tgindex
حرف دل
@ShbzqИскусствоперсидский

منو شناختی من همون دختر روزهای سختم هنر من نوشتن صدای زنان هس بلند بخندید باید ب صدایمان عادت کنن شما عزیزان میتوانید دلنوشته های سحرعمری رااز این آدرس مشاهده کنید تاریخ تولد کانال 1399/10/25 لینک ورود ب کانال حرف دل👇👇 @Shbzq

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
93
Всего постов
1 948
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
911
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
73
40 постов
Вовлечённость
8,0%
к подписчикам
Постов в день
13,3
всего 1 948
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
47
1/48двое суток
53
1/72трое суток
58

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 🌛 { يقدر الله الجميع بقدر ما يقدر قلبه.} «خدا به هرکس اَندازه "قلبش" بها میده..!(:♥️  #شب_شما_زیبایی_قلب_شما 🫰💐 @Shbzq حرف دل

  • داخل همی فکرا بودم ک مردا امادن و بعد تبریک و عکس گرفتن پ چوپ بازی کردن رفتیم عروس کشون و بعد او هم همه به خونه مادر کلان هیراد جمع شدن و تا ۴ صبح بزن برقص ذیشتن از خسته گی و مونده گی چشم ها م وا نمیشد و هردم ب خواب میرفتم و باز می‌پریدم نمی‌شدم هم برم خواب بشم همه اینا مثلا خاطر م بود و بد بود ک م برم ساعت شیش صبح بلاخره همه مونده شده و شیشتن ک رفتم حموم دوش گرفتم و لباس پوشیدم ک باژ پاتختی بود تا نمازدگر باز به بهانه پاتختی زدن و رقصیدن و از شیشتن نبودن مونده بودم اینا خسته نمیشن مونده نمیشن چی رقمه اینا منی ک ن میرقصم ن راه میرم شیشته شیشته از خسته گی مام بمورم اینا ک یکسر میزقصن چری مونده نمیشن ساعت هفت شب بود ک آخرین مهمون ها هم رفتن با خسته گی شیشتم سر جا خو و هموته ک دراز کشیدم نفعمیدم م ایشته حواب برد خواب ک ن غش کردم رسما نمیفهمم کی بود اما وقتی بیدار شذم اتاق تاریک تاریک بود و رو تخت خو بودم با ترس شیشتم دور و بر خو سعی کردم ک دیدم داخل خونه خود خو هستم مه کی آدم اینجی چری چیری یاد م نیه م فقد تا چا ت خونه مادر کلان یاد منه مه ایشته امادم تا اینجی با ترس و دو دلی وخستادم و رفتم بیرون ک سایه ت آشپز خونه دیدم ترسیدم ماستم جیغ بزنم آما دم دهن حو گرفتم و چیزی نگفتم #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_95 آهسته آهسته رفتم ببینم کیه ک دیدم مرد هست اما پشتی ب م بود و رویی دیده نمیتونستم یعنی کیه دزد نباشه دقت کردم ببینم چیکار میکنه همه جا تاریک بود و دیدن سخت بود اما چشم ها ک ب تاریکی عادت کرده بود و می‌دیدم ک هی کارد تیز میکنه دیگه مطمئن شدم ک دزد هست و مایه م سر ببره دست و پا خو گم کردم و ماستم فرار کنم ک خوردم به تزعین ها جون اوپن و صدا داد ناخداگاه طرف دزد سعی کردم ک دیدم او هم چشم هایی رو منه ک جیغ زدم و یا بسم الله گفته رفتم سمت در ک دست م بگرفت حاله یک کش منم یک کش او هر چی جیغ میزنم یله کو یله نمی‌دادو دم دهن م گرفت ک گپ زده نتونم و صدا م بیرون نره #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_96 شروع کردم به دست پا زدن ک کنار گوش م گفت هیراد : آروم باش وی چی گپ تونه نصف شب همه خبر کردی با شنیدن صدای و آشنا بودنی چوپ شدم ک دم دهن م یله داد ک گفتم م : چری ایته میکنی بیخی عادت کردی یکسر ک سکته بدی یک رور ک از دست کارا تو سکته میکنم بیچاره متعجب گفت هیراد : چیکار کردم مگه م : بگو چیکار نکردم چری کارد ها وردیشته بودی ماستی م بکشی گفتی کسی خبر نمیشه ها هیراد: دیونه شدی بخیر کارد وردیشتم هی مارک لباس میکندم ک م بعذاب میکرد تمیگدیشت خواب بشم ببین چیزی بر م تیه برق روشن کرد ک چشم ها م بسته شد و بعد وا کردم دیدم راست میگه شلواری هست پیرهنی ن ایتا لباس عا خواب سیت بود ک مادر م بری ما خریده بود چیزی نگفتم ک گفت هیراد : میبینم ک زنده ای ایتع ک تو دو روزه خوابی گفتم لابد مردی 😕 مه: خوب شد یاد م انداختی م کو اینجی نبودم ایشتع امادم اینجی هیراد ک انگار وارخطا شذه باشه دست خو کشید ت موها خو و گفت هیراد : خب چیزه م : چیزه #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_97 هیراد : خب مجبور شدم تو بغل کنم بیارم نمیشد ک تور پرتو کنم همونجی صدنفر می‌رفت میاماد کمر م بشکست تا تور اواردم چاق بودی چاق تر شدی چاقک😜 از ای ک گفت چاق ای ک م بغل کرده یاد م رفت و گفتم مه : تو بد کدی خود خو سعی کو غولی هستی غول تشنگ 😒 هیراد: ایتا عضله یه مثل تو ک پی و چربی نیه🙂‍↔ مه: هیرااااااد هیراد همیته ک می‌خندید دم دهن م گرفت و گفت هیراد : بلا چوپ باش نصف شبه همه بیدار میکنی میگن چی گپ شده خود خو پس کردم و از او دور شدم و گفتم مه : خوب م عصبی نکن وی رفتم ته آشپز خونه و برق روشن کردم و تا یک چیزی پیدا کنم بخورم ک هیرادم پشت سر م آماد اشاره کردم ک چیه او هم اشاره کرد ک چیه مه: چری کله خو تکون میدی چی مایی جوجه اردک عا واری پشت سر م میایی 🙁 هیراد : هن هیچی همیته امادم تو چری امادی ته آشپزخونه مه: خیر سرخو ادمیزادم خوب گوشنه شدم امادم ببینم چیزی ب خوردن عست یا ک ن #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_98 هیراد : خو چی مایی تیار کنی حالع مه: یک رقم پیتزا بلدم رو ماهیتابه زود میشع مام تیار کنم چری هیراد ک معلوم بود دلی مایع ولی گفت هیراد: خو خبه پس م میرم مه: خب او رفت مم پیتزا تیار کردم و کمه هم ب آو تیار کردم گدیشتم رو میز ک دیدم بیاماد پس ت آشپز خونه شیشتم سر میز و گفتم مه : او پشقاب ازتوعه گفتم شاید بوی بخوره ب سر تو هوس کنی هیراد با خوشحالی شیشت سر میز و گفت هیراد : دل م کو نماست ولی حاله ک اسرار میکنی باشه @Shbzq حرف دل

