tgindex
اشعار فارسی

اشعار فارسی

Статистика
@Poem_Farsiiперсидский

«شمع کج آخر بسوزاند پر فانوس را قوم بی‌غیرت چه داند قیمت ناموس را» (باما همراه باشید و حمایت کنید باسپاس 🌱❤️) (نقد و نظر پیشنهادات خود را بفرمایید و شعر خودتون هم خواستید بفرستید تا قرار بدیم) https://t.me/begoo?start=_3823925884522

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
30
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
534
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
203
30 постов
Вовлечённость
38,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 30
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
129
1/48двое суток
147
1/72трое суток
159

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • چندیست که دستم با قلم ناآشناست حال غمبار وطن احوال ماست ما به لب لبخند زوری میزنیم این همه بیچارگی بر ما رواست؟ کُنده از زخم تبر چیزی نگفت صبر، آیین درختان خداست ابر، باران را به چشم خود کشید گریه وقتی که شبانه ست بیصداست خون دل خوردیم و چیزی کم نشد درد، گویی میراثِ دیرینِ ماست ما اگر خم گشته‌ایم از بار غم پشت این اندوه، قامت‌ها به‌ پاست هیچ طوفانی نمی ماند ابد ریشه‌ی این باغ، سرشار از بقاست می‌رسد روزی که از ویرانه‌ها خنده مهمان لب این خانه‌هاست #علی_مداح🍃 @Poem_Farsii📝

  • ماندم از بس که به غربت، وطن از یادم رفت در قفس بس که نشستم، چمن از یادم رفت نه سمن زان چمنم ماند به خاطر، نی سرو سرو گردید فرامُش، سمن از یادم رفت چون گریبان تآسف ندرم لاله صفت؟ سوسنی جامه‌ی گل پیرهن از یادم رفت بالِ پروانگی‌ام دور نشین ماند ز شمع عجبی نیست اگر سوختن از یادم رفت! غربتم گفت: مگو روی وطن خواهم دید بازگشتن چو درین آمدن از یادم رفت نامه‌ی شوق،به نام که نمایم تحریر؟ اسم یاران چو ره انجمن از یادم رفت با دو صد فکر نیاید به زبانم یک حرف بس که در کنج خموشی، سخن از یادم رفت من که چون پسته ندارم خبری از لب خود چون نگویم که زبان و دهن از یادم رفت؟ کرد «طغرا» چو حکایت ز کدورتگهِ هند غم ایران چو نشاط دکن از یادم رفت #طغرای_مشهدی🍃 @Poem_Farsii📝

  • زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفت مشکل ما را به مردن خوب آسان کرد و رفت جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد آمد و این بوم را یكباره ويران کرد و رفت جانشین جم نشد اهریمن از جادوگری چند روزی تکیه بر تخت سلیمان کرد و رفت پیش مردم آشکارا چون مرا دیوانه ساخت روی خود را آن پری از دیده پنهان کرد و رفت وانکرد از کار دل چون ع‍‍‍قده،باد مشکبوی گردشی در چین آن زلف پریشان کرد و رفت پیش از اینها در مسلمانی خدایی داشتم بت پرستم آن نگار نامسلمان کرد و رفت با رمیدن های وحشی آمد آن رعنا غزال «فرخی» را با غزل سازی غزلخوان کرد و رفت #فرخی_یزدی🍃 @Poem_Farsii📝

