tgindex

اشک‌های قرمز

описание

حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد. پس این یک داستان واقعی است.

1 640
подписчиков

Лучшие посты

за три месяца
  • 23 июл.2 720 просмотров25 пересылок

    نمی‌تونی چیزی و یاد بگیری و به بقیه هم یاد بدی و توقع داشته باشی همونجوری ازش استفاده کنن که تو می‌کنی. مثلا من تیراندازی یاد گرفتم برای اینکه بتونم بزنم تو نشونه ولی خب همین و به یکی یاد میدی و باهاش میکشتت.

  • 24 июл.1 690 просмотров20 пересылок

    من یه وقتایی یادمه ما در تجربه کردن این دنیا تنهاییم. تو یادت نره.

  • 21 июл.1 273 просмотров11 пересылок

    مسئله " نبودن در وضعیت قبلی" و " عدم شناخت وضعیت فعلی" و دارم.

  • 24 июл.1 220 просмотров2 пересылок

    عمه‌ام تو وقت اضافه است.

  • 21 июл.1 170 просмотров15 пересылок

    بعد از دو هفته بالاخره تونستم اون یه دونه انبه‌ای که تو یخچال مونده بود و بخورم. من و بابا همیشه یه شکلی از ارتباط و با هم داشتیم که خوراکیا توش نقش خاصی داشتن. یه دوره‌ای خودش قفلی کمپوت آناناس زده بود و منم خیلی کمپوت آناناس می‌خوردم. یه بار دوتا کمپوت و تو آشپزخونه قایم کرد و من چند روز نتونستم پیدا کنم. غافل از اینکه تمام این مدت جلوی چشمم بود. این بازی بین من‌و باباس. از وقتی از خونه جدا شدم. بابا و شیطنت‌هاش هم خیلی کم شدن. بعد از داشتن غذای خوشمزه هر وقتی که میخواستم، این دومین عیب بزرگ زندگی مجردی بود. اما، بابای من آدم خلاقیه. پس راه حضور خودش و حتی تو یه خونه دیگه پیدا میکنه. یه قانون نانوشته‌ای بین من‌و اون هست، از روز اولی که اومدم تو خونه: من کلید و توی در دوبار میچرخونم و بعد در فلزی و میبندم و قفل میکنم. بابا در خونه رو فقط میبنده و بعد در فلزی و قفل و میکنه. هروقت اومدم تو خونه و کلید و چرخوندم و در درجا باز شد فهمیدم بابا اومده و بله یه چیزی اورده. یه بار اومد بود کولر و درست کرده بود. یه بار خربزه اورده بود. یه بار مایع لباس شویی و دستشویی و ظرف شویی و چند تا شویی دیگه و... یه بارم اومده بود و هیچی نیاورده بود و هیچیم نبرده بود. چند روز بعدش ازش پرسیدم گفت نزدیک بودم، رفتم دستشویی. که خب منطقی بخوای حساب کنی بازم یه چیزی اورده بود ولی خب... دو هفته پیش کلید چرخوندم و در باز شد. خب بابا چی آورده بود؟ هیچی. چند روز بعدش بعد از مدت‌ها در یخچال و باز کردم و دیدم دوتا انبه خوشگل تو سفید خالی یخچال خستگی انبه بودن‌شون و در می‌کنن و بوشون کل یخچال و برداشته. بله من مهریه ام میتونه یه سبد انبه باشه و اگر کسی و خیلی دوست داشته باشم میتونم یه قاشق از ترکیب انبه و خامه صورتیم بهش بدم و بله من اونقدر انبه دوست دارم که پیپر انبه میخرم و واقعا چطور میشه انبه رو دوست نداشت و اصلا خاک بر سر منافق... سریع خامه صورتی خریدم و یکی از انبه‌ها رو زیر کولر در حال پخش سریال مورد علاقه‌ام بعد از اینکه حموم رفتم و لوسیونم و زده بودم و بوی گل میدادم، خوردم. به استقبال انبه باید همینقدر مراعات شده رفت. مراسم داره اصلا. از اون روز دو هفته گذشت و اون یه دونه انبه دیگه توی یخچال موند. ببین من چقدر سرم شلوغ بود و هرشب تا دیروقت سرکار بودم که حتی نتوستم انبه‌امو بخورم. گل می‌فرمایید که خواستن توانستن است و اگه میخواستی میکردی و بیا یه چکت بزنم که بفهمی اگه اون انبه نازنین دو هفته تو یخچال موند فقط برای این بود که هفت صبح رفتم سر کار و یازده شب برگشتم خونه و نه عزیز من انبه رو نمیبرم سر کار کنار اون ناسپاسا بخورم و نه فدای تو بشم من، انبه رو نمیخورم که تموم شه فقط. اگه یه وقت دیدی از دوست داشتنی‌های زندگیم عقب موندم، بدون فرصت نداشتم. اگه داشتم با سر میدویدم.

  • 22 июл.1 160 просмотров12 пересылок

    همکار رو مخ و میشه تحمل کرد ولی کور و خنگ و زبون نفهم و آلت مال و با لحن ملوس و نمیشه زیاد تحمل کرد.