  • مادر : به نظر م کو از صبا بریم برد لباس عروس و تالار و اینا خاطر باز تا ماه ذیگه خلاص بشه ک زمستون میشه هوا خنگ میشه نمیشه عروسی به گرمی ها باشه بهتره مادر کلان : ها خب پس ما صبا خودی هیراد میایم دنبال شما بریم مادر: باشه کمه دیگم شیشتم و بعد رفتیم خونه که به مادر خو گفتم مه : میگدیشتن کمه استراحت میکردین باز میرفتن دنبال کارا عروسی مادر : لازم نکرده هرچی زودتر یشه بهتره مه: حاله خب چی عجله ای عست مادر: حاله چری تو ایتع دل جمی و دل ت نمایع چی گپه خودی هیراد جنگ کردی چیزی گفته ته دل خو به گپ مادر خو خندیدم هیراد ؟ هیرادی ک ب ای چهار ماه اسمی بود خودی ن خیلی خیلی کم میاماد و زودم می‌رفت ب کاری زیاد دخالت نمی‌کرد و چیزی نمی‌گفت اصلا زیاد باهم گپ نمیزدم و ایشته میشد گاهی ک غر میزد جوابی میدادم و بس #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_92 هیراد ** مه: خلاصه پسره : ها برار مه: اوک بیا بگیر پول خو پولی دادم و از سلمانی بیرون شدم برم برد هلن پنج ماه از شیرینی خوری ما تیر شده بود و همه چی خانوده هلن تیار کرده بودن خونه به سبک خود خو تیار کرده بودن و عروسی رم همونه ک ماستن شیک و شاهانه تیار کرده بودن و مم مثل رباتی فقد هرکار میگفتن میکردم از وقتی شزوع کردن به تیار کردن خونه جمشید یکسر تیکه مینداخت دخترا و زن ها کاکا م با تمسخر م سعی میکردن و خیلی رو اعصاب م بود خیلی برای همو تا در حد امکان خونه نمی‌رفتم و مخصوصا نزدیک هلن اینا نمی‌شدم مادر م می‌گفت گاهی نکنه خودی هلن جنگ کردی نمیایی میگفتم ن از دروغ میگفتم دنبال کار پردرآمد هستم همو خاطر سرم شلوغه نمیام اونا هم به همو دلجمعی به م کاری ندبشتن و دیگه نمیگفتن چری نمیایی گپا جمشید حیلی رو مخ م بود خیلی مخصوصا ک گاهی ب ای فکر میکردم ک. راست باشه و م برده و خدمتکار اونا میشم اما هر وقت گاهی میرفتم ذوق و شوق هلن بری خونه و چیندن وسایل میدیدم نمیتونستم چیزی بگم گاهی عم ک چیزی میگفتم تا باز چشم هایی می‌دیدم خود ب خود چوپ میشدم نمیفهمم چشم هایی چی شد چی رقم بود چی جادویی دیشت اما بدرقم نقطه ضعف م شده بود بدرقم #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_93 طوری چشم هایی م جادو میکرد ک توان گپ زدن گفتن کار کردن و یا عرچیز دیگه ای از م می‌گرفت هرچیزی با فکر به چشم هایی رسیدم به آرایشگاه و پیاده شدم رفتم دنبال هلن زنگ زدم ک در وا کردن و رفتم داخل و با دیدن هلن داخل لباس عروس سر جا خو بی اختیار ایستاد شدم خیلی مقبول شده و مخصوصا موهایی موهایی ک راپونزل واری بلند بود و خیلی مقبول بافته شده بود و حالت گرفته بود خیلی خیلی مقبول شده بود خیره خیره آور سعی میکردم و اصلا سعی کردن م دست خود م نبود نمیتونستم چشم ازو وردارم اختیار چشم ها خو ندیشتم میگفتی انگار هی همونه خیره بودم ک آرایشگر خندید و گفت آرایشگر: وقت بری سعی کردن عروس خانوم خیلیه مگری برن زودتر ک دیر میزسن ب تالار هلن بعد گپ آرایشگر با خجالت سر خو پایین انداخت ک گفتم مه : درسته درسته رفتم شنل هلن پوشیدم بریو و رفتم سوار موتر شدم ک بریم تالار رفتم تالار و پیاده شدم و فیلم برداری آماد فیلم گرفت عکس گرفت بعد همونه فیلم گرفته رفتم سمت استیج و تبریک گفتنا و رقص عا شروع شد مم کو آزی چیرا بیزار زود فرار کردم رفتم بخش مردانه هلن *** وسط استیج ایستاد بودم و دخترا دور م میرقصیدن و بعد اهنگ چهارم بلاخره رفتم شیشتم ک گقتن مردا میاین به تبریکی بالاخره بعد یک ماه مادر م گپ خو عملی کرد و عروسی گرفت و م از یک ماه میشه استرس دارم استرس ای ک ایشتع خودی هیراد تنها باشم به یک خونه خیلی استرس دیشتم خیلی بری همو چوپ بودم و تا چیزی نمیپرسیدن چیزی نمی‌گفتم. و داخل خود خو رفته بودم یکسر فکر و ذهن م می‌رفت سمت م و هیراد داخل یک خونه تنها ن خدای من ن خیلی خیلی وحشتناک بود خیلی ب کسی هم آدم چیزی گفته نمیتونست چی میگفتم میگفتم آزی ک خودی شوهر خو مام ت بک خونه باشم میترسم خیط بوذ ک میگفتن میترسیدی چری عروسی کردی اونا ک خبر نداشتن از ای ازدواج قرار دادی خبر نداشتن از ای ازدواجی ک با قرار داد شوند پتی سفره عقد قرار دادی ک زنذه گی م عوض کرد و هنوز قرار بود اتفاق هایی بفته ک روح م خبر تدیشت فکر میکردم خودی هیراد ک عروسی کنم ای قرار و ای گپ بسته میشه و دیگه بالا نمیایه و مشکلی پیش نمیایه اما خبر ندیشتم تازه ای اول راه بود و ای داستان تازه شروع شده بود داستانی ک هیچکس از آخر خو خبر نداشت هیچکس خبر نداشت چی اتفاق ها قراره بفته هیچکس خبر ندیشت قرار چی بشه هیچکس خبر ندیشت ای ازدواح قردادی برعکس چیزی ک ب نظر میرسه هست ازدواجی ک قراره خیلی چیز ها عوض کنه ازدواجی ک ...... #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_94 @Shbzq حرف دل

