اقتصاد به زبون آدمیزاد
СтатистикаAsk the stupid question! لینک گروه: https://t.me/EcoDiscussionGroup
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 168
- 1/48двое суток
- 192
- 1/72трое суток
- 207
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
احتمالاً این بیت سعدی را شنیدهاید که میگوید: مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را سعدی با همین یک مصرع، به یکی از ظریفترین حقیقتهای زندگی و اقتصاد اشاره میکند: ارزش یک چیز، فقط به خودِ آن چیز بستگی ندارد؛ بلکه به موقعیت، زمان و نیازِ کسی که آن را میخواهد هم وابسته است. برای همین است که یک پیراهن ساده، درست چند ساعت قبل از یک مهمانی مهم، ممکن است برای صاحبش بسیار باارزشتر از همان پیراهن در روز بعد باشد. در این حالت، نه جنس پارچه عوض شده، نه مقدار کارِ خیاط بیشتر شده، نه مواد اولیه فرق کرده؛ اما ارزش آن برای خریدار کاملاً تغییر کرده است. چون مسئله فقط «خود کالا» نیست، بلکه فایدهای است که آن کالا در آن لحظه برای فرد دارد. این همان چیزی است که خیلیها در تحلیلهای قدیمی نادیده میگرفتند؛ اینکه ارزش کالا را نمیشود با یک فرمول ثابت، با شمردن میزان کار یا مواد اولیه، بهدست آورد. چون انسانها مثل ماشین تصمیم نمیگیرند. هر کس بر اساس نیازهای خودش، شرایط خودش و زمانِ خودش قضاوت میکند. چیزی که برای من فوری و حیاتی است، ممکن است برای دیگری کاملاً عادی یا حتی بیاهمیت باشد. به همین دلیل، قیمت واقعی در دلِ مبادله شکل میگیرد؛ جایی که خریدار و فروشنده، هر دو بر اساس ترجیحهای خودشان وارد معامله میشوند. بازار، با همین برخوردِ آزادِ انتخابها، کمکم نشان میدهد که هر چیز برای مردم چقدر ارزش دارد. اما وقتی قیمت از بالا و بهصورت دستوری تعیین شود، مشکل شروع میشود. چون هیچ مقام یا نهادی نمیتواند ترجیحات لحظهای میلیونها انسان را بداند؛ نمیداند چه کسی دقیقاً به چه چیزی نیاز دارد، چقدر نیاز دارد، و در همان لحظه حاضر است چه قیمتی بپردازد. نتیجه هم روشن است: قیمتهای مصنوعی، سیگنالهای اشتباه میفرستند و تعادل طبیعی بازار را بههم میزنند. پس اگر بخواهیم خیلی ساده بگوییم، ارزش کالا را نه کارِ گذشته بهتنهایی تعیین میکند و نه مقدار مواد اولیه. ارزش از نگاه انسانها و از شدت نیازشان در همان لحظه ساخته میشود. و دقیقاً به همین دلیل است که بازار، وقتی آزاد باشد، بهتر از هر دستور و برنامهریزی از بالا میتواند نشان دهد هر چیز واقعاً چقدر میارزد.
