tgindex
سپیده دم

سپیده دم

Статистика
@Sepidehdamiперсидский

اما سحرگهان که جهان چون نگارخانه شود، در ستیغ کوه پا به راه سپیده دم، او به پا ایستاده است... نیما یوشیج

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
12 авг.
Постов за неделю
10
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
79
+4 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
183
22 постов
Вовлечённость
231,6%
к подписчикам
Постов в день
1,4
всего 22
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
164
1/48двое суток
187
1/72трое суток
202

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • روشنفكر كيست؟ (بخش سوم/ قسمت دوم، فوكو و دلوز) تلخيص: محسن طزرى این ممانعت و مطرود شدن گفتمان و دانش توده ها از جانب قدرت فقط از طریق سطوح بالاتر سانسور صورت نمی گیرد، بلکه در کل شبکه اجتماعی ریشه ایی عمیق و نافذ دارد. آنچه را که فوکو و دلوز از آن هراس دارند و قبل از هایدگر هشدار آنرا داده بود این است که خود روشنفکران نیز بخشی از این نظام قدرت را تشکیل می دهند: این پندار که آنها آگاهی و گفتمان بخشی از این نظام به شمار می آیند. "نقش روشنفکر" دیگر این نیست که خود را جلوتر یا در حاشیه قرار دهد تا از آن طریق حقیقت ناگفته را بیان کند. در عوض، روشنفکر باید علیه اشکال مختلف قدرتی مبارزه کند که خود او نیز هم موضوع و هم ابزار آن است. او این کار را باید در چارچوب قلمرو هایی انجام می دهد که خودش ابزار آنهاست قلمرو های دانش، حقیقت، آگاهی و گفتمان. ژیل دلوز نیز در این باره با فوکو هم رای است. در نزد وی، نظریه دقیقا مانند یک جعبه ابزار است و هیچ کاری با دلالتگری ندارد. نظریه باید کاربرد داشته باشد و کار کند، آنهم نه فقط برای خود، اگر کسانی یافت نشوند که از آن بهره گیرند، آن وقت یا نظریه بی ارزش است و یا زمان سود جستن از آن نرسیده است. این موضوع شامل خود نظریه پرداز می شود که در این صورت نمی توان نام نظریه پرداز بر آن نهاد. این بحث های فوکو و دلوز را باید در غالب تفکر فراساختارگرایی زبان بررسی کرد. این تفکر دقیقا در جهت مخالف "ایده تجربی" ساختار زبان قرار دارد. بر اساس "ایده ی تجربه" زبان توانایی بیان واقعیت و بروز دادن آن را دارند؛ و یا اینکه جهان از طریق زبان در دسترس ما قرار می گیرد، زیرا اشیای تشکیل دهنده ی آن از آینه زبانی باز می تابند که ما به کار می بریم. برعکس در نگرش فراساختارگرایانه ی فوکو و دلوز، زبان نه بازتابگر بلکه سازنده جهان است. به بیان ساده تر، ما از طریق زبان جهان را توصیف نمی کنیم، بلکه آنرا می سازیم. منبع: نقش روشنفکر/ ادوارد سعید/ حمید عضدانلو/ نشر نی https://t.me/Sepidehdami

  • روشنفکر کیست؟ (بخش سوم/ قسمت اول، فوکو و دلوز) تلخيص: محسن طزرى فوکو رویای روشنفکر را در سر دارد که ویران کننده "باور و تعمیم " است کسی که در درماندگی و محدودیت های زمان حال، نقاط ضعف خطوط قدرت و فضاهای خالی را شناسایی و نشانه گذاری می کند، کسی که دائما خود را تغییر می دهد؛ نه میداند دقیقا کجا خواهد رسید، و نه اینکه فردا چگونه خواهد اندیشید؛ چرا که مراقب زمان حال است. در نزد کسانی چون ژیل دلوز و میشل فوکو دیگر چیزی به نام نمایندگی وجود ندارد، بلکه فقط عمل است که وجود دارد عمل نظریه و فعل عمل، در ارتباط با بازگوکننده ها و شبکه ها. فوکو دو عزیمت را برای فرآیند سیاسی شدن روشنفکر قائل می شود: اول: موضع او به عنوان یک روشنفکر در جامعه بورژوازی، در نظام تولید سرمایه داری، و در درون ایدئولوژی تولید شده یا تحمیل شده از سوی این نظام (استثمار شدن ، نادیده گرفته شدن ، فساد ...). دوم: گفتمان خود روشنفکر که بعضی حقایق را آشکار کرده، و به ارتباطاتی سیاسی در جایی پی برده که هیچ یک از آنها درک نشده اند. روشنفکر حقیقت را به کسانی می گفت که هنوز آنها را نمی دیدند و به نام کسانی می گفت که قادر نبودند به زبان آوردند. به بیان ساده تر، روشنفکر، در مقاسه با توده مردم، از دو ویژگی برخوردار بود: آگاهی و سخنوری. آنچه را که روشنفکران پست مدرن به آن پی برده اند و اندیشمندانی چون میشل فوکو بر آن تاکید می ورزند این است که "توده ها" برای آگاه شدن به روشنفکران نیازی ندارند. توده ها خود به خوبی و حتی بهتر از روشنفکران میدادند و به خوبی آن را نیز بیان می کنند، اما یک نظارت قدرت وجود دارد که از ابراز این گفتمان و دانش ممانعت کرده و آن را مطرود جلوه می دهد. به بیان دیگر، نظام قدرت اهمیتی برای گفتمان و دانش توده ها قائل نیست بنابراین گفتمان توده ها باید در ساختار قدرت سنجیده شود. این یکی از همان ویژگی های فوکوست که گفتمان را در پیوندش با قدرت و دانش تعریف می کند. گفتمان ها در نزد فوکو بیانگر ایدئولوژیکی جایگاه طبقاتی نیست، بلکه کنشهای قدرتی است که فعالانه به زندگی مردم شکل می دهد. در نزد وی، قدرت و دانش در درون گفتمان یکی می شود، و چون قدرت و دانش ثابت و پایدار نیست باید گفتمان ها را حلقه های گسسته ای بدانیم که عمل تاکتیکی شان را نه یکسان است و نه همیشگی. منبع: نقش روشنفکر/ ادوارد سعید/ حمید عضدانلو/ نشر نی https://t.me/Sepidehdami

