ᴍɪɴꜱᴜɴɢ'ꜱ ʜᴏᴜꜱᴇ 🌊
Статистикаدرست مثل دریا عمیق و بی انتها مثل موج هایی که هیچ چیز مانعشون نمیشه🌊 لینک ناشناسم: @queenhomebot
- Последний пост
- 24 мар. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سالگرد 7 سالگی اسکیزه، پسرایی که با اومدنشون نور زندگیامون شدن و راهو برامون روشن کردن. پسرایی که تو تک تک دقایق این 7 سال کنارشون بودیم و ازشون حمایتمونو دریغ نکردیم و در ازاش عشق بی پایانی دریافت کردیم. پسرامون تو تمام این مدت خیلی سخت تلاش کردن و همگی میدونیم قراره این تلاش تا ابد ادامه داشته باشه. عشقای استی، مرسی که سال های جوونی و نوجوونیمون رو دوست داشتنی کردین♡ +Happy SKZ 7th Anniversary✨ ▵ #hadis ▿ #twt #skz - @SKZTweets ◕ᴥ◕
عیدتون مبارک ایشالا امسال بهتر از پارسال براتون
تولد داریم تولد کیوی جانه گیلیلیلی تولد هیونجین موبارک
بعد از قرن ها پارت خدمت شما غلط املایی چیزی داشت ببخشید خلاصه اره دیگه شیتونم بخیر ماچ به کلتون
جونگین که از جواب پسر ناامید شده بود نفسش رو بیرون داد و چشماشو توی حدقه چرخوند. + خیلی رومخی! کاش یکم درک میکردی که نیاز به درامای جدید دارم نه اینکه مثل تو اینقدر با ادب باشم. + با ادب؟ دراما؟ + خیلی حوصله سر بره…. از صبح تا شب توی قصر کار کنم برای کسی که حتی یه قرون هم پولی بهم نمیده…..مگه خدمتکارشم؟ توعم که هیچوقت نمیگی بهت چی گفته و میگی هیچ اتفاقی نشده! بله درسته حتما منم که گونه ام اندازه خون اون خروسه تو حیاط قرمز شده و ممکنه منفجر بشه! جیسونگ حرفی نزد و سمت اینه رفت پسرک درست میگفت گونه هاش گر گرفته بود و سرخ شده بود، بخاطر حرف مینهو و فاصله کمشون بود؟ احتمالا ولی دست از انکار کردنش بر نمیداشت. سعی کرد با کنترل ذهن پسر اونو از خودش دور کنه ولی جونگین گردنبند رو از یقه لباسش بیروناورد و با پوزخند رومخی گفت: + نکنه فکر کردی اینوفراموشمیکنم!؟ جیسونگ نفس عمیقی کشید و بعد هوای داخل شش هاش رو خالی کرد و با لحنی که خبر از اذیت شدنش میداد زمزمهکرد: + معلومه که اونکوفتی رو هیچوقت فراموش نمیکنی… . . . . در رو پست سرش بست و سمت حیاط قصر رفت. بعد از تمام اتفاقلت دلش برلی سرگرمی های قدیمی اش تنگ شده بود. در اسطبل رو باز کرد و با دیدن اسب سیاه رنگشلبخندی زد و زین چرمی اش رو بر رویش محکم کرد و با برخورد پایش به پهلوی حسوان شروع به حرکت کرد.
Part 19 #sg
کی گفته یک شب برای پارت گذاشتن دیره؟
“Wrote by Sarina, ghost”
"امیدوارم دوباره ببینمت… اهریمن دوستداشتنی."
خاکستر کافهی کوچکی در گوشهی کوچههای باریک سئول، مدتی بود که خالی از مشتری مانده بود. آن کافهی دنج هنوز کشف نشده بود؛ هیچکس طعم قهوههای بینظیرش را نچشیده و به سراغ کیکهای تازهی چیدهشده در قفسهها نرفته بود. هان جیسونگ، گارسون و صاحب کافه، غرق در مطالعهی کتاب قدیمی اما جذابش بود. کافه از انسانها خالی بود—البته اگر جیسونگ را حساب نکنیم—اما او چندان هم ناراضی به نظر نمیرسید. بالاخره، این کافهی کوچک دنیای او بود و او دوستش داشت. ناگهان، صدای زنگ کوچک بالای در بلند شد. جیسونگ سرش را از میان موهای فر و کمی نامرتبش بالا آورد. چشمانش روی مشتری تازهوارد ثابت ماند. پسرکی با موهای کوتاه خرمایی و صورتی که انگار چیزی بین خرگوش و گربه بود… شاید هر دو؟ جیسونگ لبخندی زد و خودش را جمعوجور کرد. "خوش اومدین، جناب... چی میتونم براتون بیارم؟" پسر نگاهی به فضای ساکت و دلگیر کافه انداخت و سپس، آرام، اما مصمم به جلو آمد. او مکان مناسبی برای رسیدن به هدفش پیدا کرده بود. چشمانش روی پسرک کوچک که روی صندلی لم داده و غرق در خواندن کتاب بود، ثابت ماند. در ذهنش نجوا کرد: مقتول جدیدم! اما… مگر یک فرشتهی مرگ میتواند الههی خود را به چشمههای سوزان جهنم بکشاند؟ با صدایی آرام و شیرین گفت: "میتونم یه قهوهی ساده داشته باشم؟" جیسونگ لبخند گرمی زد و به آشپزخانهی کوچک کافه رفت تا قهوهی مهمانش را آماده کند—شاید آخرین قهوهای که درست میکرد… چه کسی میدانست؟ پسر، که حالا دیگر مشخص بود لی مینهو، فرشتهی مرگ است، نگاهش را به او دوخت. پسرک با فنجان کوچکی از قهوه نزدیک شد. مینهو لبخند زد. معشوقی که قرار بود تا چند لحظهی دیگر، با همین لبهای خندان، خونش را در همان فنجان بنوشد. خونی که از گل سرخ هم سرختر و درخشانتر بود. اما… چرا این بار، دستهایش برای گرفتن جان معشوقهاش میلرزید؟ سالها بود که فرشتهی مرگ بود. سالها بود که انسانهای حقیر را به آتش جهنم میسپرد. اما این بار، این حسِ غریب چه بود؟ چرا این پسر فرق داشت؟ شاید لبخند شیرینش، شاید چشمان عسلی و پر از نورش… شاید چیزی فراتر از اینها. مینهو داس خود را پشت سرش پنهان کرد، هرچند نیازی به این کار نبود—آن داس برای انسانهای عادی نامرئی بود. فنجان قهوه را در دست گرفت. طرح روی آن، یک باغچهی رنگی بود. خاص… درست مثل صاحب این کافه. اولین جرعهی قهوه را نوشید. طعمی متفاوت، عجیب… خاص. چرا به جای رنگ خاکستری، چیزهای دیگری هم میدید؟ نورها را احساس میکرد. رنگها به چشمش میآمدند. دیگر تنها سیاهی و خاکستر نبود… جیسونگ متوجه تغییر حالتش شد. با نگرانی دستش را جلوی صورت او تکان داد: "آقا؟ حالتون خوبه؟ قهوه خوب نبود؟ م… میتونم عوضش کنم…" مینهو به دستپاچگی پسرک خیره شد. چقدر بامزه… چقدر معصوم. چرا باید چنین موجود بیگناهی را بکشم؟ ناخودآگاه او را دنبال کرد. پسرک متوجه نشد، نگران پول قهوهاش بود. اما همان لحظه، مینهو به میز برخورد کرد و گوشیاش از جیبش افتاد. جیسونگ با چشمان گشاد شده به او نگاه کرد: "ت… تو…" مینهو نفسش را در سینه حبس کرد. او غافل شده بود. حالا، داس بلند خونی و ردای مشکی مرگش آشکار شده بود. جیسونگ عقب رفت، ترس در چشمانش دوید: "جلو نیا… جلو نیا…" اما مینهو گوش نکرد. آرام نزدیک شد، چانهی پسرک را در دستانش گرفت و درون چشمان عسلیاش غرق شد. چشمان معصومی که، شاید، حکم نابودیاش را امضا میکردند. زمزمه کرد: "تو بیگناهتر از اون هستی که بمیری… متأسفم، جیسونگ. دستور از بالاست…" داسش را بالا برد. اما… نتوانست. بدنش ضعیف شد. روی زمین زانو زد. نفسهایش سنگین شد. سزای سرپیچی از قوانین: قانون اول: هرگز عاشق نشو. قانون دوم: از دستورات سرپیچی نکن. دو قانون شکسته شده بود. حالا، مینهو داشت از بین میرفت. جیسونگ تعجب کرد. سریع به سمت آن اهریمن رفت و جلویش زانو زد. ترسیده بود. اما چرا؟ تا همین دو دقیقه پیش، داشت جانش گرفته میشد پس، چرا برای سرنوشت آن اهریمن میترسید "چی؟...چی داره میشه؟...چه اتفاقی داره میوفته...نه..ت...تو نباید بمیری" ردای سیاهش شروع به سوختن کرد. بدنش میسوخت، محو میشد. تنها چیزی که از او باقی ماند، خاکستر طوسیرنگی بود که آرام بر کف کافه نشست. لبخندی به پسرک نگران زد و سعی در نگه داشتن اشک هایش داشت ولی در اخرین لحظه قبل از خاکسر شدنش اشکی به روی گونه اش ریخت” شاید یه دنیای دیگه جیسونگ، میبینمت” و حال پسرکی بود خاکستری که روبه رویش ریخته بود. جیسونگ به خاکستر خیره ماند. اشک در چشمانش حلقه زد. سریع یک بطری شیشهای برداشت و با دقت، تمام خاکستر را جمع کرد. حتی یک ذرهاش هم نباید از دست میرفت. بطری را بست. برچسبی روی آن چسباند و با خطی لرزان نوشت:
без подписи
کریسمستون مبارکککک
یلدای همگیتون مبارککککککککککککک🥳🫂
@queenhomebot اینم ناشناسم
( لطفا مثل دفعه قبل ساکت نباشید)
پاشید بیاید ناشناسم و هر مشکلی چیزی هست بهم بگید
و
باید یه فکری به حالش بکنم ولی خب نمیدونم حقیقتا
اومدم که معذرت خواهی کنم بخاطر پارت ندادن و میدونم واقعا خیلی بد پارتارو میزارم
اها