نبض احساس🕊
Статистикаاینجا صدای دل است، نه فقط واژهها… 🌸 نبض احساس؛ تپش آرامش در میان هیاهو 🕊 ارتباط با ادمین👇🏻 @Abawi_Madina
- Последний пост
- 07:55
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 42
- Всего постов
- 98
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 600
- 1/48двое суток
- 687
- 1/72трое суток
- 741
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«كلُّ مُرٍّ، سيمُرُّ.» هر تلخی و مرارتی، خواهد گذشت. ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
رنج آدم را نمیکشد، بی معنایی میکشد. نیچه به ما میگوید: "اگر چرای زندگیمان را پیدا کنیم، هر درد میتواند بخش رشد و شکل گیری مان شود؛ رنج تبدیل به آیینهای برای دیدن خودِ واقعی میشود. شاید معنا ساختنی است، از زخمها و روزهای سخت." ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
گفت: اگر کلمه بودی؟ گفتم: خسته، فرتوت، آشفته، نگران، بیتاب، غمزده امیدوار، امیدوار، امیدوار... l @NaBzEhSsasss 🌙🤍
*قسمت چهلم- ۴۰*🌱 *قسمت چهلم- ۴۰* زیبایِ زیبایان، خدیجه، بسیار خوشحال بود. از خوشحالی پرواز میکرد. از این پس میتوانست هر آن کنار محمد ﷺ باشد. خیلی چیزها بود که از او بیاموزد. با فراهم شدن مقدماتِ عروسی، مراسم در خانه خدیجه برگزار شد. غذاها حاضر و اقوام را دعوت کردند. محمد ﷺ با عمهها و عموهایش به خانه خدیجه آمد. عمویش، ابوطالب که از این ازدواج خیلی خشنود بود؛ در حضور مهمانان برخاست و گفت: "محمد ﷺ با همه جوانان فرق میکند. در میانِ ما جوانی مثلِ او صادق، عاقل و خوش اخلاق وجود ندارد. دخترتان خدیجه را برای پسرمان محمد ﷺ خواستگاری میکنیم. برای این ازدواج بیست شترِ نر مهریه میدهيم." مهمانان خوشحال شدند. در میان ایشان ورقه، پسر عموی خدیجه هم بود. او هم برخاست و اجازه گرفت و گفت: "ما هم دوست داریم خویشاوند شما باشیم. خداوند به هر دو خانواده ویژگیهای عالی بخشیده است. ما به ازدواج خدیجه و محمد ﷺ راضی هستیم. این عروسی بر همه ما مبارک باشد!" همه خوشحال بودند. خدیجه زیبا در چهل سالگی با محمد ﷺ بیست و پنج ساله ازدواج کرد. خدیجه خشنود بود و محمد ﷺ شکرگزار. نورِ خوشحالی در چهره هر دو موج میزد. زیباترین ازدواج محقق شده بود. پاکترین زن با انسانی بیهمتا ازدواج کرد. دوستانشان از این ازدواج و تناسب ایشان خوشحال بودند. از آسمان بارانِ شادی بارید، و هزاران قطره شادمانی بر خانه خدیجه و محمد ﷺ فرود آمد. > بعد مطالعه یک قلب بگذارید☺️❤️ l @NaBzEhSsasss 🌙🤍
#فقر_واقعی مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟! خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی! مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم؟ خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست! یک صورت، که میتوانی لبخند برآن داشته باشی! یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی! یک قلب، که میتوانی به روی دیگران بگشایی! و چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی! #فقر_واقعی_فقر_روحی_است ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
گاهی اوقات فقط زندگی کردن را امتحان کن، فقط زندگی کن... مبارزه نکن به آرامی وقوع وقایع را تماشا کن تمام تنشها را بینداز و بگذار زندگی جاری شود... ✍ #اشو ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