اینم لینک برنامه! نظرای قشنگتونو برام بذارید که ببینیم چی به چیه😄💛 https://youtu.be/r4ANtA_vSIo
اینم کاور برنامه جدید! ایشالا که نظرتونه😄 یه مقدار دارم بهتر میشم در طراحی کاور 😄 Title: You’re NOT Bad With Money. The Rules Are Against You. Description: You've always felt it...the nagging feeling that the game isn't set up fairly. They've called you a loser for struggling. A whiner for noticing. A conspiracy theorist for asking questions. In this video, I articulate that feeling with their own numbers, their own charts, and their own carefully boring language. The Federal Reserve — yes, that little boring, nerdy-sounding entity — is pricing you out of your future, and then calling you paranoid and a crank for noticing it. Let's break down the mechanics. Chapters: 0:00 Strategic Boredom 1:02 The Emperor Is Naked. 2:04 The Fed’s Giant Shopping Cart 3:47 Do They Make Money with Excel or What?! 4:26 What the Hell Is Money Anyways?! 6:43 The “Good” Kind of Inflation! 8:56 Homeownership Got Cancelled. 11:36 The Stock Game Is Rigged. 14:12 Your Startup Is Doomed. 15:22 The Fix
без подписи
کانال یوتوبم بالاخره راه افتاد🥳 خوشحالم واقعا چون شروعش سخت بود... موضوع محوریش فایننس هست. به اقتصاد هم اگه بپردازم عمدتا قراره از لنز فایننس باشه که انسجام موضوعی کانال حفظ بشه. فعلا که پلن اینه... این یکی کانال مطالبش به انگلیسی هست. حالا ممکنه بعدا اگه زبونم درازتر شد یه دونه کانال به فارسی هم شروع کنم😂 بوس به روی ماه همگی... تشریف بیارید اونجا دور هم باشیم🥳❤️☺️🤍 اینم لینک ویدیوی اول: https://www.youtube.com/watch?v=Tug2l72YosM
"چقدر باید مغرضانه و یکطرفه به قضیه نگاه کرده باشید که بگویید لیبرالهای تهران فقط میخواهند آزاد باشند و به مصاف نیروهای تاریکی رفتهاند؟!" اسکات هورتن، تام وودز شو 07:11 ------------------------------------ وقتی اینقدر بری و بری و بری که برسی به ته دنیا اونجا چی میبینی؟ بشر قرنها خودش رو با این سوال سرگرم کرده بود، ترسونده بود، برانگیخته بود، وسوسه کرده بود، جنگیده بود، زنده نگه داشته بود. تا اینکه مدرنیته این تئوری رو رواج داد که زمین اصلا تهی نداره! کرویه! اگه همینطور بری و بری و بری، دوباره برمیگردی سر جای اولت. دنیا لبهای نداره که زیرش هیولاهای مهیب در آتش مذاب خوابیده باشن. زمین، این گهوارهی امن و آرام، هیچجا "تموم" نمیشه. فقط میچرخه و تکرار میشه. دیوها هم مال قصههان. دیو و فرشته نداریم. واقعیت "پیچیده"ست و آدمها "خاکستری"اند. "آدم بدها" هم معلول شرایط اجتماعی بدن و با شرایط خوب هم درست میشن. و کمکم افسانههای کهن در مورد لبهی جهان به فراموشی سپرده شد. اما هنوز، گاه به گاه، جمعی، قبیلهای، قومی تصادفا به لبه میرسن، به پایین نگاه میکنن و هیولاهای اعماق رو به چشم میبینن... و در شوک فرو میرن. عمیقا در شوک فرو میرن. چون باور کرده بودن که شیاطین استعارهاند. که دیوها مال قصههان، و شر رو باید "درمان" کرد. چون به استواری عنصر ناپایدار تمدن ایمان داشتند. و فکر میکردند در فاصلهی امنی از "تاریخ" قرار دارند. و حالا بعد از از سر گذروندن وحشت وصفناپذیر نگریستن به خلأ، و کشتی گرفتن با هیولاهای ترسناک واقعی، در حالی که دارن آش و لاش از لبهی پرتگاه برمیگردن، باز ممکن است مثلا سروکلهی اسکاتنامی پیدا شود که میگوید "هه یعنی میخواید بگید مسئله اینقدر حماسی و سرراسته؟!" آره اسکات! دقیقا همینقدر سرراست! https://youtu.be/TSmAAR9_508?si=MWXrMtQiohPL0iBh