  • 24 июл.1 143 просмотров13 пересылок

    درس امروز: نجات دهنده‌ی واقعی، ارتباطات در دنیای واقعی عه!

  • 22 июл.1 100 просмотров10 пересылок

    امروز در خدمت روان ناسالم اطرافیانم بودم

  • 22 июл.1 050 просмотров22 пересылок

    شاید دردناک‌ترین بخش ناعادلانه بودن زندگی اینه که مجبوری بهای اشتباه‌هایی رو بدی که هیچ نقشی در ایجادشون نداشتی؛ اشتباه‌های خانواده، جامعه یا حتی نسل‌های قبل از خودت.

  • 28 июл.1 012 просмотров16 пересылок

    امروز: پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم.

  • 19 июл.887 просмотров5 пересылок

    بین لیلیپوت‌ها گالیورم.

  • 31 июл.832 просмотров10 пересылок

    بزرگ‌ترین دریغ‌م اینکه نمی‌تونم براش اونجوری بنویسم که قدیما می‌نوشتم. در صورتی که نوشتنی‌ترین آدم زندگیم اونه.

  • 31 июл.728 просмотров7 пересылок

    یادمه به خودم می‌گفتم: خوشبختی همینه.

  • 1 авг.689 просмотров6 пересылок

    به من میگه " چرا هر وقت تو رو میبینه خل می‌شه؟ " چون من برای عوضش بودم، نه هوسش. و عوض برای اون این بود که می‌تونستی برای خودت زندگی کنی و نکردی و حالا تماشا کن.

  • 21 июл.675 просмотров7 пересылок

    بعضی آدم‌ها وجود دارن برای دوست نشدن.

  • 4 авг.634 просмотров31 пересылок

    یادم نمیاد کی ولی یکی می‌گفت دوست داشتن مثل این می‌مونه که انگار خطاب همه آهنگا اونه. مثل عزیزترین سوغاتی واقعا غبار پیراهن "اون" می‌شه. تو دنیای نامهربون یه یار مهربون "اون" میشه. یاد "اون" تو هر تنگ غروب تو قلب من می‌کوبه. همین امشب فقط، امشب فقط "اون" هم بغض من میشه. سفر کردم که "اون" از یادم بره دیدم نمی‌شه. و خوشبختانه من صندوقچه موزیک و شعر فارسیم و "اون" زندگیم و پیدا کردم.

  • 5 авг.617 просмотров19 пересылок

    تد لسو تا ابد میتونه بغلم کنه و فراموش کنم چه وضعیت داغونیه.

  • 4 авг.503 просмотров11 пересылок

    یه وقتایی مثل الان که خونه ساکته و فقط منم، کاغذ بی خط و پلی می‌کنم و انگار برمیگردم به اولین باری که تو سینما دیدمش. به دورانی که تقریبا هیچی ازش باقی نمونده و من هفت هشت ساله‌ای که با چشمای کنجکاو زندگی یه زن با دوتا بچه و شوهر و می‌بلعید. زنی که نویسنده بود و به خرمالو میگفت انبه هندی و خیار براش موز سومالی بود. ناصر تقوایی قطعا هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یه بچه اینجوری فیلم‌شو قورت بده. حتی فکر نمی‌کرد که سالها بعد وقتی خودشم نیست، اون بچه فیلم و برای بار نود و هشت هزارمین بار ببینه و بفهمه چند ماه دیگه هم‌سن همون زن فیلمه بدون بچه و شوهر و نمیتونه اراده کنه تا بارون بند بیاد. هربار این فیلم‌و میبینم در حیرت میمونم از سفیدی صفحه زندگیم تو هفت سالگی و تاثیر این زن توی زندگیم. اینکه اون موقع هیچی نمی‌فهمیدم ولی دلم میخواستش و الان تقریبا میفهمم و بازم دلم میخوادش.

  • 4 авг.499 просмотров9 пересылок

    یکی از زیبایی‌های زندگیم جدی شدن بازی‌های کودکیمه. حالا با وسایل واقعی غذای واقعی درست میکنم و واقعا نگران شفته شدنش می‌شم در حالی که تو بچگیم هوا میریختم تو بشقاب و خیلیم خوشمزه بود.

  • 6 авг.351 просмотров10 пересылок

    هروقت میام خونشون یاد وقتی می‌افتم که خیلی حالم بد بود. تو همون حال بدی کلی اتفاق‌های خوب افتاد و کلی اتفاق‌های دیگه ولی من چون تو تاریکی و تاری بودم نه چیزی می‌شنیدم نه می‌فهمیدم. فقط به هر ریسمانی میتونستم که فکر میکردم اون موقع درسته چنگ میزدم. خیلیاش ریسمان های شل و سر و عجیبی بودن که شاید انتخاب کردنشون گذران و سخت تر می‌کرد. اما بیشترشون حالا می‌تونم بگم انتخاب‌های درستی بودن. اومدن به این خونه یکی از اونا بود. و هر بار به این فکر کردم که این خونه شاید تغییرای زیادی کرد ولی من همیشه با حال و هوای خودم شناختمش. هزاران بار در این خونه رو به روی من باز کردن و هر بار یه من رفته توی خونه. هر بار یه من جدید تو اون بالکن سیگار کشیده.