  • روشنفکر کیست ؟ (بخش دوم: سارتر، گرامشی) تلخيص: محسن طزرى سارتر معتقد نیست که روشنفکر نوعی شاه–فیلسوف تنها و بی تفاوت است که باید وی را به همان صورت که هست پذیرفت و ستایش و تکریمش کرد(چیزی که مرثیه خوانان معاصر معتقد به ناپدید شدن روشنفکر، فراموش می کنند) روشنفکر کسی است که نه تنها دائما در معرض در خواست های جامعه ی خویش است، بلکه در معرض تعدیل های اساسی نیز قرار دارد که در وضعیت روشنفکران، به عنوان اعضای یک گروه مشخص و قابل رویت، رخ می دهد و در مورد این موضوع که روشنفکر باید قدرت و حاکمیت یا آمریتی نامحدود بر زندگی اخلاقی و فکری در یک جامعه داشته باشد، منتقدین معاصر به سادگی از پذیرفتن این مسئله طفره می روند. جامعه امروز هنوز نویسنده را در احاطه و محاصره ی خود دارد گاه به اعتبار جایزه و پاداش، گاه از طریق بدنام کردن یا سخره گرفتن تمام کارهای روشنفکری و بیشتر اوقات با تاکید بر این نکته صورت می گیرد که روشنفکر باید فقط یک متخصص حرفه ایی در رشته خود باشد. از نظر سارتر روشنفکر هرگز روشنفکرتر از زمانی نخواهد بود که جامعه او را به محاصره در آورده، به ریشخند گرفته و احاطه کرده است، و وی را به هر صورت که می خواهد در می آورد زیرا در چنین زمان و بر همین پایه است که کار روشنفکری پی ریزی می شود. سارتر از این ایده دفاع می کند که انسان در انتخاب سرنوشت خود آزاد است اما می گوید شرایط که یکی از مفاهیم مورد علاقه او به شمار می آید، می تواند سد راه چنین آزادی عملی باشد. او همچنین اضافه می کند ما نمی توانیم بگوییم محیط و شرایط به طور یک جانبه شکل دهنده ی نویسنده یا روشنفکر است بلکه نوعی حرکت و برهم کنش پایداری ما بین آنها برقرار است. —————————— آنتی گرامشی مارکسیست، عمل گرا، روزنامه نگار و یکی از فیلسوفان ارزشمند سیاسی ایتالیایی در "یادداشت های زندان" خود مینویسد: «بنابریان می توان گفت که جمله آدم ها روشنفکرند، ولی همه ی آنها نقش روشنفکر را در جامعه ایفا نمی کنند» شیوه ی زندگی خود گرامشی نماینگر نقشی است که وی برای روشنفکر قائل است. او به عنوان یک زبان شناس تطبیقی فرهیخته، هم سازمان دهنده ی جنبش کارگری ایتالیا و هم در کار خود آگاه ترین بازتابگر تحلیلگران اجتماعی به شمار می آمد که هدفشان نه فقط برپایی جنبشی اجتماعی، بلکه ساختن تشکیلات فرهنگی منطبق با آن بود. گرامشی قصد فهماندن این مطلب را دارد که ایفا گران نقش روشنفکر در جامعه می توانند به دو گروه تقسیم شوند: اول، روشنفکران سنتی مانند مدارسین، کشیش ها، مدیران و کارگزارن که کارشان از نسلی به نسل دیگر تداوم می یابد. گروه دوم، روشنفکران ارگانیک ،که در نزد گرامشی، در پیوند مستقیم با طبقات یا تشکیلاتی هستند و برای سازمان دادن خواست ها، کسب قدرت و مهار دامنه دار تر به کار گرفته شده اند. منبع: نقش روشنفکر/ ادوارد سعید/ حمید عضدانلو/ نشر نی https://t.me/Sepidehdami

