tgindex
رمان‌سرای قصر برفی

رمان‌سرای قصر برفی

Статистика
@qasrebarfiКнигиперсидский

كيفيت زندگی شما را دو چيز تعيين می‌كند: كتاب هايی كه می‌خوانيد، و انسان هايی كه ملاقات می‌كنيد..! اینجا دنبال بهترین ها باشید✨ رُمان و داستان های کوتاه📖 کتاب های متنوع📚 اشعار و بیو های جدید با لسان های مختلف⚜🔤

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
19
Всего постов
209
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
4 405
+18 за 5 дн.
Сутки
+1
+0,02%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
203
40 постов
Вовлечённость
4,6%
к подписчикам
Постов в день
2,7
всего 209
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
170
1/48двое суток
194
1/72трое суток
210

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • رمان: ندانسته بیمارت شدم نویسنده: الازهر قسمت: چهل و هفتم . . ❞نورمها❝ …ظاهراً با قیافه آرام به آسمانِ که ماه را در دل خود ندارد، خیره مانده‌ام ولی ذهن و فکرم جاهای دیگری سیر می‌کند… آشفته‌تر از قبل دلشوره‌ای بدی جانم را دربر می‌گیرد و سیستم‌های اضطراب بدنم…

  • رمان: ندانسته بیمارت شدم نویسنده: الازهر قسمت: چهل و هفتم . . ❞نورمها❝ …ظاهراً با قیافه آرام به آسمانِ که ماه را در دل خود ندارد، خیره مانده‌ام ولی ذهن و فکرم جاهای دیگری سیر می‌کند… آشفته‌تر از قبل دلشوره‌ای بدی جانم را دربر می‌گیرد و سیستم‌های اضطراب بدنم…

  • رمان: ندانسته بیمارت شدم نویسنده: الازهر قسمت: چهل و هفتم . . ❞نورمها❝ …ظاهراً با قیافه آرام به آسمانِ که ماه را در دل خود ندارد، خیره مانده‌ام ولی ذهن و فکرم جاهای دیگری سیر می‌کند… آشفته‌تر از قبل دلشوره‌ای بدی جانم را دربر می‌گیرد و سیستم‌های اضطراب بدنم…

  • #جمعه_مبارک♥️ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّد، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد✨♥️ اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّد، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آل إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد✨♥️ #تاجکےོ

  • FB_IMG_1786638989381.jpg

  • 🌸رمان:١١دقیقه یازده دقیقه 🌸نویسنده: پائولو کوئیلو 🌸تعداد صفحات : 63 🌸قسمتی از متن کتاب : دانلود رایگان کتاب رمان ۱۱ دقیقه اثر پائلو کوئلیو شخصیت کتاب ماریا می باشد نخستین بار در یازده سالگی عاشق می شود. هنگامی که پیاده مسیر خانه تا مدرسه را طی می کند؛ احساس می کند که در این مسیر تنها نیست و چشمش پسری را می بیند که در آن سوی خیابان این مسیر را با او طی می کند.ماریا احساس جدیدی را تجربه می کند. احساسی که قلبش را فشرده می کند. و برای ماریا آن ده دقیقه از روز و پیاده روی در مسیری سنگلاخ و خاکی به بهترین لحظات زندگی اش تبدیل می شود.پسر گام های سریعی دارد و ماریا مجبور می شود که سریع تر گام بردارد و این امر موجب می شود که احساس خستگی کند اما این احساس طعم شیرینی برای او دارد.

  • «معراج با چشمان که به دلایلی خمر، از آنها می‌بارد چند پلکِ زده بدون هیچ‌گونه تعلل و مخالفتِ داخل خانه می‌آید و آرام در گوشه‌ای از مبل سالن می‌نشیند… امینه خانم به دنبال تحفه آن طرف سالن می‌رود و معراج را در حالی که جبین خود را مساژ می‌دهد تنها می‌گذارد…» این وسط که نورمها هودی سیاه رنگ به تن دارد و کلاه خود را مثل کودکان سر کرده، بی خیال از همه چیز سیبِ از مطبخ می‌گیرد و بطرف سالن روان است که با عطسه‌ای معراج چندین قدم آن طرف‌تر می‌پرد… وی با ترس و کنجکاوی بسوی منبع صدا می‌رود و معراج را در حالی می‌یابد که با بینی سرخ شده و چشمانِ که میل به بسته شدن دارند، به مقابلش خیره مانده است… نور نخست با دیدن وی تا جایی خاطر جمع می‌شود و بعد که کنجکاوی آمدن معراج دربرش می‌گیرد، با حیرت و تعجب در مقابلش ایستاده فقط دست در کمر می‌نگردش… معراج هم تا وی را می‌بیند، مانند خرگوش بینی خود را تکان داده می‌گوید: _چی است..؟ ایطور نگایم نکو به دزدی نامدیم! فقط بدنبال همو تحفه‌ای مهمانی آمدیم و تمام. «نور که هنوز در دستش سیب دارد، با چشمان تنگ شده حرف وی را تایید می‌کند و سریع قناعت کرده فقط صورتش را که بیشتر بیمار بنظر می‌رسد، به نگریستن می‌گیرد… پس از چند لحظه‌ای هم که به نتایجِ می‌رسد با قیافه در هم می‌گوید»: _هی…بسیار مریض بنظر می‌رسی چی شده دیگر ترا..؟ «معراج که دوباره عطسه به سراغش آمده انگشت خود را بسوی نورمها به معنای یک دقیقه می‌گیرد و سعی در بیرون کردن عطسه می‌کند… وقتی عطسه دومی تمام می‌شود، با خمر بیشترِ چشمانش می‌گوید»: _نمی‌دانم…بنظرم سرما خورده‌ام..متاسفانه این‌جا کدام طبیب لایق هم نیست که برایم داروی بدهد تا خود را بر مهمانی برسانم! «نورمها با بیزاری و حرص وی را می‌نگرد و بر این می‌اندیشد که حتی در بیماری خود هم دست از کنایه‌ورزی نمی‌کشد… این دم امینه خانم با قوطی دست داشته‌اش که با کاغذ تحفه پیچانده شده می‌آید و تا قیافه‌ای معراج را می‌بیند با دقت وی را نگریسته می‌پرسد»: _پسر جان مریض هستی..؟ حالت بد معلوم می‌شود..! «معراج بدون تاخیر با بی‌خیالی پاسخ می‌دهد»: _نه خاله جان…فقط کمی سرما خورده‌ام و گذشته ازین حرف‌ها باید این تحفه را زود آنجا برسانم! «امینه خانم دوباره معراج را می‌بیند و چون پی برده، با آن چشمان خواب‌آلودش خود را آنجا رسانده نمی‌تواند، با قاطعیت می‌گوید»: _نه پسرم معلوم می‌شود زیاد حالت بد است حتی چشمانت هم به زور باز هستند…حالا خدیجه خانم که این را بشنود صلاح نمی‌بیند تو این تحفه را آنجا ببری…برای وقت دیگر تحویلش می‌دهند! «امینه خانم دوباره برای نورمها نگاهی انداخته می‌گوید»: _دخترم تو که این آقای محترم را می‌شناسی..؟ «نورمها نیم‌نگاهی حریصانه بسوی معراج انداخته می‌گوید»: _بله ماشاءالله باشه..به تمام معنا..! «امینه خانم این را کنایه فرض نکرده لبخندِ می‌زند و با مهربانی می‌گوید»: _پس حرفی نماند…من می‌روم برای خوش قد و قامت، یک سوپ گرم می‌پزم که خوب شود و تا آن زمان طبیب جان ما هم بعضی داروهای سرما خوردگی برایش می‌آورد. «امینه خانم چون زن مهربانی است و خوبی را برای هر کسی دوست دارد، بسمت مطبخ می‌رود و این نورمها است که بسوی معراج خبیثانه لبخندی زده می‌گوید»: _پس شاه پسرک ما مریض شده…حالا برایت دوای میدم که یکدفعه‌یی خودت بگویی آفرین! «معراج نور را به لحظه‌ای با ترس نگاه کرده، بر چشمان خود دستی می‌کشد و با نگاه کوچک شده می‌گوید»: _برو…برو چوچه، مرا با این سخنان ترسانده نمی‌توانی…بیار…بیار هر چی می‌آری فقط یک چیزی باشد که همین گیجی و بی‌حالی مرا کاهش بده! «نورمها که گویا از ناتوانی معراج حظ می‌برد با همان لحجه شرور خود می‌گوید»: _حتما با کمال میللل..! «نورمها می‌رود و معراج با رفتن وی دعاگونه بسوی سقف می‌گوید»: _خدایا اگر ام‌شب جان برایت سپردم…تمام گناهان مرا بالای همین بیندازد دیگرش مهم نیس…آمین! ادامه دارد....

