tgindex
لیمه حمیدی🎀

لیمه حمیدی🎀

Статистика
@nawisndaКнигиперсидский

و آنگاه که مرا دید، حیرت زده نگاهم کرد و گفت: تو را جایی دیده‌ام! فقط نگاهش کردم و شاید همین یک نگاه خودش سوال بود؛ ادامه داد، عطرت به عطرِ میان کتاب‌ها می‌ماند، آیا تو همانی نیستی که تو را میان واژه‌ها زندگی کرده بودم؟!...

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
36
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
3 443
−5 за 5 дн.
Сутки
+1
+0,03%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
659
35 постов
Вовлечённость
19,1%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 36
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
245
1/48двое суток
280
1/72трое суток
302

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دخترام بین شما کسی هست که بتانه عروسک ببافه؟ اگر هست آیدی ادمینم مسج کنین @A2min_tabliqat

  • از کنارِ بعضی از تاریخ‌ها باید گذشت؛ که آن‌ روزها و خاطره‌هایشان، نه شعر شدنی هستند، نه گریه کردنی، نه نوشتنی، نه یاد کردنی… بعضی تاریخ‌ها به سکوت می‌مانند؛ به یک سکوتِ دردناک، درست شبیهٔ بغضِ پرنده‌ای در قفس… #لیمه_حمیدی برای تکرارِ بعضی تاریخ‌ها @nawisnda

  • ولی جدا از دندان دردی از یک چیز دیگر اعصابم به هم ریخته اینکه امسال تابستان کلا به گدودی تیر شد در حالی که من فصل تابستان را فصل کار میدانستم ماه اولش نیم ماه خانه مادرکلان بودم بعدش خانه امدم تا یک ماه پاک‌کاری داشتیم (به دلیل تبدیل و نوسازی وسایل خانه) بعد یک ماه دیگرش به مهمان‌داری و گشتن و رفتن و همین چیزها گذشت و الان نمیفامم چند روز دیگر از تابستان باقی مانده و من اینقدر عصبی ام که نگم چون تمام برنامه‌هام به هم ریخته و الانم شدید دندان دردم 😭😫 پس بیایین باهم گریه کنیم و اعذاب وجدان هم دارم از خاطر کارهایی که همی قسم نکرده باقی ماندن در حالی که خودم گناهی ندارم

  • لیمه حمیدی🎀 pinned «سه روزه به قدری دندان دردم که فکر ‌می‌کنم به حل‌نشدنی‌ترین مشکل ممکن برخوردیم. و بر علاوه این یک دندانم بی دلیل شکسته‌ و اذیتم می‌کند پس من خستمممم خیلی هم ناامیدم 😭🤦🏼‍♀️»

  • سه روزه به قدری دندان دردم که فکر ‌می‌کنم به حل‌نشدنی‌ترین مشکل ممکن برخوردیم. و بر علاوه این یک دندانم بی دلیل شکسته‌ و اذیتم می‌کند پس من خستمممم خیلی هم ناامیدم 😭🤦🏼‍♀️

  • بدون آنکه بدانم چه شد و چه نشد، قسمتی از دندانم شکسته بود؛ و این را از برخورد تیزیِ دندان با زبانم فهمیدم. بعد از آن، حتی اگر دهانم را باز یا بسته می‌کردم، لبه‌ی نوک‌تیزِ دندانِ شکسته‌ام، زبانم را مورد حمله قرار می‌داد. و در این دو شبانه‌روز، در قسمتی از زبانم، دردِ تحمل‌ناپذیری را تحمل کردم؛ چون در هر ثانیه، دو سه بار، دندانم به زبانم برخورد می‌کرد. طاقتم طاق شد. نشستم و دو ساعت برای این دردِ تحمل‌ناپذیر، برای این بی‌رحمیِ دندانِ شکسته و برای این بی‌پناهیِ زبانم گریه کردم. و اما فقط خودم می‌دانم که از آن دو ساعت، یک ساعت و پنجاه‌ونه دقیقه‌اش را برای زخم‌های ناسورِ روزگار گریسته بودم. #لیمه_حمیدی @nawisnda

  • 12 авг.33720удалён 14 авг.

    تا صب صبر کنین از اتاق دیگر برتان قشنگگ بگیرم

  • 12 авг.33619удалён 14 авг.

    اینقدرم از زیر این آهن ها میتانم بیبینم جایی کار را

  • 12 авг.33417удалён 14 авг.

    فقط اینقدر از بالایی آهن ها

  • 12 авг.32118удалён 14 авг.

    باشین نشان تان بدم که از پنجره‌ی اتاق خودم از پنجره‌ی پهلوی میزم چقدر قابل دیده

  • 12 авг.31915удалён 14 авг.

    ولی باید برای دیدن کوه و بز‌های کوهی، صب وقتتتتتت خیلییییی وقت قبل از آمدن نفرهای کار بیدار بشم ورنه اونا میرسن و من دگ نمیتانم پنجره باز کنم

  • 12 авг.32313удалён 14 авг.

    ولی در اتاق خودم، در پنجره‌ی پهلوی میزم فقط یک قسمت قابل دید هست چون کلا وسایل‌ها کار مث آهن هایی دراززز را پشت پنجره گذاشتن و من نمیتانم دقیق بیبینم ولی اگر پنجره‌ی روبرویی را باز کنم دگ کلا داخل کارم یعنی خیلیییی خوبه

  • 12 авг.32614удалён 14 авг.

    یعنی خانه‌ی پهلوی ما که میگم یعنی یک خانه‌ایم الان یعنی ما در بلاک آباد شده هستیم و اون قسمت حویلی داره دوباره آباد میشه یعنی کلا پهلوی ما هست

  • 12 авг.32319удалён 14 авг.

