر کم بردارن که چند دقیقه بعد دوباره سراغ ظرف غذا بگیرن. اما همین تجربههاست که کمکم کمکشون میکنه اندازهٔ مناسب خودشون رو پیدا کنن و این به نظرم ارزشمندترین کشف بچه هاس (یه خودشناسی کوچولو و شیرین و ارزشمند☺️). و خوب صبوری میخواد که هی وسط این تست و تجربه نگیم: «دیدی بلد نیستی؟ دیدی گفتم بذار خودم برات بکشم؟» البته که قطعا میشه کمکشون کرد و تجربهاشون رو اصلاح کرد، مثلا من یه بار به کوچیکه گفتم: «میخوای یک کفگیر بکشی؟اگه سیر نشدی دوباره برا خودت بکش» اینجوری هم بهش یواشکی تقلب رسوندم که اندازه شکمش چقدره، هم از دست خورده شدن غذا جلوگیری شد. هم در ظاهر خودش حس میکنه، داره کشف میکنه و صرفا از من اطاعت نمیکنه. ✨ یه تجربه دیگه هم به این اتفاق اضافه شد. بعد مدتی، یکی از بچهها رو مسئول کشیدن غذای همهٔ اعضای خانواده کردیم. این تجربه هم، باحال ، فان و جذاب بود، و البته یه عالمه تجربه ی جالب تربیتی و ارتباطی داشت،؛ مثلا اینکه قبل از کشیدن غذا از هرکس بپرسن: «چقدر برات بکشم؟» اینجوری هم اندازهها کمکم دستشون میاد، هم یاد میگیرن برای دیگران تصمیم نگیرن و اول از خود اون طرف بپرسن. 🔻ادامه در پست بعدی... @mesbahi_psychologist
یه پست براتون آماده کردم، وقتی نوشتنش تموم شد دیدم، تلگرام در قالب یک پست نمیتونه منتشر کنه و باید توی دو تا پست براتون آپلودش کنم، به نظرم خودم ارزش داره وقت بذارین و بخونین... تا دقایقی دیگر بارگزاری میکنم.
☕️ دیشب یه لیوان شکستم…و تبدیل شد به یه صدای ترسناک تو سرم !! ماجرا ازین قرار بود که اومدم توآشپزخونه و برای خودم چای ریختم.لیوان چایم رو گذاشته بودم روی سینی و داشتم میبردمش سمت نشیمن. نمیدونم کف سینی خیس بود یا من حواسم نبود؛ لیوان سُر خورد، افتاد، چای روی زمین پخش شد و لیوان هم روی سرامیک به هزار تیکه ی غیرمساوی تقسیم شد. رفتم جاروخاکانداز آوردم، شیشهها رو جمع کردم، زمین رو تمیز کردم و بعد یه لیوان دیگه برداشتم و دوباره برای خودم چای ریختم. همین! وقتی قصه ی بالا رو خوندین، احتمالا تو دل تون گفتین؛ «چقدر مصباحی بیدقته؟» یا احتمالا گفتین؛ «آخه یه مرد چقدر میتونه دست و پا چلفتی باشه؟» قطعا نه! اصلا به هیچ کدوم ازین جملات فکر نکردین. منم دقیقا راجع به خودم هیچ حس بدی نداشتم، فقط با خودم گفتم: «احتمالاً ذهنم خیلی درگیر بوده و متوجه خیسبودن سینی نشدم.» و دقیقا همین فکرم تبدیل شد به یه سناریوی ترسناک توی سرم: اگه بهجای من، بچهم این لیوان رو شکسته بود، چی میشد؟ احتمالاً با شنیدن صدای شکستن لیوان، چیکار میکردم؟ سریع میاومدم و میگفتم: «حواست کجاست؟» «چرا یه ذره دقت نمیکنی؟» «چند بار باید بگم کارها رو آروم انجام بده؟» «همهاش حواست به بازی و تلویزیونه!» و احتمالا بعدش هم با عصبانیت میگفتم: «برو کنار تا بیشتر خرابکاری نکردی!» و موقع جمعکردن شیشهها هم زیر لب غر میزدم: «این بچه چرا اینقدر حواسپرته؟ به کی رفته؟ زد یه لیوان دیگه رو هم شکست…» واقعا چرا؟ فرق من با بچه ام برای یه اتفاق ثابت چیه؟ انگار من برای اشتباه خودم، یه «توضیح» داشتم؛ اما برای اشتباه بچهم، یه «اتهام»! من فقط یه لیوان شکسته بودم؛ اما اون با شکستن همون لیوان، تبدیل میشد به یه بچهٔ «حواسپرت»، «بیدقت» و «خرابکار». اشتباه من فقط یه اتفاق بود؛ اما اشتباه اون، میشد بخشی از شخصیتش! واقعیت روانشناسی اش اینه که این دست ماجراها به یکی از سوگیریهای ذهن ما برمیگرده: وقتی خودمون اشتباه میکنیم، شرایط رو میبینیم؛ خستگی، عجله، فشار یا ذهنِ درگیر. اما وقتی یه نفر دیگه اشتباه میکنه، مخصوصاً بچهمون، خیلی زود از یه رفتار میپریم به کل شخصیتش. و آسیب تربیتی، گاهی دقیقاً از همینجا شروع میشه. بچه بهجای اینکه یاد بگیره: «دفعهٔ بعد چطور مراقبتر باشم؟» ممکنه کمکم با خودش فکر کنه: «من آدم بیدقتیام.» «اشتباهکردن من بقیه رو عصبانی میکنه.» «پس بهتره اشتباههام رو پنهان کنم.» این حرف یعنی اشتباه بچه رو نادیده بگیریم؟ نه. لیوان شکسته باید جمع بشه و بچه هم باید یاد بگیره دفعهٔ بعد مراقبتر باشه؛ اما آموزشدادن با تحقیرکردن فرق داره. میشه اول گفت: «برو یه کم عقبتر که شیشه توی پات نره.(ایجاد امنیت) اول باید جمعش کنیم، بعد با هم ببینیم چرا لیوان سُر خورد و دفعهٔ بعد باید چیکار کنیم.» (بیان واقعیت بدون اتهام و ایجاد مسئولیت) از دیشب یه سؤال با من مونده؛ سؤالی که شاید قبل از واکنش به اشتباه بچهمون، ارزش چند ثانیه مکثکردن داشته باشه: «اگه خودم همین اشتباه رو کرده بودم، با خودم هم همینطوری حرف میزدم؟» خلاصه که... لیوان شکسته رو میشه توی چند دقیقه جمع کرد؛ حواسمون باشه موقع جمعکردنش، یه چیزی توی بچهمون نشکنه… 🌱 صبح تون بخیر...🌹 🌱کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی: @Mesbahi_psychologist 🔻کانال زندگی آگاهانه در پیام رسان "بله" : ble.ir/join/c2YTQ5d9Jw
⚠️ اگر اصلاً در جریان اوضاع این روزهای ایران نیستی، این پست برای تو نیست و لازم نیست بخونیش. اما اگر در جریانی و کمی نگرانی، استرس داری، کلافهای یا حالت خوب نیست، این چند خط برای توئه. 🤍 🔗 پستی رو راجع به اثر اخبار و خبر خوندن برای مغز، آماده کردم که به زودی براتون قرار میدم؛ اونجا گفتم دنبالکردن مداوم خبرها چه بلایی سر ذهن و روان ما میاره. ببین… اینکه نگران وطنت باشی، دغدغه مردم و کشورت 🇮🇷 رو داشته باشی و احساس وطندوستی کنی، خیلی ارزشمنده. اما یک جایی باید مرز بین «دغدغهداشتن» و «فرسودهکردن خودمون» رو بشناسیم. اگر من ساعتها خبرهایی رو دنبال کنم که نه کنترلی روشون دارم، نه تصمیم مفیدی برای من میسازن و نه چیزی رو تغییر میدن؛ اما در عوض خواب، تمرکز، آرامش و زندگیام رو بههم میریزن، این دیگه اسمش دغدغه مندی نیست. این یعنی دارم به خودم آسیب میزنم. 