📝 بیانیه: مسعود یوسف حصیرچین را آزاد کنید جمعی از نویسندگان، پژوهشگران، مترجمان و روزنامهنگاران در بیانیهای خواستار آزادی مسعود یوسفحصیرچین، مترجم و نویسنده، شدند. ◽️ به گزارش اکوایران، در این بیانیه آمده است: «ما امضاکنندگان این بیانیه، با ابراز نگرانی از بازداشت مسعود یوسف حصیرچین، مترجم و نویسنده، امیدوار و خواستار آزادی این پژوهشگر هستیم. آنچه ما میدانیم و دیدهایم فعالیتهای این پژوهشگر همواره ماهیتی فرهنگی و علمی داشته و در راستای گسترش آگاهی و گفتوگوی فرهنگی بوده است. حمایت از آزادی اهل قلم، حمایت از فرهنگ و آیندهای انسانیتر برای جامعه ایران است». امضا کنندگان: موسی غنینژاد، محمدمهدی بهکیش، ابراهیم صحافی، علی فرحبخش، محمد طاهری، مرتضی کاظمی، پویا جبلعاملی، محمدحسین شاوردی، مصطفی صادق، مهدی نوروزیان، مهدی تدینی و... لیست کامل امضاکنندگان 📺 @ecoiran_webtv
دربارۀ بنزین: اصلاحات اقتصادی جزیرهای مشکل را بزرگتر میکند از متن: آنچه ما باید از آن دفاع کنیم نه آزادسازی یا گرانسازی قیمت این و آن کالای خاص بلکه آزادسازی تمام ساختار اقتصادی کشور است. https://B2n.ir/js8551
یک بیزنس مدل جالب و متفاوت وجود داره به این صورت که وقتی وارد فروشگاه میشوید، به محض ورود کارت بانک شما را میگیرند و هر مبلغی که خودشان صلاح میدانند میکشند و هر چیزی را هم که ترجیح دادند به ازایش به شما میدهند. یعنی مشتری هیچ حق انتخابی ندارد و باید به ساز فروشنده برقصد. کاری ندارند که شما میتوانستی بهتر و ارزانترش را جای دیگر بخری. کاری ندارند که شاید شما اصلا آن چیز را لازم نداشتی و ترجیح میدادی پولت را خرج چیز دیگری کنی. شاید عجیب به نظر برسد که این بیزنس مدل طرفداران بسیاری هم دارد. نام این بیزنس مدل مالیات است. روشن است که هر شخص یا مؤسسهی خصوصی که از این بیزنس مدل استفاده کند، به سرعت ورشکسته میشود. متاسفانه اغلب مردم احساس میکنند بهتر از دیگران نیازهای خودشان را تشخیص میدهند. بنابراین، چنین مدلی تنها در صورت وجود اجبار میتواند موفق شود. یعنی در صورتی که یا با پای خودتان به مغازهی موردنظر بروید یا صاحب مغازه بتواند شما را جریمه و زندان کند. بهانهی اصلی طرفداران مالیات مسئلهی excludability است. یعنی میگویند برخی کالاها وجود دارند که شما نمیتوانید جلوی استفادهی کسی را از آنها بگیرید، مثل فانوس دریایی، مثل لامپهای خیابانی، امنیت ملی، یا پارک. هر کس بخواهد میتواند سرش را بیندازد پایین و بیاید داخل پارک و از این "کالای عمومی" استفاده کند. برخی آدمها هم مفتخور و آسمانجل و بیچشمورو هستند و از آن خدمات استفاده میکنند و پول هم نمیدهند و دو قورت و نیمشان هم باقی است. برای همین باید کسی (یعنی دولت) وجود داشته باشد که به زور هزینهی آن خدمات را از حلقومشان بکشد. وگرنه هیچکس پارک درست نمیکند و بشریت بیپارک میشود. اما بیش از پارک و همهی چیزهای دیگر، طرفداران مالیات شیفتهی فانوس دریایی هستند (آتشی که اگر اشتباه نکنم از گور ساموئلسون بلند میشود)، چون حس میکنند حرفشان را ثابت میکند و جای چون و چرا باقی نمیگذارد. متاسفانه واقعیت با این تئوریسینهای مظلوم نامهربان بوده و حتی همین یک مثالشان هم که اینقدر برایشان عزیز است به طرز خجالتآوری اشتباه از آب درآمده. موارد متعددی از فانوسهای دریایی خصوصی در تاریخ وجود داشته بدون این که non-excludabiliy خللی در کارکردشان پدید آورد. رونالد کوز در مقالهی The Lighthouse in Economics این موارد را مستند و بررسی کرده است. البته این که میگویم همین مثالشان هم غلط درآمد یک وقت تصور نکنید این طرفداران مالیات و عاشقان کالای عمومی در ایدههایشان تجدیدنظر کرده باشند یا از رو رفته باشند. به هیچ وجه! سال 1974 کوز آن مقاله را نوشت و کل سیستم فکری اینها را منفجر کرد اما تا همین امروز هم سیارهی زمین پر از "اقتصاددانانی" است که حتی زحمت عوض کردن مثال را هم به خودشان ندادهاند و همان فانوس را استفاده میکنند و درس میدهند.