  • گرچه از قبل هم هیچ حال و هوای مهمانی را نداشتم برای نرگس اما باید می‌رفتم، چون بودنم برای وی در آنجا خیلی مهم بود و بماند که از دستم دلخور می‌شود! چاره چیست دیگر…پدرم در مواردِ مرتبط به درمانگاه بسیار حساس و دقیق است و مانند همیشه هیچ پشتیبانی مرا نکرد و با گفتن اینکه استادان و نماینده‌های درسی حق می‌گویند، خودش راه مهمانی را در پیش گرفت… واقعاً گاهی اوقات که می‌اندیشم به این نتیجه می‌رسم که با این سخت‌گیری های سلطان احمد خان؛ من حتماً پروفیسور نالایق نورمها درمی‌آیم! . . …بر پیر مردی که از شدت ضربه‌ای وارد شده بر سرش درد عمیقی را می‌کشد خیره می‌باشم و خلاصه از سر تا قدم وضعیتش را چک کرده نوت می‌کنم…درین بین استاد ساموئل هم مانند فرمانده‌ها مرا نظاره‌گر می‌باشد… یعنی دقیقا ام‌روز باید امتحان آزمایشی‌ام را جناب استاد می‌گرفت…می‌دانم این کدام مسئله‌ای شخصی با من دارد، با این اوضاع که می‌بینم تا چند مدت دیگر شاید خودم به درمانگاه روانی مراجعه کنم! بیمار به تازگی به هوش آمده و حالا که دانستم آلزایمر هم دارد یاد همان ضرب‌المثلی می‌افتم که می‌گوید؛ گل بود به سبزه آراسته شد! هزار بار ازم می‌پرسد چرا این‌جا است و من هم هزار باز برایش ‌پاسخ می‌دهم، ولی پس از هر ده دقیقه سوالش را بلندتر تکرار می‌کند…استاد ساموئل هم که می‌خواهد دقیقا با روان، اعصاب و صبر من بازی کند، نزد وی کم نیامده با صبوری بیشتر بر بیمار می‌رسم… …دقایقی بعد، تا جایی فارغ می‌گردم و تا به آسمانِ خیره می‌مانم که خیلی تاریک شده و رنگ نیلگونی تیره را به خود گرفته است، فقط آن نگاه‌های اسحاق بد ذات به یادم می‌آید! من، با وجود آنکه قول داده بودم باید آن موضوع را حل و ریشه‌کن کنم؛ حالا بر علاوه که وقت ندارم، حوصله سر و کله زدن را هم ندارم! من کجا و حل کردن این‌گونه مسئله‌های بزرگ کجا..؟ کاش یکباره‌یی همه‌ای حرف‌هایش دروغ باشد و بدون مداخله من مسئله ختم به خیر شود. اصلاً مثل ام‌روز و چند مدت پیش که غیب بود، برود و تا اخیر عمر دیگر هرگز نبینمش! …سپس موقع که مریض بر استراحت می‌رود و ارزیابی‌اش تمام می‌شود، بالاخره استاد ساموئل اجازه‌ای رفتنم را می‌دهد و من که عین یک کوالا بی‌خواب هستم وسایلم را جابجا کرده، سریع از درمانگاه بیرون می‌زنم… سوار موتر کوچکم می‌شوم و بی‌درنگ استارت آن را زده مسیر خانه را به پیش می‌گیرم… گرچه مهمانی به شب بود و من با این وضع هم می‌توانستم آن جا خود را برسانم ولی…با این خستگی و کلافه بودنم نمی‌توانم حفظ ظاهر کنم…ناسلامتی آن جا بروم مثل افسرده‌های درمانگاه معلوم می‌شوم پس همان بهتر است که هیچ نروم! …به خانه می‌رسم و تا کلید آن را انداخته می‌خواهم به طبقه دوم بروم که همین اثنا متوجه صداهای از مطبخ می‌شوم! با گذاشتن چندین قدم متوجه برق روشن آنهم می‌شوم و با اینکه دختر ترسوی نیستم فقط اما از آمدن قاتل یا دزدِ مثل فلم‌ها می‌هراسم! یکباره که زنِ کوتاه قدی از آن بیرون می‌شود ترسم برطرف شده، خاله امینه را می‌نگرم که با خوش‌رویی به استقبالم می‌آید… تا حالا باخبر نبودم که از سفر خود برگشته است و چون از همان اوایل زن خوبی بود و از کتاب‌خانه نیز می‌شناختمش؛ برای مادرم هم معرفی‌اش کرده بودم و بعضی اوقات برای همکاری با وی می‌آمد و با قصه‌های شیرین‌اش حال و هوای ما را تغییر می‌داد… خاله امینه را در آغوش می‌گیرم و با هم احوال پرسی کرده در سالن می‌رویم… با نشستنم سر صحبت را باز کرده، برایم توضیح می‌دهد که دو روزی می‌شود از دیدن اقارب خود برگشته و چون امروز مادرم برایش نیاز داشت به اینجا آمده بود… من هم آمدنش را خوش‌آمد می‌گویم و چون وی می‌گوید که غذاهای آماده کرده، با خوشی حرفش را تایید کرده، زود برای تبدیلی لباس‌هایم خود را بر اتاقم می‌رسانم… ❞راوی❝ امینه خانم که در حال هم‌زدن غذای آماده شده‌اش است، با زنگ دَر اندکی حیرت می‌کند و دست‌هایش را خشک کرده تا سمت در می‌رود و بازش می‌کند، قامت چناری معراج در چهار چوب در نمایان می‌شود… وی معراج را چند ثانیه‌ی محدود از سر تا پا برانداز می‌کند و بی اختیار بر قامت وی ماشاءاللهِ گفته، چون وی را تا هنوز ندیده و نمی‌شناسد، بطور معمول عام(انگلیسی) می‌پرسد: _بفرما آقا با کی کار داشتین..؟ «معراج که چشمانش یکطور خواب‌آلود و خمار بنظر می‌رسد، با لبخند لب باز کرده می‌گوید»: _خاله جان من زبانم دری است راحت باشید…در اصل به دنبال تحفه‌ای آمده‌ام که خاله خدیجه گفت شما جای آنرا می‌دانید…من معراج هستم دوست میلاد جان…اگر می‌شود همان تحفه را بیاورید که در مهمانی نیاز دارند! «امینه خانم که به موضوع پی برده لبخند مهربانانه زده می‌گوید»: _خوب درست است پسرم این‌طور بگو…بیا خانه چند دقیقه‌ای بشین من برایت می‌آورم.

  • رمان: ندانسته بیمارت شدم نویسنده: الازهر قسمت: چهل و هفتم . . ❞نورمها❝ …ظاهراً با قیافه آرام به آسمانِ که ماه را در دل خود ندارد، خیره مانده‌ام ولی ذهن و فکرم جاهای دیگری سیر می‌کند… آشفته‌تر از قبل دلشوره‌ای بدی جانم را دربر می‌گیرد و سیستم‌های اضطراب بدنم هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شود! هیچ گاهی این جای کار را فکر نکرده بودم! حالا دقیقا از همان چیزی که می‌ترسیدم سرم آمده!دیگر از آن دل بی نگرانم خبری نیست… چیزهای دیگری از جنس دگرگونی در من زاده می‌شوند. کاش می‌توانستم جان گرفتن آنها را متوقف کنم! کاش می‌توانستم حداقل به کسی بگویم که مرا ازین چاه بیرون بکشد…خودم با دست و پا زدن در آن بیشتر غرق می‌شوم. چاهِ که اسحاق برایم درست کرده و قصد دارد مرا در آن زنده، زنده خفه کند! بالاخره هم آن رز کم عقل کار خود را کرد… افعالش را زیاد جدی نمی‌گرفتم، ولی دقیقاً حالا پی بردم که سخت اشتباه می‌کردم…او تهمتِ که حتی یک درصدِ آن درست بوده نمی‌تواند را به پای من بست! آن معراج که با من اصلاً در این راه‌ها حتی رفته هم نمی‌تواند را به چه چیزی محکوم می‌کنند، بیچاره را براستی که حقش نیست! آن‌ها در حقیقت نیت‌های بد را مانند خود در وجود دیگران می‌بینند. طرز فکر شان دقیقاً از نگاه خودشان سرچشمه می‌گیرد…می‌اندیشم مخلوطِ از جهالت و پلیدی آن دو را تشکیل بدهد! می‌دانم… صد در صد هم می‌دانم که این کار عواقب خوبی ندارد. اگر پدرم یا میلاد باخبر شوند خون به پا می‌کنند! جدا از همه طوبا این وسط چی می‌شود..؟ اگر از این موضوع باخبر شود، دقیقاً چه فکری در باره‌ای من می‌کند..؟ من آن زمان میان آن همه هیاهو چیکاره می‌باشم..؟دختری که اعتمادش را از همه از دست می‌دهد، یا کسی که از درون خورد و خاکستر می‌شود؟! اگر ام‌روز پدرم اسحاق را با آن لفظ می‌دید حتی نمی‌توانم پیش‌بینی کنم که چیکار می‌کرد..! یکباره حس خشم بیشتر در من شعله می‌زند و وقتی ناتوانی‌ام را می‌بیند، به شکل اشک خود را از چشمانم سرازیر می‌کند…آب شورِ که از دیدگانم جاری شده، درد بی‌نام را از کنج دلم به دنیا فریاد می‌کشد. خودم می‌اندیشم بیشتر درد بیزاری باشد! از حرص پوست لبم را می‌کَنم و همین دم است که صدای تلفن از اتاق بلند می‌شود… از دور نگاهی بر آن می‌اندازم و نفسی به عمیق‌ترین قسمت ریه‌ام فرستاده، صورتم را می‌پاکم و درِ بالکن را می‌بندم. تلفن را از بدنه آن برمی‌دارم و تا صدایم را اندکِ صاف کرده گوشه‌ای پنجره می‌ایستم، در پی وصل شدن تماس بی‌وقفه صدای پر نشأط نرگس می‌پیچد: _هلوووو نورمهای بی‌خبر..! _بفرما نو عروس زیبا! _الحق خیلی بد هستی…چرا در این چند روز حتی خبر مرا نگرفتی..! «حرفش را تایید می‌کنم و چون نمی‌خواستم در اوایل زندگی مشترکش مزاحمتی کنم، با ندامت می‌گویم»: _خوب…نخواستم مزاحم شوم و یکی برای اینکه شما در خانه‌ای جدید رفتین و وسایل تان درست هم چیده نشده تا سر و سامان بگیرید، خسته می‌باشین! _خوب درست است…باز از نزدیک که دیدمت نشانت میدم که این بی‌خبری یعنی چی! «از پشت خط خنده‌ای ساختگی کرده می‌گویم»: _هیهیهی خوب صحیص خندیدم…حالا ازین بگو چطور هستی و چطور می‌گذرد زندگی تازه؟ شهرام که از کدام خشونت کار نمی‌گیرد…تا جغرافیه صورتش را برایت تغییر بدم؟! «نرگس از پشت خط خنده‌ای می‌کند و دوباره می‌گوید»: _نه دیوانه این چه حرفی است…او همان شهرام سابق است فقط حالا اندکی بیشتر هوایم را دارد…زندگی تازه هم خیلی خوب پیش می‌رود، بنظرم ازدواج کردن با فرد مورد علاقه‌ات یعنی بهشت کوچک را در دنیا ببینی..! _اوه، اوه…حالا نو عروس ما فلسفه‌ای عاشقانه هم می‌گوید…آفرین خوشم آمد! _از دست تو نورر….خوب این حرف‌ها را کنار بگذاریم…راستش زنگ زدم برایت خبر بدم که فردا خانواده‌ای من به رسم پایوازی یک مهمانیِ گرفتن که افراد نزدیک را هم خبر می‌کنند و با وجود این‌که تو و خانواده‌ات را اختصاصی دعوت می‌کردند خودمم خواستم تماسی بگیرم…بهانه‌ی نکنی حتماً باید باشین فهمیده شد..؟! «با وجود این‌که دلم خون است و هیچ حوصله‌ای چیزی را ندارم می‌گویم»: _خوب درست است به دو چشمم…امر دیگر..؟ _بلی فقط همین امر بود و دیگرهایش را در مدت زمان بر سرت اجرا می‌کنم..حالا خدانگهدار فردا بخیر می‌بینیمت! _صحی است ترسیدم فرمانده صاحب…وقتت خوش، شهرام را هم سلام بگویی! «با به چشم گفتن نرگس تماس به پایان می‌یابد و من گوشی را بر تخت انداخته فقط ژرف و عمیق بر این می‌اندیشم که آن مسئله‌ای اسحاق ناخلف را چگونه به تنهایی حل کنم..؟ چطور خود را از چیزی نجات بدم که بلای جانم شده..؟ من مجبور هستم که باید به تنهایی و ناچاری راهی پیدا کرده دست به کار شوم تا کسی باخبر نشده و اتفاقی بدِ رقم نخورد..!» . . …به چشمان استاد ساموئل معصومانه خیره مانده‌ام و چون اجازه‌ای از وی دریافت نمی‌کنم پی می‌برم قرار نیست مهمانی یا هیچ جای دیگری بروم…!