هر قدر سنم بیشتر میشود کمتر به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت میدهم. از این رو هر چقدر مسنتر می شوم بیشتر از زندگی لذت می برم ... حذف کردن آدمها از زندگیم به این معنی نیست که از آنها متنفرم !! معنای سادهاش این است که برای خودم احترام قائلم ... هر کسی قرار نیست به هر قیمتی تا ابد با من بماند ... لطف بسیار بزرگی در حق خودمان خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را، مسموم میکنند را رها کرده و به آرامش پناه ببریم ... زندگی به من آموخت که هر اشتباهی تاوانی دارد، و هر پاداشی بهایی ... پنیر مجانی فقط در تله موش یافت میشود ... ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
سایه های سرنوشت نویسنده: مدینه ابوی قسمت_دوم: روزها، آرام و بیصدا از پی هم گذشتند. خانه هنوز بوی اسپند و مجلس فاتحه میداد. رفتوآمد مردم کمتر شده بود، اما اندوه، قصد رفتن نداشت. گویی غم، پس از رفتن حامد، صاحب تازهٔ آن خانه شده بود. نوریه، هر صبح پیش از آنکه آفتاب از پشت کوهها سر برآورد، کنار گهواره دخترش مینشست. ساعتها به چهره کوچک او خیره میماند. گاهی لبخند میزد. گاهی اشک میریخت. و گاهی فقط سکوت میکرد. سکوت، تنها زبانی بود که میتوانست عمق دلتنگیاش را بیان کند. شبها، حیا را در آغوش میگرفت و آرام برایش از پدری میگفت که هرگز فرصت نکرد او را در آغوش بکشد. «پدرت مرد بزرگی بود، دخترم...» صدایش همیشه در همینجا میشکست. «اگر زنده میماند، دنیا را زیر پایت میگذاشت...» حیا چیزی نمیفهمید. فقط با چشمان درشت و کنجکاوش به صورت مادر نگاه میکرد و گاهی انگشت کوچکش را دور انگشت او حلقه میزد. همین لمس کوچک، دل مادر را بیشتر میلرزاند. هر بار قاب عکس حامد را روبهروی گهواره میگذاشت و آهسته میگفت: «ببین دخترم... این پدر توست.» اما خودش بهتر از هر کسی میدانست که یک عکس، هرگز جای آغوش پدر را پر نمیکند. زندگی، آرامآرام چهره واقعی خود را نشان داد. پس از رفتن حامد، نهتنها ستون خانه فرو ریخته بود، بلکه آسایش و امنیت نیز با او رفته بود. خرج زندگی هر روز سنگینتر میشد. تنهایی، از هر گوشه خانه سرک میکشید. و نگاههای دلسوزانه اطرافیان، گاهی از خودِ غم دردناکتر بود. بعضی شبها، وقتی حیا خواب بود، مادرش در گوشه اتاق مینشست و بیصدا گریه میکرد. اشکهایی که نمیخواست دخترش روزی دلیلشان را بداند. گاهی با خودش زمزمه میکرد: «خدایا... اگر سهم من همین رنج است، شکایتی ندارم... فقط نگذار دخترم تاوان غمهای مرا بدهد.» اما زندگی، همیشه آنگونه که انسان دعا میکند، پیش نمیرود. در همان روزهای سخت، مردی بیش از همه به آن خانه رفتوآمد داشت. عادل... دوست دیرینه حامد. دوستی که سالها پیش، برادری را جایگزین نسبت خونی کرده بود. او هر بار که وارد خانه میشد، پیش از هر چیز کنار گهواره حیا میایستاد. دقایقی طولانی، بیآنکه حرفی بزند، به چهره کودک نگاه میکرد. در نگاهش، هم دلتنگی موج میزد و هم مسئولیتی که هنوز خودش نیز از سنگینی آن خبر نداشت. همسرش، مریم، نیز هر بار همراه او میآمد. زن مهربانی که سالها حسرت مادر شدن را در دل حمل کرده بود. وقتی حیا را در آغوش میگرفت، لبخندی آرام بر لبانش مینشست؛ لبخندی که پشت آن، سالها دعا، انتظار و اشک پنهان بود. یک روز، مریم آهسته گونه حیا را بوسید و زیر لب گفت: «خداوند، چه فرشته زیبایی آفریده...» نوریه، با چشمانی پر از اشک، فقط لبخند زد. لبخندی که بیش از آنکه نشانی از شادی باشد، تلاش مادری بود برای پنهان کردن شکستن قلبش. روزها میگذشتند و حال نوریه هر روز پریشانتر میشد. او بیش از هر چیز، از آینده دخترش میترسید. شبها، وقتی همه خواب بودند، ساعتها به سقف اتاق خیره میشد و تنها یک سؤال در ذهنش تکرار میشد: «اگر روزی من هم نباشم... حیا چه خواهد شد؟» همین پرسش، آرامآرام مانند بذر تلخی در دلش ریشه دواند. تا اینکه یک شب، تصمیمی در قلبش جوانه زد... تصمیمی که گرفتنش از مرگ دشوارتر بود. تصمیمی که هیچ مادری آرزو نمیکند روزی مجبور به انتخابش شود. او میخواست دخترش را به کسانی بسپارد که مطمئن بود با جان و دل دوستش خواهند داشت. اما مگر میشود مادری، تکهای از قلبش را با دستان خودش از آغوش جدا کند؟ آن شب، تا سپیدهدم، اشک ریخت. گاهی حیا را میبوسید. گاهی او را محکم در آغوش میفشرد. و هر بار، دلش فریاد میزد: «نه... نمیتوانم...» اما گاهی عشق، در ماندن خلاصه نمیشود. گاهی بزرگترین شکل عشق، گذشتن از چیزی است که تمام زندگی انسان است؛ فقط برای آنکه آیندهاش روشنتر باشد. و مادر حیا، درست در آستانه چنین امتحانی ایستاده بود؛ امتحانی که قرار بود هم قلب او را بشکند و هم سرنوشت دختر کوچکش را برای همیشه تغییر دهد. ادامه دارد… ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
هزار و یک شب: دنباله داستانهای شهرزاد قصه گو به نویسندگی نجیب محفوظ: نظر شخصی: کتاب جالبی بود و سرگرم کننده... معرفی کتاب: کتاب هزار و یک شب (دنباله داستان های شهرزاد قصه گو )(1979) رمانی از نویسنده مصری نجیب محفوظ ، برنده جایزه نوبل ادبیات است. این رمان به عنوان یک دنباله و یک قطعه همراه برای هزار و یک شب است و شامل بسیاری از شخصیت های مشابهی میشود که در اثر اصلی مانند شهرزاده و علاالدین ظاهر شده اند. نجیب محفوظ آنچه را در این کتاب روایت می کند بخشی از تجربه زیسته خود او در بستر اجتماعی با معضلات پیچیده است. عمق شگفت انگیز شخصیت هایی که او از تجربیات خودش خلق می کند باعث شده است که خوانندنگان کتاب، حسی از همدلی میان خود و شخصیت های داستانی احساس کنند. او مانند هیچ رمان نویس غربی داستان نمی نویسد. برای همین نوشته های او برای شما تازگی دارد و حس نابی را به شما القا می کند.
امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید به کسانی فکر کنید که قادر به تکلّم نیستند. قبل از اینکه بخواهید از مزّه ی غذای تان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که اصلاً چیزی برای خوردن ندارد. امروز پیش از آنکه از زندگی تان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که خیلی زود هنگام، از دنیا رفته قبل از آنکه از فرزندان تان شکایت کنی، به کسی فکر کنید که آرزوی بچّه دار شدن دارد پیش از نالیدن از مسافتی که مجبورید رانندگی کنید، به کسی فکر کنید که مجبور است همان مسیر را پیاده طی کند. و پیش از آنکه از شغل تان خسته شوید و از آن شکایت کنید به افراد بیکار و ناتوان و کسانی که در آرزوی داشتن شغل شما هستند فکر کنید. زندگی،یک نعمت است با غر زدن و نالیدن به کام خودتان و اطرافیان تلخش نکنید l @NaBzEhSsasss 🌙🤍
از نگاه طبی ضربان قلب با گفتن "الله" آرام میشود تحقیقات علمی نشان داده که تکرار نام الله یا ذکر آرامشبخش، ضربان قلب را منظم میکند، فشار خون را کاهش میدهد و اضطراب را کم میسازد الله متعال در قرآن میفرماید: ألا بذکر الله تطمئن القلوب یاد الله مایه آرامش دلهاست l @NaBzEhSsasss 🌙🤍
حیف بودیم عزيز من… تلاشگر بودیم، شجاع، جسور، پر از رویا، آرزومند، امیدوار… زیبا بودیم عزیزم و جوانی ما مفت چنگ اینها شد… l @NaBzEhSsasss 🌙🤍
*قسمت - سی و نهم-۳۹* *۳۶۵ روز با پیامبر خدا( ص)* مژده ازدواج 🌱 بانو خدیجه دوستی صمیمی به نامِ نفیسه داشت. آن دو همیشه همدیگر را میدیدند و با هم حرف میزدند خدیجه اعتمادِ زیادی به نفیسه داشت. نخستین بار فکر ازدواج با محمد ﷺ را با او در میان گذاشت. نفیسه از این امر خشنود شد. برای ازدواج این دو انسانِ نیکوکار حاضر بود هر کاری بکند برای همین، نزد محمد ﷺ رفت. سلام داد. حال و احوالش را جویا شد. بعد پرسید: "محمد! تو چرا ازدواج نمیکنی؟" محمد ﷺ انتظار چنین پرسشی را نداشت. لبخند زد و گفت: "پولِ کافی