🫥 🧠 مغز ما در شرایط مبهم یک تله داره؛ فکر میکنه: «هرچی بیشتر خبر بخونم، کنترل بیشتری دارم.» درحالیکه بیشتر وقتها، خبر بیشتر به ما کنترل بیشتری نمیده؛ فقط مغز و بدنمون رو مدت بیشتری در حالت آمادهباش نگه میداره: 📰 خبر میخونیم ← نگران میشیم ← دوباره خبرها رو چک میکنیم ← باز نگرانتر میشیم… 🔁 پس در شرایط هشدار، کار درست بی تفاوتی و بیخیالی نیست، اما زندگیکردن وسط هجمه ی خبرهای متفاوت و متنوع که گاهی حتی منبع موثقی ندارن،کار سالم و درستی نیس! ✅ پس این چندتا نکته کوچیک رو رعایت کن: 🔔 اگر در شرایط و منطقه جغرافیایی(نزدیک به شرایط هشدار) هستی که باید از اخبار مطلع باشی هشدارها و اطلاعیههای رسمی رو فقط دنبال کن. ⏰ برای چککردن اخبار زمان مشخص داشته باش، نه اینکه هر چند دقیقه یکبار سراغشون بری. ❓از خودت بپرس: «این خبر قراره چه اقدام مفیدی رو در من ایجاد کنه یا تغییر بده؟» اگر هیچ، پس لازم نیست ادامهاش بدی. 👨👩👧👦 برای شرایط استرس زا، یک برنامه ساده خانوادگی داشته باش و بعد دوباره به جریان عادی زندگی برگرد. 🚫 خبرهای تأییدنشده و تصاویر ترسناک رو برای دیگران نفرست؛ چون ممکنه فقط اضطراب شون رو بیشتر کنی. 🌿 تا جای ممکن خواب، غذا، کار و برنامههای معمولت رو حفظ کن و بچهها رو هم در معرض مداوم اخبار و گفتوگوهای ترسناک قرار نده. 🛡️ اگر خطر فوری یا دستور رسمی وجود داره، قطعاً اولویت با اقدام ایمنه؛ اما اگر چنین چیزی نیست، اجازه نده اتفاقهایی که هنوز نیفتادن، زندگی امروزت رو اشغال کنن. ادامهدادن زندگی بهمعنای بیتفاوتی نیست. 🤍 شب بخیر🌹 🌱*کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی:* ble.ir/join/c2YTQ5d9Jw
✨ و اما بعد… 🌿 قبل از اینکه دوباره روال عادی کانال رو شروع کنیم، دلم میخواد بابت این چند روزی که کنار هم نبودیم، یک هدیه ارزشمند تقدیمتون کنم. 🎁 امشب ساعت ۲۰:۰۰ فایلی منتشر میکنم که شاید مهمترین جلسهای باشه که تا امروز در «بانوی آگاه» تدریس کردم؛ جلسهای درباره چیزی که ریشه بسیاری از خستگیها، بیحوصلگیها و حتی مشکلات رابطه است. ⏰ این فایل فقط برای مدت محدودی داخل کانال میمونه و بعد حذف میشه؛ پس اگر دوست دارید از دستش ندید، امشب ساعت ۲۰:۰۰ همراه من باشید. 🤍
و اما در این مدتی که نبودم، چند اتفاق مهم و تلخ هم رقم خورد؛ 🖤مراسم تشییع و تدفین رهبر شهید ایران و خانواده معززشون ، که به نوبه خودم به همه مردم صبور و عزیز ایران تسلیت میگم. 🖤 و میهن عزیزمون ایران، برای مردم عزیز جنوب کشور در این روزهای سخت، از خداوند متعال آرامش، امنیت و پیروزی ایران عزیزمون رو مسئلت دارم. 🖤 و امشب، که شب شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیهاست،دعا میکنیم خداوند فرج امام زمان رو برسونه و سایه ی جنگ از سر کشورمون دور کنه...