  • 12 авг.33125из Thinker…🕰️

    اسحاق انگشت‌ اشاره‌اش را تهدیدوار گرفته برای تک، تک آنان به گونه‌ای هشدارگونه با صدای که انگار بمِ ساعتی را در خود داشته است، می‌گوید: _وا به حال کسی که دلش به حال این جاسوس نامرد بسوزد!! زنده، زنده در آتش می‌اندازمش! دانسته شد؟! «محافظین که چند تن آنان مردان سیاه پوست با هیکل‌های قوی هستند، با سر خم حرف اسحاق را تایید می‌کنند و وی هم با قدم‌های بلند راه پله‌ها را به پیش می‌گیرد… یک‌راست وارد اتاقش می‌شود و در اول چندین قدم این‌سو و آن سو رفته، تا متوجه می‌شود هیچ این خشم فروکش نمی‌کند، یکباره گلدانِ که بالای میز است را با صدای خیلی بد می‌شکند! وی دلیل اصلی را درنمی‌یابد و همین احساسات خشن‌اش را بدتر تحریک می‌کند. آتشی که فقط می‌تواند برای نورمها باشد و وی با زدن خود به کوچه حسن چپ آن را هیچ خنثٰی نمی‌تواند!» این دم که رز نیز آمده است و همه‌ای اتفاقات را از نزد خدمتکار پرسیده، مستقیماً بسوی اتاق وی می‌آید و تا وارد آن می‌شود همه اشیای آن را که اینک خورد و شکسته شده و به هر طرفِ پرت شده را به نگریستن می‌گیرد… رز را اندکی هراس بر می‌دارد و چون مطمئن است پسر کاکایش ضرری برای وی رسانده نمی‌تواند، کاملاً وارد اتاق می‌شود و اسحاق را در حالی می‌بیند که دو دستش را بالای میز گذاشته و خم شده بر آیینه به انعکاس خود می‌بیند… نگاهِ اسحاق که چون شعله‌ای بی‌مهار در چشمانش زبانه می‌کشد گویا هر لحظه آماده است که همه چیز را بسوزاند…اقیانوس آبی چشمانش دیگر آرام نیست و فقط می‌خواهد مثل یخ‌های قطبی بی‌رحمانه ترک بخورد… سپس رز نگاه تاسف‌باری بر چهار اطراف انداخته، همان‌طور که همه جا را برانداز می‌کند با آرامی می‌گوید: _این دیگر چه وضعیتی است؟ چی بر سرت آمده اسحاق؟ «اسحاق که تا متوجه رز می‌شود، دو چند اعصبانی شده، از عقب دندان‌های قفل شده‌اش می‌گوید»: _رز بیرون برو…در غیر آن برایت بسیار بد می‌شود!! «رز حتی ذره‌ای تکان نمی‌خورد و نگاه سردِ برای اسحاق انداخته می‌گوید»: _فکر نمی‌کردم آن دختر نورمها تا این حد ویرانت کند چگونگی جایگاهش برایت، خیلی عجیب است برایم..! «اسحاق چیزی دیگری را به دیوار پرت می‌کند که این‌بار حتی کاغذ دیواری آن نیز خراش برمی‌دارد و با تُن صدای که انگار از اعماق حنجره‌اش بیرون می‌شود با فریاد می‌گوید»: _گفتم گم شو بروووو بیرونننن…نمی‌خواهمم کسی را ببینممم!! «رز بدون اینکه بر حال اسحاق توجهی کند دوباره حرف‌های خودش را ادامه داده می‌گوید»: _پس بالاخره کسی معراج را نزد آن دختر دیده و برایت خبر چینی کرده…واقعاً خیلی برایم عجیب هست که بالاخره باورش کردی..! «اسحاق دیگر کاملاً بسوی رز می‌چرخد و با اکراه می‌گوید»: _یعنی حرف به کله‌ات نمیره رززز؟! «رز که گویا بیشترم جرأت گرفته، با نگاه قاطع ادامه می‌دهد»: _شکستن این وسایل یا نیم جان کردن افراد دیگر هیچ سودی به حالت ندارد…من که برایت گفتم تا با هم راه‌های نه سنجیم وضعیت از این بدتر هم می‌شود حالا اگر می‌خواهی همین‌طوری ادامه داده همه چیز را از دست بدی که خود دانی و اختیار داری! «اسحاق با حرف رز بطرز غریبی کم‌کم آرام می‌گیرد و از آتش درونی قبلی‌اش کاسته شده، این‌بار اما…بدتر از قبل؛ آتش دیگری در وجودش برپا می‌شود که بیشتر جنس آن از طمع، خودخواهی و بدست آوردن است!»