  • آو روز ک خونه اونا بودیم و کارای صبحی باعث شد کمه بریو دلگرم بشم فکر کنم ترسناک نیه و آدم خوبیه خوش قلبه اما با دیدن جنگی خودی پسرکاکایی و گپایی بدتر ترسیده بودم و نماستم رویی ببینم م خیلی زود ترس بودم و خیلی میترسیدم خیلی زود میترسیدم و حیلی زمان می‌برد ک ترس م یاد م بره حاله هم از او خیلی ترسیده بودم و اصلا دل م نماست خودی او تنها باشم ساعت ها ۱۱ بچه بقیه زفتن و خانواده ما موند و از هیراد ک همه یکجا شدم و اختلاط میکردن ک مادر م گفت مادر : خالع جان میگن ک خونه هیراد تیار کرده هست اگه اجازه بدن مام کم کم وسایل ها هلن ببرم بچینم خونه چیندن خیلی زمان میبره ک باز ب وقت عروسی بیکار تر باشیم و چیزی نمونده باشه بابا : ها خب گپیع برن دل جم همه کارا خو بکنند پدرکلان هیراد : اجازه مام دست شمانه دختر جان باشه میلین بیاین قدم شما رو چشم خانوم م همیشه ب خونه هست در به رو شما همیشه وا میکنه مادر : تشکر کاکا جان با ترس خیره هیراد شدم ک بیخیال میوه میخورد یعنی قراره خودی آزی غول تشنگ ته خونه تنها باشم اگه نفهم و آور عصبی کنم چی اگه م بزنه چی اگه م بکشه چی بابیلا خدا چیکار کنم ای بچه م سالم نمیگذاره ب خدا شاید خاطز همیته دیونه زنجیری هست ب او زن نمیدادن بیاماد برد م بیچاره شاید عقده داره دیونه یه احتیاج به روان شانس چیزی داره یعنی چی شده ک ایته شده یعتی از کم محبتی یا از دوران کودکی هست از کی هست یعنی دلیل ای خشم آزی چیه از کجا منشع میگیره #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_89 به همی فکرا بودم ک مادر م صدا زد و گفت مادر: کجایی هلن خودی تونن مه: چیه چی شده پدرکلان هیراد : هیچی نشده بابا میگم تو هم راضی هستی یا ن مه: ها ن ها یعنی چیزه ب چی راضی یوم😑 همه خندیدن ک مادر چپ چپ سعی کرد و گفت مادر : هوش تو به کجایه مادر کلان: دختر حتما استرس گرفته خیزه خاله عادیه کارنگیر میگم هلن جان راضی ای ک حمالک خونه چینده بشه و همه چی آماده کنیم یا میگی زوده ماستم بگم زوده بگذارن ده سال بعدی اما خب مادر م می‌کوشت رو گپی گپ بزنم بری همو گفتم مه : ن ن درسته م راضیوم مادر کلان: باش پس بخیر از سر صبا پس صبا شروع کنیم همه گفتن بخیر و بحث چیندن خونه شروع شذ خونه یی ک معلوم نبود چند روز داخلی میتونم زنده باشم و یا سالم باشم خودی آزی گرگ وحشی از گپ م خنده گرفت هردم بک لقب بری بیچاره میدادم بعد او شب کارا میگفتی انگار مثل سریال واری تیز تیز تیر میشد پس صبای همو شب ما رفتیم خونه هیرا. اینا و همه وسایل ها بردم و اول خونه کاغذ دیواری کردیم و بعد شروع کردن به چیندن وسایل خونه زیاد کلون و مقبول نبود اما وقتی پاک شد و وسایل ها چینده شده خیلی مقبول شده بود خیلی دخترا کاکا هیراد میامادن و با حسودی و دل ناراستی خیره میشدن و تیکه چیزی مینداختن میرفتن اول ها خیلی حرص می‌خوردم عصبی میشدم میگفتم چری اینع میکنند اما بعد با فکر ای ک چون جا م نین و چون ای خونه ندارن حسودی می‌کنند برای همو باید خود خو خالی کنند وگرنه میترقن کو بعد قبول کردن آی گپ دیگه گپا و کارا اینا بری م مهم نبود و بیخیال تیر میشدم و فقد به جواب اینا لبخند میزدم ک بدتر عصبی شدن و دیگه نمادن شکررر #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_90 بلاخره بعد چهارماه خونه خلاص شذ و همه جا چینده شد همه جا مرتب مقبول چینده شذه بود دهلیز دو دست مبل گدیشتم و شیش تا نالین اسفنجی ک تازه مد شذه بود اشپزخونه هم هرچی لازم بود حسبن خریده بود از سر مارک وسایل ها خود خو و همه چینده بودم و خیلی مقبول شده بود اتاق خواب هم تخت و میز و کمد گدیشتم خودی اینه قدی و یک جا لباسی دم درم یک جاکفشی گدیشتم و رویی هم تزعینی هایی ک از تزکیه خریده بودم به وقت مجردی ها خو گدیشته بودم ک حیلی مقبول می‌گفت اصلا نمیگفتی ای همو خونه قبله خیلی متفاوت مقبول و رنگ و رو دار تر شده بود کلن خونه ما تا خونه ها دیگرا از دور جیغ میزد ک فرق داره وقت وارد خونه ما میشدی فکر میکردی دیگه جا امادی آزی بابت خوشحال بودم و احساس غرور میکردم ک خونه م متفاوته و بهتره و به سلیقه خود م چینده شذه هیراد گاهی کمه بدخلقی میکرد ک چری فلان چیز خردیدی چری فلان چیز اواردن لازم نبود اما باز چوپ میشد و جلو مادر م شکر چیزی نمی‌گفت نمی‌فهمیدم چری ایتع میکنه او ک باید از خدایی باشه اما ب م مهم هم نبود و پیگیری نشدم اما ای کاش پیگیر میشدم تا ک او اتفاق نیمیفتاد ای کاش پیگیر میشدم تا ..... #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_91 با خوشحالی و دل جمی در خونه قفل کردم و رفتم پیش مادر کلان و مادر خو ک مادر کلان گفت مادر کلان : خلاص شد بچیم مه: ها بخیر مادر کلان : خدارو شکر کی بخیر کارا عروسی تیار کنیم @Shbzq حرف دل

