tgindex
کلبه آرامش|خدیجه‌بانو📚✍🏻

کلبه آرامش|خدیجه‌بانو📚✍🏻

Статистика
@caFe_banOo13персидский

نه برای شهرت، نه برای تحسین، بل‌که برای بقا، قلم را به دست گرفتم. انتخابم نبود، نجاتم بود، راهی برای زنده ماندن، وقتی هیچ راهی نمانده بود. ❤️‍🩹📝 #خدیجه_بانو لینک‌ ناشناس کانال t.me/HidenChat_Bot?start=6455546064

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
32
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
323
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
422
32 постов
Вовлечённость
130,7%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 32
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
70
1/48двое суток
80
1/72трое суток
86

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • در اخیر حتمن نظرت را بنویس❗️ شاید دیده باشید، بعضی‌ها رفاقت و صمیمیت را بهانه می‌کنند و به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌شان حرف‌های رکیک می‌زنند، فحش می‌دهند و تحقیرشان می‌کنند. بعد هم می‌گویند: «ما دوست‌های صمیمی هستیم؛ بین ما این حرف‌ها عادی است. احترام گذاشتن دیگر یعنی چه؟ خط قرمز و حد و مرز بین ما یعنی چه؟» اما عزیزکم، حتی با خود درونت هم باید خط قرمز داشته باشی. حتی صدای درونت نباید اجازه داشته باشد هر حرف زشتی را به تو بزند؛ چه رسد به دیگران. این‌که تو آدم نزدیک منی، به این معنا نیست که اجازه داری هر حرف بد و زشتی را به من بگویی. صمیمیت، مجوز بی‌احترامی نیست. رفاقت، اجازه‌ی تحقیر نیست. و نزدیک بودن، حق شکستن شخصیت آدم را به کسی نمی‌دهد. آدم‌های نزدیک ما، اگر همیشه از ما بد بگویند، کم‌کم خودمان هم حرف‌هایشان را باور می‌کنیم. وقتی بارها از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان بشنویم که «کافی نیستی»، «زشت هستی»، «این به تو نمی‌آید»، «موهایت خوب نیست»، «لباست زشت است»، «چهره‌ات فلان‌طور است» و... یک روز ممکن است واقعاً باور کنیم که ناقص، ناکافی و زشت هستیم. گاهی یک جمله از زبان یک غریبه می‌گذرد و فراموشش می‌کنیم؛ اما همان جمله اگر از زبان کسی بیاید که دوستش داریم و به او اعتماد داریم، ممکن است سال‌ها در ذهن ما بماند. اطراف ما باید انسان‌هایی باشند که به رشد، آرامش و خوشحالی ما کمک کنند؛ آدم‌هایی که به ما انرژی بدهند، انگیزه بدهند و وقتی خودمان را فراموش کرده‌ایم، خوبی‌هایمان را به یادمان بیاورند؛ نه کسانی که هر روز ما را کوچک‌تر، خوارتر و بی‌ارزش‌تر کنند. حتی صمیمی‌ترین آدم‌های زندگی‌ات، حتی اعضای خانواده‌ات، حق ندارند تو را تحقیر کنند. نقد کردن با تحقیر کردن فرق دارد. شوخی کردن با شکستن شخصیت آدم فرق دارد. صمیمیت با بی‌ادبی فرق دارد. شاید در ابتدا بگوییم «شوخی می‌کند»، اما تکرار همین شوخی‌ها می‌تواند صدای درونی ما شود. بیایید با رفیق و نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان همان‌طور رفتار کنیم که در معنای واقعی کلمه می‌گوییم: دوستِ دوست خود باشیم، نه دشمنِ پنهان اش! صمیمیت یعنی بتوانی خودت باشی؛ نه این‌که مجبور باشی در برابر کسی که خود را دوستت می‌نامد، مدام از خودت دفاع کنی. آدمی که دوستت دارد، قرار نیست هر روز به تو ثابت کند که کافی نیستی؛ قرار است به تو یادآوری کند که چقدر ارزشمندی! #خدیجه_بانو

