DastanSara | داستان سرا
Статистика👇🏻ادمين داستان سرا / تبليغات 👇🏻 @Dastansara_admin . صفحه انستاگرام داستان سرا: www.instagram.com/Dastansara_Bookstore ❤️☘️🥰
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 74
- Всего постов
- 1 449
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 646
- 1/48двое суток
- 740
- 1/72трое суток
- 798
Медиана по постам, которые мы застали свежими и померили через сутки.
Посты
شاید با صـبـر کردن برسیم ولی.. من بایسکل را در 7سالگی میخواستم نی 20سالگی:))) #تاجکےོ
متوجه شدم که اخیرا با هیچکس حرف نمیزنم. منظورم یک مکالمهی واقعی هست .جواب همهی مسجها را به کوتاهترین شکل ممکن میدهم و رد می شوم. با هیچکس از هیچچیز مربوط به خودم صحبت نمیکنم. همه را صد قدم عقب فرستادم و دیگر حتی به تنهایی اهمیت نمیدهم. گل یاس…🥀 #شما_فرستادید
پنج سال شد؛ گفتنش شاید ساده به نظر برسد. اما اندوه و تأثیرش هنوز پابرجاست، میان قلبها و ذهنها... خاطرهها نابود شد، آرزوها دفن شد، رؤیاها تمام شد، قصهها کوتاه شد، رفتوآمدها کمتر شد و بیپولی بیشتر شد. داغِ از دست دادن فرزند، بر روح مادر مظلوم هنوز باقی مانده است. دستهایی پینه بسته، پدر؛ از همان زحمتهایی که برای چند لقمه نان حلال کشیده، و ترکش هنوز تازه است. کودکی که در کودکی بزرگ شده است... و چقدر مکتبها که بدون دختران، شاگردانشان را فارغ دادند. چقدر کوچهها تشنهی دیدار دختران مکتباند. چقدر ذهنها تهی شده از «نشد»ها. چقدر کتابها بوی موهبت میدهند. چقدر زندگی شبیه زندان شده است. و چقدر نفس کشیدن برایمان شبیه قبض روح شده... پس میگوییم پنج سال شد؛ با قلب ناآرام و روح خسته: زندگی جریان دارد. فقط ما، کمی طولانیتر از همیشه، در این بیابان گم شدهایم. #نویسنده: #نرگس_علیزاده #شما_فرستادید🫧
امروز ۲۴ اسد سال ۱۴۰۵ است! که مصادف است با پنجمین سالگرد سقوط دوبارهٔ افغانستان به دست طالبان. هر بار که حرف از سالگرد سقوط افغانستان میشود؛ اولین سالگرد سقوط، دومین، سومین، چهارمین... و حالا پنجمین سالگرد سقوط افغانستان است؛ دقیقاً همان حس پنج سال قبل را دارم... دقیقاً مثل پنج سال قبل درد میکشم... اندازهٔ پنج سال قبل اشک میریزم... گویا هر ۲۴ اسد، افغانستان یکبار دیگر سقوط میکند. 🇦🇫🖤 #ویرانه_های_گمنام #شما_فرستادید🫧
میدانی، راستش این روزها زیاد به آیندهای فکر میکنم که میتوانستم داشته باشم... به رؤیاهایی که روزی در سر داشتم؛ به کانکوری که میتوانستم شرکت کنم و نشد... به دانشگاهی که میتوانستم شاملش شوم و نشد... به رؤیاهایی که میتوانستم به آنها برسم و نشد... البته، نه اینکه «نشد»... نگذاشتند. شاید از قدرت زنان ترسیدند، شاید از دانششان، شاید از دختری که میتوانست روزی بیشتر بداند، بیشتر بخواند، بیشتر بخواهد و بلندتر رؤیا ببیند... اما من، این روزها، بهشدت سوگوار رؤیاهایی هستم که نگذاشتند به آنها برسم. سوگوار تمام آن «میتوانستم»هایی که حالا فقط در گوشهای از ذهنم ماندهاند و هر از گاهی، آرام و بیرحم، خودشان را به یادم میآورند. گاهی به دخترکِ کوچکی فکر میکنم که روزی به او وعده داده بودم دستش را میگیرم و به رؤیاهایش میرسانمش. دخترکی که باورم