  • 12 авг.23213из Thinker…🕰️

    درست مثل کسی که در تاریکی دستِ ناشناسی شانه‌اش را لمس می‌کند! وی که دوباره پی برده باز حرف سر معراج است و گویا رز باز کارهای کرده، بی‌خیال تمام اینها می‌شود و تمام جرئت خود را در کلام جمع کرده، با چشمانِ که خشم از آن‌ها در حال فوران است، در برابر اسحاق خود را نمی‌بازد و همه‌ای غصهٔ این چند روز برای طوبا را بیرون کرده، داد می‌زند»: _تو از بس آن مواد کثیف الکولی را مصرف می‌کنی حالا مست و گنس هستی…من نه که تو اصلاً اکشن‌ها و سخنان ناحق و بی‌جا ات را گم کن! لعین‌ترین آدم که تا حالا دیده‌ام خود تو هستی…تو….توی بد ذات!! به نظرت زیاد زیرک هستی هممم؟ وقتی دانستی آمدن یا رفتنت هیچ برای من اهمیتی ندارد با کسی که دنیا را برایش عوض نمی‌کنم مرا به بازی گرفتی نه..؟! طوبا چه بدیِ در حقت انجام داده بود که با احساسات پاکش بازی می‌کنی..بگو؟! تو راستش…حتی درست انسان بودن را نیاموخته‌ای…تو حتی نیمی از یک انسان نیستی…تو خود ابلیس در ظاهر انسان هستی…تو اصلاً هیچ کاره‌ای برای من! فقط..فقط…منتظر باش تا طوبا را از ذات پلید واقعی‌ات آگاه کنم آن زمان می‌دانی نفرت واقعی یعنی چی!! «اسحاق با شنیدن سخنانی که با یک نفس گفته شد، با آنکه در ظاهر ایستاده است و قامتش استوار، از درون اما مثل شاخه خشکیده‌ای می‌ماند که زیر سنگینی برف سرما ویران شده است..! اسحاق مردی که درد را عمیق می‌شناسد، حس می‌کند، لمس می‌کند، اما حتی برای بیان آن نمی‌تواند بگوید؛ دلم برایت گرفته است! اسحاق در حقیقت که از اول هم نمی‌دانست طوبا چیکاره‌ای نورمها است، حالا غلط فهمیِ به پایش زده شده که از آن ذره‌ای هم آگاه نیست! ولی در تهِ دلش که اندوهان آتش خشم را برپا می‌کنند نگاهش ناگهان بی‌رحم می‌شود و با لحنِ که بوی مالکیت و تصاحب را می‌گیرد، بی آنکه مهری را در خود جا داده باشد می‌گوید»: _او کی باشد دیگر…؟هیچ مهم نیست، برای تو رهایش می‌کنم..! اما…تو باور کنی یا نه، این تغییر نمی‌کند که من هیچ نمی‌دانستم او دوست تو باشد، منم به اندازه‌ای تو آن شب شوکه شدم! مرا ببین…نور، ازین پس تو قرار است چیزی را باور کنی…من اینجا نیامده‌ام که بروم…آمدنم مخصوصاً برای تو ابدیست! روزگارت می‌شوم می‌دانی روزگارت! داشتنت بیشتر از من حق هیچ کسی نیست…خودتم خوب می‌دانی، من ترا باااید داشته باشم! حتی نفس‌هایت و اشک‌هایت برای منست…می‌دانم تو اینها را آن زمانی می‌دانی که دیگر از من شده‌ای!! اینها دیالوگ‌های فلم نیستند که برای درست شدن صحنه‌ی باشند و بعد تمام شوند، همه واقعیت محض‌اند! اینم بماند که…موانع راه را چطور و چگونه با سنگدلی از راه برمی‌دارم! «اسحاق آشکاراً همه‌ای حرف‌هایش را هشدارگونه و تهدیدآمیز بیان می‌کند و بدون آنکه پاسخِ از نورمها بشنود دستِ بر صورت خود کشیده راه خود را می‌گیرد و بسوی ناکجاآباد روان می‌شود… نورمها که ترس بدی بدنش را دربر گرفته با چشمان که حالا مردمک‌های آن وحشت را فریاد می‌زنند، هاج و واج بر راه رفته‌ای اسحاق خیره می‌ماند و برای اینکه هیچ‌گاهی وی را با این نگاه سرد و غریب ندیده بود، دلشوره‌ای عجیبی جانش را دربرمی‌گیرد! اسحاق چه می‌گفت…؟ طوبا را با چه سادگیِ رها می‌کند، یا دور کردن موانع راه چه تعبیری در میان خود داشته می‌تواند..؟ آشکاراً که مست نبود و اصلاً هم مدهوش بنظر نمی‌رسید! نگاهش قاطع بود قطعاً دل هر کسی را می‌لرزاند…انگار برای گرفتن حق پدر خود آمده باشد که این‌طور طلبکارانه کلام می‌گفت. یعنی پس ازین قرار است چه شود..؟» . . …اسحاق در حالی که در خودرویش نشسته با سرعت بلندی که دارد همه رهگذران را تکان و وحشتی داده رد می‌شود… پس از مدت زمان کوتاهی خود را خانه‌اش می‌رساند و با آن‌که با شتاب دنبال چیزی می‌گردد تا خشم خود را از بدن تخلیه کند، یکباره مستقیم و بی وقفه بر تهکوی خانه‌اش روان می‌شود و چون افراد که مشمول چند خدمتکار و محافظین‌اش اند، از خشم وی ترسیده، حتی چند تن آنها به دنبالش راه می‌افتند… وی تا پله‌های طولانی آن را طی می‌کند، بعد از گذراندن راهرو بزرگ و طولانی، دربِ یکی از اتاق‌های اطرافش را باز می‌کند و صورت مردی که به زنجیر آویخته شده را با یک حرکت پر زور چنان مشتی می‌کوبد که گویا استخوان‌های فک وی درجا شکسته می‌شوند! مرد به زنجیر آویخته شده، که غرق در خون است و شدیداً مجروح می‌باشد، نیمه هوشیار است و اما با ضربات تازه‌ای که اسحاق دیوانه‌تر به وی می‌کوبد مطلقاً بی‌هوش می‌شود! محافظین‌اش عاجل خود را بر وی می‌رسانند و چون قرار بر این است که مرد زنجیر شده نمیرد، اسحاق را عاجل با هزار سختی از اتاقک بیرون می‌کنند… اسحاق تا بیرون می‌آید، یکی از محافظین‌اش را با شتاب آن طرف پرت می‌کند که دست کم‌اقبال وی محکم بر دیوار برخورد می‌کند و شایدم کسری برمی‌دارد…

  • 12 авг.16314из Thinker…🕰️

    معراجِ که با تمام بلوغش، تنی است که بدون زخمِ خواهش، بدون آنکه دلش برای گرفتن یا لمس کردنی بلرزد، از مولودش تا این دم همین‌گونه بوده و حتی خود واقعی‌اش را در شلوغی جهان ‌و گرگ صفتان هم گم نکرده است! خود واقعیِ که بیشتر عاشق صداهاست، عاشق آوازه‌ها و سخنانِ که از دل روح بیرون می‌آیند و درست قلب را نشانه می‌گیرند! کتاب دیشب هم که به طرایقِ درگیرش کرده، از همه بیشتر وی را هجران نام و سادگی وی تحت تاثیر قرار داده است، زیادتر برای اینکه معراج تا این دم به جز چند مرد محدود، مردی را ندیده بود که دم از عشق بزند و فقط درگیر و اسیر یک زن باشند، با‌ آن‌که حتی جناب مقابلش در قید حیات هم نباشد! معراج در میان همه هم هزارگاهی حسرت شهرام را می‌خورد چون وی نیز به سالیان خیلی زیاد فقط دربند نرگس بود، و حتی به غیر از وی به کسی اندیشیده هم نمی‌توانست! سپس دقایقی بعد…وی همان‌طور که دست زیر زنخ پنجره را می‌نگرد به عنوان آخرین تفکر ام‌شبش؛ بر این می‌اندیشد که شاید تا اخیر عمر همانطور که خودش می‌خواهد کسی نتواند وی را قفل و زنجیر کرده، کلید را در روح خود پنهان کند. حال آنکه نمی‌داند زندگی دقیقاً کم بودی‌های آدمیزاد را کشف کرده، چه خوب، چه بد حتماً سر راهش قرار می‌دهد! . . …نورمها از آن جای که باید به دانشگاهش سری می‌زد وقت‌تر از خانه حرکت می‌کند و یکراست خودش را به آنجا می‌رساند… وی برای اینکه ورقه‌های نتایج امتحانات کوچکش را باید چند طبیبِ امضا می‌کرد، سرگردان مشغول بردن و امضا زدن به آنها می‌باشد… …سپس موقع برگشتنش به درمانگاه، وقتی که ساعت دو و نیم ظهر را نشان می‌دهد، برای اینکه کارهای مهمش را به اتمام رسانیده و خود را خسته احساس می‌کند، در کافه رفته قهوه‌ای می‌گیرد و برای گرفتن هوای تازه به بیرون می‌براید… صحن بیرون تا جایی خلوت می‌باشد و این یک سکوت لذت بخش در تنهایی را برای نور رقم می‌زند… در یکی از نیمکت‌های درمانگاه می‌نشیند و سرش را تکیه داده بطرف آسمان نگاهش را می‌دوزد و نفسِ گرفته چشمان خود را می‌بندد… تازه از آب و هوای نیمه ابری لذت می‌برد که قدم‌های مردی بسمش گذاشته می‌شود… قیافه مرد که در موجودیت آرام بودنش انگار طوفان عظیم را در عقب خود پنهان نموده، با گام‌های که گویا از اعصبانیت رنگ می‌گیرند هنوز راه می‌آید و اما چشمانش مثال دو دریای ساکت می‌ماند که انگار قرار است تا چند لحظه بعد گرداب مهیبی در آن برپا شود… وی بی هیچ کلام و سخنی، درست در پهلوی نور می‌ایستد و وی را در حالی می‌نگرد که هنوز رها از هر چیزی چشمان خود را بسته است… سپس با صدای که در حین سنگین بودن آن به شدت تاثیرگذار است، فقط بخاطر گفتن چیزی که آمده، بی هیچ مقدمه‌ی می‌گوید: _چه دارد او برایت، که من ندارم..؟ «ضربان قلب نور یکباره با شدت تمام بلند می‌رود و تا چشمان خود را باز می‌کند اسحاق را در یک متری خود می‌بیند که مستقیم برایش زل زده است! در اول ناباور وی را می‌نگرد و رفته، رفته که با بیاد آمدن طوبا و سانحات مربوط به آن، اعصبانیت فکر و ذهنش را دربرمی‌گیرد، از جا برخاسته با صدای که می‌خواهد تُن آن تحت کنترول باشد می‌گوید»: _تو…اینجا…از چه حرف می‌زنی؟؟ «اسحاق با نگاه که گویا آمده است تا از نور حساب بپرسد قدمی نزدیک می‌آید و با نگاهی آتشی و تند خود به چشمان نورمها نگاه کرده، بدون هیچ منطقِ می‌گوید»: _او…او..هیچ کاره‌ای داستان است باخبر... او معراج…او پستِ لعنتی نمی‌تواند تورا هم از من بگیرد..! بگو….بگو..که دروغ است…بگو که برایت اهمیت ندارد…بگو که هیچ دوستش نداری…راستش را بگو که چند روزی شده دیوانه شده‌ام…بگو که از غصه میمیرم!! «نورمها در پی شنیدن سخنان پی در پی اسحاق، چشمانش از حیرت و آشفتگی باز می‌ماند، طوری که گویا جهان در یک لحظه از مدار عادتش بیرون رفته باشد! دیگر به حق می‌داند که اسحاق هنوزم آن سنگِ عشق بی معنای خود را به سینه می‌زند، هنوز سخن از چیزی می‌گوید که حتی در راه درست آنم نرفته! به لحظه‌ای تمام پیش‌بینی‌ هایش به باد فنا می‌رود و آن دلگرمی‌های که برای خودش می‌داد، اشکاراً از هم پاشیده خاکستر می‌شود! نور دیگر وی را با حیرت نه، با وحشت می‌نگرد…گویا ترسناک‌ترین منظره در مقابلش شکل گرفته است! اسحاق ولی با آن نگاهی که برق سرد را در خود جا داده است، دوباره با لحنِ زبر و بدون لرزش می‌گوید»: _ازت هیچ گاهی نپرسیده‌ام که مرا می‌خواهی یا نه…من…بله…اعتراف می‌کنم…تو را حتی با این نگاه نفرت بارت هم می‌خواهم…مطمئن باش…ببین چه می‌گویم…مطمئن باش؛ سایه‌ای تو هستم جنسم از تاریکی است رحم نمی‌کنم، فکر نکن با این رفتارهای فلمی‌ات از من رهایی می‌یابی…ازین به بعد نمی‌شود…حتی با پناه بردن به آدمِ دیگر هم شعله‌ای طلب تو در دلم خاموش نمی‌گردد! «نورمها با هر کلمه که از دهان اسحاق برون می‌براید، دلش را تپش غریبی می‌گیرد.

