❤️ اشعار ناب فارسی ❤️
Статистикаهزارانْ جانِ ما و بهتر از ما فِدایِ تو، که جانِ جانِ جانی دِگَر، وَصْفِ لَبَش دارم وَلیکِن دَهانِ تو بِسوزَد گَر بِخوانی #مولانا
- Последний пост
- 28 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 430
- 1/48двое суток
- 492
- 1/72трое суток
- 531
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
من بدون تو، قدم در زیر باران می زنم شکوه ی تنهایی ام را ، قلب سوزان می زنم من اسیر نرگس ومژگان تیرافشان تو همچو مجنون، روز وشب، راه بیابان می زنم چون قلم آمد به دستم، می نویسم دفتری پرسه ای در کوچه های عشق جانان می زنم بس که زلفانت مرا، هر آن کمند خود کشید دفتر اشعار خود را، چشم گریان می زنم ناوک مژگان تو هر دم، هدفگیری کند بوسه ای، اوج رضایت تیر وپیکان می زنم خاطرات عاشقی، دل را اسیر درد کرد مهر تایید رضایت، عشق پنهان می زنم چلچراغ آتشم را بی تو بادی در ربود منبرای دیدنت آهی دوچندان می زنم # پنجم اسفند ۱۴۰۴ #دکتر_محمد_بختیاری
همه ی مردمِ این شهـر عـذابم کردند! در نبـودت همگی خانـه خرابم کردند! بعدِ تـو هیچ کسی حالِ مرا درک نکرد مثلِ بیگانه در این شهر حسابم کردند! پیر وکودک همه باطعنه به من خندیدند با اشاره خُـل و دیـوانـه خطابم کردند! شیشهٔ قلبِ من از اینهمه آزار شکست در تبِ آتـشِ عشقِ تـو کبـابـم کردند! آنچنـان از غم و اندوه دلم پُر خون شد کـه طبیبان همه یک باره جوابم کردند هر کجا در پیِ تو گشتم و در میکده ها از غمِ دوریِ تـو، مست و خرابم کردند! بعدِ تـو میروم از شهرِ تو با خاطره ات میروم! چون همهٔ شهـر عذابم کردند!
آمـده ام بـه درگـهت تـضـرع و دعـا کـنـم ز سوز دل بخوانمت شور و نوا به پا کنم هزار بار و بيشتر توبه اگر شکسته ام آمده ام بـار دگـر بـه تـوبـه ام وفـا کـنم يـک شـب اگـر نيامـدم به درگـهت بـهر نياز کنون به گريه خوانمت به مثل ني، نوا کنم خشم اگر نموده اي ز کرده هاي زشت من بـه آه و نـالـه آمـدم تـا کـه تـو را رضـا کـنـم فقير و زار و خسته ام حقير و دلشکسته ام تـو هـم اگـر بـرانيـم، کـجـا روم چـه هـا کـنم شب جمعه است درود بر منجی بشریت فراموش نشود التماس دعا
ای کمان ابرو که شبها می زنی بیرون چو ماه در کمین کیستی اینگونه با تیر نگاه اینچنین که می دهی در کوی ما جولان ناز می نشانی عاقبت ما را تو بر خاک سیاه خوب قلب عاشقان را کرده ای بر خود هدف ناز شستت،چهره ات را غم نگیرد هیچگاه گر چه با تو همرهی کردن ندارد عاقبت نیستیم ای زندگانی ما رفیق نیمه راه هر چه شد از خوان قسمت روزی ما شاکریم ناسپاسی نیست کار بنده ی این بارگاه وعده هایش آرزوها را چه زیبا کرده بود بر سر ما هم اگر هر چند رفت آخر کلاه گر نشان عاشقی خواهد ز واسع یک زمان داغ دل را آورم در پیشگاهش من گواه
به صحرا رفتی و هی شانه کردی خِرمن مو را خجالت میدهی با چشم خود چشمان آهو را تمام کوچه ها نامِ تو و سر خط اخباری چِگونه عاقبت بر پا نَمودی این هیاهو را ؟ تو با چشمت گُروهی را اسیرِ دام خود کردی نچرخان سوی مردم دیگر آن چشمان جادو را فِتاده روسری از دَور موهایت نمی دانی بپوشان از نگاه دیگران آن جُعد گیسو را تو با بوی قشنگت خلق را دیوانه می سازی نزن در کوچه لطفا خواهشا این عطر خوشبو را پریشان میکند گر وضع مَیهن حالتِ ما را خدا از ما نگیرد خنده های شوخِ بانو را تو باید با تبسم بارِ شعرم را بیافزایی ولی رنجانده ای حالا " بهشتی" غزلگو را #حبیب بهشتی