  • برشی از کتاب نقش روشنفکر: بخش اول (مقدمه) ریشه ی مفهوم "روشنفکر" به معنی امروزی آن را شاید بتوان در روند دادگاهی یافت که در آن آلفرد دریفوس، افسر یهودی، را محاکمه میکردند. دریفوس در پانزدهم اکتبر 1984، به جرم خیانت به ارتش فرانسه دستگیر و در دسامبر همان سال به تبعید ابدی در جزیره شیطان در ناحیه گویان، شمال شرقی امریکای جنوبی، شد. پس از حدود پنج سال، و کشف اسناد جدیدی حاکی از بی گناهی دریفوس، ماجرای محاکمه ی وی به یک مسئله ی سیاسی همه گیر تبدیل شد. در ارتباط با همین محاکمه، امیل زولا رمان نویس فرانسوی در سیزدهم ژانویه 1989 نامه ی سرگشاده خطاب به رییس جمهور وقت نوشت که با عبارت “من متهم می کنم” آغاز می شود. وی در این نامه، ارتش و دادگستری را به اعمال خلاف قانون متهم کرد. این نامه را کلمانسو در صفحه اول روزنامه ی خود به چاپ رسانید. در روز انتشار حدود دویست هزار از این روزنامه به فروش رسید. زولا را بخاطر نوشتن این نامه محاکمه و به یک سال زندان و پرداخت سه هزار فرانک محکوم کردند. بلافاصله پس از انتشار نامه ی زولا بیانه ای با امضای حدود سیصد نفرکه در میان آنها نام بسیاری از نویسندگان، هنرمندان و دانشمندان فرانسه از جمله آناتول فرانس و مارسل پروست نیز به چشم می خورد در همان روزنامه به چاپ رسید. این نوشته که در نزد افکار عمومی به "بیانیه ی روشنفکران" شهرت یافت، ارتش و دادگستری فرانسه را مجبور به عقب نشینی کرد و نقش و نفوذ روشنفکران را در جامعه و افکار عمومی فرانسه گسترش داد. پس از این واقعه بود که اناتول فرانس یکی از نخستین تعریف ها را از “روشنفکران” به دست داد. در نزد وی " روشنفکران" آن گروه از فرهیختگان جامعه اند که بی آنکه تکلیفی سیاسی -ورای فعالیتی در حرفه ی ایشان- به آنها واگذار شده باشد، در اموری نیز دخالت میکنند و نسبت آنها واکنش نشان می دهند که به منلبع و مصالح عمومی جامعه بستگی دارد. از آن زمان، تلاش برای پاسخ به این پرسشها که روشنفکر کیست ؟و چه نقشی در جامعه ایفا می کند، و یا باید ایفا کند؟ سعید میان دو گونه روشنفکر تمایز قائل می‌شود: ۱. روشنفکرِ متخصص و حرفه‌ای که با نهادهای قدرتمند (دولتی، شرکتی یا رسانه‌ای) ائتلاف کرده و استقلال خود را از دست داده است. ۲. روشنفکرِ منتقد و مخالف که در جایگاه یک «غریب» یا «مهاجر» از نظر فکری و گاه جغرافیایی، وظیفه خود را «گفتن حقیقت به قدرت» و شهادت دادن بر روایت‌های فراموش‌شده و سرکوب‌شده می‌داند. https://t.me/Sepidehdami

  • معرفی کتاب: کتاب دهم نقش روشنفکر (بازنماییِ روشنفکر) نویسنده: ادوارد سعید ترجمه: حمید عضدانلو/ نشر نی کتاب بازنماییِ روشنفکر (Representations of the Intellectual) در اصل مجموعه شش سخنرانی است که ادوارد سعید، منتقد ادبی و فرهنگی شهیر فلسطینی-آمریکایی، در سال ۱۹۹۳ برای برنامه معتبر (Reith Lectures) ایراد کرد. این کتاب در سال ۱۹۹۴ منتشر شد و به یکی از تأثیرگذارترین آثار سعید در باب نقش و کارکرد اجتماعیِ روشنفکران تبدیل گردید. سعید در این اثر که در بحبوحه دهه ۱۹۹۰ و هم‌زمان با تحولات فرهنگی و سیاسی بزرگ منتشر شد، به پرسش بنیادین درباره مسئولیت روشنفکر در قبال جامعه می‌پردازد و آن را در تقابل با قدرت، ثروت و تخصص‌گرایی افراطی تعریف می‌کند. کورنل وست، فیلسوف مشهور آمریکایی، سعید را «برجسته‌ترین منتقد فرهنگیِ حال‌حاضر در آمریکا» نامیده و رشید خالدی، مورخ برجسته، آن را «تأملی استادانه بر مهم‌ترین پرسش‌هایی که روشنفکران باید با آنها دست‌وپنجه نرم کنند» خوانده است. https://t.me/Sepidehdami

  • نه. جایی نیست که جای خالی ام احساس شود. مترو پر از مردم است، رستوران پر از مردم است، سرها پر از مشغله های کوچک است. از دنیا بیرون لغزیدم و از دنیا چیزی کم نشد. باید باور کرد که ضروری نبودم. دوست داشتم ضروری باشم. دلم می خواست برای چیزی یا کسی ضروری باشم. نبودم. راستی تا یادم نرفته این را هم بگویم دوستت داشتم، حالا می گویم چون دیگر اهمیتی ندارد.  کلمات/ ژان پل سارتر https://t.me/Sepidehdami

  • شعر وای بر من با صدای شراگیم یوشیج (یگانه فرزند نیما یوشیج) وای بر من کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها گشت بی سود و ثمر تنگنای خانه ام را یافت دشمن با نگاه حیله اندوزش وای برمن ! می کند آماده بهر سینه ی من تیرهائی که به زهر کینه آلوده ست. پس به جاده های خونین کلّه های مردگان را به غبار قبرهای کهنه اندوده از پس دیوار من بر خاک می چیند وز پی آزارِ دلِ آزردگان در میان کلّه های چیده بنشیند سر گذشت زجر را خواند. وای برمن ! در شبی تاریک از اینسان برسر این کلّه ها جنبان چه کسی آیا ندانسته گذارد پا ؟ از تکان کلّه ها آیا سکوت این شب سنگین (کاندران هر لحظه مطرودی فسون تازه می بافد) کی که بشکافد؟ یک ستاره از فساد خاک وارسته روشنائی کی دهد آیا این شب تاریک دل را ؟ عابرین ! ای عابرین ! بگذرید از راه من بی هیچ گونه فکر دشمن من می رسد می کوبدم بر در خواهدم پرسید نام و هرنشان دیگر. وای برمن ! به کجای این شب تیره بیاویزم قباي ژنده ي خود را تا کشم از سینه ی پر درد خود بیرون تیرهای زهر را دلخون. وای برمن !  نیما یوشیج/ ۲۴ بهمن ۱۳۱۸ https://t.me/Sepidehdami

