دنیای من ...
Статистикаبه دنیای من خوش آمدید ... شروع هر روز فرصتی دوباره است ... ارتباط با ادمین: @Pourmohammad_s
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 32
- Всего постов
- 35
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 55
- 1/48двое суток
- 63
- 1/72трое суток
- 67
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
: امرسون میگفت هر بار قلمت خشک میشود و نمیتوانی بنویسی بنشین و برای آنکه دوستش داری نامهای مفصل بنویس. گرهِ کارت باز میشود. ▫️ احمد اخوت : @Myworllllld
: تابستون برای من هنوز یک سری طعمها هستن که نسلبهنسل فراموش نمیشن؛ هندونه و نون و پنیر، تو حیاطهای خنک یا پشتبوم، هندونهای که توی چاه یا آب یخ میذاشتن تا خنک شه، کنار نون و پنیر. ترکیب شیرینیِ هندونه با نمک پنیر، یه طعم بهشته! شربتِ خاکشیر و تخمشربتی، اونم توی کاسههای یخ، شربتِ آلبالو و بهارنارنج. قدیمیها میگفتن شربتِ تازه به بدن میچسبه ... ▫️ شما از طعمهای تابستون یادتونه؟ : @Myworllllld
: بچه که بودم خیلی لواشک آلو دوست داشتم، برای همین تابستون که میشد مادرم لواشک آلو واسم درست میکرد، منم همیشه یه گوشه وایمیستادم و نگاه میکردم. سختترین مرحله، مرحلهی خشک شدن لواشک بود، لواشک رو میریختیم تو سینی و میذاشتیم رو بالکن، زیر آفتاب تا خشک بشه ... خیلی انتظار سختی بود، همه اش وسوسه میشدم ناخنک بزنم ولی چارهای نبود. بعضی وقتا برای خواستهی دلت باید صبر کنی ... صبر کردم تا اینکه بالاخره لواشک آماده شد و یه تیکهی کوچیکش رو گذاشتم گوشهی لپم تا آب بشه ... لواشک اون سال بینهایت خوشمزه شده بود. نمیدونم برای آلوقرمزهای گوشتی و خوشطعمش بود یا نمک و گلپرش اندازه بود، هرچی بود اونقدر فوقالعاده بود که دلم نمیخواست تموم بشه. برای همین برعکس همیشه حیفم میومد لواشک بخورم، میترسیدم زود تموم بشه. تا اینکه یه روز واسهمون مهمون اومد. تو اون شلوغی تا به خودم اومدم دیدم بچههای مهمونمون رفتن سراغ لواشکای من ... لواشکی که خودم حیفم میومد بخورم حالا گوشهی لپ اونا بود و صدای ملچملوچشون تو گوشم میپیچید! هیچی از اون لواشکا باقی نموند، دیگه فصل آلوقرمز هم گذشته بود و آلویی نبود که بشه باهاش لواشک درست کرد. من لواشک خیلی دوست داشتم ولی سهمم از این دوست داشتن دیدنش گوشهی لپ یکی دیگه بود! تو زندگی وقتی دلت چیزی رو میخواد نباید دستدست کنی. باید از دوست داشتنت لذت ببری چون درست وقتی که حواست نیست کسی میره سراغش و همهی سهم تو میشه تماشا کردن و حسرت خوردن! ▫️ حسین حائریان : @Myworllllld
: ▫️ ولی چای آلبالو، خیلی ایرانیه! : @Myworllllld
: ▫️ خاطرات جلال آل احمد و سیمین دانشور رو میخوندم سال ۱۳۳۶ کل تابستون رو رفتند اروپا. خرجشون شد ۱۷ هزار تومن. همش اپرا و تئاتر و خرید و رستوران. رم و پاریس و زوریخ و وین رو گشتند. یه معلم و یه مترجم بودن با درآمدشون اینهمه ریخت و پاش! ساعت پنج وارد فرودگاه مهرآباد شدیم، چه فرودگاهی! پدرسوختهها! مثل اینکه در مخ فرنگستانی! برای مردمی که نان بلوط میخورند، چنین فرودگاهی! [بعد از بازگشت از سفر طولانی به جنوب غرب ایران] میلیونها دلار یا تومان چه میدانم! سنگها،چراغها، وسایل ... مبلها، رستورانها، تلفنها، حتی برای تلفن به ولایات و خارجه! ولی درهایش بسته … گمان نمیکنم در میامی یا هالیوود هم چنین تفننی در یک فرودگاه شده باشد. ده، پدرسوختهها. بگذرم. شاید واقعا چون من از آنجاها برگشتهام، به نظرم خیلی زننده آمده این زرق و برق! 📚 خاطرات جلال آلاحمد، ۱ دی ۱۳۳۷ : @Myworllllld