  • اما برعکس انتظار م چیزی نگفت و گفت خوبع نمیفهمم واقعا خوب بود بع نظری یا از سر احبار و دلسوزی می‌گفت متنفرم بودم آژی ک فکر کتم هلن چون پول ندارم همه چی قبول میکنه و غر نمیزنه اما یک حس هم درون م می‌گفت ک ن هلن او دختری ک تو فکر میکنی نیع و هلن واقعا همینه ک هست چیری ت دلی باشه میگه و ب اجبار و یا ذیگه چیز نگاه نمیکنه کمو پیش شناخته بودم آور میفهمیدم زبون تند و تیز دارع اگه چیزی بود حتما می‌گفت مطمئن بودم مخصوصا م بیشتر تعجب داد ک با علاقه رفت سمت گاو ها دخترا ما بع زور اونا راهی می‌کنند ک بیاین شیربدوشن میگن نمیشه خوش ندارم بوی میگیرم و ناخون ها ما خراب میشع یا ..... صد بهانه می‌کنند اما هلن بدون در نظر گرفتن هرکدام اینا آماد و خیلی جالب و یا کنجکاوی کارای ک میکردم او هم تکرار میکرد و می‌پرسید ک چی چیه ایشتع میشه بری چی هست و خدا خودی شاهد بود ک ای کارای چقدر به م شیرین و خاص بود ... چاشت ماستم آور ببرم بیرون اما پدر کلان م گیر کرد و گفت آزی ک آمروز به خونه‌ی بیا ک چندتا کار داریم ته باغ هرچی گفتم نمیشه نمیتونم گفت ن ک ن بیا ک بریم و مم مجبوری زفتم و نشد او ببرم بیرون #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_86 بعد کارخودی پدر کلان خیلی خسته شده بودم و خواب شدم وقتی بیدار شدم هلن نبود وخستادم رفتم بیرون ببینم به کجایه ک جمشید م دید و گفت جمشید : ب آقا داماد یا ن بهتر بکم کارگر آقا ایشتنن خوبن شغل بادیگاردی خوش میگذره عصبی خیره او شدم و دست خو مشت کردم و گفتم مه : حوصله ندارم چرت و پرت نگی به نفع خود تونه جمشید همیته ک تسبیح خو چرخ میداد پوزخند زد و گفت جمشید : هه چیه بد ت آماد هی ها خب حقیقت تلخه همیشه هم تلخ بوده چی میشه کرد 🥱 عصبی از گپایی پریدم رویی و یخنی گرفتم و گفتم مه : مرض داری هن ؟ چری مایی م عصبی کنی؟ چی بخ تو میرسه آخه؟ ازعصبی کردن م لذت میبری جمشید همیته ک دست ها خو گدیشته بود رو دست ها م گفت جمشید : نی از دیدن تو به جم کلفتینا لذت میبرم نمیتونم لذت خو پنهان کنم از گپی مشت خو بالا کردم ک بزنم ته رویی ک صدا هلن از ناکجا آباد پیدا شذ. و سر خو ک بالا کردم آور دیدم ک ترسیده ایستاده معلوم بود گیج شده و ترسیده از صدایی معلوم بود و چشم هایی ک دوباره جمشید گقت جمشید : دستور داد رعیس تو نمایی اطاعت کنی شیطون می‌گفت بیخیال همه چی و محکم بزن دهن و دندون جمشید یکی کن ولی وجدان مم می‌گفت او دختر ترسیده بیخیال جمشید و وخی آور آروم کن بین ای دوتا مونده بودم ک صدا پدرکلان م بالا شد ک گفت پدر کلان : هیراد ! جمشید ! هیراد وخی از روی او بچه بازیه کی ماین کلون بشن شما دوتا کی ؟؟؟؟ عصبی محکم زدم مشت خو کنار سر جمشید به زمین و وخستادم رفتم به خونه ک هلن هم پشت سر م آماد شیشتم ک دیذم مادر کلان هی ت دهلیز بریو آب و دستمال میذه ک دست م بشوره #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_87 هلن آماد داخل اتاق و در بسته کرد و دو دل ایستاد بود سر حو تکیه دادم به دیوار و چشم ها خو بستم و چیزی نگفتم ک حس کردم کنار م شیشت دست م گرفت شوشت و پانسمان بسته کرد چون زخم شذه بود دست مه بعد پانسمان همیته خیره دست م بود و آخر گفت هلن : همیشه جنگ میکنی و میزنی مه: وقتی کسی بره رو اعصاب م ها وقتی عصبی بشم کسی جلودار م نمیشه از حمالک گفتم خبر دار باشی هلن ترسیده خیره م شذ و گفت هلن : یعتی دست بزن داری مچوم جری اما وقتی میترسید خوش دیشتم بری همو کمه اقرارق کردم و گفتم مه : ها خیلی میزنم کسی هم نمیتونه جلو م بگیره مثل دیونه ها میشم ن چیزی میبینم و ن چیزی می‌شنوم او روز ای گپ فقد ب شوخی به هلن گفتم اما ای کاش نمیکفتم و خبر نذیشتم خاطر ای گپ ........ هلن ترسیده خیره شد و دیگه چیزی نگفت ماستم چیزی بگم ک باژ خودی گفت هلن: م کی میبری به خونه ما پوف کشیدم و دست خو. بع گردن خو کشیدم و گفتم م : نمیشه نبرم امروز هلن : ن مه مام برم فهمیده بودم ترسیده و گیج شذه و موندی بیشتر حوب نیود به اندازه کافی جنگ م دیده بود نماستم باژ گپ دیگه بشه بری همو گفتم م : باش وسایل ها خو جمع کن بریم هلن رفت وسایل ها خو جمع کنه مم خیره خیره آور سعی میکردم یعتی اخر عاقبت ما چی میشد ؟ بعد ازدواج قرار بود چی یشه ایشته ت یک خونه باهم تنها باشیم و زن ه گی کنیم ایشته آور تنها بگذارم خدا اوف هزار فکر به سر م بود ک صدای بالا شد ک میگفت هلن: وخی ک بریم .... #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_88 هلن *** چای ها بین همه خودی خالع پخش کردم و شیشتم کنار مادر حو سه روز از امادن م تیر میشد و امروز ما همه دعوت کرده بودم خونه همه زن ها اینجی بودن مرد ها پایین هیراد ندیده بودم از او روز وقتی هم آماد بالا م خود خو از دروغ مصروف کردم و نرفتم ببینم او @Shbzq حرف دل