  • از دولت شب، جمله عزادار سپیده خورشید عقیم است و سحر تار و تکیده خونابه‌ی دیرین به رگ شعر دویده «از خون جوانان وطن لاله دمیده» آلاله‌ی دشتی همه پاییز و ملالم ییلاقِ شهریوری از بوسه‌ی کالم هشدار از این شاعر بی‌خایه به آلم از دار کسی میوه‌ی ذلت نچشیده ای جنگل اعدام من ای مرتع غارت ای دوزخ سرد آمده از فرط حرارت برخوانده‌ام از طالع نحست دو عبارت شرح جگر خامی و دندان جریده تاریخ گریز از غزلیات سلیمان بی‌نامی بیرون زده از مصحف قرآن هم تذکره‌الزنجی و هم قصه‌ی بی‌نان «افسانه‌ی مجنون به لیلا نرسیده» تدبیر غروری به مزارم؛ هدمانم کارونم و خونابه‌ی سیلی؛ سیلانم باید غزلم را به خراسان برسانم چون نقش غزالی به غزل‌های رمیده یا جان به تن دسته‌ی چوبینه‌ی چاقو الهام قصاید، همه هم‌قافیه‌ی او بخشیدن یک بوسه به لب‌های دعاگو «ای کاش» به یک لاشه که «هرگز» نشنیده ای لجّه‌ی طوفان‌زده‌ی معرکه‌داران بر شانه‌ی یاران وفادار بیاران آن بغض فرورخورده، تنبار هزاران شکایات از دهن زخم چکیده خاکسترِ آبستنِ اسرار مگویی خنیاگر خائف و غمباد گلویی چون بخت من از بخت بد من دَمَرویی «گرگ دهن‌آلوده‌ی یوسف ندریده» گفتند بهار آمده با داغ برادر با نوبر خونینش از باغ برادر بستیم به قنداق پدر داغ برادر ... ادعیه‌ی پیغمبر محراب گزیده ای میهن؛ غربت! وطن خانه ندیده! ای خاک برادرکش، بیگانه چریده! با زخم تو سربسته بگویم؛ نتوانم رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده #بهدین_اروند🍃 @Poem_Farsii📝

  • چترها در شُرشُر دلگیر باران می‌‌رود بالا فکر من آرام از طول خیابان می‌رود بالا من تماشا می‌کنم غمگین و با حسرت خیابان را یک نفر در جان من مست و غزلخوان می‌رود بالا خواجه در رؤیای خود از پای‌بست خانه می‌گوید ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می‌رود بالا گشته‌ام میدان ‌به‌ میدان شهر را، هر گوشه دردی هست ارتفاع درد از پیچ شمیران می‌رود بالا درد من هرچند درد خانه و پوشاک ارزان نیست با بهای سکه در بازار تهران می‌رود بالا گاه شب‌ها بعد کار سخت و ارزان خواب می‌بینم پول خان با چکمه‌اش از دوش دهقان می‌رود بالا جوجه‌های اعتقادم را کجا پنهان کنم وقتی شک شبیه گربه از دیوار ایمان می‌رود بالا فکر من آرام از طول خیابان می‌رود پایین یک نفر در جان من اما غزلخوان می‌رود بالا #حسین_جنتی🍃 @Poem_Farsii📝

  • без подписи

  • без подписи

  • #به_وقت_آرامش🌱 #موسیقی_بی‌کلام🎼 @Poem_Farsii📝

  • واعظ از من می گفت، حس کمیابی بود از نجابت هایم، از همه خوبی ها و به خانم ها گفت: اندکی آهسته تا که مجلس بشود سنگین تر سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند: "مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم" راستی این همه اقوام و رفیق من خجل از همه شان من که یک عمر گمان می کردم تنهایم و نمی دانستم من به اندازه ی یک مجلس ختم، دوستانی دارم همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین من نشستم به کنار همه شان وه چه حالی بودم، همه از خوبی من می گفتند حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من که پس از رفتن من ساخته اند از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات روح من غلغلکش می آمد گرچه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا یاد این جمله رفیقان آورد یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند که نیامد یادش حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق دو نفر هم گفتند این اواخر دیدند که هوای دل من جور دیگر بوده است اندکی عرفانی و کمی روحانی و بشارت دادم که سفر نزدیک است شانس آوردم من، مجلس ختم من است روح را خاصیت خنده نبود یک نفر هم می گفت: "من و او وه چه صمیمی بودیم هفته ی قبل به او، راز دلم را گفتم" و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است... یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من گرچه بر داشت رفیق، لای آن باز نکرد گو ثوابی که نیامد بر ما یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد اندکی سردم شد آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم اشک در چشم،عزادار و غمین خوبی ام را می گفت چه غریب است مرا، آن که هر روز پیامش دادم تا بیاید،که طلب بستانم و جوابی نفرستاد نیآمد هرگز آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند گرچه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من فرصتی می خواهم خبرآورد مرا، می شود برگردی مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت نوبت بعد، تو را خواهم برد روح من رفت کنار منبر و چه آرام به واعظ فهماند اگر این جمع مرا می خواهند فرصتی هست مرا می شود برگردم من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند باعث این همه غم خواهم شد روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز زنده خواهم شد باز واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم خبری تازه رسیده ست مرا گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز خواهرم جیغ کشید و غش کرد و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده رسم دیرین این است، ما بدان جا برویم، سوگواری بکنیم" عهد ما نیست ، به دیدار کسی،کو زنده است، دل او شاد کنیم کار ما شادی مرحومان است نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟ آه یادم آمد، صله ی مرحومان واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت عجیب صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم همه بر لب خشکید ملک از من پرسید: پاسخت چیست؟ بگو؟ تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟ چه سوال سختی؟ بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن زنده باشم بی دوست؟ مرده باشم با دوست؟ !زنده باشم تنها، !مرده در جمع رفیقان عزیز.. من كه در حيرتم از از كرده اين مردم نيز...!!! كاش باوربكنيم كاش بيدار شويم خوب انديشه كنيم معنی واقعی آمدن ورفتن چيست؟ ای كاش دلي شادكنيم تا زمانی كه هنوز زنده اندر برماست..... #سهراب_سپهری🍃 @Poem_Farsii📝

  • خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شدی از قصه خلقت از اینجا از آنجا بودنت خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر به تن داری برای لقمه ی نانی غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟ خداوندا؛اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی ز پیشانی عرق ریزی شب آزرده و دل خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟ خداوندا؛اگر در ظهر گرما گیر تابستان تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی واعضا بت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟ خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را تو خود سلطان تبعیضی تو خود یک فتنه انگیزی اگر در روز خلقت مست نمی کردی یکی را همچون من بدبخت نمی کردی یکی را بی دلیل آقا نمی کردی جهانی را چنین غوغا نمی کردی دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد دگر آهم نمی گیرد دگر این سازها شادم نمی سازد دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد ؛ اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد برای نا مرادی های دل باشد خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟ فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟ اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه ؟ به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؛ شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفت های توانا هم روا دارید بگویید تا بفهمم چرا اشک مرا هرگز نمی بیند ؟ چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید ؟ چرا او این چنین کور و کر و لال است ؟ و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش کنون از دست داده آن صفت ها را چرا ؛ در پرده می گویم خدا هرگز نمی باشد ؟ من امشب ناله نی را خدا دانم من امشب ساغر می را خدا دانم خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد خدای من شراب خون رنگ می باشد مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است ؛ خدا پوچ است ؛ خدا جسمی است بی معنی خدا یک لفظ شیرین است خدا رویایی رنگین است شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشد و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد من اما سرد و خاموشم ؛ من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم اگر حق است زدم زیر خدایی ؛ عجب بی پرده امشب من سخن گفتم خداوندا اگر در نشئه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم ولی نه ! چرا من رو سیه باشم ؟ چرا قلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد ؟ خداوندا تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند ولی من با دو چشم خویشتن دیدم که نامردان به از مردان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ ها ساختند خداوندا ؛ بیا بنگر بهشت کاخ نامردان ؛ خدایا خالقا ؛ بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید ؛ تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد ولی من با دو چشم خویشتن دیدم ؛ پدر با نو رسته خویش گرم می گیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد پس ... قولت ؟ اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم . #کارو🍃 @Poem_Farsii📝

  • دستِ در پرده‌ی طو‌ّار تبهكاری چند كاشت در مزرعه‌ی كشور ما خاری چند اندر آنم كه بگیرم قلم و برگیرم بی‌اجازت ز كسی پرده ز اسراری چند سخن اندر دهنم خشک شود، چون نتوان شرح این فاجعه‌ها داد به اشعاری چند نخل‌هایی كه از او چشم ثمر داشته‌ایم شده از بهر جوانان وطن، داری چند جای شمشیر سخن نیست درآنجا كه بوَد تیغ آدم‌كشی اندر كف غد‌ّاری چند دیگرم نیست به سر میل گلستان، زیرا كشور از خون شهیدان شده گلزاری چند آن‌چنان دشمن ما خانه‌ی ما ویران كرد كه مرم‍ّت نكند كوشش معماری چند جرم ما چیست؟ خدا را، كه چنان جان دادیم بی‌گنه در كف گرگان وطن‌خواری چند #یغما_نیشابوری🍃 @Poem_Farsii📝