  • 10 авг.2011из philosophia

    سال‌ها پیش نوشتم که آنچه در هیئت رسانه ظاهر می‌شود، همیشه رسانه نیست؛ گاه صرفاً نقابی است بر چهره‌ی اراده‌هایی که بیرون از این سرزمین شکل گرفته‌اند. زبانشان فارسی است، اما افق فهمشان در این خاک ریشه ندارد. آنان نه در جست‌وجوی حقیقت‌اند و نه در نسبت با آن؛ بلکه در مدار قدرت‌هایی حرکت می‌کنند که معنا را نه از دل تاریخ ملت‌ها، بلکه از بیرون آن‌ها تنظیم می‌کنند. اما مسئله در سطح رسانه متوقف نمی‌ماند. مسئله، در بنیاد خود، مسئله‌ی «فهم هستی تاریخی یک ملت» است. در نگاه هایدگر، انسان موجودی است که هستی خود را در افق مرگ می‌فهمد؛ دازاین، هستنده‌ای است که بودنش همواره «بودن-سوی-مرگ» است. اما این نسبت با مرگ، یک‌دست و یگانه نیست: می‌تواند به زیست روزمره و انکارشده فروکاسته شود، یا به گشودگی معنا بدل گردد؛ جایی که مرگ، نه پایان، بلکه افق آشکار شدن امکان اصیل بودن است. در تاریخ این سرزمین، مرگ همواره در سطح دوم فهم شده است؛ نه به‌عنوان انهدام، بلکه به‌مثابه نحوه‌ای از تعالی معنا. از همین‌جاست که مفهوم شهادت، صرفاً یک امر اعتقادی یا عاطفی نیست، بلکه صورت‌بندی خاصی از نسبت انسان با هستی است: جایی که بودن، در فدا شدن برای معنا کامل می‌شود، نه در تداوم صرف زیست. اگر به گذشته بازگردیم، در سنت افلاطونی نیز تصویری مشابه از این نسبت دیده می‌شود. در جمهوری، «پاسداران» نه صرفاً نگهبانان شهر، بلکه حاملان فضیلت‌اند؛ آنان که باید میان قدرت، حقیقت و خیر، تعادل برقرار کنند. زندگی آنان، نه بر محور منفعت فردی، بلکه بر محور خیر کلی پولیس سامان می‌یابد. پاسدار، در منطق افلاطون، کسی است که خود را در افق امر عمومی معنا می‌کند. در تاریخ این سرزمین، این مفهوم به‌صورت اسطوره‌ای و سپس تاریخی تداوم یافته است؛ از چهره‌های کهن چون رستم، گودرز، کیخسرو و سیاوش، تا قهرمانانی چون آریوبرزن و سورنا، و سپس در لایه‌های متأخرتر تاریخ، در مقاومت‌های اجتماعی و نظامی این سرزمین. در این امتداد، نام‌هایی چون شهید چمران، همت، باکری و زین‌الدین صرفاً نام‌های فردی نیستند؛ آن‌ها صورت‌های تاریخی یک «اخلاق ایستادگی» هستند که در آن، زندگی فردی در افق یک معنای جمعی حل می‌شود. در دوره معاصر نیز، این زنجیره در نام‌هایی چون شهیدان سلیمانی، حاجی زاده، موسوی، باقری و نیز در نسبت‌های فکری و سیاسی شهید خامنه‌ای تداوم یافته است؛ نه به‌عنوان اشخاص منفرد، بلکه به‌مثابه نشانه‌هایی از استمرار یک منطق تاریخی در فهم قدرت، مرگ و مسئولیت. در این افق، خطای بنیادین نگاه بیرونی آشکار می‌شود. آنان گمان می‌کنند این ملت، همچون سوژه مدرن مصرف‌محور، در برابر مرگ می‌هراسد. اما در اینجا، مرگ نه ابژه ترس، بلکه افق انتخاب است؛ افقی که در آن، حفظ کیان و معنا، بر بقای صرف تقدم دارد. این همان نقطه‌ای است که فهم سطحی از انسان ایرانی فرو می‌ریزد. حتی در مواجهه با رنج و جانبازی نیز، آنچه از بیرون به‌صورت نقصان دیده می‌شود، در درون این سنت، صورت دیگری از کمال است؛ زیرا بدن، در اینجا معیار نهایی انسان نیست، بلکه حامل معنایی است که از آن فراتر می‌رود. از همین‌روست که این تاریخ، نه تاریخ شکست‌ها و پیروزی‌ها، بلکه تاریخ «نحوه بودن در جهان» است؛ تاریخ یک پرسش مداوم: چگونه می‌توان در جهان بود، بی‌آنکه از معنا تهی شد؟ و در این معنا، آنچه رسانه‌های تحریف‌گر درک نمی‌کنند، صرفاً یک واقعیت سیاسی نیست، بلکه یک افق وجودی است؛ افقی که در آن، حقیقت نه در تصویر، بلکه در نسبت انسان با مرگ، تاریخ و معنا شکل می‌گیرد. در نهایت باید گفت: این سرزمین، در سطحی عمیق‌تر از تاریخ سیاسی خود، یک «هستی تاریخی معنا-محور» است؛ جایی که بودن، نه در تداوم زیست، بلکه در وفاداری به یک افق معنا تعریف می‌شود. درود بر همه آنان که در این افق زیستند و مرگ را نه پایان، بلکه صورت دیگری از بودن فهم کردند؛ و یاد آنان که این تاریخ را نه با فراموشی، بلکه با حضور خود معنا کردند. ✍ شایان طالع ماسوله 🌱 @philosophia