برای ازدواج ندارم." نفیسه گفت: "اگر از زنی درست و اصیل برایت بگویم که تو را در همه حال قبول داشته باشد، چه خواهی گفت؟" محمد ﷺ پرسید: "او کیست؟" نفیسه گفت: "منظورم برگزیده ترین بانوی مکه، خدیجه، است." محمد ﷺ تعجب کرد و گفت: "چطور چنین چیزی ممکن است؟" نفیسه گفت: "این کار را به من بسپار، من حلش میکنم. تو فقط به من بگو آیا به خدیجه بگویم که میخواهی با او ازدواج کنی؟" محمد ﷺ گفت: "اگر این کار را بکنی، مرا خوشحال میکنی." نفیسه رفت و گفت و گویش با محمد ﷺ را برای خدیجه بازگو کرد. خدیجه خیلی خوشحال شد. پیشنهادِ محمد ﷺ را با خشنودی پذیرفت پیغامی برایش فرستاد: "تو امین و امانتدار هستی، اخلاق نیکو داری و راستگو هستی، ازدواج با تو را میپذیرم." خبر، همه جا پخش شد. دو طرف به تفاهم رسیده بودند. بی تردید، این ازدواج، الگویی بسیار زیبا خواهد شد. > بعد مطالعه یک قلب بگذارید❤️☺️ l @NaBzEhSsasss 🌙🤍
هیچ درختی به خاطر پناه دادن به کبوترها بی بار و برگ نشده است ... تکیه گاه باشیم ، مهربانی سخت نیست ... ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
«دلتنگی های ما باد نبود که بروند، دلتنگی های ما کوه بود استوار، سنگین و پا بر جای.» ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
تو باشرافتی اگر… آبروی دیگران را مانند آبروی خودت محترم بدانی. تو آزادی، اگر… خودت را کنترل کنی، نه دیگران را تو مهربانی، اگر… وقتی دیگران مرتکب اشتباهی میشوند، آنها را ببخشی. تو شادی، اگر… گُلی را ببینی و بخاطر زیباییش خدا را شکر کنی. تو ثروتمندی، اگر… بیش از آنچه نیاز داری نداشته باشی. و دوست داشتنی هستی، اگر… دردهایت تو را از دیدن دردهای دیگران کور نکرده باشد… اگر چنین است به بزرگیت افتخار کن… انسانم آرزوست.. ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
ادامه دارد… قشنگ حمایت کنید 🤍🕊️ ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
سایه های سرنوشت نویسنده: مدینه ابوی #قسمت_اول باد سرد، آخرین برگهای خزان را از شاخههای عریان جدا میکرد و در کوچههای گِلی دهکده میچرخاند؛ گویی طبیعت نیز چیزی برای گفتن داشت، اما زبانش تنها به خشخش برگها باز میشد. آسمان از صبح در خود فرو رفته بود. ابرهای خاکستری، سنگین و خسته، تمام پهنهی آسمان را پوشانده بودند و باران ریز و پیوستهای بر بامهای گِلی میبارید. بوی خاکِ نمخورده در کوچهها پیچیده بود؛ بویی که برای مردم دهکده همیشه نشانهی زندگی بود، اما آن روز، در آن هوای گرفته، عجیب بوی دلتنگی میداد. دهکده آرام بود. بیش از آنچه باید. گاهی سکوت، فقط نبودن صدا نیست؛ گاهی سکوت، پیشدرآمد حادثهای است که هنوز کسی جرئت تصور کردنش را ندارد. در انتهای یکی از کوچههای باریک، خانهای بزرگتر از خانههای اطراف قرار داشت؛ خانهی قومندان حامد. قومندان حامد چند روز پیش برای مأموریتی دشوار رفته بود. همسرش در واپسین روزهای بارداری بود و هر لحظه امکان داشت نخستین فرزندشان چشم به جهان بگشاید. اما سرنوشت، همیشه راهی را میرود که انسان انتظارش را ندارد. ساعتی بعد، سکوت خانه با گریهٔ نوزادی شکست. صدایی کوچک، اما سرشار از زندگی. زنهای حاضر، با لبخند و شکر، تکبیر گفتند. یکی از آنان، نوزاد را در آغوش گرفت، نگاهی به چهرهٔ ظریفش انداخت و با شوق گفت: «مبارک باشد... دختر است.» نوریه با چشمانی که هنوز از درد و اشک میدرخشید، دخترش را در آغوش گرفت. صورت کوچکش سرخ بود، انگشتان ظریفش بیاختیار تکان میخوردند و نفسهای کوتاهش، نوید آغاز یک زندگی تازه را میداد. نوریه لبخند زد؛ لبخندی که از دل تمام رنجهایش روییده بود. آرام پیشانی دخترش را بوسید و زمزمه کرد: «خوش آمدی، نورِ چشمم...» لحظهای