  • مادرکلان : خو برن برن خونه مم حاله میام اینجی ایستاد نشن هیراد : هلن خوش دیشت امادیم مایه اوهم شیر بدوشه مادر کلان با تعجب سعی کرد و گفت مادرکلان : مه فکر میکردم هیراد تور به زور اوارده تو خوش نداری مه : نه جدیده به م خوش دارم ما همیشه ک به ده میرفتیم قوم ها ما همیته گاو و گوسفند دیشتن مم گاهی میرفتم از دور نگاه میکردم ولی میترسم نزدیک نمیشم میترسم لقد بزنه مادر کلان : خو پس تو و هیراد بیاین سطل پر کنند مم برم صبحانه آماده کنم مه: ن ن بابیلا نرن م میترسم مادر کلان همیته ک می‌رفت خندید و گفت مادر کلان: هیراد هست نترس #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_82 مادر کلان رفت هیرادم رفت داخل پیش گاو و اشاره کرد ک برم پیشی دو دل و آهسته آهسته رفتم و گقتم مه : م نمیتونم میترسم بیرون ایستادم ت هم بیا هیراد : نوچ کار به هردو ما دادن بیا بدو دست م کش کرد و رفتم پیش گاو ایستاد شدم و هیراد شروع کرد به ناز دادن گاو و گفت هیراد : اناله آروم بشین و بدوش آو شیشتم و گفتم مه : ایشتع خوب نابغه بلدم نیوم هیراد خندید و گفت هیراد: کار سحت نیه وی چپ چپ سعی کردم ک آماد و یاد داد و هردو باهم شروع کردیم به دوشیدن شیر کمه بعد سطل پر شد و هردو وخستادم رفتم داخل خونه ک مادر کلان سفره چینده بود و نون داغ تازه مادر هیراد از تنور بیرون کرده بود اوارد سر سفره همه شیشتم ک باهم نون بخوریم بعد نون هیراد خودی پدر کلان خو رفت ته باغ کار دیشتن و مام ب خونه اختلاط میکردم تا جاشت ک اینا امادن و نون خوردن و خواب شذ هیراد نمازذگر شذ دخترا گفتن بیاین بریم گاز بخوریم مم رفتم گفتم تا هیراد بیدار یشه مه ببره خونه کمه از ای باغ لذت ببریم هوا خوبه هم هست رفتیم خودی دخترا به اختلاط کرده و شروع کردم به گاز خوردن ک دختر کاکا هیراد ک خوردی بود آماد گفت دختر کاکایی: حسنا حسنا حسنا : جان چیه دختر کاکایی: هیراد و جمشید باز هی جنگ می‌کنند بدو بیا #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_83 حسنا ترسیده رفت دخترا کاکایی هم نصف واخطا نصف هم انگار میرن فیلم سینمایی ببین بدو بدو خندیده پشت سزی رفتن شوک زده رو گاز شیشته بودم چی گپ شد یک دفعه ای منظور دختر کاکایی از باز چیه یعنی اینا یکسر جنگ می‌کنند یعتی هیراد یکسر بزن بزن داره با اعصابی خراب و گیج رفتم مم پیش بقیه ک دیدم جمشید رو زمین است و هیراد رویی مچوم ته گوش هیراد چی گفت ک هیراد عصبی ماست بزنه ته رویی ک نا خدا آگاه از دهن م بیزون شد و گفتم مع : هیراد تو به سر م داری اگه بزنی هیراد ک انگار میگفتی خون جلو چشمایی گرفته باشه سرخ سرخ بود طرف م سعی کرد و مشتی ته هوا مونده بوذ نمیفهمم چری ای گپ گفتم و اصلا به کدو توقع یا کدو دلخوشی یا چی دیگه ای گپ گفتم اما چیزی بود ک ناخواسته گفتم و دیگه نمیشد پس گرفت یا هیراد مه خیط میکرد و کار خود حو میگرد یا ک جلو همه ابزو مه میخرید و بیخیال جنگ و زدن میشد با دودلی و ترس خیره جشم ها سرخی بودم ک ..... #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_84 هیراد ** با صدا گریه از خواب بیدار شدم هر چی دیشب صبر کردم خبری از هلن نشد و از بس مونده بودم دل م خواب برد نمی‌فهمیدم ک دیگه بیاماد نماد چی گیج خواب وخستادم و سر مه چون زود از خواب بیداره شده بودم و خواب خو نگرفته بودم درد میکرد به دنبال صدا گشتم ک هلن آخر اتاق دیدم ک دم دهن خو داره و هی گریه میکنه رفتم پیشی و هرچی پرسیدم چری گریه می‌کنی جواب نداد ک نداد مچوم چیکار شده بود نمی‌فهمیدم کی بریو چی گفته یا چیکار کرده میترسیدم دخترا یا زن کاکا چیزی بریو گفته باشن دیشب متوجه بودم ک هی با حسودی او سعی میکردن و آور با سوالا خو و گپا خو آزار میدادن اما حیف وسط جمع چیزی گفته نمیتونستم وقتی بریو گفتم چی شده اگع نگی میرم میپرسم دیدم گفت ک چون حس تنهایی و ناامنی کرده گریه میکنه اگه بگم او لحظه حس خیلی بدی گرفتم و قلبم درد گرفت دروغ نگفتم مه ای دختر به ای خونه اواردم مه ای دختر به ای حال انداخته بودم باید هوش م می‌بود باید نمیگدیشتم تنها باشه و پیشی میبودم و باعث نمی‌شدم به ای حال بفته حس بدی گرفتم اما با شنیدن صدا پرنده ها از بیزون فکری به ذهن م رسید #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_85 می‌فهمیدم هلن ببرم بیرون حال و هوایی عوض میشه و فکری متفرق میشع بری همو آور بردم بیزون و نقشه م جواب داد و هلن از او حال و هوا بیرون آماد و دوباره مثل گلی ک بریو آب میدی و زنده میشه شاداب میشه و بوی خوشی بالا میشه دویاره زنده شد وقتی آور بردم داخل خونه توقع دیشتم خوش نکنه چیزی بگه یا ک حالی گرفته بشه چون خونه ذر حدی نبود ک مثل خونه ها اونا مقبول و مد روز باشه یک خونه معمولی گلی بود ک رنگ شذه بود و خلاص @Shbzq حرف دل

  • ⚡️ همچو شاهی که شبی کشورش آشوب شده شیوه ی شورش چشمان تو شیدایم کرد ! @Shbzq حرف دل

  • 💎 خم کردنِ سر پیش کسی جایز نیست جز به بوسیدنِ یاری ک قدش کوتاه است ༻💙😘༺ @Shbzq حرف دل

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • #پروف_دخترانه🤗💖🌸 @Shbzq حرف دل