  • 🎥گزیده‌هایی از سخنرانی ژاک لکان در دانشگاه لووان 🗓 اکتبر 1972 (همراه با زیرنویس فارسی) 💠 ترجمه: محمد پورفر #روانکاوی

  • محسن طزری ✍️ : در کتاب «تاریخ جنسیت، جلد اول: اراده به دانستن» اثر میشل فوکو، یک پاراگراف بخش مهمی از استدلال نهایی او را تشکیل می‌دهد که در آن، مفهوم «سکس» را نه یک واقعیت طبیعی، بلکه یک برساخت ایده‌آل و درونیِ زاده‌ شده از «دستگاه جنسیت» (deployment of sexuality) معرفی می‌کند. "سکس – آن نهادی که به نظر می‌رسد بر ما سلطه دارد و آن رازی که به نظر می‌آید زیربنای همهٔ آنچه هستیم است، آن نقطه‌ای که ما را از طریق قدرتی که آشکار می‌کند و معنایی که پنهان می‌سازد، مجذوب خود می‌کند، و آن چیزی که از آن می‌خواهیم آنچه هستیم را بر ما آشکار کند و ما را از آنچه تعریف‌مان می‌کند رها سازد – بی‌گمان چیزی نیست جز یک نقطهٔ ایده‌آل که توسط دستگاه جنسیت و کارکرد آن ضروری ساخته شده است. ما نباید این اشتباه را مرتکب شویم که فکر کنیم سکس یک نهاد خودگردان است که به طور ثانویه آثار چندگانهٔ جنسیت را در تمام طول سطح تماس خود با قدرت تولید می‌کند. برعکس، سکس تأملی‌ترین، ایده‌آل‌ترین و درونی‌ترین عنصر در یک دستگاه جنسیت است که توسط قدرت، در چنگ زدنش بر بدن‌ها و مادیت، نیروها، انرژی‌ها، احساسات و لذت‌هایشان، سازماندهی شده است." برای درک کامل این پاراگراف توجه به چند نکته ضروری است: فوکو تاکید می‌کند که «سکس» چیزی نیست که پیش از گفتمان‌های قدرت وجود داشته باشد و سپس توسط آن‌ها سرکوب یا کنترل شود. بلکه «سکس» خود به عنوان یک مفهوم کلیدی و محوری، در درون شبکه‌ای از روابط قدرت-دانش به نام «دستگاه جنسیت» ساخته و تولید شده است . این دستگاه، عناصر ناهمگونی مانند اعمال زیستی، لذت‌ها، و کارکردهای آناتومیکی را در یک وحدتِ ساختگی و با اهدافی سیاسی گرد هم می‌آورد. به باور فوکو، «سکس» به عنوان این نقطه ی ایده‌آل، کارکردی راهبردی برای قدرت دارد. این مفهوم به قدرت اجازه می‌دهد تا از طریق «زیست-قدرت» (biopower)، بر زندگی، بدن‌ها و جمعیت‌ها تسلط یابد و آن‌ها را مدیریت کند. به عبارت دیگر، «سکس» به جای اینکه یک غریزه ی سرکوب‌شده باشد، ابزاری است که قدرت برای نفوذ به عمیق‌ترین لایه‌های وجودی سوژه‌ها از آن استفاده می‌کند. ---------------------------- از سوی دیگر بودریار ایده ی «بدن به مثابه ی معبد جدید» را مطرح می کند و تبدیل آن به کانونی برای مصرف و خودشیفتگی را بازتابی از چرخشی عمیق در فرهنگ معاصر می داند. بسیاری از اندیشمندان این پدیده را در چارچوب سرمایۀ داری متاخر، ظهور جامعه مصرفی تحلیل کرده‌اند. یکی از بنیادی‌ترین تحلیل‌ها از این پدیده، توسط جامعه‌شناس فرانسوی، ژان بودریار، ارائه شده است. او در کتاب «جامعه مصرفی» استدلال می‌کند که در جامعۀ امروزی، بدن دیگر یک موجودیت زیست‌شناختی صرف نیست، بلکه به «زیباترین شیء مصرفی» (the most beautiful object of consumption) تبدیل شده است. بودریار معتقد است که در ساختار سرمایه‌داری، افراد بدن خود را به مثابۀ سرمایه و کالایی می‌نگرند که باید روی آن سرمایه‌گذاری کرد تا «نشانه‌های قابل رویت شادی، سلامتی و زیبایی» را از آن استخراج نمود. به عقیدۀ او این فرایند با نوعی «تروریسم اخلاقی» همراه است: بدن به مکانی تبدیل می‌شود که برای آن وظایفی تعریف می‌شود و در صورت کوتاهی، با «مجازاتی» مانند از دست دادن زیبایی یا ابتلا به طرد شدن توسط “دیگران” روبرو خواهید شد. در این نگاه، زیبایی خود به «ماده‌ای از نشانه‌ها که مبادله می‌شوند» بدل می‌گردد و کارکردی برای نمایش و ارتقای موقعیت اجتماعی پیدا می‌کند. ----------------------------- نتیجه: هر دو بر یک نکته ی اساسی تأکید می‌کنند: در جامعه ی معاصر، بدن کارکرد طبیعی و زیست‌شناختی خود را از دست داده و به یک «پروژه»، یک «نماد موقعیت» و یک «کالای مصرفی» تبدیل شده است. بدنبه ویترین مصرف برای نمایش هویت، موفقیت و سرمایه ی فرهنگی و اقتصادی افراد بدل شده است. این پدیده را می‌توان نوعی «بت‌پرستی» دانست که در آن، «خدایان جدید» تصاویر رسانه‌ای از کمال، جوانی و زیبایی‌اند و «قربانی‌ها» صرف وقت، هزینه و انرژی بی‌پایان بر روی بدن برای دستیابی به این آرمان‌های دست‌نیافتنی هستند. این رویکرد به بدن، پیامدهای عمیقی برای هویت و سلامت روان دارد و به «نارضایتی مزمن از خود» و «فرهنگ شکایت» دامن می‌زند که موتور محرک صنعت زیبایی و تناسب‌اندام است. https://t.me/Sepidehdami

