Dead inside
Статистикаسقوط در اقیانوسِ سایه سیاه. . Selenopphile . Nyctophilia t.me/HidenChat_Bot?start=7361290927
- Последний пост
- 10 авг. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شاید عشق همان آتش زیر خاکستریست که گمان میرفت تلاش برای سرکوبش ثمربخش بوده اما ناگاه شعله میگیرد و جانت را دوباره به تب و تاب میاندازد.
میگفت: عشقِ ناپنداشتنی بود که از صبرِ فراق گذشت و به جهانش وصال کرد؛ مجنونی که جنونش از لیلی بود و ازانِ او دیگر نه؛ جهانی که تمامش لیلی بود و او شیفته فریادِ جنونش؛ جنونی که در جهان به آن بالیدن و عرفان خواندنش.
شايد روزی چشمانش ابری شد و بوی باران کسی را به خاطرش آورد؛ کسی که نامش در کنجِ خاطرات خاک میخورد.
دل به داستانی بست که انتظارِ تتمه آن از تمامِ حقیقت زیباتر بود؛ نه آنکه انتظارِ شبِ هزار و یکم باشد، تنها قصهی ناتمامِ شبِ اول بیقراری بود.
قانع به خیالی از تو بودیم. - حافظ
نگاهش که به چشمانم افتاد، دانستم عمری آن نگاه در خاطرم خواهد ماند؛ نگاهی که همنشینِ تکتک نفسهایم بود..
"ویران شده را حوصله منت معمار نباشد ویرانهٔ مارا بگذارید که ویرانه بماند."
به امید آنکه بارانِ چشمانش خاطرات خاک خورده میانِ کوچه و خیابانهای قلبش را پاک کند، میگریست.
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی - سعدی
برای زخمی که میپرستید شکنجهای بالاتر از مرهم نبود.
این قمار عاقبتش جانِ مرا میبازد.. - علیرضا آذر
ابر سایه میاندازد که مرا دلتنگتر کند؛ باران میبارد که عهدش را به چشمانم وفا کند؛ پاییز میرسد که دوباره مرا مبتلا کند..
ای ظلمتِ شب با من بیچاره بساز
کاش برای مستی چشمان، بادهای گیراتر از لبانش یافت میشد. کاش برای بیقراری جان، ذکری دلارامتر از نامش یافت میشد.
از که و در پی چه میگریخت؟ تمام جهانش محبوسِ کلبهی چوبیای بود که درهایش با فولاد قاب و پنجرههایش با قفلهای آهنی مهمور شده بود. کلیدِ قفلهارا کجا میبایست پنهان کند تا هیچگاه ملتفتش نشود "خود بلای خویش است، از خود کجا بگریزد؟"
سکوتِ گوش خراشی حاکم بود، نمیدانست تنها جوهرِ قلمش خشکیده یا گوهرِ وجودش نیز منجمد شده بود..
اندکی از تو، بسیاریست از همه چیز... - محمود درویش
دیگر ارمغانِ گرانقدری نمانده، تنها فنجانی چای برای اختلاط اگر بیشتر بمانی قاصدکی نامهرسان اگر منظورِ شیفتگی بدانی ساغری آب پشتِ قدم هایت اگر قصدِ عزیمت کنی
هرکه آمد به جهان نقشِ خرابی دارد در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟ - حافظ
بعد از آنکه او صدایش زد با نامش قرابت گرفت