درنایِ گُـم شده
Статистикаمحبوس شده در پوستینی گندیده ... @CraneReflectionbot کتابخانه متروکه🕷️ @Ketabkhane_matroke
- Последний пост
- 6 дек.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
در فروپاشى هايم اشكى نريختم و حالا براى گير كردن لباسم به دستگیرهی در زار مى زنم، طورى كه انگار هيچ راهى براى بيرون آمدن نيست. اين حاصل ناديده گرفتن رنجى است كه بايد در آغوش مى گرفتمش...
без подписи
без подписи
без подписи
گاهی فکر میکنم حق با اکرمه اکرم کیه؟ تراپیستم با خودم و پری و خودش رو دور لجم تا به اسم صداش کنم حالا چرا حق با اکرم؟ چون معتقده من انتظار زیادی از ادمهای اطرافم دارم بازهم چرا؟ چون من بیش از اندازه به اطرافیانم توجه میکنم اگر باز هم براتون سواله چرا؟ باید بگم نمیدونم. دوست دارم حداقل اونها از سمت من درد و رنجی بهشون وارد نشه، من همیشه سعی کردم مهربون باشم، بخندونمشون، کنارشون باشم، براشون ادم خوبی باشم. حواسم به رفتار و صحبت کردنم باشه که صدمه ای به کسی نزنم و دل کسی رو نشکونم حامی باشم، بی منت باشم واقعی باشم تموم چیزهایی که منِ واقعی نیستم، اما سعی کردم باشم. چون این دنیا به تنهایی بی رحم، میخواستم حداقل من جزئی از بیرحمیِ این دنیا برای اطرافیانم نباشم. ولی هیچوقت هیچکس برای من یکی از اینها نبود .. اکرم معتقده انتظار زیادی دارم که فقط میخوام باعث نشن دلم بشکنه، که اینکه گاهی توقع دارم فقط رفتار درستی باهام داشته باشن زیادیِ چون قرار نیست اون ها مثل من فکر کنن و رفتار کنن.. قبول دارم. من هم زمانی تبدیل به این ادم شدم که فهمیدم چقدر راحت میشه کسی رو دلشکسته کرد:)
سرم را روی شانهاش میگذارم، در دستانش آرام میگیرم. مثل محل امنی است برای مخفی شدن، جایی برای تعلق داشتن به آن. اما او به کجا میتواند تعلق داشته باشد؟ چهچیزی بیرحمانهتر از آن است که متعلق به آغوش زنی باشی که هر شب میمیرد؟ آخرین کوچ _ شارلوت مک کاناگی
без подписи
زندگیهای با حسرت پر از اما و اگرند و من همینجوریاش هم یک اقیانوس اما و اگر برای خودم دارم. آخرین کوچ _ شارلوت مک کاناگی
بخشی از وجودم نمانده که تمام نشده باشد...
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
او دراز کشیده بود و به آسمان نگاه میکرد… چقدر آرام، چقدر بلند، چقدر آبی و بیپایان بود! آنجا، در آن بیکرانی، چیزی وجود داشت که همه رنجها و جاهطلبیها در برابرش هیچ بود. جنگ و صلح _ لئو تولستوی
او دراز کشیده بود و به آسمان نگاه میکرد… چقدر آرام، چقدر بلند، چقدر آبی و بیپایان بود! آنجا، در آن بیکرانی، چیزی وجود داشت که همه رنجها و جاهطلبیها در برابرش هیچ بود. جنگ و صلح _ لئو تولستوی
شیر شاه خوجگل بلا🦁
او دریافت که در زندگی هیچ چیز شگفتانگیزتر و آرامبخشتر از شادیهای ساده و روزمره نیست. پیشتر در جستوجوی حقیقتی بزرگ بود، اما اکنون در گرمای بخاری، در نان تازه، در نگاه مهربان انسانها، و در آفتاب صبحگاهی آرامش را مییافت. جنگ و صلح_لئو تولستوی
زیبایی..
без подписи
без подписи