  • دکتر فرهاد قنبری ✍ : مانکن ها به هیچوجه نشانه هایی خنثی و بیطرف نیستند. توده هایی که در پاساژها پرسه می زنند مدام با این مانکن هایی که روز به روز ظاهر انسانی تر می گیرند برخورد کرده و ناخوداگاه خود را در غالب آنها می بینند . مانکن ها نشانه بدن خاصی هستند، بدنی هایی که اغلب لاغر و کشیده اند و به خود را سوژه ها تحمیل می کنند.  هر لباسی که به مانکن بپوشانند زیباست و ببینده را برای تماشا و خریدش محو خود می کنند، مانکن ها از نشان مصرفی خاصی می آیند تا در هر صورتی سوژه های خود را به خرید و مصرف بیشتر جلب کنند. خریدارانی که پس از خرید و ساعتی متوجه می شوند که با مانکن تفاوت زیادی داشته و اینبار در رقابتی سخت و آزار دهنده  تلاش می کنند تا خود را همانند آنها ساخته و در آن غالب دیده شوند. مانکن ها دروغ می گویند، آنها با ظاهری انسانی خالی از هرگونه روح و احساساتی هستند، مانکن در کارخانه ها ساخته می شوند تا نقش بت های جهان مدرن را ایفا کنند. آنها در معابد جدید(پاساژها) مورد پرستش قرار می گیرند. مانکن تولید شده اند تا به جای سوژه ها فکر کنند و به جای آنها تصمیم بگیرند. سوژه هایی که هر روز با سختی و تلاش بسیاری در ادارات و کارخانه ها در تلاشند تا درآمدی کسب کرده و در نهایت با پرسه زدن در این معابد جدید و خرید و مصرف مداوم از رنج و خستگی و افسردگی خود بکاهند. غافل از آنکه این سیکل باطلی است که در تکراری خسته کننده سوژه هایی فرسوده و فاقد از قدرت اندیشه تولید می کند. https://t.me/Sepidehdami

  • زنها خوب میدانند که والاترین و شاعرانه ترین عشق ها، هیچ کاری با ارزش های اخلاقی ندارد، بلکه فقط از جاذبه های جنسی مایه میگیرد. مخصوصا به کیفیت آراستگی گیسوان و رنگ و بُرش پیراهن وابسته است. زنها میدانند که آنچه ما مردها درباره احساسات میگوییم، یاوه است و ما به جز تن به چیزی نظر نداریم و به همین دلیل هرزگی های آنان را بر آنها می بخشاییم، حال آنکه لباس زشت و بدقواره را نمی بخشیم. .... علت پدید آمدن این پیراهن های کشباف هوس انگیز، این دامن های فنردارِ پشت برجسته، عریان شدن این شانه ها و بازوان و سینه ها این است که زنها، خاصه آنهایی که در مکتب مردها درس آموخته اند، به خوبی میدانند که بحث های مردان درباره مسائل والای اخلاقی همه یاوه است و آنان جز بدن و آنچه آن را به فریبنده ترین صورت به نمایش می‌گذارد چیزی نمی خواهند. سونات کرویتسر/ تولستوی https://t.me/Sepidehdami

  • "پوشیدن کفش پاشنه بلند توسط زنان باعث میشود که هنگام راه رفتن و ایستادن بخشی از بدن آنان برجسته شود که برای مردان جاذبه جنسی ایجاد کند. بنابراین زنان خود را در نظر مردان به صورت یک شیء جنسی جذاب در می آورند و در اختیار آنان قرار می دهند. همچنین پوشیدن کفش پاشنه بلند، آنها را از لحاظ فعالیت و نیروی جسمانی محدود می کند و به صورت خود ساخته در تولید فرهنگ مردسالارانه سهیم می شوند چرا که با محدود کردن خود ضعف و ناتوانی خود را نمایانگر می کنند و فعالیت های مردانه را بیشتر نشان می دهند." (جان فیسک) "در جهان سرمایه داری و مدرن امروز همواره از زنان می خواهیم بدنی لاغر، بدون شکم، با برجستگی های خاص خود ما را در بخار لذت تن خود غرق کنند. آنها نیز در پی برآوردن میل دیگری(مرد) دماغ و لب و گونه های خود را به تیغ جراحی می سپارند. علی رغم دانستن این واقعیت که کفش پاشنه بلند بر سلامت جسمی شان آسیب می زند کفش های پاشنه بلند می پوشند تا مطابق میل دیگری عمل کنند. درواقع جهان مدرن زنان را به برده هایی مبدل کرده است که باید یکریز درپی برآورده کردن مطامع و امیال دیگری بربیایند. آنها حتی خود را از دریچه چشم مردان می نگرند. فروکاستن دیگری به ابزار و ابژه میل رابطه جنسی نیست نوعی سلطه مردانه است." (آلن بدیو/ در ستایش عشق) "اغلب به زنان زیبا فقط به خاطر ظاهرشان پاداش داده شده و محترم شمرده می شوند. این موضوع آنقدر تکرار می شود که از رشد و توسعه در بخشهای دیگر وجود خود غافل می مانند. اعتماد به نفس و احساس موفقیت آنها سطحی بوده و به اندازه پوست بدنشان عمق دارد و وقتی زیبایی محو می گردد دیگر چیزی برای ارائه ندارند. چنین زنی نه هنر جالب توجه بودن را در خود پرورش داده و نه توانایی توجه به نکات جالب دیگران را دارد." (درمان شوپنهاور/ اروین یالوم) https://t.me/Sepidehdami

