صدای تو ذهنم
Статистикаتاروپود هستی ام بر باد رفت ، امانرفت عاشقی ها از دلم ،دیوانگی ها از سرم
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 30
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 17
- 1/48двое суток
- 19
- 1/72трое суток
- 21
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
چهرهٔ زرد مرا بین و مرا هیچ مگو دردِ بیحد بنگر، بهر خدا هیچ مگو...
سوی دیگر تو ام... قرینه ای از دوردست زمانها، که با قضاوت تو رنجور میشود همچون تصویری در آینه...
без подписи
✒️ «تغییر بدون درد» و «رشد بدون ناراحتی» وجود ندارد. درد هزینهی تغییر است و هر رشدی اول شبیه ویران شدن به نظر میرسد! 📚 اوضاع خیلی خراب است اما همه اینها بعد از همخوابگی با تو ممکن میشود
تو یک راوی،آشنا هستی قصه ای که هزار بار شنیده ام برایم تکرار می کنی اما وه که چه حلاوت دارد از تو این تکراری را شنیدن
چرا دلم هنوز،برای،خودم تنگ است خودم کجاست ؟ شما را نمی بینم دستهایی را حس میکنم که ناجی من است
ازاولین شبی که با زور وضرب شراب و درگیری با هم خوابیدیم خیلی گذشته ،این چند سال با تو بودن تنها دلیل آرامش و اشتیاق و لذت من بوده .
☀️🔸🔸🔸 🌻هیچ میدانید گل آفتابگردان، طبق اسطورههای یونان روزگاری یک زن بود؟ افسانهها میگویند پیش از آنکه این گل طلایی سر از خاک بیرون بیاورد، پری دریایی زیبایی به نام «کلایتی» زندگی میکرد؛ پریای که دیوانهوار عاشق هلیوس، پسر خورشید، شده بود. تنها دلخوشی زندگی کلایتی این بود که هر روز چشم به آسمان بدوزد و ارابهی آتشین هلیوس را در پهنهی آسمان دنبال کند؛ با نگاهی سرشار از عشق و انتظار. هلیوس نیز زمانی کلایتی را دوست داشت، اما این عشق دوام نیاورد و دل اوگرفتار زیبایی لئوکوتوئه، دختر اورخاموس پادشاه سرزمین پارس، شد. کلایتی که از اندوه و حسادت میسوخت، راز عشق آن دو را فاش کرد. پدر لئوکوتوئه، از شدت خشم دخترش را به مرگی تلخ محکوم کرد و او را زنده به خاک سپرد. پس از آن، کلایتی پشیمان و دل شکسته، روزها و شبها بیحرکت نشست و به خورشید خیره ماند؛ آنقدر که پاهایش در زمین ریشه دواند و به گلی تبدیل شد. گلی که همیشه رو به خورشید میگردد؛ آفتابگردان.و اینگونه، کلایتی از یک پری عاشق به نمادی از عشق از دسترفته، حسرتی عمیق و قلبی گرفتار در خاطره تبدیل شد.🌻 ☀️🔸🔸🔸
چرا دلم هنوز،برای،خودم تنگ است خودم کجاست ؟ شما را نمی بینم دستهایی را حس میکنم که ناجی من است
درد من این است که در بیداری نیز گرفتار کابوسم ... لوئیس بونوئل نمیدانست که روزی در ایران زنی گرفتار می شود گرفتار خودش ،گرفتار خواستن گرفتار طاقتی که ندا رد من اینجا باتو ولی بیگانه آه ما هردو بی طاقت و بی قرار
کجایی تو ؟ تویی که می پرستیدم ؟
به من سخت نگیر وقتی مستم تو را می بینم همان که می پرستم همان که فکر میکنم خیلی بهترین بود من می توانم تو را ترک کنم می توانم همه ی عمرم را پشت سر بگذارم و بروم ولی این بار خودم را پیش تو می گذارم و می روم خودم را گم کرده ام
به آدمهاى در رفت و آمد اعتماد نكنيد! "ميروند" به بهانه ى پيدا كردنِ آدمِ بهتر "برميگردند" به دليل پيدا نكردنِ آدمِ بهتر گاهی میرویم؛ نه از سر میل به رفتن، بلکه از سر بیفایدگیِ ماندن..
دلم دیدار میخواهد از آنها که بی هوا در گوشه ای از شهر به دور از هر گزند و تلخی جدا از هر خاطره یِ نامفهوم و خاکستری بیایم جلویِ چشمهایت با شک و دودِلی بپرسم: ببخشید فلانی? آه که چقدر دلتنگتان بودم. آغوشم را باز کنم با فریاد بگویَم: بلاخره پیدایت کردم همتایِ بی همتایِ من, دلم میخواهد همان جا همه ی وجودم چشم شَود, گوش شوَم برای صدایت. مهربان شوم برای دیدنت. چشم شوم برای همیشگی بودنت, تا بمانی. انقدر که یادم برود سالهاست که از من دوری...
دلم تنگ شده، برای خودم که باتو باشم دلم برایت پر میزند کجا هستی ؟ جز در قلبم، کجا هستی ؟ من فکر میکنم تنها هستم حتما هم هستم که فکر میکنم اگر نا چرا کسی نیست با من بخوابد و عرق بخورد و مست شود و شب ره بسپرد و من باز هم با تو هستم خنده دار نیست ؟ تو نیستی و من باتو می رقصم و مست میکنم و دیوانگی میکنم وانمود میکنم وانمود می کنم وانمود می کنم که هستی ......... همین .
без подписи
Un Homme et Une Femme,1891 ,Stephan Sinding مرد و زن ، ۱۸۹۱ ، استفن سیندینگ
без подписи
از آن وصالهای بیقرار از پیِ هجرهای کهنه آرزو دارم...؛ همانها که انتظار متانت و صبر را از میان میبرند و آغوش و بلعیدنِ بویتن را از آغاز دیدار موجه میکنند....