کرده بود. و حالا... من بینهایت شرمندهی همان دخترکم. شرمندهام که نتوانستم او را به جایی که میخواست برسانم؛ شرمندهام که تمام آن رؤیاهای کوچک و بزرگش، یکییکی، پشت درهایی ماندند که من اجازهی بازکردنشان را نداشتم. و اکنون چیزی که در دست من مانده، یک «هیچ» بزرگ است. بزرگ... بزرگتر از آنچه بتوانم انکارش کنم. و شاید دردناکترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه من هنوز تمام آن رؤیاها را به یاد دارم. هنوز میدانم چه میتوانستم باشم... و چه چیزهایی میتوانستم داشته باشم، اگر فقط میگذاشتند. #_پرنده_آبی #شما_فرستادید
۱۵ آگست 🖤 ۱۵ آگست، روزی که افغانستان فقط یک تاریخ را پشت سر نگذاشت؛ بلکه هزاران دل، آرزو و امید زخمی شد. یاد آن روزها و تمام دردهای مردم افغانستان گرامی باد. 🖤🇦🇫 DeDa 🫠
August 15 فقط میتوانم منتظر باشم و ببینم دوباره چطور میخواهد بگذرد…! ✍🏻یلدا قربانزاده #شما_فرستادید
نگذار تنهایی تو را به سمت آدمهایی برگرداند که روزی برای نجات خودت از آنها فرار کردی. تنها بمان! گریه کن! غر بزن! بخواب! بیدار شو! قهوه بخور! به دیوار خیره شو! یک هفته هیچکس را دوست نداشته باش! اما دوباره به کسی که تو را خرد کرده، اسم «پناه» نده! #بـانـو_امـیـری
خودت را تمام نکن ؛ برایِ کسانی که ظاهراً رفیقند و باطناً ، رقیب ! کسانی که هیچ اعتباری به حرفهایشان نیست . تمامت را برایِ خودت نگه دار . من آدمهایِ این حوالی را خوب میشناسم ، از معما و مشغولیتِ ذهنی بیزارند ... آمدهاند خودت را برایشان حل کنی تا با خیالِ راحت بروند ... عمیق باش ،عجیب باش ، شبیهِ بِرمودایی ناشناخته ؛ که در گردابِ ابهام ، غرقت میکند ! حواست باشد ؛ آدمهایِ اینجا ، بدجور تنوع طلب و کنجکاوند ، فقط دنبالِ اکتشافاتِ تازه میگردند !!! #دانیال🍁 #شما_فرستادید🫧
۲۴ اسد؛ روزی که امیدها دفن شدند.. باز هم رسیدیم به ۲۴ اسد.. چه بنامیم این روز را؟ روز سیاه؟ روزی که تمام آرزوهایمان را دفن کردیم؟ یا روزی که همهمان وارد سالهای تاریک شدیم؟ شاید بتوانیم تمام این نامها را بر آن بگذاریم؛ چون ۲۴ اسد روزی بود که امیدهایمان به حسرت تبدیل شد، رویاهایمان نیمهتمام ماند و زندگی برای بسیاری از ما رنگ زندان گرفت... هرکس این روز را به شکلی متفاوت به یاد دارد؛ اما برای من، خاطرهاش هیچگاه فراموش نمیشود... آن روز امتحان آخر ترم ما بود. در صنف نشسته بودیم و سوالات را مینوشتیم. هنوز به بخش حل سوالات نرسیده بودیم که ناگهان یکی از شاگردان صنف دیگر، با چهرهای پریشان و چشمانی پر از اشک، وارد صنف شد. فقط یک جمله گفت: «طالبان آمدند...» همین چند کلمه کافی بود تا همهچیز تغییر کند. همه سراسیمه شدیم. دیگر کسی به امتحان فکر نمیکرد. کتابها و قلمها رها شدند و همه از مکتب بیرون شدیم؛ بیآنکه بدانیم این، آخرین باری است که از دروازهٔ مکتب بیرون میشویم. آن روز، آخرین روزی بود که به مکتب رفتم. آخرین روزی بود که با خیال آرام درس خواندم. آخرین روزی بود که به آیندهام امیدوار بودم. و شاید تلخترین قسمت ماجرا این بود که ما نمیدانستیم داریم با رؤیاهایمان خداحافظی میکنیم. ۲۴ اسد فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ خاطرهٔ نسلی است که یکباره از مکتب، دانشگاه، آرزو و آیندهاش جدا شد.. نسلی که هنوز کتابهایش را در گوشهای نگه داشته، هنوز بوی صنف و مکتب را به یاد دارد، و هنوز در دلش با خودش تکرار میکند: کاش آن روز، آخرین روز نبود... #مهسا #شما_فرستادید🫧