  • بزرگم کرده اما بی‌حواس و سرسری بی‌تو اما در حق من کرده فقط نامادری بی‌تو کلافه خسته قرص کوچکی را کوک می‌کردم که سردرد مرا هرشب کند یادآوری بی‌تو خریدار تمام خط‌خطی های دلم بودی ندارد عینک و پیپ و کلاهم مشتری بی‌تو به جز حبس ابد در خاطرات تلخ و شیرینت چه باید با این راه‌راه روسری بی‌تو غمم چون بادبادک با نخ سیگار بالا رفت به لطف زیرسیگاری شدم خاکستری بی‌تو دونیمش کردم عکس صورتت را از وسط با خشم مرا شق‌القمر برده‌است تا پیغمبری بی‌تو به من یادآوری کردند که ذات بشر تنهاست تشکر می‌کنم از عکس‌های آخری بی‌تو #مهدی_آخرتی🍃 @Poem_Farsii📝

  • 3 июл.237611

    بنگرید ای اهل عالم با اذان دیگری بر فراز «دار» می‌رقصد جوانِ دیگری! شهر ارواح است و من برگشته‌ام از دفن خویش می‌دوم بی‌وقفه‌ در تشییعِ جانِ دیگری! نعره‌ی حیرانِ من در حلق، ماتش برده است در گلویم گیر کرده استخوانِ دیگری! دفترِ عمر مرا سوزاند، داغِ صد جوان سوخت دفترخانه را چنگیزخانِ دیگری! شعله‌ای را گاه، می‌خواهم بخوابانم به اشک دامن‌ام را می‌کشد آتشفشانِ دیگری! کاشکی افتاده بودم بر زمینی غیر ازین کاشکی من زاده بودم در زمانِ دیگری! جای فریاد است ای مردم، نمی‌باید گریست نیست ما را احتیاجِ روضه‌خوانِ دیگری! آخر ای نفرینِ من، بنگاهِ ظالم را بسوز! من دعایی کردم اما با زبانِ دیگری! #مرتضی_لطفی🍃 @Poem_Farsii📝

  • وای اگر مَرد گدا، یک شبه سلطان بشود مثل این‌ است که گرگی سگ چوپان بشود هر کجا هُدهُد دانا برود کنج قفس جغد ویرانه نشین مرشد مرغان بشود سرزمینی که درآن قحط شود آزادی گرچه دیوار ندارد خودِ زندان بشود باغبانی که به نجار دهد باغش را فصل‌هایش همه همرنگ زمستان بشود ناخدا دلخوش این آبی آرام نباش وای از آن لحظه که هنگامه‌ی طوفان بشود #مقتدا_هاشمی🍃 @Poem_Farsii📝

  • تا روزهای شوم نیایند روبه‌روم شب را به آه زیروزبر می‌کنم شبی بالابلندِ بخت به خاکم نشانده است این طاق را به تاخت دمر می‌کنم شبی روزی اگر که چرخ نچرخد به میل تو آنان که سرترند می‌آیند ذیل تو ای درّه‌های بخت کجم فرش سیل تو کوچ از دیار کوه و کمر می‌کنم شبی من تشنه‌ام به اینکه لبی از تو تر کنم در لابلای مرگ، حیاتی دگر کنم تا از قضا دوباره شبی با تو سر کنم پیکار با سپاهِ قَدَر می‌کنم شبی با من اگرچه قهر، می‌افتم به پای تو با من اگرچه زهر می‌افتم به پای تو بی‌اعتنا به شهر می‌افتم به پای تو از حد و مرزهام گذر می‌کنم شبی بعد از تبی عمیق که با هم یکی شدیم بعد از شبی رقیق که با هم یکی شدیم -حالا به هر طریق که با هم یکی شدیم در پشتِ شانه‌هات سحر می‌کنم شبی از کوره‌های داغت نان می‌دهی به کی؟ از پیکر نحیفت جان می‌دهی به کی؟ این با من‌ات نکردی، آن می‌دهی به کی؟ آه ای دعای دور، اثر می‌کنم شبی من آتشِ نریخته‌ای روی گالنم من کشتزارهای نیِ زیر ناخنم وقتی دلت شکست به اکراه می‌کنم از ذهنِ تو عبور، هنر می‌کنم شبی! در من اگر رسوب کنی باز هم کمی ای ابرهای تیره به چشمِ تو شبنمی وقتی که -دم به دم- همه اندوه و ماتمی از -باز- ناگزیر حذر می‌کنم شبی بر من ببخش فکر کنم دیر کرده‌ام بر من ببخش اگر که تو را سیر کرده‌ام ای جان تحملم کن، من گیر کرده‌ام! از این تنِ شریف، سفر می‌کنم شبی... #علی_دودانگه🍃 @Poem_Farsii📝