  • 12 авг.15213из Thinker…🕰️

    _چیزی جز حقیقت نگفتیم…خدایت را شکر کن که نامت را برایش تحویل ندادم…وگرنه معراج را که می‌شناسی…اگر در قسمت نویسندگی و فلسفه نمی‌رفت و بدون هیچ رحمی ازت شکایت کرده برای مسؤولین نمی‌گفت که کارت را متوقف کنند و در غیر آن دنیای نویسندگی را با نوشته‌هایت به دگرگونی می‌کشانی، من نامم را تغییر می‌دادم! «پی همین سخنانش به منظور کندن موهایش از جا برمی‌خیزم که وی خنده‌کنان در قفسه‌های کتاب خود را گم می‌کند… واقعاً منِ بدبخت مسخره‌ای این‌ها شده‌ام! هیچ انسانِ که از من دفاع کند را ندارم حالا دانستم که چهار طرفم را دشمن مطلق گرفته! کمی افسوس می‌خورم و تا دفترچه که از نوشتنش خیلی مدت می‌گذرد را از میز برمی‌دارم، خیلی سریع متوجه بوی یخیِ می‌شوم که فقط متعلق و مختص شهزاده‌ای تاریکی است. یعنی بوی خوش او هرگز از سوی من مبالغه بوده نمی‌تواند! نمی‌دانم دیگران هم معتاد و متوجه آن عطر می‌شوند؟! دفترچه را یکبار از چپ به راست ورق می‌زنم و بر این می‌اندیشم که یعنی این آدم آیا کلمه به کلمه این را خوانده؟! آن جمله‌اش که گفت نظرش در باره‌ای شخصیتم تغییر می‌کرد چه معنا می‌داد؟ یعنی پی می‌برد من در واقع آدم درون‌گرایی هستم که دوست دارد درون فلسفه‌ها خود را گم کند..؟» . . . ❞راوی❝ …معراج سری بر مطبخ می‌زند و سلامِ تقدیم همه کرده در حالی که خندان است توت زمینیِ را از ظرفِ بالای میز برداشته بر دهان می‌گذارد… در مطبخ که خانم پاکستانی و طیبه خانم حضور دارند قشنگ متوجه حال خوب معراج نسبت به روزهای دیگر می‌شوند و طیبه خانم که از دیدن پسرش مانند هر گاهی دیگر خوشحال شده نزدیک وی می‌آید و سرش را خم کرده صورتش را عمیق می‌بوسد…معراج هم چشمانش را تنگ کرده با لبخند خود را هم اندازه‌ای مادرش خم می‌کند… پس از لحظاتی طیبه خانم نگاهی پر از لطافت بسوی پسرش انداخته با لبخند می‌گوید: _معلوم می‌شود که ام‌روز خیلی به کامت خوب بوده بگو دلیلش چیست یک‌دانه‌ای مادر..؟ «معراج همان‌طور که دستانش را به پشت بسته به فکر می‌رود و تا در پی جوابی می‌شود، که طیبه خانم بی‌درنگ و سریع دوباره لب باز کرده می‌گوید»: _معراج جااان…نکنه باز آن خواهر میلاد..نورمها را اذیت کردی..من که می‌دانم هر وقت آن دخترک را اذیت می‌کنی خوش می‌باشی!! «معراج نخست حیرت می‌کند و بعد نگاهی بی‌طرفانه بسوی مادرش انداخته با جدیت می‌گوید»: _نه مادرِ من…استغفرالله چی ربطی داره؟ «طیبه خانم که سفت و محکم پسرش را به نگریستن گرفته لب باز می‌کند»: _خوب حالا هر چی پسرم…در خوشی‌هایت برکت، ولی باز هم…دیگر آن دخترک را اذیت نکن من دیده‌ام که سر لج با وی داری…آخر او که مانند رفیقت میلاد پسر نیست دختر است، دختران روحیه‌ای لطیف دارند این را که بیشتر از من خودت می‌دانی! «معراج با آنکه از سخنان مادرش بسیار متعجب شده برای خاطر جمعی وی اما لبخندی زده می‌گوید»: _خوب درست است مادر جان همین دل خودت جمع باشد مرا کافیست و هیچ ربطی هم برای آن چوچه‌ای نیم‌وجبی ندارد. حالا هم می‌روم برای تبدیلی لباس‌هایم…ها، به کمی قدم زدن هم بیرون می‌برایم. «معراج می‌رود و چون طیبه خانم پسرش را مثل کف دستش می‌شناسد مثل همیشه پی می‌برد؛ وی در عجیب‌ترین حالت ممکن حتماً کاری که دلش بخواهد را انجام می‌دهد، حالا بخش جالبش آنجاست که چیزی هم سدّ کارهایش شده نمی‌تواند…» . . …معراج در حالی که موهایش از اثر حمام چند دقیقه قبلش هنوزم نم‌ناک است و بر میز کاری‌اش نشسته، ساعت دروازه‌ای شب را نشان می‌دهد که مشغول چندین اوراق دل‌گیر و طاقت فرسای است که با دیدن آن هیچ چیزی به آسانی دانسته نمی‌شود… وی همان‌طور که قلم را لای انگشتانش ماهرانه می‌چرخاند برای حل ورقه‌ها راه‌های می‌سنجد، ولی برای اینکه کمی درگیر داستانِ است که دیشب خوانده بود و برعلاوه خسته نیز است، بر کرسی تکیه می‌کند و بر پنجره‌ای بزرگ مقابلش خیره می‌ماند… گویا از اندیشیدن بر داستان دیشب خوشش آمده باشد که افکار خود را غرق در آن رها می‌دارد… یکباره به طرز غریبی خود را همانند پسرک داستان فکر می‌کند، و در تهِ دلش چیزی به صدا درآمده می‌خواهد کاش حرف به حرف آنرا خودش روایت می‌کرد و می‌نوشت… معراجِ که در تنهایی‌های خویش هرازگاهی اندیشیده است؛ با داشتن قلب استثنای خود و توقع بسیار بالا، یا شایدم نپسندیدن هر کسی، شاید هرگز به آن مرحله‌ها مخصوصاً عشق نرسد! وی قطعاً دلش نمی‌خواهد با ازدواجِ بر مبنای هیچ، و افاده نکردن معانی روحانی دقیق، هرگز ازدواج نکند، و این‌ قطعاً ارمان‌های خانواده‌اش برای ازدواج وی را خورد و محو می‌کند… الحق که معراج کلاً در بُعد دیگری زندگی می‌کند و چون عاشق معانی پر مفهوم در زندگانی است در هر مسئله‌ای دنبال کنندهٔ ژرف و عمق آن خود را قرار می‌دهد…

