【زندگی بین خطها】
описание
📖 زندگی بین خطها 📚 رمانهای سریالی 💬 دلنوشتههای واقعی 🎧 آهنگهای حالخوبکن ✨ متنهای انگیزشی گاهی زندگی، بین همین خطها جریان داره...🌱
723
подписчиков
Охват к подписчикам
6,2%
ERR
Реакции к просмотрам
6,71%
177 на 46 постов
Пересылки к просмотрам
0,27%
7
Постов в день
5,0
всего 197
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 13 авг.без подписи20,00%
- 12 авг.تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت بیست و پنج: به امید که زیاد لایک کنین دیدن اشک های سارا قلبش را به درد می آورد، اما تصمیمش را گرفته بود. لبخند آرامی زد و گفت نترس، سارا من همه چیز را درست می کنم. بگذار بروم. من نمی توانم آرزوهایم را اینجا به حقیقت تبدیل کنم باور کن اگر راه دیگری می دیدم، هرگز چنین تصمیمی نمی گرفتم. سپس با صدایی آرام تر گفت و لطفاً گریه نکن. تو باید خوشحال باشی… چون من برای آینده مان تلاش می کنم. تمام این سختی ها را تحمل می کنم تا روزی برسد که هیچ کدام از ما نگران فردا نباشیم. سارا چیزی نگفت فقط در سکوت به او نگاه کرد می خواست حرف هایش را باور کند می خواست به وعده هایش اعتماد کند اما در اعماق قلبش، ترسی شکل گرفته بود که برای اولین بار نمی توانست آن را نادیده بگیرد. ده روزی گذشت و این ده روز برای سارا از هر زمان دیگری سخت تر بود. هر بار که با مسیح صحبت می کرد، سعی می کرد لبخند بزند و او را تشویق کند، اما هرچه زمان رفتن نزدیک تر می شد، دلش بیشتر سنگین می شد. بالاخره روز موعود فرا رسید. روزی که مسیح باید افغانستان را ترک می کرد. صبح زود، پیش از آنکه راهی میدان هوایی شود، آخرین تماسش را با سارا گرفت. هیچکدام نمی دانستند چه بگویند. تمام حرف هایی که باید گفته می شد، در روزهای گذشته گفته شده بود. فقط سکوت بود و دلتنگی. در آخر، مسیح آرام گفت منتظرم بمان. و سارا با چشمانی اشک آلود جواب داد مواظب خودت باش. تماس قطع شد. و چند ساعت بعد، مسیح از افغانستان خارج شد. آن روز برای سارا شبیه روزهای عادی نبود چیزی از زندگی اش جدا شده بود. از صبح تا شب، بی اختیار اشک می ریخت. نه به خاطر اینکه امیدش را از دست داده بود، بلکه به خاطر سنگینی دوری. سال ها عادت کرده بود هر زمان بخواهد صدای مسیح را بشنود، او را ببیند یا بداند در همان شهر و همان آسمان زندگی می کند. اما حالا میان آن ها هزاران کیلومتر فاصله افتاده بود. آن شب، وقتی در اتاقش تنها نشسته بود، تلفنش را برداشت و به آخرین پیام مسیح نگاه کرد. پیامی کوتاه که نوشته بود: به من اعتماد کن. بر می گردم تا زندگی ما را بسازیم. سه روز از رفتن مسیح گذشته بود. برای سارا، این سه روز بیشتر شبیه سه ماه سپری شده بود. هر بار که موبایلش زنگ می خورد، قلبش تندتر می تپید. هر بار که صفحه موبایل روشن می شد، بی اختیار امیدوار می شد نام مسیح را ببیند.... #ادامه_دارد... 🌱@RomanVaBio14,81%
- 13 авг.без подписи12,50%
- 12 авг.تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت بیست و دو: مسیح و سارا رو به روی هم نشستند. چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد. مسیح به سمت میز بهشته نگاه کرد و گفت چرا دختر خاله ات را با خودت آوردی؟ اگر برایت مشکلی پیدا شود چی؟ سارا لبخند کمرنگی زد و گفت تو خودت دیشب گفتی هر طوری شده باید همدیگر را ببینیم. خودت میدانی که من اجازه ندارم تنها از خانه بیرون شوم. مجبور شدم بهشته را با خودم بیاورم. بعد با اطمینان ادامه داد نگران نباش. من و بهشته مثل خواهر هستیم. او به کسی چیزی نمی گوید. سپس کنجکاوانه به چشمان مسیح نگاه کرد و پرسید حالا بگو چی شده؟ چرا اینقدر اصرار داشتی مرا ببینی؟ لبخندی زد و پرسید وظیفه پیدا کردی؟ اما برخلاف انتظارش، مسیح لبخند نزد فقط آهی کشید. آهی که باعث شد لبخند روی صورت سارا کمرنگ شود. مسیح چند لحظه سکوت کرد، نمی دانست چگونه حرفش را آغاز کند. بعد آرام گفت سارا… من می خواهم مهاجرت کنم. چند ثانیه سکوت برقرار شد سارا ابتدا فکر کرد اشتباه شنیده است پرسید چی؟ مسیح نگاهش را پایین انداخت و گفت من می خواهم از افغانستان بروم. لبخند سارا کاملاً محو شد چند لحظه فقط به او نگاه کرد بعد پرسید یعنی چی؟ ناگهان؟ مسیح دست هایش را در هم گره زد و جواب داد ناگهانی نیست. چند وقت است که به این موضوع فکر می کنم. سارا لب زد ولی چرا؟ مسیح نفس عمیقی کشید و گفت چهار ماه است دنبال کار می گردم. هر جا رفتم یا کار نبود یا شرایطش مناسب نبود. هر روز می گذرد و من هنوز نتوانسته ام حتی یک قدم به سمت آینده ای که برای خودم تصور کرده بودم بردارم. سارا ساکت مانده بود. مسیح ادامه داد من نمی خواهم سال ها تو را منتظر نگه دارم. نمی خواهم هر روز زیر فشار خانواده ات باشی و من فقط وعده بدهم. این بار صدای سارا کمی لرزید و پرسید پس راه حلش رفتن است؟ مسیح با ناراحتی گفت شاید تنها راهی باشد که بتوانم زندگی ما را بسازم. سارا نگاهش را از او گرفت به پنجره کافه خیره شد خیلی چیزها در ذهنش می چرخید. تمام آن سال ها. تمام وعده ها. تمام شب هایی که درباره آینده حرف زده بودند. بالاخره آهسته پرسید اگر بروی… چند سال طول می کشد؟ مسیح لحظه ای سکوت کرد بعد لب زد نمی دانم. همین دو کلمه کافی بود. اشک در چشمان سارا جمع شد، اما اجازه نداد پایین بیاید. و گفت نمی دانی؟ نوت: برای نشر پارت هدیه پوست های امروزی را کامنت باران کنید.12,50%
- 12 авг.تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت بیست و سه: مسیح با درماندگی گفت هیچ چیز مشخص نیست. شاید یک سال، شاید دو سال… شاید بیشتر. سارا لبخند تلخی زد و پرسید و من در این مدت چی کار کنم؟ مسیح راحت جواب داد منتظرم بمانی. این بار سارا خندید اما خنده ای که هیچ شباهتی به شادی نداشت و زمزمه کرد منتظر بمانم؟ بعد به چشمان او نگاه کرد و گفت مسیح، تو میدانی خانواده من چطور هستند. میدانی همین حالا هم به سختی خواستگارها را رد می کنم. مسیح با نگرانی گفت می دانم. سارا برای اولین بار در آن دیدار صدایش را کمی بلند کرد و گفت نخیر… نمی دانی اگر می دانستی، از من نمی خواستی چند سال دیگر هم منتظر بمانم. دوباره سکوت میانشان نشست مسیح دستش را روی میز گذاشت و گفت سارا، من هنوز همان آدم هستم. هنوز همانقدر دوستت دارم. مهاجرت کردن به این معنی نیست که از تو دست کشیده ام. سارا به او نگاه کرد در نگاهش ناراحتی بود، اما خشم نبود. فقط ترس ترس از آینده ای که ناگهان مبهم شده بود. مسیح ادامه داد من نمی خواهم از تو دور شوم. می خواهم بروم تا بتوانم برگردم و با سربلندی به خواستگاری ات بیایم. سارا سرش را پایین انداخت دستانش را به هم فشرد. تمام راهی که با هم آمده بودند از مقابل چشمانش گذشت و با ناراحتی گفت یعنی همه چیز را تصمیم گرفته ای و حالا فقط آمده ای به من خبر بدهی؟ مسیح با عجله گفت نخیر سارا، موضوع این نیست… سارا حرفش را قطع کرد و گفت پس چیست؟ من این همه مدت هر روز از تو می پرسیدم وظیفه پیدا کردی یا نه. هر روز با نگرانی منتظر آینده مان بودم، اما تو در تمام این مدت به مهاجرت فکر می کردی و حتی یک بار هم لازم ندانستی با من مشورت کنی. مسیح آهی کشید و گفت عزیزم می خواستم اول مطمئن شوم. نمی خواستم بی دلیل امیدوار یا نگران شوی. سارا لبخندی تلخی زد و گفت نگران نشوم؟ حالا فکر می کنی نگران نیستم؟ چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد. صدای آرام موسیقی کافه در فضا می پیچید، اما برای هر دوی آن ها هیچ صدایی وجود نداشت. مسیح دوباره گفت عشقم، فقط به آینده ما فکر کن. من قانونی به اروپا میروم. آنجا کار پیدا می کنم، زندگی ام را می سازم و بعد خانواده ام را برای خواستگاری تو می فرستم. این بهترین راه است. سارا به چشمانش خیره شد و پرسید و اگر زیاد طول کشید چه؟ مسیح جواب داد زیاد طول نمی کشد. سارا پرسید از کجا میدانی؟ مسیح جوابی نداشت.12,12%
- 12 авг.یه . چیز . جالب . هست . که . میگه . اگه . بعد . از . هر . کلمه ای . که . دارید . میخونید . نقطه . باشه . مغز . به طور . خودکار . جوری که . خودتم . نمیفهمی . مکث . میکنه . مثل . همین . الان . که . دارید . تیکه . تیکه . میخونید . 🌱@RomanVaBio11,94%
- 11 авг.در ظاهر روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم! #فروغ_فرخزاد 🌱@RomanVaBio11,90%
- 12 авг.تاوان یک عهد نویسنده: فاطمه سون ارا قسمت بیست و چهار: سارا ادامه داد اگر یک سال شد؟ اگر دو سال شد؟ اگر بیشتر شد؟ من با خانواده ای زندگی می کنم که هر روز از من می پرسند تا چه وقت می خواهی منتظر بمانی. تو می گویی صبر کن، اما هیچ زمانی به من نمی دهی. مسیح دست سارا را میان دستش گرفت و با صدایی آرام گفت چون خودم هم نمی دانم دقیقاً چقدر طول می کشد. اما یک چیز را می دانم؛ من تو را دوست دارم و برای آینده مان تلاش می کنم. سارا نگاهی به سمت بهشته انداخت. دخترخاله اش از دور گاهی به آن ها نگاه می کرد سارا آرام دستش را از میان دستان مسیح بیرون کشید و با صدایی که نگرانی در آن موج میزد گفت یعنی من باید دوباره صبر کنم؟ مسیح چیزی نگفت. سارا ادامه داد چرا قبل از رفتنت نامزد نمی شویم؟ خانواده ات را بفرست. نامزد می شویم، بعد تو برو. وقتی آنجا مستقر شدی، کارهای مرا هم جریان بینداز. مسیح آهی کشید و سرش را پایین انداخت و گفت عزیزم، باور کن من بارها به این موضوع فکر کرده ام. خودم هم دوست داشتم قبل از رفتنم نامزد شویم. سارا پرسید پس چرا نمی شود؟ مسیح جواب داد چون واقعیت زندگی با آرزو فرق دارد، سارا. چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد حالا فرض کن خانواده ام برای خواستگاری بیایند. خانواده ات بپرسند پسر چی کار می کند؟ درآمدش چیست؟ برای آینده چه برنامه ای دارد؟ چی جواب بدهند؟ سارا خواست چیزی بگوید، اما مسیح ادامه داد از طرف دیگر، خودت میدانی تا وقتی کار نداشته باشم، خانواده ام هم راضی نمی شوند برای خواستگاری بیایند. آن ها سال ها زحمت کشیده اند تا درس بخوانم. حالا انتظار دارند روی پای خودم بایستم. سارا به سختی اشک هایش را کنترل می کرد. مسیح با مهربانی گفت این همه سال صبر کردی… فقط یک سال دیگر هم صبر کن. به تو قول می دهم. همین که آنجا رسیدم، هر کاری لازم باشد می کنم تا کار پیدا کنم و خانواده ام را بفرستم. سارا این بار دیگر نتوانست نگرانی اش را پنهان کند و با التماس گفت مسیح… لطفاً نرو. صدایش لرزید ولی ادامه داد من نمی خواهم در خارج زندگی کنم. همین جا زندگی می کنیم. با کم می سازیم. اگر لازم باشد سختی می کشیم، اما با هم هستیم. اشکی از گوشه چشمش پایین آمد و افزود من نمی خواهم از هم دور شویم… می ترسم. مسیح برای لحظه ای سکوت کرد.11,76%
- 13 авг.без подписи11,11%
- 13 авг.без подписи10,71%
- 12 авг. غریبه شدن باآدم های مورد علاقه ات یکی از غم انگیز ترین اتفاقات دنیاست.. 🌱@RomanVaBio9,43%
- 29 июл.без подписи9,41%