حس و حال همهی ثانیه ها ریخت به هم شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید آمدی و همهی فرضیه ها ریخت به هم! روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم در کنار تو قدم می زدم و دور و برم چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم روضه خوان خواست که از غصهی ما یاد کند سینه ها پاره شد و مرثیه ها ریخت به هم پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند دلمان تنگ شد وُ قافیه ها ریخت به هم من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق! پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟! امید_صباغ_نو
عاشقت هستم مرا دیوانه تر از این نکن من خرابم خواهشا ویرانه تر از این نکن دور تو میگردم و در تاب و تب اما مرا در میان شمع خود پروانه تر از این نکن من خراب و مست این میخانه ام با باده ات حال این دیوانه را مستانه تر از این نکن هر چه دورم می کنی مردانه عاشق می شوم حال من را اینچنین مردانه تر از این نکن در وصالت هم که من جانانه شیدا می شوم این وصالم را چنین جانانه تر از این نکن با گدایی خو گرفتم این فضا را این چنین با سکوتت نازنین شاهانه تر از این نکن با نگاهت چون مساکین خانه ام صحرا شده خواهشا دیگر مرا بی خانه تر از این نکن
طعم تلخ زندگی گاهی دو چندان می شود آدم از دست خودش گاهی گریزان می شود بر لبانش خنده می دوزد ولی دلشاد نیست زیر بار غصه ها ناچار خندان می شود زخم ها و ضربه های دشمنان دردش کم است آدمی از ضربه های دوست نالان می شود مثل شب بویی که شب هنگام خوشبو می شود از طلوع روز نو غمگین و ترسان می شود معنی زندان که ترکیب اتاق و میله نیست گاه آزادی خودش هم مثل زندان می شود وای بر روزی که شاعر خسته و غمگین شود آخر هر مصرع و هر واژه گریان می شود
این منم غمگین ترین دیوانه ی غمگین شهر مثل فرهادی که تلخی ديده از شيرين شهر بی تو حتی مرگ من هم قصه ی پيچيده ایست خانه ی من می شود يک روز باغِ فين شهر بعد تو باران نيامد چون دعاهای مرا بی اثر کرده طلسم مردمِ بدبين شهر دل شکستن بعد تو در شهر ما مرسوم شد کاش می دیدی چه کرده رفتنت با دينِ شهر یاد من می آورد شب بوی گیسوی تو را کوچه های خیس ِاز باران و عطرآگین شهر از تو تنها وصف ديدارت نصيب ما شده برفِ تجريش است و سوزش می رسد پايینِ شهر #محمد_شیخی
"خسته ام...ازخود گریزانم...نمی دانم چرا؟ غم زده بر جسم بی جانم...نمی دانم چرا؟ باد،گویی ریشه ام را سست و بی جان کرده است! همچو برگی دست طوفانم...نمی دانم چرا؟ روزگاری در سرم سودای جنگل بود و حال تک درختی در بیابانم...نمی دانم چرا؟ من که خود "دنیای باران" بودم اینک اینچنین تشنه ی یک قطره بارانم...نمی دانم چرا؟ سهم من از زندگی جز درد و ناکامی نبود... من دلیلش را نمی دانم...نمی دانم چرا؟ گرچه تو روح مرا در هم شکستی! باز هم با تو هستم،با تو می مانم...نمی دانم چرا...؟!!