  • آهنگ شاد مجلسی @Shbzq حرف دل

  • بدون جواب دادن باز دست م گرفت و رفت سمت دیگه باغ بیخی پرو شده بود چپ و راست دست م می‌گرفت رفتم آور ک یک عالمه گاز و لخشک بود مه شوند رو گاز و شال م ماست وردارع ک گفتم مه : ن شاید کسی ببینه هیراد : ذل جم باش غیر ما و پرنده ها هیچکس نیه هیچ کس ساعت پنج و نیم صبح بیکار نیه بیایه گاز خورده چیزی نگفتم ک شال م وردیشت و موها مه وا کرد ک از حس باد داخل م ها خو حس خوبی گرفتم و مه مزه داد ک شروع کرد م به گاز دادن هی گاز می‌خوردم و موها م بالا پایین میشد رو هوا ک سرعت گاز بیشتر شذ و هیراد گفت هیراد : نمیترسی کو مه : نه خوش دارم تیز تر گاز بده هیراد هم سرعت بیشتر کرد ک بعد کمه بیخی سرگیجه گرفتم و گفتم مه : بسه بسه حالم بد شد هیراد تیز گاز ایستاد کرد و گفت هیراد : خوبی چیکار شد مه: هیچی خیلی ک تیز بشه سرگیجه میگیرم هیراد : خاطر کم خونی مه: مجوم شاید هیراد : خب ایشتع بود مزه داد مه: ها تشکر هیراد : بیا بزیم توت فرنگی میخوری مه: توت فرنگی دارن هیراد : هرچی داریم اینجی هرچی ماستی بگو مه: شفتالو الو الو گلاس انار و توت فرنگی دیگه نمام🤪 هیراد خندید و گقت هیراد: دیگه چی بموند ؟ ک نمایی مه: خیلی چیزا هست خب کم گفتم هنوز هیراد : بله بله درسته 😂 مه: چقدر میخندی همیشه ایقدر میخندی هیراد : ن اتفاقا هیچ وقت نمیخندم در طول روز بیرون ای ور آور خونه هیجا ولی خودی تو ک گپ میزنم یکسر میخندم مچوم چری مه: عجب البد مه مسخره یوم ک میخندی😒 هیراد همیته ک می‌خندید گفت هیراد : ن دیونه منظورم اینه از گپ زدن خودی تو چون لذت میبرم میخندم مه: ها خب عادیه همه کنار مه از گپ زذن و خندیدن لذت میبرن 🙂‍↔ هیراد ک می‌خندید و راه میزفت ایستادشد و اخمالو گفت هیراد : منظور از همه ؟ #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_80 مه: همه یعنی همه دیگه هیراد : همه تو منظور تو ک پسرا نین هستن ؟ عصبی دست حو زذم به کمر خو طبق عادت خو و گفتم مه : همه مثل خود خو نیبین جناب برعکس تو ک یکسر ته گوشی دخترا مردمی و خودی دخترا و نامحرم گپ میزنی م خودی پسرا گپ نمیزنم چی برسه ب شوخی خنده 😒فکر کرده همه مثل خودینن آور پس کردم و جلو شدم ک پشت سر مه آماد و گفت هیراد : خب گفتی همه فکرم رفت سمت دیگه چیز چیزی نگفتم ک گفت هیراد : مثلا قهری حاله بازم چیزی نگفتم ک گفت هیراد : عجب چری قیافه میگیری 🫤 مع: گپ نزن کو توت فرنگی ها م سه ساعت از دروغ م راه میبری م کو توت فرنگی نمیبینی هیراد: اونه ای وره رفتم سمت توت فرنگی ها ک یک بر کلن توت فرنگی بود هیراد یکی از سبد ها وردیشت و شروع کرد به چیندن بعد آو دیگه هم میوه های ک گفتم چیند و زفتم سمت آب اونا شوشت ماستم وردارم ک پس کرد و گفت هیراد: اول آشتی کو بعد میدم مه : نمام بدی هیراد: تا آشتی نکنی نمیدم مه : ایشش خوبه آشتی شدم بده دیگه دل م آب کدی سبد گرفتم و شیشتم رو چوکی ها ک چوبی بود اما شکل صندلی بود او هم کنار م شیشت و گفت هیراد : آروم تر خفه نشی مه: نمیشم 😒 هیراد : اگه م نمیزنی مم وردارم مه: ن نمایع ماستی میچیندی ب خو😒 هیراد : یعنی همه اینا مایی تنهایی بخوری م : ها هیراد: از گلو تو پایین میزه م : ها هیرادد: 😒🫤عجب مه: باش گریه نشو بیا وردار هیراد : نمام بخور مه: بیا وردار وی هیراد هم چند دونه وردیشت و بعد خوردن میوه ها رفتم سمت خونه ک هیراد دست م کش کرد سمت خونه دیکه ترسیده گفتم مه: مه کجا میبری هیراد : نترس وی نمی‌خورم کو تو مام ببرم خونه ک قراره باهم زنده گی کنیم بتو نشون بدم رفتم خودی هم از پله ها ک بیرون ساختمون بود و میزفت طبقه بالا زفتم بالا و در خودی کلید وا کرد رفتم داخل ک اول یک دهلیز بود و آوری دوتا اتاق بود و ای ور دیگه حموم دست شویی و آخر دهلیز کناری لشپز خونه بود انگار دهلیز وسط آشپز خونه و اتاق ها بود خونه خالی بود بع جز بک اتاق ک یک فرش کهنه خودی نالین بالشت بود و بس کمه نگاه کردم ک هیراد گفت هیراد : رنگ خونه سفیده و طلایی خوش داری یا عوض کنم مه : چند میشه پولی هیراد : م خودم میکنم کارگر نمیارم مه: خو ن خوبه رنگ نمایع رنک هیراد: خوبه خب بریم ک صبحانه بخوریم مه: حمالک میوه خوردم سیرم کو #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_81 هیراد : تو بیا ببین مادر کلان یک سفره آماده کرده ک انگشت ها خورم میخوری خودیو مه: بریم ببینم 🙁 او جلو شد مم پشت سری بیرون شدم و رفتیم پایین ک دیدم مادر کلان سطل بع دست هی میره آور ساختمون ها رو به هیرا گفتم م: کجا میره مادر کلان ت هیراد: میرن شیر بدوشن مه: مام میتونیم بریم هیراد : خوش داری ؟ مه: ها هیراد: پس بیا بریم رفتیم او طرف ک مادر کلان ما دید و گقت مادر کلان : کی بیدار شدن مادر هیراد : نیم ساعت میشه @Shbzq حرف دل