  • 12 авг.13110из Thinker…🕰️

    رمان: ندانسته بیمارت شدم نویسنده: الازهر قسمت: چهل و ششم این وسط که من در ظاهر منتظرم باز آمدنش را چی تعبیر می‌کند، خودم بحق می‌دانم که هر موقع بیکار ماند نزد خود می گوید؛ بیا برویم آن نورمها را اذیت کنم هر چی نباشد از بیکار نشستن کرده که خوب است! ولی با درآوردن دفترچه‌ای که داستان دست نوشت خودم را درخود جا داده، به حیرت می‌روم و چون قضیه‌ای این را به کلی فراموش کرده بودم دستم را از صورتم دور کرده اندکِ جابجا می‌شوم! مجید که با دیدن آن در کسری از ثانیه متوجه می‌شود آن مربوط من می‌شود، کنجکاو نگاهش را بسویم چرخانده، سپس هر دو بر معراجِ منتظر می‌مانیم که خیره بر کتاب بالاخره می‌گوید: _گرچه مدت تعیین شده یک هفته بود ولی به هر صورت..من تمامش کردم و امانت را برگرداندم، اینم از این…کتاب‌دار صاحب! «در پی حرف وی، نیم نگاهی بر مجید می‌اندازم و چون او هم هنوز بر موضوع درست پی نبرده با کنجکاوی فراوان گوش می‌سپرده باشد، و موقع که آقای خواننده کتاب را بسویم می‌گیرد، تا می‌خواهم بر گرفتن آن با سرعت اقدام کنم که دوباره با لبخند کتاب را در نزد خود کش کرده، می‌گوید»: _نه، نه، نه! صبر کن کتابـدااار، بسیار وارخطا هستی، تا اسم نویسنده‌ای این دفترچه را برایم نگفتی هرگز گرفته نمی‌توانیش!! «دوباره سر جایم می‌نشینم و بی‌حوصله نگاهی برایش انداخته بر این می‌اندیشم که آن داستان برای ای‌که زیاد خسته کن بوده حالا می‌خواهد با پرسیدن اسم نویسنده که خود من هستم مسخره‌اش کند..!ولی این را درست نمی‌دانم که پی برده من آن را نوشتم یا خیر؟! سپس آب گلوی قورت داده می‌گویم»: _کدام کتاب جهانی است مگر که دانستن اسم نویسنده‌ای آن مهم باشد، فوقش چند ورق خط‌خطی است و تمام! «در کمال ناباوری من، و برخلاف شخصیت همه وقته‌اش، لبخندی می‌زند و عمیق کتاب را نگریسته مکثِ می‌کند. برای لحظه‌ای می‌اندیشم که براستی از آن خوشش آمده باشد، حالا نمی‌دانم دیگر…تکلیفت را معلوم کن پسر!! دوباره نگاهش را به من داده می‌گوید»: _این که جهانی نباشد یا حتی به چاپ نرسیده باشد برایم مهم نیست، فقط چون اولین بار است که ای‌ قسم داستان خودمانی که وطن در آن توصیف شده را می‌خواندم برایم کمی جالب تمام شد. خوب دیگر…حالا این‌قدر آزار نده، بگو نویسنده‌اش کیست بعضی سوالات دارم! «این جمله‌اش را خواهشانه بیان می‌کند و من در دو راهی می‌مانم که بگویم یا نه، ولی زودتر از من این مجید پیش‌پزک زبان باز کرده می‌گوید»: _معراج برادر…حالا چرا این‌قدر بحث را با جناب کتاب‌دار طولانی می‌کنی، من خودم نویسنده آن را تمام و کمال می‌شناسم..! «معراج یکباره ذوق زده شده، بلند راستیِ می‌گوید، که بعد خودش هم معذب می‌شود و منم در تعجب می‌روم! سپس که اصلا هم بسوی مجید چشم کشیده نمی‌توانم تا نگوید، بی تفاوت به من دوباره ادامه می‌دهد»: _خوب نویسنده‌ای این یک دختری است تقریبا هم سن من، اعصاب و روان که هیچ ندارد، بر و رو که اصلا یاد نکن، پرخاشگری که صد درصد، ولی نکته این جاست که خیلی گوشه‌گیر و خشک خو هم است و معاشرت را زیاد دوست ندارد! در جای دیگر زندگی می‌کند و این کتاب را که زیادتر مثل دفترچه است برای ما بخاطری آورده بود که ازش نگهداری کنیم چون دلش نمی‌خواهد چشمش بر اثری بخورد که خودش محتوای آن را نوشته…می‌توانم بگویم به نحوی از آن متنفر است! «مجید ترا خدا بزنه و جزایت را بده! این چی توصیف‌های است که از من می‌کنی؟ یکبار این شش متره برود باز تو می‌مانی و منِ پرخاشگر بی اعصاب!! معراج نام ولی با وجود اینکه خیلی نکته‌گیر و زود فهم است هیچ چیزی دستگیرش نمی‌شود، یا شایدم برای اینکه موضوع سر یک دختر است، از مطلب گذشته، عقب سرش را دستی می‌کشد و بعد از مدتی فکر می‌گوید»: _خوب درست است…حالا که آن قدر انسان بحران زده است هیچ کاری همراهش نداریم…«و بعد نگاهی بسوی من انداخته، عمیق می‌نگردم، سپس دستش را بر ریشش می‌گذارد و با چشمان که ریز کرده با خنده کوچکی ادامه می‌دهد»: _حالا مرا ببین که فکر کردم جناب نیمه طبیب..این را نوشته، خوب شد این‌طور نبود وگرنه نظرم در باره‌‌ی شخصیتش تغییر می‌کرد! «من نگاه گذرای برایش می‌اندازم و با وجود اینکه باید گفتگوی ویژه‌ی را راه بیندازم هیچ نمی‌گویم و فقط سکوت اختیار می‌کنم… لحظاتی بعد هم با مجید وداع گفته می‌رود و الله‌حافظِ هم در اخیر می‌گوید که گویا برای من بوده است…» در پی رفتن وی بی درنگ کتاب زخیمی را از میز برداشته عاجل در شانه‌ای مجید زده می‌گویم: _بسیار بد هستی…خدا کند تا آخر مجرد بانی… آن چه حرف‌های بود که در باره‌ای من گفتی؟! «مجید همان‌طور که می‌خندد دستی بر شانه‌اش کشیده می‌گوید»:

  • 12 авг.1348из Thinker…🕰️

    طوبا حق نداشت این‌طور ساده خود را ببازد از دستش خیلی اعصبانی‌ام..! پس از چند دقیقه‌ای وقتی بر کتاب‌خانه می‌رسم، طبق معمول مجید را در حال خواندن کتابِ می‌بینم که فنجان بدست مطالعه‌اش دارد… بهترین زندگی را که این دارد. بدون هیچ دغدغه‌ای قهوه‌اش را نوشیده کتاب می‌خواند، واقعاً حسودی‌ام شد..! نزدیک میز رفته در کرسی کناری می‌نشینم و دقیقاً برای اذیت وی می‌گویم: _همین قهوه‌ای شیرین که تو می‌زنی به بدنت بنظرم نیم کیلو شکر را در خود دارد…با این شیرینی که به کام تو می‌چسپد من می‌دانم دلیل می‌شود که جان نگیری و چاق نشوی، قدت را که هیچ نگویم..! «مجید پی همین حرفم متوجه آمدنم می‌شود و بی‌خیال جرعه‌ای عمیق از آن نوشیده برای حرص من می‌گوید»: _زورت می‌دهد نیم‌وجبی چی بگویم دیگر. «برایش چیزی نمی‌گویم و برای لحظاتی سر خود را بطرف سقف گرفته، از فرطِ خستگی چشمانم را می‌بندم… نمی‌دانم چند دقیقه‌ی را به همین منوال در چشمان بسته می‌گذرانم، که باز عطر آشنایِ خود را بر مشامم می‌رساند… من که دیگر به آمدن‌های ناگهانی این آدم عادت کرده‌ام، چشمان خود را باز می‌کنم و بله…وی را در حال آمدن به سوی ما می‌بینم… فقط دست زیر الاشه آمدنش را به تماشا می‌گیرم، که سلامِ داده بعد از اینکه با مجید احوال پرسی می‌کند درست در مقابل من می‌نشیند…»