یعنی شما ببین، اینا رفتن تو اینترنت هم رانت درست کردن. اینترنت خوبا برای خودشون، اینترنت بنجل به درد نخور برای بقیه. یعنی حتی یک چیزی رو نذاشتن که حداقل توش همه با هم بدبخت باشیم. یه عده میگن سوسیالیسم روی کاغذ خوبه. در عمل بده. اینطوری نیست. سوسیالیسم روی کاغذ هم آشغاله. حتما این رو شنیدین که میگن سوسیالیسم یعنی بدبختی برای همه یا "برابری در بدبختی". اما چیزی که احتمالا نشنیدین اینه که این تازه سوسیالیسم روی کاغذه! یعنی این که همه به تساوی دچار فقر و تیرهروزی باشن تازه تئوری سوسیالیسمه. اما متاسفانه سوسیالیسم در عمل حتی به این استاندارد ناچیز رقتبار هم نتونسته دست پیدا کنه. چون همینطوری که نگاه میکنی به نظرت میرسه "برابری در بدبختی" که اصلا دستاورد نیست. کابوسه. اما خب تا به حال سوسیالیستها حتی موفق نشدن همین رو هم که دستاوردی نیست محقق کنن. یعنی این هم در مقابل خروجیهای واقعی سوسیالیسم دستاورد به نظر میاد. سوسیالیسم در عمل همیشه و هر جا که محقق شده متضمن نابرابری بوده. نه این که نابرابری چیز بدی باشه ها! اما نابرابری ناشی از سوسیالیسم چیز خیلی بدیه چون مریتوکراتیک نیست.
ربطی به نوع منبعی که صاحبش هستید (نیروی کار، زمین، سرمایه) نداره.
ما در اقتصاد و فایننس چیزی به نام دوگانهی کار/سرمایه نداریم. یعنی بنیان مارکسیسم بر دوگانهایه که اصلا وجود نداره! منظورم این نیست که کار و سرمایه وجود ندارن. معلومه که وجود دارن! اما یه دوگانه تشکیل نمیدن! همونطور که بهار و تابستون دوگانه نیستند. فقط دو تا از چهارتا فصل موجودند. کار و سرمایه هم دو تا از عوامل تولید هستند. سرمایه هم خودش محصول کار است. تعریف کردن این دو به عنوان یک دوگانه یا تمایز کلیدی هیچ مزیت تحلیلیای نداره. دوگانهی اصلی در اقتصاد و فایننس دوگانهی بدهی/اکویئتی یا Debt/Equity هست. هر چیزی که یک ادعای ثابت به آینده رو نمایندگی میکنه میتونیم زیر مجموعهی بدهی طبقهبنديش کنیم. مثلا عمدهی قراردادهای اجاره. شما وقتی خونه یا ماشین به کسی اجاره میدید، یه ادعای ثابت دارید. نمیتونید بگید نه اگه ماه آینده درآمدت بیشتر شد باید بیشتر اجاره بدی! اونم نمیتونه بگه این ماه وضعم بد بود، اجاره کمتر میدم! کارمند یه شرکت در واقع داره نیروی کارش رو به شرکت اجاره (یا قرض) میده. برای همینه که حقوق ثابت میگیره! این که حقوق ثبات میگیره و در سود سهیم نیست، بخاطر این نیست که صاحب نیروی کاره! بخاطر این نیست که سرمایهی فیزیکی نداره! بخاطر اینه که تصمیم گرفته نیروی کارش رو به شرکت قرض بده و ادعای بدهی، بر خلاف ادعای اکوئیتی ثابته! نمیتونه بگه این ماه خیلی سود کردیم حقوقم باید بیشتر باشه. چون ماههایی که زیان کرده بودن نگفته بود حالا که زیان کردیم من کمتر میگیرم! این قرینگی از دل قواعد بیسیک منطق نشأت میگیره و بنابراین، بر عکس طبقهبندیهای مارکسیستی که هر چند سال یه بار مجبورن وصله پینهشون کنن، تا قیام قیامت معتبره. بانکی که وام میده یا شخصی که اوراق قرضه شرکتی میخره، در واقع داره پولش رو به شرکت اجاره میده. این میشه Debt. یعنی این منابع (پول، ماشینآلات، زمین، نیروی کار بنده) خدمت شما، هر گلی زدی به سر خودت زدی، من یه اجاره/بهره/دستمزد ثابت میگیرم. ولی اکوئیتی یه residual claim