  • با خجالت سر خو پایین انداختم ک گفت مادر کلان : قربان خجالت کشیدن تو بشم مادر خجالت ندارع که خوبع ک مرد همیشه چشم منتظر زن خو باشه میفهمی ای هیراد ما هیچ وقت ایتع نبود سر به هوا بود مهمونی و مجلس خیالی نبود از وقتی تو امادی به رنده گی او بیخی عوض شده سنگین تر شده حالع سعی میکنه به مهمون و مهمون داری به رسم ها احترام به کلان ترا بیخی عوض شده یک آدم دیگه شده مه: خوب ای خوبه یا ن🙄 مادر کلان: خوبه خیلی هم خوبه خوبه ک عوض شده مرد زنده گی شده مسولیت پذیر تر شده بچه م هیراد خیلی سختی کشید مادر خیلی ولی حاله خوشحالم ک تو داره از خدا مام مثل حاله ک با عشق و با شوق و با چشم ها روشن تور سعی میکنه و خوشحاله همیشه همیته باشن مادر خدا کنه بچه م هیراد هم طعم خوشبختی بچشه بخیر خودی تو #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_76 چیزی نگفتم ک مادر کلان دوباره گفت مادر کلان : میفهمی همی جا تو چند وقت پیش شیشته بود از تو تعریف می‌کرد و هی ما راضی میکرد ک بیایم به خاستگاری تو ما اول قبول ندیشتم تو نمی‌شناختم مادر ولی حاله خوشحالم که به گپ هیراد کردم و امادیم خاستگاری تو تو واقعا دختر خوب و برازنده هیراد منی مادر دست اونا فشار دادم و گفتم مه: تشکر لطف دارن مادر کلان بعد کمه اختلاط و شوخی از خوردتکی ها هیراد گفت بزیم خواب بشیم نماز صبح هردو خوندیم و رفتیم هرکدام داخل اتاق عا خو رفتم داخل اتاق و استرس دیشتم با ای ک ای شب دوم بود ک خودی هیراد یکجا بودم اما هنوزم معذب بودم و استرس دیشتم رفتم داخل اتاق ک دیدم هیراد غرق خوابه و بسته جا بگرفته و جا ب م نبود اگه میرفتم پیشی راسته ته بغلی میشدم یک کمپل به زور از زیر دست و پایی بیرون کردم و رفتم آخر اتاق رو نالین سر خو گدیشتم اما م خواب نمی‌برد با ای ک تمام شب بیدار بودم و باید حاله از خسته گی دل م خواب می‌برد اما خواب نبرد شاید چون داخل خونه غریبه بودم کسی ندیشتم آشنا نبودم و حس امنیت ندیشتم یک دفعه ای با فکر به اینا بغض کردم و دل مه بغل مادر م خواست اشک عا م بدون اختیار از خود م ریخت و شروع کردم بع گریه کردن هی گریه میکردم و هرکار میکردم گریه م بند نمیشد ک دیدم هیراد وخستاد شیشت سر جا خو کمه دور و بر خو سعی کرد تا م دیذ نزدیک م شد و گفت هیراد : خوبی چری گریه می‌کنی کسی چیزی گفته کاری کرده چیکار شده #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_77 از زور گریه گپ زده نمیتونستم و اوکچه اوکچه میزدم ک هیراد کلافه ماست بره بیرون ک دستی گرفتم و اشاره کردم نه ک گفت هیراد : اگه نمایی برم از بقیه بپرسم پس خود تو بگو چی گپه چری گریه می‌کنی کله سحر آخه به زور چندتا نفس عمیق کشیدم و گفتم مه : نمیفهمم همیته هیراد عصبی گقت هیراد : مه مسخره میکنی میگم چری گریه می‌کنی ادله بگو خوب نمیفهمم چیه مه : خوب نمیفهمم یک دفعه ای دلم گرفت ک اینجی تنهایوم کسی ندارم مادر م نیه بابا م نیه حسین نیه حمیرا نیه اتریسا نیه هیچکس از م نیه مه تنها یوم به جای ناآشنا غریبه حس بدی دارم حس ناامنی دارم حس بی کسی دارم دل مه بغل مادر م مایع هیراد متعجب خیره م بود و گفت هیراد : خدایا کی گفته تو تنهایی مه: هستم خب هیراد : ن نیستی #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_78 هیراد : تو م داری مادر کلان داری پدر کلان داری حسنا خواهر م هست مادر م هست پدر م هست برار ها م مثل برار بزی ت هستن پس نگو کسی ندارم اینجی همه خانواده تو هستن تو دیکه عضو ای خانواده هستی تو تنها نیستی اینجی هلن چیزی نگفتم ک دوباره هیراد گفت هیراد : وخی بیا بریم یک جایی بینی خو خودی دست خو پاک کردم و گفتم مه: کجا هیراد دست م ک دستی گرفته دیشتم و یادم رفته بود پس کنم گرفت و مه ورکرد و گفت هیراد :بیا میبینی وخستاد مم پشت سری رفتیم بیرون و رفتم پشت خونه ها ک باغ بود ای باغ ندیده بودم دیشب دم شوم بود و راسته رفتم داخل خونه متوجه بیرون خونه نشده بودم رفتم بسته باغ پر یود از میوه و درخت گل و پروانه خیلی مقبول بود خیلی معلوم بود خوب سلیقه خرج کردن و خوب مراقبت میکندد از باغ خو همینه ک دست مه ته دست هیراد بود رفتیم کنار حوض شیشتم ک شیر وا کرد و دست رو خو شوشت و گقت هیراد : بیا تو هم بشور بیخی روح آدم تازه میشه خودی ای آب رفتم سمت شیر و گفتم مه : آب پاکی هست ؟ هیراد : ها نمیبینی ایشتع رنگ روشن و پاک داره دل جم شدم و رفتم دست و رو خو شوشتم ک به گفته هیراد بیخی روح آدم شوشتع میشد از بس یخ و پاک بود #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_79 ایستاد شدم ک باد یخ خورد به رو مه و یخ زذم ک هیراد خندید و گقت هیراد : ایشتنه خوش کدی مه: ها خوبه هیراد : بیا بریم مه: نه نمیرم خونه کمه همینجی بشینم هیراد : کی گفته میرم خونه مه: پس کجا میرم @Shbzq حرف دل

  • بعد نون هیراد قصد رفتن کرد ک حاله مادر مه یادی از مهمان داری افتاده بود نمیگدیشت بره ک ن شب هم باش اما خدارو شکر هیراد هرچی مادر اصرار کرد قبول نکرد و رفت مم نماز خو خوندم و راحت خواب شدم *** هیراد *** ته اینه موها خو برار کردم و رفتم بیرون و منتظر خانواده هلن شیشتم سه شب از شیرینی خوری تیر میشد و حاله اونا مهمون کرده بودیم خونه خو فقد خدا کنه باز هلن خود خو نپوشونده باشه بکی نیه بگه حیف او همه مقبولی نیه زیر یک عالمه چادر و لباس قائم میکنی آزی ک حجاب میگیره و حد و مرز داره به خود خو خیلی خوش مه میایه اما وقتی ک تنها هم هستیم و ای رقمه خوش ندارم مام ک پبش مه راحت باشه اما خوب نیه و برعکس معذب تره یاد روز شیرینی خودی افتادم و قائم کردن روی رو خو بسته قائم کرده بود دخترک خیره سر و هرکار کردم نتونستم او ببینم نمیتونستم هم بگم ک رو خو بیار ببینم برای همو شزوع کردم به بعذاب کردنی ک موفق شدم و رویی دیدم خیلی مقبول شده بود و واقعا برازنده شده بود و دل آدم ماست یکسر او نگاه کنه انگار که به موزیم رفته باشی و یک نقاشی چشم گیر دیده باشی همقدر چشم گیر و جذاب شده بود مخصوصا ک وقتی بزیو چاق میگفتم خیلی بامزه میشد و حرص میخورد همو خاطر بیشتر خوش مه میاماد و میگفتم #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_74 هی خودی خو میخندیدم ک برار م آماد و گفت برار م : لالا دیونه شدی چری خودی خو میخندی مه: همیته 😶😂 برار م : خدا شفای بده وحی بیا ک بیامادن مهمون ها تو وخستادم و رفتم خودی او دم سرا ک موتر ها اینا داخل شذ و امادن داخل و بعد سلام و احوال پرسی رفتن داخل خونه همه شیشتم و دخترا چای اواردن و کلون ترا هم شروع کردن به اختلاط مام گاهی کوش میکردم گاهی چیزی میگفتم تا ساعت ۱۲ بودن و بعد ساعت ۱۲ همه قصد زفتن کردن ک مادر کلان م هلن نگدیشت ک بره هرچی گفتن گفت ن مه مام امشب خودی عروس خورد خو اختلاط کنم اونام به جلو گپ مادر کلان چیری نگفتن و رفتن و هلن موند خانواده ها کاکا مم رفتن خونه خو و مه موندم ک مادر کلان گفت مادر کلان : خب هیراد خان خوش امادن نمیری خونه خو خود خو تکیه دادم به بالشت و گفتم مه : نه زن م اینجی هست مه کجا برم🙂‍↔ مادر کلان خندید و گفت مادر کلان: زن تو امشب پبش مه گدیشتن نه تو وخی برو خونه خو وخی مه: خوب آورم بدن ببرم خونه نشون بدم مادر کلان : لازم نکرده😒😂 مه: دل شما دیگه م کو رفتنی نیوم همینجی خواب میشم فقد بک کمپل بدن بری م مادر کلان خندید و گفت مادر کلان : وخی برو جا خود خو و زن حو ته اتاق بنداز مم کمه خودی او اختلاط کنم آور راهی میکنم با خوشحالی وخستادم و گفتم مه : چشم آنه م رفتم رفتم داخل اتاق بلد بودم جا کمپل ها کمپل ها انداختم و سر خو گدیشتم منتظر هلن #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_75 هلن *** مادر کلان هیراد رفت چای بیاره بری مه و خود خو مچوم چی ماست بگه به م بعد شیرینی خوری دیگه ندیده بودم اونا تا ای ک دیشب زنگ زذن ک صبا بیاین خونه ما مام همه آماده شدیم امادیم خونه اونا از دمی ک آماده بودیم زن ها کاکا هیراد و دخترا اینا بزی ما قیافه میامادن و خود خو میگرفتن مادر م کمه بدی آماد ولی به رو خو نمی‌آورد و چیری نمی‌گفت خاطر مه نمی‌فهمیدم چری ایته می‌کنند مگه م چیکار دیشدم بزی اونا شیشته بودم ک زن کاکا هیراد گفت زن کاکایی : ایشتع چاق شدی هلن جان نامزادی بفتادع بالع تو ماستم چیری بگم ک مادر م گفت مادر : هلن همیته بود هنوز لاغر تر بشده چاق تر نی زن کاکا او : مچوم به نظر م چاق اماد زن کاکا دیگه او : موها خو رنگ دادی مه: ن چری زن کاکا هیراد : خاطر خیلی سیاهه گفتم لابد رنگ کردی مه: ن نکردم دختر کاکا ایی: موها خو نمایی قیچی کنی حالع بلند از مد برفته مه : نه مه همیته موها خو خوش دارم☺️ دختر کاکا دیگه او : نه هلن رو گرد داره مو کوتاه بزیو گنده میگه حق داره کوتاه نکنه 😏 هی خودی گپا خو اعصاب م خراب میکردن و ماستم یک چیزی بگم ک مادر م دست م گرفتن و اشاره کردن چیزی نکو ذیگه تا آخر مهمونی خودی کسی گپ نزدم دم رفتن شد ک ماستم بریم ولی مادر کلان هیراد م نگدیشت خوش ندیشتم بستم و نماستم خانواده اونا یا هیراد ببینم دیگه ولی مجبوری بستادم و چیزی نگفتم بد بود جلو گپا مادر کلانی چیزی بگم مادر کلان آماد خودی دو گلاس چای ک از فکر امادم بیرون و لبخند زذم ک او هم لبخند زد و شیشت دست م گرفت و گفت مادر کلان: میبینی ایشته کله کشک میکنه هیراد منتظره بری بیخی یی طاقت کردی نوه بیچاره م 😜 @Shbzq حرف دل