ما خوب استیم، چیزی نیست. فقط پنج سال شد دختران مکتب نمیروند. پنج سال شد دختران دانشگاه نمیروند. پنج سال شد هر پسری که در پیِ کتاب میرود، گرسنه میماند. پنج سال شد پدرها با دستهای خالی به خانه برمیگردند. پنج سال شد دختران در سن کم، به اجبار به نکاح داده میشوند. پنج سال شد مادر، برای حفظِ عزت و سیر کردنِ شکم، دخترش را میفروشد پنج سال شد آسمان کابل رنگِ وحشت دارد. پنج سال شد کودکان کودکی نمیکنند، جوانان جوانی. ما خوب هستیم، باور کنید؛ فقط پنج سال شد… در این خاک کسی زندگی نمیکند؛ فقط نفس میکشند. #هدیه_مهرا
گر ما فراموش کنیم، نسل آینده فراموش کند، هزار سال بگذرد و همه به فراموشی سپرده شود. خداوند شاهد، حاضر و ناظر مطلق است و فراموش نمیکند که چی ظلم های به نام اسلام بر ما روا داشتند... ✨🍂 Ghaznavi
بدون شرح:- Ghaznavi ✨🍂
گاهی دلم فقط یک چیز میخواهد؛ اینکه برگردی و بگویی: «من هنوز اینجام…» اما هر بار که چشمهایم را باز میکنم، میبینم تو فقط در خوابهایم برمیگردی… و من هر شب، دوباره دلم را به رفتنت میشکنم. DeDa 🫠
بدترین درد این نیست که تنها باشی؛ بدترینش این است که میان آدمها زندگی کنی، بخندی، حرف بزنی… اما هیچکس نفهمد پشت این لبخند، چقدر خستهای. گاهی آدم فقط دلش میخواهد یک نفر بپرسد: «واقعاً خوبی؟» و وقتی بگویی «نه»، اینبار باورَت کند. DeDa 🫠
من همیشه گفتم «خوبم»؛ نه چون واقعاً خوب بودم، فقط خسته بودم از توضیح دادنِ دردهایی که هیچکس نمیفهمید… بعضی زخمها خون ندارند، اما هر شب آدم را از درون میکشند. DeDa 🫠
без подписи
گاهی واژهها برای قدردانی از مهربانی آدمها کم میآورند. امروز با هر پیام، دعا و تبریکی که دریافت کردم، بیش از پیش فهمیدم که بزرگترین دارایی زندگی، دلهای پاک و انسانهای مهربانی هستند که در کنارمان حضور دارند. از همه عزیزانی که با پیامهای پرمهر، دعای خیر و آرزوهای زیبایشان روز تولدم را به روزی خاص و فراموشنشدنی تبدیل کردند، صمیمانه سپاسگزارم. محبت شما نه فقط یک تبریک، بلکه یادآوری ارزش دوستی، انسانیت و عشق بود. از خداوند برای تکتک شما آرامش، سلامتی، موفقیت و روزهایی سرشار از لبخند و خوشبختی آرزو دارم. امیدوارم همانگونه که دل مرا شاد کردید، زندگی نیز بهترینها را به شما هدیه دهد. با تمام وجود از مهر بیدریغتان ممنونم. حضور و محبت شما برایم ارزشمندتر از هر هدیهای است. ❤️ #مدینه_ابوی
صدای ذهنم همچون صدای عقربه هاست. اینک آخرین دقایق پازل زندگی ما در حال تکميل شدن است. پازلی از درد، رنج، خاطره و روز های که هیچ گاه فراموش نخواهند شد.. ۵ سال… ۵۹ ماه و ۳۰ روز ۲۶۰ هفته و ۵ روز ۱۸۲۵ روز و فردا، ۱۵ آگست ۲۰۲۶، دقیقا ۵ سال کامل میشود . فقط یک چرخش مانده است تا این پازل تمام شود، و باز یک دور کامل از درد و رنج را دوباره در درون تاریخ سرکوب کند و یک بار دیگر دور جدید از این پازل نامفهوم به ما بدهند، که دوست نداریم وارد آن شویم.. به قلمِ ملکه احمدی ۱۴ آگست #شما_فرستادید