داره، یعنی ادعا به چیزی که باقی مونده. که قاعدتا یک ادعای متغیره. یعنی شرکت وقتی هزینه آب و برق و حقوق پرسنل و بهرهی بدهیها و غیره را پرداخت کرد، آنچه باقی میمونه سهم صاحبان اکوئیتی هست. شما وقتی سهام یک شرکت رو میخرید، هیچ ادعای ثابتی به جریان نقدی آیندهی شرکت موردنظر ندارید. اگر شرکت زیانده شد، به هیچ جا دستتون بند نیست. اگر پولتون رو به شرکت قرض داده بودید مثلا Bond خریده بودید، اونوقت حتی شرکت زیانده هم میشد باید بهره و اصل وام شما رو میداد. اما در اکوئیتی شما وایمیسید ببینید چی ته قابلمه میمونه. شما مثلا تصمیم میگیرید با یه استارتاپ همکاری کنید. یا میتونید منابعی رو بهشون قرض بدید (debt). یا اینکه باهاشون شریک بکشید (equity). اصلا مهم نیست چه منبعی در اختیار دارید: پوله، زمینه، دستگاهه، یا فقط نیروی کارتونه. هر کدوم از اینها رو میتونید انتخاب کنید در قالب بدهی با شرکت وارد همکاری بشید یا در قالب اکوئیتی. و اینها کاملا به هم قابل تبدیله از لحاظ منطق مالی، فارغ از این که شرایط فنی در یک کانتکست خاص این اجازه رو میده یا نه. یعنی شما پرولتاریا باش و جز زنجیرهایت چیزی برای از دست دادن نداشته باش! اما باز این که مزدبگیر باشی یا سود/زیان بگیر، "کارگر" باشی یا "سرمایهدار"، این به تصمیم و انتخاب خودت وابسته است و مسئلهی قانون و قرارداده، و ربطی به نوع منبعی که صاحبش هستید (نیروی کار، زمین، سرمایه) نداره. @SeethroughEconomics
لیبرال بودن به معنای نداشتن هیچ تصوری از شیوهی درستِ زیستن در جهان نیست. لیبرال بودن به این معنا نیست که همهی نظرها محترمند، همهی فرهنگها ارزشمندند، همهی آدمها خوبند، همهی سبک زندگیها به یک اندازه قابل دفاعن، هیچ حقیقتی وجود ندارد و همهچیز نسبی است. نه خیر هم! بعضی فرهنگها آشغالند. برخی آدمها پلید و پلشتند. بعضی عقاید به طرز خندهآوری اشتباهن. سبک زندگی بد داریم و سبک زندگی خوب! نه فقط سبک زندگی متفاوت! لیبرال بودن به معنای اینه که من میدونم و اصلا مطمئنم که این ایده، این سبک زندگی، این شیوهی زیستن در جهان شیوهی برتریه! منتها میپذیرم که شاید این توی مغز پوک تو نره! و میدونم که توی مغز تو هم دقیقا همین فکر در مورد مغز پوک من میگذره! و این که من اجازه بدم تو هر کاری خواستی با زندگیت بکنی و تو اجازه بدی من هر کاری خواستم با زندگیم بکنم تنها راهیه که ما به جون هم نیفتیم. لیبرالیسم قرار نیست کاشف حقیقت باشه. قراره ضامن صلح باشه. چون فقط در صلحه که بشر میتونه از چشمه آب بیاره رو زمین بذر بپاشه گندم درو کنه نون تازه بپزه و جهان رو جای گرمتر و راحتتر و قابلتحملتری کنه.
لیبرترینیسم فلسفهی اخلاق به معنای محدود کلمه نیست. عمدتا یک فلسفهی سیاسی و حقوقی است. اما یگانه سیستمی است که اخلاق را اصولا ممکن میکند. یعنی چی ممکن میکند؟ ببین مثلا من وقتی آزادانه به یک فقیر کمک کنم عملی اخلاقی انجام دادهام. درسته؟ حالا اگر همین کار رو از ترس زندان انجام بدهم چی؟ اینجا دیگر عملم نه اخلاقی است نه غیراخلاقی. اصلا اخلاق از موضوعیت ساقط شده! حوزهی اخلاق از چیزی که بود تنگتر شده. شما به میزانی که آزادی سیاسی و حقوقی بیشتری در جامعه داشته باشید، حوزهی اخلاق در جامعه پهناورتر خواهد بود. آزادی اصلا اخلاق را ممکن میکند.
