اُکتـبر در سیاتـِل
Статистика ﹙ Summarized in rain, coffee, the scent of cinnamon, and memories 📷 ﹚ ﹢ ֹ ׅ ۪ 𖥦 🍁 ֹ @Letterfor_Cinnamonbot ─ׅ 𔒌 ┄ֹ
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 42
- Всего постов
- 52
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اون فقط یه ویدیوئه که ۱۲ تا پسر دارن میزنن تو سروکلهی هم چرا بغض کردی؟ - اکسوال: 🙂
ازین فال های رندوم تو اینستا برام اومد بالا، گقت فروردین ماهی جانم تا ۳۵ روز دیگه یه اتفاق خوب برات میوفته خوشحال میشی. من همون لحظه: اره خب چون اون موقع پاییزه☺️🍊🍂
без подписи
`~°☆ این پیامو فوروارد کنید تا بگم اگه چنلتون آدم بود کدوم یک از نامه های نویسنده های معروفو به معشوقه اش میداد.
без подписи
https://t.me/Octinsit/17519
«سوگنـدبـهمهتـآبِنگـاهش؛ڪهجـزبـراےسمفونےِݼشمـانِاو،نغـمهاےنمـےشناسم.»
без подписи
نوشتن متنای طولانی رو واقعا دوست دارم. خیلی با ذهن باز تر قابل نوشتنن و به نظرم گاهی از متن های کوتاه بهتر منظور رو میرسونن، یه وقتا که نیازه تو نوشتن رو جزئیات دقت داشت و دل ادم حس آمیزی خواست
без подписи
زیر درخت نشسته بود؛ هوای گرگ و میش لرزه به جسم کوچکش میانداخت. آسمان بنفش و نارنجی بود؛ درست مانند یک دشت از گلهای وحشی. سبدی که در کنارش بود حکم همدمش را داشت، در او همیشه یک سیب سرخ، قلم پر و دفترچه یادداشتی به همراه داشت. در حالی که به طلوع گوی ذرّین درست در وسط آسمان و از میان کوه ها زل زده بود آهی کشید. این اواخر چیزهای کوچک و بزرگ زیادی را متحمل شده بود. جسمش هیچ دردی نداشت اما روحش به اندازهی یک اسلحه با خشابی پر، سنگین و مملو از تیرگی بود. تقریبا فراموش کرده بود چطور میتوانست زمانی از بوی نم خاک پس از باران ، نوشتن و حتی قدم زدن لذت ببرد؟ در چشمانش ندامت و غم در هم آمیخته بودند و دخترک را سخت آزار میدادند. طرهای از گیسهای طلاییاش را پشت گوش انداخت و به بوتهای گلیاش خیره شد: - "نمیدونم چطور دوباره خودم رو تو حالتی پیدا کردم که ماهها تلاش کرده بودم ازش فاصله بگیرم." من نمیدونم مشکل کجاست اما احساس میکنم تمام حرفهام روی هم انباشته شده، زخمم کهنه شده و انگار هیچکس به زبان من صحبت نمیکنه. شاید من یک ادم فضاییام که هیچکدوم از انسانها قادر به فهم حرفاش نیستن. من هرگز نخواستم افکار و حالات درونیم منو به سمت سوگ سوق بده اما وقتی کلماتم رو بیان میکنم در جواب آنچنان ضربهای دریافت میکنم، که بعد از اون بارها با خودم تکرار میکنم "سکوت هرچند بهای سنگینتری داره اما حداقل درد جدیدی رو بهم اضافه نمیکنه...." خورشید دیگر بالا آمده بود، سیب سرخ در میان دستهای یخ زدهاش مانند یاقوت میدرخشید. آن روز تنها آسمان و زمین شاهد و شنونده تپشهای نامنظم قلب دخترک بودند نه هیچ جنبنده ای...!
без подписи
без подписи
без подписи
فور کنید؛ فرض کنید یه کافه دارید، بگم اسمش چیه و چه حالوهوایی داره. ☕️✨ برای چالش جوین نشو.
без подписи
این دوتا پست رو به همراه این پیام فوروارد کنید دیلیتون تا منم بیام چنلتون و دوتا پست ازتون فور بزنم و بسته به محتوا و شخصیتتون بگم چرا آدما باید جوین باشن چنلتون💖. جوین باشید و اگر نبودید هم خوشحال میشم این افتخار رو بدید،در ضمن پنجاه تا چنل اول پستاشون فور میشه.
без подписи
без подписи
без подписи