  • 12 авг.1689из Thinker…🕰️

    از آن روز به بعد از دور مراقبش می‌بودم حتی برای این‌که نیت مرا بد فکر نکند در سه متری‌اش نیز نمی‌ایستادم. دوست نداشتم حتی با حادثه‌ای غمگین شود، چون غم چشمانش از همه اول‌تر خود من را می‌کشت. آن هارون شپش زده هم بعد این که دانست مدیحه زیبای من بیماری لاعلاج دارد تماماً پیوند نشان کرده‌ای خود را با وی قطع کرد. مدیحه که ازین بابت گویا بال در آورده بود خیلی خوشحال بنظر می‌رسید و گاهی به صورت من نگاه مهربان و قشنگی می‌انداخت… من حتی برای دیدن نگاه‌هایش هم خوشحال بودم و راضی. وقتی عمیق نگاهش می‌کردم در درون مردمک‌های چشمانش به چیزهای غریبی از جنس اندوه می‌رسیدم که حتی شکل آن کابوس‌های شب هنگامم شده بود. روزگار از آن بدتر بر منِ پسرک خان سخت شد… مدیحه‌ای من دیگر در بستر بیماری افتاده بود و حتی بیشتر روزها در خواب بسر می‌برد…هزاران طبیب را از گوشه و کنار وطن جمع کرده بودم تا حداقل بتوانند علاج دردش شوند ولی قصه‌ای روزگار چنان بود که دل من باید پیر شود، سر لج را با من گرفته بود. نحیف تر و لاغرتر از هر وقتی شده بودم و دیگر از پسرک پشتون هیکلی خبری نبود…چشمانم دیگر برق نمی‌زدند و فقط صبح تا شب از پنجره خانه‌ی شان با دیدگان خسته‌ام می‌نگریدمش. طبیبان برای این‌که بدنم را سرمای شدید درونی گرفته بود ابراز نگرانی می‌کردند ولی آن‌ها نمی‌دانستند که من دقیقاً از سمت چپ قفسه سینه‌ام می‌سوختم و آن سوختن ساده‌ای نبود، روحم را نیز با خود به آتش می‌کشید! _او بود همه جهان بود، او نیست همه بمیرند… رفت و بعد رفتنش، همه صداها در من خاموش شدند، حتی صدای تپش‌های دلم که فقط برای خودش می‌زدند… در نبودش من آسمانِ‌ تیره‌ای تاریک بودم که دیگر حتی قادر به باریدن نبود! جسم معصومش را بالای تپه‌ای بلند دفن کردند. من ساعت‌ها در کنارش می‌نشستم و خاک نم زده را که حالا در موجودیت وجودش عطراگین شده بود را بو می‌کشیدم، براستی زمین چه خوش اقبال بود. روحش هنوز در من نفس می‌کشید و تا من زنده بودم آن هرگز محو نمی‌شد. تمام قریه از ناتوانی و دیوانگی هجران پسر خان صحبت می‌کردند ولی من هرگز چیزی به زبان نمی‌آوردم…آنها راست می‌گفتند من ترک اختیار کرده بودم…مگر مولانا شاعر بزرگ یکجا در مصراع شعر خود نمی‌گوید: گویند عشق چیست؟ بگو ترک اختیار! من از خود رفته بودم و این را همه می‌دانستند! گاهی هم دلم می‌خواست چاقوی برداشته همه کسانی که باعث شدند غم به چشمانش لانه کند را پارچه، پارچه کنم، دگر نمی‌خواستم حالا که او رفته من زنده باشم یا کسی دیگر! روزی با گل دست داشته‌ام به مزارش رفتم. باوجود آن‌که چهار سال گذشته بود درد هیچ چیزی کم نشده بود. من هنوز هم همان کسی بودم که در برابرش لال می‌شدم و کلمه کم می‌آوردم! کنار مزارش نشستم و مانند همیشه سنگ آن را در آغوش گرفته زمزمه کردم: می‌خواستم بگویم برگردی ولی تو دیگر نمی‌آیی…حالا دیگر این سنگ سرد گرم‌ترین چیزی است که از تو برایم مانده…! «سرانجام در آخرین صفحه‌ای دفترچه، نامه‌ای قرار گرفته که با خط درشت به عنوان واژه‌های پایانی نوشته شده است»: *برای تو…تو رفتی و من در میان آشنایان غریب شدم. نترس جز تو روحم سراغ کسی دیگر نمی‌رود دلم را نیز با خود دفن کردی، سراغ من را اگرم گرفتند مترسکِ کنار جاده‌ای گندم‌زار را آدرس می‌دهم…!* «آخرین جملهٔ دفترچه هم تمام می‌شود و سپس معراج با بسته کردن آن، لحظاتی محدود به سقف اتاق خیره می‌ماند… گویا که وقت می‌خواهد تا جملات آنرا کلمه به کلمه هضم کند… از همه بیشترم عناوین داستان که می‌اندیشد در حرف، حرف آن درد پنهان و عمیقی وجود داشته است… وی دقایقی را در مورد تفکر به داستان می‌گذراند و در میان همه‌ای آن…واژه‌ای مرگ و نیستی، برای دقایق محدود به خود درگیرش می‌کند… اگرچه وی مرگ را شروع زندگی اصلی می‌داند ولی گویا درد قلب پسرک داستان را از عمیق‌ترین نقطه‌ای قلبش حس کرده، به طرز غریبی اندوه زده‌اش می‌کند!» …معراج با وجود اینکه هنوز درگیر تحلیل داستان غم‌انگیز است و دست از تفکر به آن کشیده نمی‌تواند، یکباره با سنگین شدن پلکانش که خواب ثقیل را یادآوری می‌کند، تا نگاهی بر ساعت می‌اندازد، زمان را ۱۲:۳۴ شب می‌بیند و چشمانش رفته، رفته بی اختیار بسته شده، به خواب عمیقی فرو می‌رود… مثل همیشه، ماه از پنجره‌ای بزرگ اتاقش گذشته بصورتش می‌تابد و وی را بدون هیچ اغراقی، شاهزاده‌ای خوابیده جلوه می‌کند… . . ❞نورمها❝ …قدم‌هایم را سریع، سریع بسمت کتاب‌خانه برمی‌دارم و با ذهنی که هرگز با خود نیاودمش هنوز درگیر حرف‌های طوبا و این اتفاقات اخیر هستم…من…باوجود آنکه باید تمرکزم سخت و فشرده بر سر درس و کار آموزی‌ام باشد، درگیر چیزهای که نباید، شده‌ام! بنظرم همه چیز رفته، رفته پیچیده و فشرده می‌شود. از بس که از آن اسحاق بدم می‌آید حتی دلم نمی‌خواهد با طوبا کلمه‌ای بگویم.

  • 12 авг.14210из Thinker…🕰️

    آن زمان احساس می‌کردم نه ماه، نه خورشید، بلکه خوشبختی و آدم ربای زیبای قلبم را می‌بینم! نگاهش پر از حیا و حجب بود گویا همه‌ای ستارگان کهکشان را در خود جا داده بود. او همان زمان خجالتی بسویم با ملایمت خندید و هیچ نگفته رفت. گاهی که فکر می‌کردم به این نتیجه می‌رسیدم که او سکوتم را می‌دانست و به معنای واقعی استاد و مولانای لال بودن و سکوتم بود! _روحم پاره، پاره شده دیگر غمگین نمی‌شوم… بعدِ آن روز با لجاجت تمام خانواده را راضی کردم که به خواستگاری‌اش بروند. آری او کسی بود که قلب و روحم را ربوده و من مکلف بودم دو عنصر مهم زندگی‌ام را دوباره از نزدش بگیرم، او بنیادین زندگی مرا برداشته بود کَی می‌توانستم بدون آن‌ها زندگی کنم..؟ آن روزها که مانند ره‌زنان در گوشه و کنار خانه‌ای شان پرسه می‌زدم بالاخره اسمش را از زبان مادرش شنیدم؛ او را مدیحه صدا زد. بلی مدیحه! تا اسمش را دانستم می‌خواستم میخِ برداشته درست وسط قلبم آن را حک کنم. خیلی هم انتظار کشیده بودم که یکی با صدا زدن اسمش بالاخره نقلِ برای من برساند! او از قوم تاجک بود و این مسئله‌ای بود که بخاطرش خانواده‌ای من سخت مخالفت می‌کردند و اما در موجودیت اصرارهای من کسی چیزی گفته نتوانست. آن روز من درست مثال مادر بی‌قرار بودم، تا این‌که بد ترین خبر عمرم را شنیدم. او نشان کرده‌ای یکی دیگر بود. او نشان‌ کرده‌ای یک مجاهد چهل و پنج ساله بود در حالی که خودش هنوز نوزده سال سن داشت..! آن لحظه احساس کردم که روحم از هم پاشید و قطعه‌های آن به کوه و صحرا رفت. احساس می‌کردم اندوه را خورده باشم که با هضم نکردن آن حالت تهوع گرفتم. من آن شب از جوان بیست و شش ساله مبدل شدم به پیر مرد هزار ساله. دلم پس از شنیدن آن حقیقت خانه‌ای اندوهان شد! _سری بر مزارِ آرزوهایش زد…مشتِ از خاک آن را بو کشید و به حق دانست، اشتیاق‌های در زنده‌گی وجود دارند که حتٰی با دفن شدن هم نمی‌میرند! اسمم در قریه مشهور بر هجران خانِ کار تمام بود. فردای آن روز که دانستم آن هارون بد قواره و زشت صورت، نشانه شده‌ای نیمه‌ای من است بی درنگ اسلحه‌ام را برداشته در حوالی شام بود که سر راهش را سدّ، و لت جانانه‌ای نثارش کردم. آن قدر با مشت و لگد و بدنه اسلحه می‌کوبیدمش که حتٰی قصد مردم بیچاره‌ای قریه که اموال آن‌ها را خورده بود می‌گرفتم. گویا می‌خواستم تمام غم‌ها و بی‌عدالتی‌های جهان را بر سر وی خالی کنم! بعد از نیم جان کردن وی، در حالی که خسته و درمانده بودم بر رودِ رسیده چیغِ بلندی سر دادم و دانستم با دفن کردن این عشق حتماً دل و روحم از دست می‌رود و فراموش می‌شود. کی کجا این را می‌فهمید..؟ _دلتنگی‌ات چنان تلخ است که گویا همه زهرهای جهان را به خورد من داده باشند! دیگر هرگز به سراغ مدیحه نمی‌رفتم مدت زیادی بود با بی‌خبر بودن از وی از خویش نیز رفته بودم، مریضی بدی عاید حالم شده بود، تمام قریه از وضع من باخبر بودند. آن روز که هارون را زده بودم شورش بدی را راه انداخته بود، ولی چون از مقابل شدن با من هر زمانِ می‌ترسید در مقابلم هیچ پیدایش نشد، اما از عقبم همه را مخالفم کرده بود، که آن هم با موجودیت کاکای سیاست‌مدار مجاهدم حل شد، من حتی ککم نیز نمی‌گزید، چون در اصل آن زمان دلم مَی خانه‌ای غم‌ها شده بود یکی می‌رفت دیگری می‌آمد، ولی با این تفاوت که خودِ من، ساقی را مست و ویران می‌کردند! دلتنگی مدیحه هم از جمله بدترین‌ تجربه‌های تلخ زندگی‌ام بود. از دمنوش تلخ بابونه که یک زمانِ مادر بزرگم درست می‌کرد نیز تلخ‌تر بود..! _امیدم چنان رفت که باز ناید؛ دل دادم به یاری که عهد نساید… هر چی در زندگی داشتم تمامش زمانِ از دستم رفت که با خبر شدم مدیحه به تازگی‌ها به بیماری آسم مبتلا شده است. در یکی از روزها که در جنگ‌های درونی‌ام پیروز شدم و با شهامت رفته می‌خواستم با وی حرف بزنم، او با چشمانِ که دیگر برق نمی‌زدند صورتم را گردش‌وار نگرید که دلم برایش برای هزارمین بار ضعف رفت، ولی با حرف که گفت دیگر روحم را حس نمی‌کردم. او در حالی که زیر چشمان زیبایش را حلقه‌های سیاه دربر گرفته بود برایم گفت که آن بیماری را مبتلا شده است و چون پدرش نیز به همین سبب از دنیا رفته بود این بیماری را ارثی خواند! همانجا دلم می‌خواست داد بزنم ولی چون اراده‌ای بر اعمالم نداشتم همان‌طور که قلبم را درد بدی گرفته بود دستم را بالای آن گذاشته فقط بالای نیم‌کت رها شدم… موهایم پرپشت تر از همیشه بر جبینم آشفته بودند. او با دیدن حالتم اشک می‌ریخت، کاری از دستم برنمی‌آمد و فقط همان زمان دانستم که روح او خیلی‌ها قبل با من یکی شده است اما برای ریختن هر اشکش درد قلبم زیادتر می‌شد… حتی دگر این برایم مهم نبود که او نیز اسیر و در بند منست چون هرگز و در هیچ صورت، غم چشمان وی را نمی‌خواستم..! _شرحه، شرحه می‌دانمت ای نیمه‌ای روح من در تنِ دیگر…

