tgindex
⋆ 𓏲زمزمه‌ی قلبها‌𖥻 ִ ۫ ּ ִ

⋆ 𓏲زمزمه‌ی قلبها‌𖥻 ִ ۫ ּ ִ

Статистика
@Persephone_oooперсидский

با من بیا؛ با من به آن ستاره بیا. به آن ستاره ای که هزاران هزار سال از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دور است و هیچ کس در آنجا از روشنی نمی‌ترسد.

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
678
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
398
22 постов
Вовлечённость
58,7%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
25
1/48двое суток
28
1/72трое суток
30

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • برای کی حرف می‌زنی؟ برای آدم‌هایی که نه باورت دارند و نه می‌شناسنت؟

  • آن‌چه من به آن معتقدم از این قرار است: روح آزاده و کنجکاو انسان ارزشمندترین چیزی است که در دنیا وجود دارد، و آن‌چه برایش مبارزه می‌کنم آزاد گذاشتن روح انسان است در انتخاب راهی که موردعلاقه‌اش است. و آن‌چه علیه آن مبارزه می‌کنم، هر حکومت، مذهب یا نظریه‌ای است که بخواهد این آزاداندیشی و روحیه فردیت را از بین ببرد.

  • برایت بنویسم؟ هنوز می‌خوانی روحم را میان کلماتم؟

  • عشق از دست رفته‌ام در ژرفای جانم مانند ردی از آتش بر چوب، خاموش می‌شود و می‌سوزاند. قهوه‌ام سرد شده عزیزم، مانند سردی‌ای که بر دلم نشسته. فنجان قهوه‌ام در مقابل چشم‌هایم تبدیل به فنجانی خاموش شده، به یاد می‌آوری عشقم را نسبت به قهوه؟ تلخ، ساکت و بی‌اعتنا به آن‌چه بر سرش آمده. گمانم منم در برابر درد و فقدانم به همین درد دچار شدم.

  • تمام عشقم از دست رفته، نه می‌توانم به سادگی انکارش کنم و نه می‌توانم به راحتی در آغوشش بگیرم؛ چیزی شده‌ام میان حاضر و غایب، میان روشنایی و تاریکی، میان زمین و آسمان، میان خاطره و فراموشی. به یاد می‌آوری زمانی را که چه بی‌پروا می‌خندیدم؟ سال‌ها بعد، حتی اگر به زبان نیاورم، باز هم در تنهایی، در گوشه‌ای از دل؛ نسیم سردی از راه می‌رسد و همه‌چیز را به لرزشی آرام و پنهان وا می‌دارد. عشق از دست رفته‌ام در ژرفای جانم مانند ردی از آتش بر چوب، خاموش می‌شود و می‌سوزاند. قهوه‌ام سرد شده عزیزم، مانند سردی‌ای که بر دلم نشسته.

  • در نهایت من خاطره‌ای بیش نیستم که در آغوش باد رها شده برای فراموش شدن؟

  • می‌روم، می‌روم عزیزم ولی صدای بسته شدن در نمی‌آید؛ آهسته دور می‌شوم، بی‌صدا، مانند نوری که از اتاق رفته و فقط گرمایش را باقی گذاشته‌. می‌روم، به کجا؟ نمی‌دانم، شاید جایی دور از تو، شاید جایی دور از خاطراتم. به این فکر می‌کنم که تو هم می‌روی؟ رفته‌ای؟ خاطراتت را چه کار کردی، با خود بردی؟ چمدان‌ها بسته می‌شوند، قدم‌هایم به نرمی افتادن یک گل‌برگ دور می‌شوند، نگاهم دیگر بر نمی‌گردد؛ و می‌ماند فاصله‌ای که هر لحظه از قبل واقعی‌تر می‌شود. می‌روم. فقط این مکان را ترک کرده‌ام؟ فقط از این‌جا رفتم؟ مانند همه‌ی رفتن‌های دیگر؟ از عادت‌هایم دور می‌شوم، از روزهایم دور می‌شوم، از صداها و از خیال ماندن هم می‌گذرم. در خیالاتم اما، شاید تصور کنم از من می‌خواستی بمانم، که نروم، که ترک نکنم تمام چیزهایی که مرا زنده نگه می‌داشت. می‌توانم بگویم تمام دنیایم را جا می‌گذارم و می‌روم؟ می‌روم و چیزهایی‌را با خودم نمی‌برم، بعضی چیز‌ها را جا می‌گذارم؛ یک تکه از دل، یک یا چندین حرف ناگفته، یک لباس روی صندلی، کتاب‌هایی که نتوانستم در چمدانم جا بدهم، یا حتی خاطره‌ی کسی که در خانه مانده اما خودش نه. خانه‌ام کجاست؟ جایی که ازش گذشتم؟ الان چطور، خانه‌ای دارم؟ به خانه می‌رسم؟ می‌روم، می‌گذرم، و چیزهایی‌را به جا می‌گذارم که از بردن‌شان عاجزم، ولی ای عزیز از دست رفته، می‌دانم، می‌دانم که آن‌چه جا گذاشتم سال‌ها بعد هم در سکوت یک شب آرام، در نگاه ستاره‌ای که برایش آرزوهایم را نجوا می‌کردم، شاید آرزوهایی راجب تو. در بوی یک اتاق، در لرزش یک خاطره، هنوز نفس می‌کشد.