  • زنانی که به طرزی استثنایی زیبایند، محکوم به شوربختی اند. ...توانایی عاشق شدن ندارند، عشقی را که به آنان معطوف می شود را مسموم می‌کنند و عاقبت دست‌شان خالی می‌ماند. یا این که امتیاز زیبایی به آنان آن قدر شهامت و اعتماد به نفس می‌دهد که هر گونه داد و ستدی را رد می‌کنند. تحسین همگان آنان را واداشته است تا کوششی برای اثبات ارزش‌های خود نکنند. در جوانی می‌توانند آزادانه انتخاب کنند، در نتیجه چیزی انتخاب نمی‌کنند. هیچ چیز برایشان قطعی نیست، همه چیز برایشان با یکدیگر قابل جایگزینی است. آن چه را فردا می‌توانند جایگزین چیز بهتری کنند، به هدر می‌دهند. این است که آنان گونه‌یی‌ شخصیت ويرانگرند. از آنجا که زمانی بی‌رقیب بوده‌اند، در رقابت با دیگران ناموفق‌اند و به همین خاطر مبتلا به جنون رقابت می‌شوند. در حالی‌که جذابیت‌شان را از کف داده‌اند، هنوز ژستی که زمانی مردان را بی‌تاب می‌کرد، باقی مانده است. او نتوانسته است وعده‌ خوشبختی را نه برای خودش و نه برای کس دیگری جامه‌ی عمل بپوشاند. با این همه، او در میان هاله‌ای از سرنوشت به امواج مصیبت در می‌غلتد. (اخلاق صغیر/ آدورنو) نمایی از فیلم سانست بلوار-بیلی وایلدر

  • برشی از سکانس فیلم آلما(پرستار): «می‌دانم که درک می‌کنی، تو یک رویای ناامیدانه هستی... نه رویای انجام دادن کاری، بلکه تنها رویای بودن؛ هر لحظه آگاه و هوشیار و در عین حال، آن برهوتی که خود از تصویر خودت تصور می‌کنی با تصور دیگران از تو، فاصله دارد؛ احساس سر گیجه، و نیاز سوزنده و مداوم به نقاب از چهره برافکندن، و بالاخره شفاف شدن، خلاصه شدن، همچون شعله‌ای خاموش شدن، هر لرزش صدا دروغیست و هر هیبتی اشتباه، و هر لبخند شکلکی است... خودت را بکشی؟ نه، کار خیلی زشتی است، کاری که نباید کرد؛ اما می‌توانستی بی‌حرکت شوی، ساکت بمانی، در این صورت دست کم دیگر دروغ نمی‌گویی، می توانی خودت را از همه جدا کنی یا در اتاقی مبحوس بمانی، به این ترتیب دیگر مجبور نیستی نقش بازی کنی، ماسک به صورت بگذاری و شکلکهای دروغین بسازی، یا لابد اینطور فکر می‌کنی؛ اما حقیقت به تو نیرنگ می‌زند، مخفیگاه تو مهر و موم نیست، زندگی از هر روزنه‌ای به درون نشأت می‌کند، و تو مجبوری عکس‌العمل نشان دهی، هیچکس نمی‌پرسد که آیا این بازتاب اصیل است یا نه، آیا تو واقعی هستی یا ساختگی، این تنها در تئاتر مسئله مهمی است؛ راستش را بخواهی حتی در آنجا هم مهم نیست!... الیزابت، من می‌فهمم که تو عمدا ساکت می‌مانی، حرکت نمی‌کنی، تو این فقدان اراده را در وجودت نظم بخشیده‌ای، این را می‌فهمم و تو را تحسین می‌کنم، فکر می‌کنم باید آنقدر بازی را در این نقش ادامه دهی تا علاقه‌ات نسبت به آن از بین برود، بعد می‌توانی این نقش را رها کنی، مثل نقش‌های دیگرت.» Film: Persona [1966] [پرسونا : نقاب] https://t.me/Sepidehdami

  • «پرسونا» فیلمی با درون‌مایه‌های فلسفی و روان‌کاوانه که می‌توان از زوایای گوناگونی به آن پرداخت: ۱. بحران زبان و ارتباط: سکوت اختیاری الیزابت، زبان را در موقعیتی بحرانی قرار می‌دهد. این سکوت، نه یک نقص فیزیولوژیک، بلکه یک «اقدام ارادی» و نوعی طرد نظام زبانی و معنایی است. تحلیل‌های روان‌کاوانه معاصر، این فیلم را در چارچوب گفتمان هیستریک (طبق تعریف ژاک لاکان) بررسی کرده‌اند که در آن سوژه با قرارگرفتن در موقعیت دیگری، به طرد نظام دانش سلطه‌گر می‌پردازد. ۲. دوسوگرایی هویت: همان‌طور که از عنوان فیلم (پرسونا به معنای نقاب در تئاتر روم باستان) برمی‌آید، فیلم به شدت به مفهوم «نقاب» و تفکیک‌ناپذیری «خودِ واقعی» و «نقابِ اجتماعی» می‌پردازد. در طول فیلم، مرز میان الیزابت و آلما به تدریج محو می‌شود و چهره‌هایشان در سکانس‌های متعددی روی هم محو و تداعی می‌شوند. این محو شدگی، گویی به این پرسش اساسی پاسخ می‌دهد که آیا «من» مستقل و یکپارچه‌ای وجود دارد یا اینکه هویت ما همواره در رابطه با «دیگری» شکل می‌گیرد. ۳. تمایلات سرکوب‌شده و کهن‌الگوها: فضای بسته جزیره و کشمکش روانی میان دو زن، فضایی برای بروز تمایلات سرکوب‌شده فراهم می‌آورد. برخی منتقدان، فیلم را از منظر روان‌شناسی یونگ و مفهوم «سایه» تحلیل کرده‌اند، جایی که هر یک از شخصیت‌ها، جنبه‌های پنهان وجود دیگری را بازتاب می‌دهند. https://t.me/Sepidehdami