  • از آدم‌های همیشه شاکی، ناشکر و منفی‌نگر، هرچند برایت عزیز باشند، گاهی فاصله بگیر. درست است که برای عزیزان‌مان باید شنوندهٔ خوبی باشیم؛ باید گاهی بنشینیم، گوش بدهیم و دردهای‌شان را بشنویم. اما عزیزم، تو مسئول به دوش کشیدن تمام رنج دیگران نیستی. یک‌بار گوش بده، دوبار همراهی کن، سه‌بار دلداری بده؛ اما اگر دیدی کسی هر بار که کنارت می‌نشیند، فقط گلایه می‌کند، از همه‌چیز ناراضی است، تمام گفت‌وگوهایش شکایت است و بعد از هر دیدار، خودت خسته، سنگین و بی‌حوصله می‌شوی، شاید وقت آن رسیده باشد که کمی فاصله بگیری. شاید در نگاه بعضی‌ها این کار خودخواهانه به نظر برسد؛ اما مراقبت از خود، خودخواهی نیست. تو مسئول خودت، بدن خودت، آرامش روانی‌ات و حال خوبت هستی. از نظر روان‌شناسی نیز محیط اجتماعی ما بی‌تأثیر نیست. آنچه به‌طور مداوم می‌شنویم و تجربه می‌کنیم، می‌تواند بر افکار، احساسات، استرس و حتی شیوهٔ واکنش ما به زندگی اثر بگذارد. قرار گرفتن مداوم در معرض شکایت، بدبینی و گفت‌وگوهای منفی می‌تواند ذهن را به سمت تمرکز بیشتر بر مشکلات و نگرانی‌ها سوق بدهد؛ همان‌طور که معاشرت سالم و حمایت‌کننده می‌تواند احساس امنیت و آرامش بیشتری ایجاد کند. پس لازم نیست برای اثبات محبتت، هر بار تمام سنگینی زندگی یک نفر را با خودت به خانه ببری. به درک که کیست و چقدر به تو نزدیک است؛ اگر حضورش به‌طور مداوم آرامشت را می‌گیرد، مرز بگذار و فاصله بگیر. تو نمی‌توانی همه را نجات بدهی، همهٔ دردها را درمان کنی و بار همهٔ آدم‌ها را به دوش بکشی. هیچ‌چیز مهم‌تر از سلامت، آرامش و زندگی خودت نیست. #خدیجه_بانو

  • شکراً🤍

  • با مادر رفته بودیم شفاخانه، عین ثبت اسم‌ها صدای مردی توجه‌ام را جلب کرد، مردمسوؤل از او اسم مریض را می‌خواست اما می‌دانید جای گفتن اسم خود مریض هی تکرار می‌کرد مادریوسف بنویسد، اینگونه گفت؛ « نمیخام نام سیاسرا ره بگیرم فقد جای اسم نوشته کن مادریوسف!» جای تأسف است که هنوز هستند آدمک‌های کم‌عقل به ظاهر غیرتی که از گفتن اسم مادرشان، همسرشان و خواهرشان شرم دارند! واقعا برایم خیلی تلخ بود در سال۲۰۲۶ که دنیا به کجا رسیده و مردم ما هنوز چه رسم و باورهای غلطی دارند… #خودمانی

  • ابرهای تیره آمد سایه بر میدان گرفت غرشی کرد آسمان و ناگهان طوفان گرفت دیدمش.. احساس کردم قلبم از جا کنده شد دیدمش.. آن خاطرات مرده در من جان گرفت عطرش از آن سوی میدان هم به این سو می رسید سست شد عقل من و باز از دلم فرمان گرفت یادم آمد روزهایی را که هر ناممکنی در جهان من به عشقش معنی امکان گرفت بارها از دست او شد خیس چشمانم ولی بر سر او دست هایم چتر در باران گرفت حال می دیدم که او را سخت می خواهم هنوز گرچه از من هرچه را می خواستم، آسان گرفت آمدم سمتش روم با شوق اما ناگهان برق یک حلقه در انگشتش مرا یک آن گرفت زیر باران یک نفر آمد برایش چتر را..‌. زیر باران رد شدند و ماجرا پایان گرفت. به‌قلمِ:مه‌زاد رازی

  • 7 авг.1 05285

    ما انسان‌ها بعضی وقت‌ها آن‌قدر به دنبال معنای زندگی می‌گردیم که فراموش می‌کنیم زندگی، پیش از آن‌که معنا شود، باید زیسته شود و این‌گونه در سرگرم یافتن چرایی زندگی، فرصت چگونه زیستن را از دست می‌دهیم! یادت باشد! در پی کشف راز زندگی، فرصت لمس کردن خود زندگی را از دست ندهی! #خدیجه_بانو

  • 7 авг.12491из Dastansara_bookstore

    مرد های افغانستان با آرایش چشم هایتان شما را قضاوت خواهد کرد نه  غم تهِ چشم هایتان؛..... ‎ 🦋❤️‍🩹 #شغله‌آذرین #شما_فرستادید🫧

  • و زنی که نویسنده است، قصه‌ی آدم‌ها را می‌فهمد؛ از چند جمله، یک دنیا احساس را می‌خواند. برای همین، کمتر قضاوت می‌کند و بیشتر درک می‌کند! #خدیجه_بانو

  • 6 авг.123102из half_blood_breen_baik

    نوشته بود: چشمانت مسعود بود منم پنجشیر.... بعد از رفتنت دیگر هیچ وقت مثل قبل نشدم!