  • می‌توانی برایم غبار افکارم را تمیز کنی؟ شاید فقط به کمی سکوت نیاز دارم یا پذیرفتن خستگی‌ام. بهم کمک می‌کنی فکرهایی که لایه لایه روحم را سوراخ می‌کنند رها کنم؟ اصلا می‌توانی؟ می‌توانم؟ می‌توانم با جرئت دوباره زندگی‌ام را شروع کنم؟ انگار که قبلا تمامش را از دست ندادم؟ جرئتی برایم باقی مانده؟ گمانم نه. برای تو چطور عزیزم؟ می‌توانی دوباره شروع به زندگی کنی؟ امیدارم که جوابت برعکس چیزی شبیه من باشد. غبار ذهن تا ابد نمی‌ماند، اما مال ما چه؟ ما عادت به تفاوت داشتیم، متفاوت بودیم از تمام آدم‌های این دنیا، می‌ترسم که این‌بار هم متفاوت باشیم. می‌ترسم غبار ذهنم تا ابد بماند. می‌ترسم غبار ذهنت روحت را تیره کند. اگر من برایت نور بشوم، اگر پنجره‌ی قلبت را باز کنم؛ اگر قلبت هنوز به روشن شدن باور داشته باشد... می‌توانی باورم کنی؟ می‌توانم نور تو باشم؟ چون گمان می‌کنم در نگاه خودم تمام نور وجودم خاموش شده است. اصلا قلبت هنوز به روشن شدن باور دارد؟ چون برای من آهسته دارد تیره و تیره‌تر می‌شود و امیدوارانه آرزو می‌کنم این‌بار نه احساسی متفاوت از دنیا، که احساسی متفاوت نسبت به من داشته باشی. که هنوز قلبت به روشن شدن باور داشته باشد.

  • ذهنم مانند شهری شده بعد از طوفان؛ خیابان‌ها خاموش‌اند، پنجره‌ها بسته مانده‌اند؛ روی همه‌چیز لایه‌ای غبار نشسته، غبار روحی که از دست می‌رود. فکر‌های تکراری، خاطره‌های ناتمام، ترس‌های پنهان و تمام حرف‌هایی که هرگز به زبان نیاوردم. نمی‌توانم این غبار را از بین ببرم؛ آرام و بی‌صدا نشسته بر تمامی وجودم. خستگی‌های کوچک، سکوت‌های طولانی و حواسی که همیشه پرت شده. احساس می‌کنم کم‌کم شفافیت نگاهم را می‌رباید، رنگ امیدم را کم‌رنگ می‌کند؛ و مرا میان هجوم سوال‌ها و سنگینی احساسات خسته‌ام رها می‌کند. شاید برای همین است که ساده‌ترین چیزها دور بنظر می‌رسند؛ خواب‌های منظم، تمرکز، حتی خود آدمی که روزی خودش را به خوبی می‌شناخت. انگار ذهنم زیر بار حرف‌های ناگفته، نفس حبس کرده.

  • قول می‌دهم دیگر به تو فکر نکنم، زندگی‌ام را ادامه دهم و فراموش کنم چقدر زندگی بدون تو دیر و سخت و دور بنظر می‌رسه.

  • I have sad story too. But l choose to be kind anyway.

  • ایکاروس یکی از شخصیت‌های اساطیر یونانه که توی افسانه‌ی پدرش دیدالوس که مخترع بزرگی بود روایت میشه ایکاروس و پدرش دیدالوس توی یک برج در کرت زندانی میشن پس دیدالوس با موم و پر پرندگان دو جفت بال درست می‌کنه؛ یکی برای خودش و دیگری برای فرزندش. قبل از پرواز به به پسرش می‌گه نزدیک به دریا پرواز نکن چون رطوبت بال‌ها رو سنگین می‌کنه و نزدیک به خورشید هم پرواز نکن چون حرارت موم‌ها رو آب می‌کنه ولی ایکاروس از شدت هیجان و احساس آزادی نزدیک به خورشید پرواز می‌کنه خورشید موم‌ها رو ذوب می‌کنه و ایکاروس توی دریا سقوط می‌کنه. با این حال ایکاروس موقع سقوط می‌خندید فکر می‌کنم می‌دونست قراره چه بلایی به سرش بیاد، میدونست اگه زیادی بالا بره میمیره ولی بازم اینمار رو کرد و روی زندگی شرط بست. انجامش داد فقط برای اینکه یک بار به آسمون برسه.

  • بچه که بود، گاهی گرفتار بی‌خوابی می‌شد. کابوس می‌دید، جیغ می‌کشید، مادرش را صدا می‌کرد و از او می‌خواست در اتاق را نبندد، چون اگر آن‌را می‌بست، پاهایش او را به سوی گودالی می‌کشاند و او مجبور می‌شد نرده‌های تخت‌را بچسبد تا به گودال نیفتد. هنوز هم به قعر گودال‌ها می‌افتاد، اما نه همان گودال سال‌های کودکی‌اش، بلکه گودال‌های دیگر، عمیق‌تر و سیاه‌تر.

  • 30 мая4047из the_wind_1

    без подписи

  • آن‌قدرها هم که می‌گفتند خل نشده بود. البته که حساب تمام روزهای هفته را داشت، چون کاری نمی‌کرد جز این‌که روزها را بشمارد، منتظرشان بماند و فراموششان کند.

  • ″در زندگی های بسیاری راه رفته ام برخی از آنها برای خودم بوده‌است و حالا ان کسی که قبلا بودم نیستم.″

  • 3 янв.904106

    без подписи

  • 1 янв.64783из saceura

    فردا با افتخار منت میذارم روی سر کسی که دهنش رو بسته. من شرف دارم تو نداری. چیزی به اسم بی طرف وجود نداره. یا واسه آینده تلاش میکنی یا نمیکنی دیگه، مگه غیر از اینه؟ ما افتادیم توی گودال کشته های ۴۰۱ و دارن خاکمون میکنن. غرورت رو بذار کنار. باور کن هیچکس براش اهمیت نداره اگر "ظاهر چنل/پیجت" خراب بشه. انقدری که نگران ممبراتونید نگران زندگیتون نیستید.