سلام… دلم برای اینجا تنگ شده بود. 🌱 شاید براتون سؤال شده باشه که این چند وقت چرا خبری از من نبود... راستش این روزها بیشترِ زمان و انرژی من صرف آمادهسازی شروع دوره جدید «بانوی آگاه» شد؛ دورهای که مدتها برای تکتک بخشهاش فکر کرده بودیم و دوست داشتم با بهترین کیفیت شروع بشه. اما امروز که نشستم برای نوشتن این پست، یه چیزی رو درباره خودم فهمیدم… حقیقت اینه که فقط مشغله باعث این ۲۰ روز سکوت نشد. ذهنم یه بازی قشنگ باهام راه انداخته بود. چند روزی هست که میخواستم پست بذارم اینجا، اما مغزم هر بار میگفت: «حالا که بعد از چند روز میخوای برگردی، یه پست فوقالعاده بنویس… یه چیزی که همه بگن واااو…» من هم میگفتم: باشه… فردا. فردا میشد: «نه… هنوز اون چیزی که توی ذهنته نشده.» و دوباره فردا… تا اینکه دیدم نزدیک به ۲۰ روز گذشته و هنوز هیچ چیز منتشر نکردهام. اونجا بود که فهمیدم کمالگرایی همیشه خودش رو با اسم «کمالگرایی» معرفی نمیکنه. گاهی خودش رو پشت جملههای قشنگی مثل: «میخوام کار حرفهای تحویل بدم…» «میخوام بهترین باشه…» «هنوز کامل نشده…» پنهان میکنه. ولی تهِ همهی این جملهها، یک اتفاق میافته: شروع نمیکنیم. جالب تر اینکه که هیچ کدوم مون از این دامها در امان نیستیم.(حتی خودم که کنترل کمالگرایی رو ندریس میکنم😊) البته مهمه که وقتی متوجهشون میشیم، سعی کنیم به جای ادامه دادن بازی ذهن، چرخه رو همونجا قطع کنیم. برای همین تصمیم گرفتم این بار منتظر «پست بینقص» نمونم. همین پست رو منتشر کنم… نه چون کاملترین چیزیه که میتونستم بنویسم؛ بلکه چون فهمیدم یک قدم واقعی، از صدها قدمِ خیالی که فقط توی ذهن برداشته میشن، ارزشمندتره. اگر شما هم این روزها کاری هست که مدام به خودتون میگید: «از شنبه…» «وقتی شرایط بهتر شد…» «وقتی کاملتر آماده شدم…» شاید مسئله، کمبود زمان یا توانایی نباشه. شاید فقط ذهنتون، کمالگرایی رو تبدیل کرده به یک بهانهی خیلی شیک برای شروع نکردن. من امروز تصمیم گرفتم این بهانه رو کنار بذارم… و از همینجا دوباره شروع کنم. خوشحالم که دوباره کنار شما هستم... 🌱کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی: @mesbahi_psychologist
🖤 عاشورای حسینی تسلیت باد 🖤 🌱کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی: @Mesbahi_psychologist
...شریعه فرات، پیش روست و چند هزار سوار دشمن پشت سر. سوار تشنه لب، لحظه به لحظه به آب نزدیک تر می شود، با مشک خالی بر دوش و شمشیری در دست و لبخند شیرینی بر لب. لبخند، لب های ترک خورده اش را به خون می نشاند. اسب در زیر پایش، به عقابی می ماند که مماس با زمین پرواز می کند. آنقدر رعنا و رشید و بلند بالاست که اگر پا از رکاب، بیرون کشد، سرانگشتانش، خراش بر چهره زمین می اندازد. «وقتی که تو بر اسب سوار می شوی، ماه باید پیاده شود از استر آسمان» چشمانی سیاه و درشت و کشیده دارد و ابروانی پر و پیوسته و گیسوانی چون شبق که از دو سر فرو ریخته و تاب برداشته و چهره ی درخشانش را چونان شب سیاه که ماه را به دامن بگیرد، در قاب گرفته است. «ماه اگر در روز طلوع کند، از جلای خودش می کاهد. این چه ماهی است که رنگ از رخ روز می زداید و با ظهورش روشنایی روز را کمرنگ می کند؟!» چیزی به آب نمانده است. برق آب در چشم های اسب و سوار می درخشد. هوای مرطوب در شامه تفتیده اسب می پیچد و به او جان و توان تازه می بخشد.... 📚 سقای آب و ادب 🖊️سید مهدی شجاعی 🌱کانال زندگی آگاهانه | محمد مصباحی: @Mesbahi_psychologist