: در تهران قدیم، برای دختران در سنین مختلف نامهای خاصی به کار میبردند؛ نامهایی که امروز بخشی از نگاه عجیب و گاه تلخ جامعه آن روز به زنان را نشان میدهد. به روایت جعفر شهری در کتاب تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، دختر ۹ یا ۱۰ ساله را «خانمچه»، حدود ۱۲ تا ۱۳ سالگی را «نوچه» و از ۱۳ تا ۱۵ سالگی را «غنچه» مینامیدند. بعد از آن، واژههایی مانند «گلچه» و «گُنده» به کار میرفت و در ۱۷–۱۸ سالگی، اگر دختری هنوز ازدواج نکرده بود، ممکن بود «ترش» یا «ترشیده» خوانده شود. چنانچه در ۲۰ سالگی، دختر ازدواجنکرده را « پیر دختر » میدانستند! در چنین جامعهای، ازدواج در سنین بسیار پایین امری رایج بود. 📚 تاریخ اجتماعی تهران ▫️ جعفر شهری : @Myworllllld
: ▫️ زمانی که دستگاه سونوگرافی هنوز اختراع نشده بود دیدن سه قلو همچین نتیجهای میتونست داشته باشه! : @Myworllllld
: ▫️جمعه باید اینجوری میگذشت ... : @Myworllllld
: انقدر دیگه زندگی رو دور تنده که خیلی روزا نمیرسیم دور هم صبحونه بخوریم ... ولی خونه مامان بزرگ خودش یه تراپیِ که آدم به خودش یه استراحتی بده و یه روزش رو روی دور کُند و با آرامش بگذرونه ▫️ صبح جمعه به خیر ... : @Myworllllld
: ▫️ اولین تیم فوتبال ایران : @Myworllllld
: ▫️ غذای نذری در یک قرن پیش تصویری نادر از توزیع غذای رایگان در فضای بیرونی صحن عتیق حرم رضوی که در سال ۱۹۲۵ میلادی ثبت شده است. این تصویر را عکاسی به نام «هربرت» برای «آژانس فردریک لوئیس» ثبت کرده است. : @Myworllllld
: ▫️ تهران، مدرسه ابتدایی "کوشش وچ هاوسپیان"، سال تحصیلی ۱۳۵۲_۱۳۵۱ : @Myworllllld
: ▫️ نوستالژی دهه شصت ... بیاختیار خانهنشینم به رسم عشق با خاطرات کهنه عجینم به رسم عشق : @Myworllllld
: ▫️ تابستونای قدیم یادش به خیر … حیاطهای بزرگ و خنک، حوض وسط خونه، بوی درخت نارنج و عصرهایی که با یه بشقاب کاهو و یه کاسه سکنجبین، دور هم جمع میشدن ... : @Myworllllld
: جوانی که کنارم نشسته بود با موبایلش حرف میزد. بقیه ساکت بودند. جوان پرسید: «ساعت ۹ خوبه؟... ۹ و نیم چی؟ ... باشه پس ۹ و نیم منتظرتم.» بعد موبایلش را قطع کرد و تا وقتی که یک ایستگاه بالاتر از تاکسی پیاده شد، کسی حرفی نزد. جوان که پیاده شد، راننده گفت: «حالا تا خود نه و نیم سرحاله.» به پیاده رو نگاه کردم، جوان کیفش را روی شانهاش انداخته بود و دور میشد. صورتش را نمیدیدم، اما به نظر من هم سرحال میآمد. زن مسنی که روی صندلی جلو نشسته بود، گفت: «خوش به حالش. من خانه برم رفتم، نرم نرفتم... سی ساله نه منتظر کسی هستم، نه کسی منتظرمه.» مردی که کنارم بود به زن مسن گفت: «اتفاقاً خوش به حال شما. قدر راحتیتون رو نمیدونید.» زن مسن گفت: «مرده شور این راحتی رو ببرن.» زن مسن که پیاده شد به دور شدنش نگاه کردم. صورت او را هم نمیدیدم. 📚 تاکسی نوشت ▫️ سروش صحت : @Myworllllld
: ▫️ ای پناه خستگیها ... : @Myworllllld
: گاهی فقط خستهای ... نه ضعیف، نه بیحوصله؛ فقط خسته ... ▫️ شروع هر روز فرصتی دوباره است ... : @Myworllllld
: ▫️ ای تبلورِ حقیقت توی لحظههای تردید تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید ... : @Myworllllld
: ▫️ آغوش همیشه جوابه ... : @Myworllllld
: - چه حسی داری؟! + امنیت، وقتی با توام احساس امنیت دارم، مثل وقتیه که خونه هستم ... 🎬 Garden State (2004) : @Myworllllld