  • 12 авг.20211из Thinker…🕰️

    رمان: ندانسته بیمارت شدم نویسنده: الازهر قسمت: چهل و پنجم معراج که ذهنش آمادگی برای درست کردن صحنه‌های محتوای کتاب را گرفته است، با خواندن اولین سطر آن غرق شده، کاملاً در آن فرو می‌رود… "شروع داستان" پسرک سی ساله‌ای رنجور دور از هر گونه خوشحالی در دنیا؛ بله این من هجران هستم! چیزی جز غم و اندوه در کف ندارم، خوشی‌هایم را روزگار به سرقت برد… دزدید زندگی؛ آن روزگارانی را که صورت معصومش به لبم خنده می‌آورد و دلم را می‌رقصاند… این تن من دگر به چه کار آید وقتی نفس‌های او دنیا را عطراگین نمی‌کند…؟ با کدام واژه‌ای نامأنوس جای خالی‌اش را به تصویر بکشم، حال آنکه دریچه‌های قلبم از موجودیت او نور می‌گرفت… دیگر این صورت پشتوانه‌ام به چه کار می‌آید…وقتی که نگاه او دیگر نمی‌بیندم… اصلاً خسته‌ام از زل زدن به نیمکتِ فرسوده‌ای کنار نانوایی…همان جایی که با بی‌رحمی، نبود اورا به رخم می‌کشد… بیا برگرد نامهربانم! بیا که در نبود تو نه دلم می‌لرزد و نه روح بهانه گیرم خوش است..! . . یادم است هوای گرگ و میش با طوفانی بی‌ پایان که مخلوطی از مهْ نیز داشت در موجودیت غروب آفتاب قریه را دربرگفته بود. تازه از شکار برگشته بودم، لباس‌هایم خاک خورده و نامرتب بود و با رمالِ که صورتم را پیچانده بودم هیچ شباهتی با هجران خان نداشتم… تفنگ شکاری سنگین بر شانه‌ام بود و سخت گرسنه بودم. از دور ولی بوی نان آغشته با دود به مشامم می‌خورد. بوی آن را دنبال کرده به نانوانی کوچکِ که در کنار کلبه‌ای ویرانه قرار داشت رسیدم… داخل آن را گشتم اما هیچ سرنخِ از حضور آدمیزاد نبود، به ثانیه‌ی اندیشیدم دماغم اشتباه کرده و از فرطِ گرسنگی ذهنم هذیان بافی می‌کند… چندی نگذشت که صدای پای شنیدم، به منظور اینکه حیوان درنده‌ای باشد تفنگم را درآورده ماشه به دست آماده ماندم… صدای پا از عقبم بیشتر و بیشتر می‌شد تا این که با یک حرکت چرخیدم و با چشمانی مقابل شدم که به لحظه‌ای احساس کردم کاینات ایستاد و من از اول متولد شدم! دل و قلبم یکجایی می‌لرزید. لرزیدن دل و قلب قوت را سر جایش نمی‌گذارد، آنجا هم خدایی و به ناحق سرپا مانده بودم. یادم است برای اولین بار دستم روی ماشه تفنگ می‌لرزید! او مرا از همان بار نخست خلع سلاح کرد… با روسری خاکستری صورتش را مانند من پیجانده بود و فقط چشمانش پیدا بود، نگاهش آرام ولی پر از راز بود. او بدون اینکه لحظه‌ای از من بترسد با دیدن این که دستانم می‌لرزد گفت: فکر کنم زیاد ترسیده‌اید شکارچی! جای نگرانی نیست اینجا من و مادرم زندگی می‌کنیم و چون امروز روز شانس شماست یک نان به شما هدیه داده می‌توانم…دخترک که تفاوت قدش از من بیشتر بود نان را بدستم داد و از نزد چشمانم محو شد… من ولی مانند کودک که از حادثه‌ای شوک می‌بیند لرزان و بی‌رمق ایستاده بودم…آن زمان احساس می‌کردم که فلج شده‌ام یا تب سوزان جان مرا دربرگرفته است..! _و چشمانت حکایتِ همه‌ای زیبایی‌هاست… از آن روزی به بعد که دخترک را دیده بودم تماماً و کاملاً دیوانه شده بودم. هر روز به دیدارش می‌رفتم و این پدر و مادرم را شاکی می‌کرد. من فقط از دور نگاهش می‌کردم و او با مادرش یکجا بدون اینکه حال مرا بداند نان می‌پزید و در کلبه‌اش با مسرت که همیش در رفتارش پیدا بود می‌زیست. برای اولین بار که صورتش را دیده بودم به حق دانستم که دیگر هیچ گاهی از آن دل کنده نمی‌توانم! چشمانش تاریک‌تر از موهای من بود و صورتش سفیدتر از ماه چهارده… در نظرم قشنگ ترین مخلوق خدا می‌آمد و از بس حسادت می‌کردم بر همه چشم‌های که او را دیده می‌توانستند، گاهی می‌گفتم که ای کاش او را در جایی پنهان کرده فقط برای دیدن چشمان خودم می‌گذاشتم! _و من میان هیاهوی خیال او آرام، آرام گم می‌شدم! با وجود آن‌که دختران قریه برایم جان می‌سپردن من حتی خیالم هم نبود و فقط قفل همان دخترک شده بودم. بدتر از هر وقتی در لاک خود فرو می‌رفتم و کم صحبتی‌ام بیشتر شده بود. دیگر بطور کلی احساس می‌کردم که هیچ کسی کنارم نیست، به جز خیال او! _اندکِ چای، کمِ سکوت، و تو فراوان! نیمکتِ که فرسوده در کنار نانوایی وجود داشت جای بود که در خیالاتم با او می‌نشستم، چای برایم می‌ریخت و من همان‌طور چای به دست فقط گوش می‌سپردم به سخنان شیرین او… ولی حیف که در واقعیت آنقدر خجالتی بودم که حتی سلام هم در مقابلش گفته نمی‌توانستم. بگذرد که جرگه‌های بزرگ قریه را رهبری می‌کردم و فقط در برابر او لالِ به تمام معنا می‌شدم! _چشمانت مرا بسوی خوشبختی هُل می‌دهند… روزی که مانند دزدان از عقب درخت هی این سو و آن سو را می‌دیدم و او را نمی‌یافتم، ناگهان کسی از عقب سرفه کرد و من در حالی که قلبم به دهنم آمده بود بسویش چرخیدم، برای دومین بار بود که او را از نزدیک می‌دیدم.

  • باشد عزیزکم... به قول تو، دیگر بی‌خیال... بی‌خیالِ گذشته‌ای که روزی تمامِ آینده‌ام بود. بی‌خیالِ حس‌های خوب و خاطرات قشنگی که با هم داشتیم. و بی‌خیالِ «ما»... همانِ که برای من تمام دنیایم بود و برای تو، انگار فقط فصلی کوتاه از زندگی‌ات. من هم بی‌خیال می‌شوم... دیگر از دوست داشتنت نمی‌نویسم، از رفتنت نمیپرسم، دیگر از نبودت گله‌یی‌ نمیکنم. به این فکر نمی‌کنم که مگر‌من کجای قصه کم گذاشتم که پایانش ماندن سهم من شد و تو بی‌خیال رفتی... دیگر به تو فکر نمی‌کنم... به حرف‌هایت، به خنده‌هایت، به آن روزهایی که فکر می‌کردم «تو» قرار است آخرِ قصه‌ی من باشی. از این به بعد با تو غریبه می‌شوم. غریبه‌ای که تمامت را میشناسد...غریبه‌یی که روز آشناترین قلبم بود. عزیزِ قلبم، اینطور خوب است؟ حالا راضی شدی؟ فقط یک سؤال مانده... حالا خوشحالی؟ حالا که دیگر کسی نیست دوستت داشته باشد، کسی نیست منتظرت بماند، کسی نیست با شنیدن صدایت دلش بلرزد... حالا آرامش داری؟ راستش را بگو... هیچ‌وقت، حتی برای یک لحظه، دلت برای من تنگ نشد؟ هیچ شبی نشد دلت بخواهد فقط یک‌بار صدایم را بشنوی؟ هیچ خاطره‌ای نبود که ناگهان وسط شلوغی زندگی‌ات، تو را برگرداند به روزهایی که من و تو «ما» بودیم؟ یعنی یک‌بار هم دلت برای من نلرزید...؟ یعنی هیچ‌وقت، میان این همه آدم، جای خالی مرا حس نکردی؟ یعنی توانستی همه‌چیز را این‌قدر ساده فراموش کنی؟ اصلا... تو اصلا مرا دوست داشتی!؟ بی‌خیال... من که میدانم، به قول سیاوش قمیشی... تو عاشق نبودی، که دردِ دلِ عاشق‌ها را بفهمی... و شاید تلخ‌ترین قسمتِ تمام این قصه همین باشد؛ اینکه من هنوز دارم برای عشقی عزاداری می‌کنم که شاید برای تو، خیلی وقت پیش تمام شده بود. 💔🫠 #_پرنده_آبی🦋🫀

  • 11 авг.38226из هدية عثماني 🎀

    از همه شما خواهران و برادران خواهات دعا خیر استم بنده در یک مشکلی بند ماندیم و فقد از راه دعا میتوانم برایش برسم دعا کنین بر آنچه که دعا کردم برسم و این مشکلم حل شود بخیر التماس دعا🤲