آبی
Статистикаدانشجوی زبان روسیام و از روزمرهم میگم. https://t.me/BiChatBot?start=sc-c44b4631c5
- Последний пост
- 7 февр.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از شدت عذاب وجدان دارم خفه میشم.
بر روی سنگ قبر تماماً سیاهش، نامش را با رنگ سبز نوشتهاند. رها، رهای سبز. خبری از اسم «زهرا» نیست. بالاخره همه قبول کردند نام واقعیات رهاست.
یک لحظه وصل شدهم و فقط میخوام بنویسم زن، زندگی، آزادی برای همیشه.
با هزارتا تلاش برای وصل شدن به اینترنت، خبر کشتن رها رو از توی استوری یکی دیگه بعد از این همه وقت دیدم. اشکهام بند نمیآن و باورم نمیشه رها اینطوری رفت. تلاشهاش برای دانشگاه تهران یادم نمیره.
داشتم گالریم و بالا پایین میکردم و دقیقا پارسال توی همین روز یقه اسکی پوشیده بودم!!!! باورم نمیشه الان با بلیز نخی اومدم سرکار 😭😭😭😭😭
چقدر قدر لحظهها رو ندونستم
با گریه به شیشه و آینههای خونه چسب زدم.
شمام گاهی به این فکر میکنید که مهاجرت در سن ۱۸ سالگی، چقدر واجب بوده و چقدر متوجهش نبودید؟ چه اشتباه مهلکی بود که به عشق دانشگاه رفتن بمونم ایران.
ببخشید؟ آخرین کلاس کارشناسی؟
امکان نداره ماتیلدای هری و گوش بدم و گوله گوله باهاش اشک نریزم. دیگه ریل مهاجرتم باهاش میسازین؟
وسط اتاق نشستهم و دارم عیدیهایی که برای دوستهام گرفتم و کادو میکنم. پارسال به همهی دوستهای نزدیکم کارت پستال دادم ولی امسال دوست داشتم به غیر از کارت پستال، یه هدیهی بامزه هم بدم. لاو لنگوئجم برای انسانهای نزدیک زندگیم هدیه گرفتن توی موقعیتهای مختلفه انسانها.
این یک سال اخیر جملهی "زندگی خیلی عجیبه" رو بارها به خودم گفتم. اما عجیبترین لحظهی این یک سالام، شاید جمعه شب بود. ستارههای خیلی زیادی توی آسمون بودن و جاده تاریک تاریک بود. همگی آهنگ камин و توی ون با صدای بلند میخوندیم. همزمان یک عالمه حسهای مختلف داشتم و هزارتا فکر توی سرم بود. وقتی رسیدیم هتل سهتایی روی تخت نشستیم و شام خوردیم. با هرلقمهای که میخوردم، بغضم و هم قورت میدادم. رفتیم توی بالکن. ساکت ساکت. لیوان چایی یخ کرده بود. چند قطره اشک از چشمهام اومد پایین. خداروشکر میکردم که چراغها رو روشن نکردیم. شب تا صبح هزاربار از خواب پریدم و هر هزاربار و خوابهای خیلی بدی دیدم. پرده رو دادم کنار، خورشید داشت طلوع میکرد. شب صبح شده بود.
انقدر نخوابیدم که دیگه زیر چشمی ندارم تا گود بشه.
اون روز، تایم امتحان ترجمهی متون ادبی ما با امتحان بچههای ترم سه یکی بود و توی یک کلاس بودیم. تونستم استاد موردعلاقهم و بعد از مدتها ببینم چونکه خیلی وقته با ما کلاس نداره. از اول تا آخر امتحان سر جلسه میشینه چون ممکنه یک نفر حتی لحظههای آخر امتحان،…
فردا دوتا امتحان دارم. وصایای امام و ترجمهی متون ادبی. اگر صبح زود خواب بمونم و بیدار نشم، با دانشی که الان از هر دوتا درس دارم ده هم نمیشم. البته برای ترجمه میتونیم فرهنگ لغت ببریم پس اون و پاس میشم. ^^
فردا دوتا امتحان دارم. وصایای امام و ترجمهی متون ادبی. اگر صبح زود خواب بمونم و بیدار نشم، با دانشی که الان از هر دوتا درس دارم ده هم نمیشم. البته برای ترجمه میتونیم فرهنگ لغت ببریم پس اون و پاس میشم. ^^
بخاطر امتحانات نتونستم این چند هفتهی اخیر و تراپی برم. حتی مجبورم وقت این هفتهم و هم کنسل کنم. تا چهارشنبهی بعدی از من چیزی نمیمونه.
شبها:
ای خدا تو تلگرام برف میآد😭😭😭😭😭😭
видео или голосовое, без подписи