  • و اما یک زن کنار مردی که شعر بلد باشد، دیرتر پیر می‌شود! #خدیجه_بانو

  • 5 авг.1 47095

    من باور دارم... تو از آن منی. مگر تاکنون چه خواسته‌ام که خداوند از من دریغ کرده باشد؟ مگر با تمام جان، چیزی را از پروردگارم خواسته‌ام و او پاسخ دعایم را «نه» گفته باشد؟ نه... من خدایم را می‌شناسم؛ هر بار در بهترین زمان، آنچه را خواسته‌ام به من بخشیده است. و این بار نیز باور دارم تو را قسمت من خواهد کرد. شاید بگویی خودخواهم... بگذار خودخواه باشم. من تو را فقط برای خودم می‌خواهم؛ نه از خودت، که از خدایت. تو چه می‌دانی... نه، هنوز نمی‌دانی. شاید امروز نه، شاید فردا هم نه، اما روزی تمام این واژه‌ها را خواهی خواند؛ و به این همه یقین من لبخند خواهی زد. آن روز خواهی فهمید که این‌ها خیال نبود؛ ایمان بود. آری... آن روز می‌آید. می‌دانم، می‌شود. تو می‌آیی... همان‌گونه که هر دعایی، اگر خدا بخواهد، راه رسیدن به اجابت را پیدا می‌کند. و من با تمام جانم باور دارم... تو می‌آیی! #خدیجه_بانو #متن_درخواستی

  • 3 авг.1 199123

    چه خیال باطلی در سر می‌پروراند... گمان می‌کند کسی را جای او نشانده‌ام. اما نمی‌داند که من هنوز بر سر او، با دلم و با خودم می‌جنگم. هر بار خودم را گول می‌زنم، هر بار به خودم می‌گویم دیگر تمام شده است، دیگر فراموشش کرده‌ام، دیگر هیچ حسی نمانده است. اما با همه‌ی نفرتی که از او در دل دارم، با همه‌ی «دیگر نمی‌خواهم»ها، با همه‌ی «فراموش کرده‌ام»ها... هنوز، هنوز، هنوز... در هر بیت شعری، به دنبال او می‌گردم. انگار هر مصرع، نام او را در سینه پنهان کرده است. هر آهنگی که می‌شنوم، انگار برای او خوانده شده و هر شعری انگار از او گفته است. آه... از آن دو جفت چشم... چگونه می‌توان گریخت، وقتی هنوز تمام شعرها، تمام آهنگ‌ها و تمام خاطره‌ها، بوی او را می‌دهند؟ #خدیجه_بانو

  • شاید همیشه به خودم گفته‌ام که برای تو گریه نکرده‌ام. اما با یاد تو، بارها اشک ریخته‌ام، بی‌آنکه خودم بفهمم. باور کردم که اشک‌هایم هیچ ربطی به تو ندارند؛ هر بار که غذایم کمی شور شد، گریه کردم. وقتی بشقابی از دستم افتاد، گریه کردم. وقتی پیاله‌ای شکست، گریه کردم. وقتی پیرهنم لای در گیر کرد، گریه کردم. وقتی خط چشمم یکسان نشد، گریه کردم. وقتی رنگ لباسم خراب شد، گریه کردم... هر بار دلیلی پیدا می‌کردم؛ دلیلی کوچک، پیش‌پاافتاده و قابل باور و این‌گونه برای کوچک‌ترین اتفاق‌های روزمره، اشک می‌ریختم، اشک‌هایی که هیچ تناسبی با دلیلشان نداشتند. آخر مگر یک زن بالغ، برای چنین چیزهای کوچکی این‌گونه گریه می‌کند؟ شاید همه‌ی این‌ها فقط بهانه بوده‌اند. بهانه‌هایی برای اشک‌هایی که جرئت نداشتم نام واقعی‌شان را بر زبان بیاورم. شاید تمام این مدت، خودم را فریب داده‌ام. شاید غرورم اجازه نداده حتی به خودم اعتراف کنم که دلتنگی تو تا چه اندازه در جانم ریشه دوانده است. و حالا، اگر بخواهم با خودم صادق باشم... شاید هیچ‌کدام از آن اشک‌ها برای غذای شور، بشقاب شکسته یا خط چشم نامرتب نبود. من برای تو گریه کردم، هربار با هر بهانه‌ی برای تو گریه کردم! #خدیجه_بانو

  • без подписи

  • یارب به امید تو…🤍🕊

  • 2 авг.1 3081016

    قسمت بد ماجرا این‌جاست که؛ « او خیال مرا در سر ندارد، و من جز خیال او، هیچ خیالی در سر ندارم.» #خدیجه_بانو

  • 2 авг.423101

    یکی از قشنگی کانال بادبادک باز برام این است که سلیقه موسیقی شهنازی #شهناز_بخشی عین من است، هرگاه دلم گرفت وقتی سر به پیج‌اش میزنم در کنار نوشته‌های قشنگ و پراحساسش که خیلی خیلی دوست‌شان دارم آهنگاش هم عین پلی لیست فون خودم است🫠🤍