    و حتی میتانم کل روز از پشت پنجره یعنی از شیشه کار کدن نفرها کار را بیبینم و اما میترسم من به اونا معلوم بشم‌ ولی اگر معلوم نشم یعنی حیلیییی خوبه

  • 12 авг.32027удалён 14 авг.

    بیایین بیایین که یک گپ جالب شده خانه‌ی پهلوی ما را خب چپه کدن چون قراره دوباره آباد کنند و حالا من میتانم وقتی پنجره اتاق باز کنم، کوه را از دورر بیبینم و بعد میتانم صب‌ها، رفتن بز‌هایی کوهی را به کوه بیبینم و حتی برای شما هم فیلم بگیرم چون دیروز عصر دیدم بزهای کوهی به پیاده روی عصرگاهی شان برامده بودن

  • 9 авг.8927410

    نامه برای معشوقِ که دور است آخ عزیزکم، آخ قرینِ قلبِ من… ندیده‌ای که چقدر زمانه عجیب شده است؟ خبر نداری که این‌ها، همین آدمک‌های متوهمی که از خود فتوا می‌دهند و قانون می‌سازند، چه بلایی سرِ عشق آورده‌اند؟ این‌ها، وقتی از معشوق دور می‌شوند، تارِ رابطه‌ای را که خود عشق می‌پندارند، می‌بُرند و جدا می‌شوند. و من در تعجبم که عشق مگر جدا شدن دارد؟ عشق مگر در فاصله‌ها کم می‌شود عزیزکم؟ نه، تو بگو! من که نفهمیدم؛ تو بگو که آیا عشق این است؟ که اگر این باشد، سرابی بیش نیست. اما پس من و تو چه احساسی به هم داریم؟ که در این فاصله‌ها، در این دلتنگی‌ها، در این نشدن‌ها، باز هم ریشه‌ی احساسِ ما نخکشیده است. آخ عزیزکم… کاش این‌ها می‌دانستند که عشق چیست. کاش می‌شد تصویرِ احساسِ قلبِ من نسبت به تو را روی دیوارِ شهر قاب کنم؛ که من تو را بدونِ چون‌وچرا، بدون اگر و اما، دوست می‌دارم. که اگر تو را، همین توییِ نازنینم، با آبِ مرداب شسته بشوی، باز من تو را همچون شهد و شکر می‌نگرم؛ من تو را چون آبِ زمزم، پاک و گهر می‌نگرم. امیدِ فردای من… گاه در فکر فرو می‌روم و با خود می‌گویم: این چنین عشقی‌ست که من دچارش شده‌ام؟! که هر روز نسبت به دیروز فزون‌تر می‌شود؛ که تو هر روز بیشتر از دیروز برای من باارزش‌تر می‌شوی. اما شاید سؤال هم ندارد. شاید باید به این حقیقت برسیم که عشق همین است؛ که عشق همین دوست داشتنِ بی‌حدومرز است؛ که ببینی و بدانی که از معشوقِ تو بالاتر هم هست، ولی تو باز هم دنیا را با معشوقِ خود عوض نکنی. پر حرفی نمی‌کنم، عزیزکم. فقط این نامه را نوشتم تا از عاشقانه‌های این روزگار برایت گله‌ها کنم؛ تا سفره‌ی دل را پیشِ تو باز کنم. راستی، از دیرزمانی‌ست که در دمِ دروازه‌ی آرزو نشسته‌ام که تو بیایی. چه آن خواهی رسید؟ فقط قبل از رسیدن خبرم کن؛ که روسریِ سبزم را سرم کنم و موهای تاب‌خورده‌ام را برایت رها بسازم و آن گلِ اُرکیده‌ی که تازه خریده‌ام را گوشه‌ی موهایم بزنم. آخر می‌دانی؟ جدیداً رنگِ موهایم را عوض کرده‌ام. حالا دیگر یک معشوقِ موطلایی داری، عزیزکم! وعده می‌دهم از دیدنم ذوق‌زده بشوی، چون با این رنگ زیباتر شده‌ام. حالا شاید گمان ببری خودصفت شده‌ام، اما نه؛ اطرافیانم چنین گفته‌اند! راستی، تصمیم گرفته‌ام تا قبل از آمدنت، دفترچه‌ای را که برای تو نامه و غزل می‌نوشتم، تکمیل کنم و من و دفترم یکجا منتظرت بنشینیم و وقتی آمدی، هر دو برایت حرف‌ها بگوییم. آخ عزیزکم… آخ… کاش بیایی. #لیمه_حمیدی @nawisnda

  • امروز اولین جلسه‌ی کلاس زبانم گذراندم؛ البته بعد کلییی فکر تصمیم گرفتم کدام زبان را بخانم تا هم برای شروع آسان باشه و هم برش علاقه داشته باشم و برای اولین جلسه بسیار لذت بخش بود. این پیام را داشته باشین تا اگر روزی تانستم صحبت کنم به او زبان، زیر همین پیام ریپلی خواهم زد.🤌🏻

  • 7 авг.1 002681

    خودش🫠🤌🏻 آرامشی که در خانه ما دارد🥲

  • 7 авг.871331

    🍓وسایلش

  • تو را زنانه دوست می‌دارم! به عینِ پختنِ غذا و شستنِ رخت‌ها. با تصورِ نگاهت مستانه می‌رقصم؛ در میانِ شلوغیِ روزها و کارهای ناتمامِ خانه. تو را‌ زنانه دوست می‌دارم! و رژِ قرمزم را با خیالِ تو درشت‌تر می‌کنم. دامنِ گلدار را با یادِ تو به بَر می‌کنم و موهایم را…