  • معرفی فیلم: فیلم اول فیلم «پرسونا» (۱۹۶۶) ساخته اینگمار برگمان، نه تنها یکی از تأثیرگذارترین آثار این کارگردان سوئدی، بلکه یکی از مهم‌ترین و بحث‌برانگیزترین فیلم‌های تاریخ سینمای مدرن محسوب می‌شود. این فیلم که برگمان خود آن را ناجی زندگی هنری‌اش خوانده، نقطه عطفی در کارنامه او و بیانیه‌ای جسورانه درباره هویت، زبان و ذات سینماست. برگمان فیلمنامه «پرسونا» را در دوران بستری در بیمارستان نوشت. او بعدها ادعا کرد که ساختن این فیلم، زندگی او یا به عبارت دقیق‌تر، زندگی هنری‌اش را نجات داده است. این بحران شخصی، به شکلی مستقیم در داستان فیلم بازتاب یافته است: الیزابت ووگلر (با بازی لیو اولمان)، بازیگر سرشناسی که ناگهان و به‌عنوان یک اقدام ارادی، از سخن گفتن امتناع می‌ورزد و آلما (با بازی بیبی آندرشون)، پرستار پرمخاطره‌ای که برای مراقبت از او به جزیره فارو فرستاده می‌شود. https://t.me/Sepidehdami

  • "آموزنده، بی اندازه خواندنی و اغلب طنزآمیز" در شامگاه ۲۵ اکتبر ۱۹۴۶، در اتاقی شلوغ و پرهیاهو در کیمبریج، لودویگ ویتگنشتاین و کارل پوپر برای اولین و آخرین بار با هم روبه‌رو شدند و تقریباً بلافاصله شایعه در اکناف جهان پیچید که این دو، مجهز به سیخ‌های آختهٔ بخاری، به جان هم افتادند… «آن ده دقیقه بنیاد جهان فلسفهٔ غرب را حسابی تکان داد… نویسندگان داستان بسیار خوبی پیدا کرده‌اند و ماجرا را به طرزی دلپذیر باز می‌گویند.» انجمن علوم اخلاقی کمبریج -گروه بحث وگفت وگوی هفتگی فلاسفه ی دانشگاهی و دانشجویان فلسفه -یکی از نشست های خود  تشکیل داد. طبق معمول اعضای انجمن در ساعت هشت و نیم شب در کالج کینگ در چند اتاق متصل بهم گرد آمدند. سخنران میهمان آن شب، دکتر کارل پوپر، از لندن می آمد تا خطابه ای به ظاهر بی آزار با عنوان(آیا مسئله ی فلسفی وجود دارد؟) ایراد کند. یکی از حاضرین پروفسور لودویک ویتگنشتاین رئیس هیئت مدیره انجمن بود که بسیاری او را بااستعداد ترین فیلسوف زمانه ی خود می دانستند. برتراند راسل هم آنجا بود که در فلسفه و مبارزات چپ شهرت جهانی داشت. پوپر سالهای جنگ را در زلاندنو گذرانده بود و به تازگی به انگلستان امده بود. "جامعه باز و دشمنان آن "ویرانسازی بی امان تو تالیتاریسم، که او در روز ورود نازی ها به اتریش شروع به نگارش کرده بود. این تنها موقعی بود که این سه فیلسوف بزرگ با هم یکجا بودند. با این حال، هنوز اختلاف هست که آن روز دقیقا چه روی داده است؟! آنچه مسلم است بگو مگوی شدیدی بین پوپر و ویتگنشتاین درباره ی ماهیت اصلی فلسفه در گرفت ....که این مشاجره فورا به صورت افسانه ای درآمد!! بعد از مرگ ویتگنشتاین پوپر مطلبی منتشر کرد و خود را پیروز میدان دانست. اما پوپر و ویتگنشتاین تنها نبودند. دانشجویانی بودند که به حساب نمی آمدند و در آن زمان معروف نبودند، اما بعد بسیار معروف شدند. مشاهیری چون سرجان واینلات قاضی پیشین دادگاه انگلستان، پروفسور پیتر مونتس، پرفسور استیون تلیمن، پرفسور پیتر گیج، صاحب نظر در منطق و گوتلوب فرگه عالم منطق آلمانی، پرفسور مایکل وولف و پرفسور گئورگ گرایسل ریاضیدانی درخشان. آیا آنچه پوپر منتشر کرد روایتی نادرست از ماجرا است؟ یعنی دروغ گفت؟ اگر دروغ گفت، دروغش مستقیما با دو آرزوی بزرگ زندگی اش ربط نداشت؟ همه ی این مطالب را دراین کتاب می خوانید. 📓📔📒📕📗📘📙 ویتگنشتاین و پوپر و ماجرای سیخ بخاری (ده دقیقه جدل میان دو فیلسوف بزرگ) نویسنده: دیوید ادموندز و جان آیدینو ترجمه: حسن کامشاد/ نشر: نی/ چاپ چهارم https://t.me/Sepidehdami