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم نازنینا تو دل از من به که پرداختهای چند شبها به غم روی تو روز آوردم که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم باز دیدم که قوی پنجه درانداختهای تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد ز ابروان و مژهها تیر و کمان ساختهای لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند که نه با تیر و کمان در پی او تاختهای ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت همه هیچند که سر بر همه افراختهای با همه جلوهٔ طاووس و خرامیدن کبک عیبت آن است که بیمهرتر از فاختهای
تا در سر من نشئه دیوانه شدن بود هر روزِ من از خانه به میخانه شدن بود یا سرخی سیبِ تو از آن جاذبه افتاد؟ یا در سر من پرسش فرزانه شدن بود یک بار نهان از همگان دل به تو بستیم این عشق نه شایسته افسانه شدن بود ای کلبه ی متروک فرو ریخته بر خویش ویرانه شدن چاره بیگانه شدن بود؟! مگذار از ابریشم من حلّه ببافند در پیله من حسرت پروانه شدن بود 👤فاضل نظری
آدمـی گاهی درون غصـه پنـهـان می شــود در هوای بی کسی ها خیس بـاران می شود در سـرای تیـره بختی بـا هـزاران درد و غم فصل پاییز و بهـارش چون زمستان میشود گـر گـرفـتــار نـگاری خـوش قد و بـالا شـود در فراقـش خانـه ی دل عـین زندان میشود خیـره می گردد به چشمان سیاه و دلکشش در قـفـای نرگس مستش پریشان می شـود می سپارد دل بـه دریای جنـون دیوانـه وار زورق بشکسته اش در گیر طوفان می شود گرچه او دارد به دل داغی زمعشوقش، ولی عاقبـت این زخمـهای کهـنه درمان می شود می زنـد دل را بـه دریـا بـا گدار و بی گــدار همدم صـد نـاله ی نی در نـیسـتان میشـود می نـشـیند در مسـیـر بـوی عـطـر زلـف یـار دیـده از شـوق وصـالش غـرق باران میشود بغض دیرینی گلویش می فشارد روز وشب رفـته رفـته درد بی مهری نمایان می شود علی_فعله_گری
سرگشته دلی دارم ، در وادی ِ حیرانی آشفته سری دارم ، زآشوب پریشانی طبعی است مشوّش تر،از باد خزان در من وز باد گرو برده ، در بی سر و سامانی از یاد زمان رفته ، آن قلعه ی متروکم تن داده به تنهایی ، خو کرده به ویرانی کورم من و سوتم من، پروده ی لوتم من روح برهوتم من ، عریان و بیابانی تا خود نفسی دارم ، با خود قفسی دارم زندانی و زندانم ، زندانم و زندانی از وهم گران بارم ، چندان که نمی یارم تا تحته برون آرم ، زین ورطه ی توفانی فرق است میان من، وین زاهدک پر فن : پیشانی او بر سنگ ،من سنگ به پیشانی من باد بیابانم ، خاشاک می افشانم در دشت و نمی دانم،در باغ ، گل افشانی سرگشتگی ام چون دید، چون حوصله ام سنجید میراث به من بخشید ، آواره ی یمگانی منزوی
گله دارد دلم از بازی این چرخ و فلک هرکه آمد به دلم زخم زده جای کمک گله از دوست کنم یا گله از دشمن خویش پشت هرچهره نقابیست پُر از دوز وکلک درد بالاتر از این نیست که زخمت بزند آنکه خورده است سرسفره ی تو نان ونمک دفتـر مشق شبم پـر شده از دلهره ها میکشم بار غـم عشق تو هرجا به یدک پرم از حرف، پـراز غربتم و دربه دری که به اجبار به صورت زده ام خنده بزک خسته ام، خسته تـر از آنچه تصور بکنی چه کنم شیشه ی احساس دلم خورده تَرَک جواد الماسی