  • در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای در این خانه ویرانه ندارد   دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد   در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد   دل خانه عشقست خدا را به که گویم کارایشی از عشق کس این خانه ندارد   گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد   در انجمن عقل فروشان ننهم پای دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد   تا چند کنی قصه اسکندر و دارا ده روزه عمر این همه افسانه ندارد #پژمان_بختیاری🍃 @Poem_Farsii📝

  • 25 июн.194311из Sherijat_ir

    آنکه بیش از دگران در دل ما جا دارد بیشتر میل به آزار دل ما دارد ساده‌تر میشکند شیشه‌ی احساست را آن کسی که خبر از جای تَرَکها دارد ما زمین خورده‌ی لبخند رفیقی بودیم که به سر شوق زمین خوردن ما را دارد وقت غم‌ها دمشان گرم به دورم جمعند لحظه ی سوختن شمع ،تماشا دارد ما در این شهر پی سیرت زیبا بودیم هر که دیدیم فقط صورت زیبا دارد هر که لبخند مرا دید نپرسید افسوس خنده با چشم غمآلود ،چه معنا دارد شهر ما گرچه شلوغ است به ظاهر ،اما قدر جمعیت خود، آدم تنها دارد #مهدی_جوینی ‌ ⌲ @sherijat_ir ⌲ instagram

  • از ماست که بر ماست، شعارِ خودمان بود آن دزدِ پدرسوخته یار خودمان بود! دادیم به او قدرت و تویِ سرمان زد این‌میوه‌ی ممنوعه ویارِ خودمان بود! گفتند خَرَش می‌رود ایشان همه جا خوب معلوم شد اما که سوار خودمان بود! می‌گفت درآرَم پدر فقر ولی حیف چیزی که درآورد دَمارِ خودمان بود! سهم همه را خورد ولی سیر نمی شد بی وقفه سر سفره کنار خودمان بود! چون این کَنِه پرورده‌ی دست خودمان است هر فحش که دادیم نثار خودمان بود! تقصیر کسی نیست اگر ماستِمان ریخت ظرفی که تَرَک داشت تغار خودمان بود راهی که از آن دزد به کاشانه‌ی ما زد در اصل همان راهِ فرار خودمان بود! گفتند به دشمن بد و بیراه بگویید دشمن ولی از ایل و تبار خودمان بود! از ماست که بر ماست که بر ماست که بر ماست از ماست که بر ماست شعار خودمان بود.. #شروین_سلیمانی🍃 @Poem_Farsii📝

  • می‌روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش بخدا می‌برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می‌برم، تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زینهمه خواهش بیجا و تباه می‌برم تا ز تو دورش سازم ز تو، ای جلوه امید محال می‌برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک آه، بگذار که بگریزم من از تو، ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می‌روم، خنده بلب، خونین دل می‌روم، از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل #فروغ_فرخزاد🍃 @Poem_Farsii📝

  • در این دوران تنی محرم نیابی لبی خندان، دلی خرم نیابی همی خور عشوه این چرخ بدمهر کزاین آیینه الا دم نیابی در آن موضع که جای آدمی بود زسگ کمتر چه باشد؟ هم نیابی از این دزد آشیان دهر بگریز که شادی بیش و محنت کم نیابی مبند اندر جهان دل، زانکه عهدش چو بنیاد با محکم نیابی در این محنت کده دل را به غم ده که دلجویی برون از غم نیابی در این نه حقه‌ی زنگار ماویز که در وی درد را مرهم نیابی #سراج_قمری🍃 @Poem_Farsii📝