سکوت کرد؛ انگار نامی را که سالها در دل نگه داشته بود، دوباره مزهمزه میکرد. «نامت... حیا است.» این نام، برازندهٔ آن کودک بود؛ نرم، آرام و پاک. نوریه دخترش را محکمتر در آغوش فشرد و با شوق گفت: «وقتی پدرت برگردد، خودش در گوشت اذان میگوید...» در دلش هزار رؤیا جوانه زده بود. تصور میکرد حامد با همان لبخند همیشگی وارد خانه میشود، دخترش را در آغوش میگیرد، اشک شوق میریزد و خانه را از صدای خنده پر میکند. اما گاهی، میان رؤیاهای انسان و تقدیر، فاصلهای به اندازهٔ یک عمر وجود دارد. عصر، باران شدت گرفته بود. ناگهان صدای توقف چند موتر در بیرون خانه پیچید. چند مرد از راه رسیده بودند. اما هیچیک، چهرهٔ مردی را نداشت که خبر خوشی با خود آورده باشد. لباسهایشان آغشته به گل و خاک بود و نگاههایشان از اندوهی عمیق حکایت میکرد. چند لحظه بعد، زمزمههایی لرزان در خانه پیچید. زمزمهها، آرامآرام به هقهق گریه بدل شدند. مادر حیا که هنوز توان برخاستن نداشت، با نگرانی سر بلند کرد. نگاهش میان چهرههای آشفته میچرخید. با صدایی ضعیف پرسید: «چی شده؟» هیچکس پاسخ نداد. ضربان قلبش تندتر شد. تنها صدای گریهٔ آرام زنی از گوشهٔ اتاق شنیده میشد. ترس، آرامآرام در دلش ریشه دواند. نوزادش را محکمتر به آغوش چسپاند و این بار با صدایی لرزان گفت: «حامد... چی شده؟» سکوت. «خواهش میکنم... یکی چیزی بگوید...» زن سالخوردهای با چشمانی اشکآلود جلو آمد. لبهایش میلرزید. چند بار خواست سخن بگوید، اما صدایش در گلویش شکست. سرانجام، با هزار دشواری زمزمه کرد: «دخترم...» اشک از گونههایش سرازیر شد. «قومندان صاحب... شهید شده...» زمان ایستاد. صدای باران دیگر شنیده نمیشد. گریهٔ نوزاد گویی از جایی بسیار دور به گوش میرسید. همه چیز در یک لحظه رنگ باخت. زن تنها به نقطهای نامعلوم خیره ماند؛ انگار هنوز منتظر بود کسی بگوید این فقط یک کابوس است. آرام سرش را تکان داد. «نه...» اشکهایش فرو ریختند. «نه... این حقیقت ندارد...» اما حقیقت، بیرحمتر از آن بود که با انکار از میان برود. مردی که قرار بود نخستین لبخند دخترش را ببیند، پیش از آنکه حتی نام او را بشنود، برای همیشه چشم از دنیا فروبسته بود. آن شب، خانهای که صبح با امید بیدار شده بود، در سیاهی ماتم فرو رفت. صدای تلاوت قرآن در اتاقها میپیچید. مردم یکییکی برای تسلیت میآمدند. همه از شجاعت قومندان حامد سخن میگفتند. اما برای زنی که تازه مادر شده بود، هیچ واژهای تسلیبخش نبود. او کنار گهواره نشست. حیا، آرام خوابیده بود؛ بیخبر از اندوهی که با نخستین روز زندگیاش گره خورده بود مادر، دست بر گونهٔ نرم دخترش کشید. قطرهای اشک روی صورت کوچک او چکید. آهسته زمزمه کرد: «کاش... فقط یکبار تو را در آغوش میگرفت...» نگاهش به قاب عکس حامد افتاد؛ همان لبخند آرام، همان نگاه امیدوار. با بغضی که نفسش را میبرید، زیر لب گفت: «چرا رفتی...؟» اما بعضی سؤالها، هیچگاه پاسخی ندارند. آن شب، تقدیر بیصدا نخستین زخم را بر قلب حیا حک کرد؛ زخمی که سالها بعد، سرنوشتش را رقم میزد.
ﺑﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ ... ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﺩ ... ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺏﺗﺮ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ. ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺮﺕ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﯿﺪ ... ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ : ﺩﻧﯿﺎ ، ﺩﺍر ِﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ ! #شاملو ✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸
без подписи