با توام عشق قسم خورده پنهانی من با توام بی خبر از حال و پریشانی من با توام لعنتی خالی از احساس بفهم بی قرارت شده ام شاعره ی خاص بفهم لعنتی خسته ام از دوری و بی تاب شدن پای دلگیرترین خاطره ها آب شدن لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزن بی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزن باورم کن که به چشمان تو معتاد منم پادشاهی که به جنگ آمد و افتاد منم قافیه باختم و شعر سرودم یعنی به هر آن کس که تو را دید، حسودم یعنی نفسم بند تو و درد مرا می خواند بعدِ تو حسرت دنیا به دلم می ماند پویاجمشیدی
آمد صدا، گفتم شما، گفتے ڪہ در وا ڪن منم گفتم ڪہ هستے نیمہ شب، خندیدے از این گفتنم گفتم ڪہ ناهیدے مگر، گفتے تو فهمیدے مگر از پشتِ در دیدے مگر، چشمانِ رنگِ روشنم در را گشودم وایِ من، تعبیر شد رویایِ من بودے تو بے همتایِ من، افسونگرِ سیمین تنم وا ڪردہ آغوشِ صدف، گفتم عجب از این طرف! گفتے ڪہ مرواریدم و آوردہ موجے خرمنم گفتم گُلِ زیبایِ من، با عشوہ گفتے وایِ من از چہ برابر میڪنے با نرگس و با سوسنم من ابر و تو قرصِ قمر، تو دلربا من شعلہ ور انداختے بس عشوہ گر دستے بہ دورِ گردنم گفتم پلنگت بیش از این، طاقت ندارد نازنین گفتے شڪارم ڪن ڪہ من آهویِ دشتِ ارژنم تا من غزلنوشت شوم، بدمستِ آغوشت شوم وا شد رها شد دڪمہ دڪمہ دڪمہ یِ پیراهنم با آذرخشے از شراب و با لبالب پیڪِ ناب توفان شد و آتش خروشان شد بہ رگهایِ تنم جشنِ جنون، محوِ فسون، ماہ و سہ تارِ ذوالفنون آیینہ یِ شب نقرہ گون، مبهوتِ بشڪن بشڪنم رازے مگو، سازے مگو، در پردہ آوازے مگو واژہ بہ واژہ نقطہ چین شد بر زبانِ الڪنم صبح آمد و پروانہ ها، بر بسترم شاد و رها این شعر جایت ماندہ بود از آنهمہ بوسیدنم... شهراد_میدرے
ای کاش کسی بود که غمخوار دلم بود ماننـد غـزل های خـودم یـارِ دلم بود عـاشق شـده بـودم دلـم از درد نمیرد آری سخـن عشـق پرستـارِ دلـم بـود هرجـا نفسم تنگ شـد آمـد غزلی نو غم بـود ولی قافیـه غمخوار دلـم بود بــازار وفــا بــود وحـراجی محبـت یک رهگذرِ مست، خریـدار دلـم بـود خال و خط و ابرو و لبش رنگ خدا داشت من بنده ی او بـودم و دادار دلم بـود رفته است ازاین کوچهٔ بن بست همان که همسایه ی دیـوار بـه دیـوار دلم بود ...
در میان خاطراتم با تو خلوت می کنم بی قرار و بی صدا از عشق صحبت می کنم رو به قبله می نشینم ، قبله ی چشمان تو آه را در سینه ی داغم تلاوت می کنم بی تو لبریز تمنای شقایق می شوم دشت احساس و نگاهت را زیارت می کنم در حضور آسمان و بستر رنگین کمان حق رنگ چشم شب را من رعایت می کنم هر چه دارم می سپارم باز امشب دست تو باز هم یاد تو را غرق خجالت می کنم
без подписи