موضوع لیبرترینیسم (libertarianism) آزادی حقوقی و سیاسی است. آن فلسفهای که دنبال آزادی اخلاقی است اسمش لیبرتینیسم (libertinism) است! ربطی به لیبرترینیسم ندارد! وقتی درسهایتان را خوب نخوانید همین میشود که این ابتداییات را قاطی میکنید دیگر! لیبرترینیسم دنبال آزادی از قیود بیرونی (اکسترنال) و حقوقی است. لیبرتینیسم دنبال آزادی از قیود درونی (اینترنال) و اخلاقی است. آدم میتواند لیبرترین باشد و هزار قید اخلاقی برای خود و دیگران قائل باشد. حقیقتا اینطور نیست که لیبرترینها از صبح تا شب مشغول پارتی کردن و دراگ زدن و دنبال ناموس مردم افتادن و دروغ و دغل و ولگردی و آسمون جلی و چشمچرانی و سکس گروهی باشن و بگن خب آزادیه دیگه😁
من در روش لیبرالم اما محتوای بسیاری از عقایدم، به یک معنا، محافظهکارانه است. و اینها با هم ضدیتی ندارند. معتقدم کمتر نهادی از حیث کارایی و سودمندی و اهمیت به پای نهاد خانواده میرسد. با روابط جنسی بیقیدوبند به شدت مخالفم. با سیگار و مواد مخدر و زیادهروی در الکل مخالفم. معتقدم مردها نمیتوانند زن شوند و زنها مرد. معتقدم برخی از نقشهای جنسیتی سنتی خوب و سودمند هستند و دوست دارم حفظشان کنم. از ارزشهایی مانند ادب و تعارف و قدرشناسی و وظیفهشناسی و همدلی و مهربانی خوشم میآید. سلسلهمراتبهای اجتماعی را ضروری و سودمند میدانم و خواهان حذفشان نیستم. معتقدم انسان باید حق مالکیت و حمل اسلحه داشته باشد. معتقدم انسان ذات و طبیعت دارد و لوح سفید نیست. و ذاتش هم سراسر نیکی نیست. معتقدم تروریستها را باید کشت نه این که تراپی و ناز و نوازششان کرد و دنبال ریشههای تروریست شدنشان در کودکیشان گشت! معتقدم قدرت نظامی و تکنولوژیهای پیشرفتهی دفاعی در چارچوب یک نظام لیبرال دموکراتیک چیز خوبی است! معتقدم آدم باید حتیالامکان به دیگران احترام بگذارد و بیادبی نکند حتی اگر به بهای قدری خودسانسوری و خودآزاری باشد! (البته فقط قدری! نه زیاد!) معتقدم آدم باید هنگام مشاهدهی رنج دیگران اظهار اندوه و ناراحتی کند، ولو به دروغ! فقط برای این که دل طرف مقابل نشکند. خلاصه از این جهتها آدم سنتی و محافظهکاری هستم. لیبرال بودنم در این است که فکر نمیکنم باید چیزی را به کسی تحمیل کرد مادامی که آن فرد تهدیدی موثر علیه بدن و ملک دیگران ایجاد نکرده باشد. فکر نمیکنم کسی را باید به جرم مصرف یا حتی خرید و فروش مواد یا الکل زندان کرد. اما بچهی خودم را از آن منع میکنم. فکر نمیکنم باید آدمهای فحاش و بیادب را دستگیر کرد! فقط خودم با آنها قطع رابطه میکنم! تروریستها هم که نفس وجودشان تهدیدی به جان و مال انسانهای بیگناه است! میخواهم بگویم میشود بالکل منکر اخلاقیات سنتی نبود و لیبرال بود. میشود محافظهکار بود و از آزادی فردی و حقوق دیگران دفاع کرد. میشود! شدنی است! هیچ تضادی ندارد. لیبرترینیسم هیچ ربطی به اباحهگری ندارد! منطق قضیه این است. اما وای به حال وقتی که انسان دنبال بهانه باشد و بخواهد از لاشهی اوراقشدهی لیبرالیسم و محافظهکاری برای پیشبرد اجندای خودش استفادهی ابزاری کند.