  • #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_70 هیراد : میگم پشیمون شدم بیا سرجا خو تو خیلی چاقی رو مبل به زور جا میشی بعذاب میشی 😶😂 دست خو مشت کردم و به خود خو گفتم مه : آروم باش هلن آروم ای هی از قصد تو عصبی میکنه آروم باش جیغ نزن هی خود خو آروم میکردم ک دوباره گفت هیراد : آنه دیونه هم کو بشد خودی خود خو گپ میزنه میگم شب خواب میشم نیایی مه خفه کنی 😶 خیال خو بریو نواردم ک دیدم چوپ شد شکر مم راحت ماستم خواب بشم اما مه خواب نمی‌برد اولین بار بود با یک مرد ته یک اتاق بودم و معذب بودم و یک رقم مغز مه هوشیار بود و بع خواب نمی‌رفت هردم منتظرم بودم بیلیه سمت مه که جیغ بزنم و فرار کنم از بی خوابی رو جا خو غلط میزدم و مه خواب نمیرد رو خو دور دادم طزف او ک دیدم سری ته گوشی هست مچوم چیکار میکرد بریو گفتم مه : چری خواب نمیشی کمه تیر شذ و دیدم جواب نمیده دوباره بلند تر گفتم مه : خودی تونم چری خواب نمیشی باز دیدم جواب تداد وخستادم و گفتم مه: چری جواب ...‌ دیدم گوشکی ته گوشایی هست و صدا م نمیشنوه ک جواب بده سزی هم ته گوشی و هی میخنده یعنی چیکار میکرد خودی کی چت میکرد ک ایتع می‌خندید از فکر ای ک خودی دختر دیگه چت کنه اعصاب مه خراب شد و رفتم باله سری و به خیال خود حو ماستم آور حین انجام جرم بگیرم ک دیدم هی گیم میزنه و همدیگر ته گیم میکشن تو سیکو ایشتع گیم هم هست دیگه گیم نبود آدم کشی میکنه نکنه آدم کش هست نکنه خشن هست م بزنه و بکشه نکنه تنها بشیم مه خودی کارذ تیکه تیکه کنه بگذاره ته یخچال نکنه ..... به همی فکرا بودم ک چون سایه م افتاده بود روی او و موها م افتاده بود ته رویی ای هم کو غرق گیم یک دفعه ای ک مه دیذ ترسید جیغ زد و وخستاد ک کله او خورد ته رو مه و مم بفتادم رو زمین او هم بفتاد آور دیگه تخت هردو بفتادم و دستا ما رو سر ما بود و گیج و منگ شبشنه بودیم اول او به خود خو اماد و وخستاد آماد کنار مه و گفت هیراد : چیکار میکنی 🫤حاله م یک شوخی کدم چری تو جدی گرفتی امادی جدی جدی مه سکته بدی راحت شی همیته ک سر حو دیشتم خودی پا خو زدم به پایی ک بیشتر پا م درد گرفت تا او و گفتم مه: تو چری ترسو ها واری میپری کله م بشکستوندی دیونه شدی جن دیدی چی بلا #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_71 هیراد متعجب گفت هیراد : بی صدا امادی باله سر مه موها خو بنداختی ته رو مه دل م بترقوندی باز میگی مه ترسو ها واری پریدم تو چری امادی باله سر م عصبی وخستادم و گفتم مه : صدا کردم جواب ندادی ماستی جواب میدادی به م چی رفتم سر جا خو ک گفت هیراد : خوب گوشکی دبشتم ندیشتم ادله آدم واری مبامادی دست م تکون میدادی ن ک جن ها واری باله سر م ایستاد شی نکنه امادی گوشی م چک کنی وارخطا کمپل کشیدم رو خو و گفتم مه : ن کی گفته م چیکار بع گوشی تو دارم هیراد مشکوک نزدیک مه شد و گفت هیراد : مطمئن هستی مه: ها چری نباشم حالع هم برو آور مام خواب بشم هیراد : خوبه دیگه نیایی اوتع بالع سز م 😒 مه: میام خوب میکنم اتاق منه هرجا خواسته باشم میرم هرجا نخواسته باشم ن 😒نمی‌تونی بری م دستور بدی ک کجا برم کجا ن #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_72 هیراد : خدایا صبر بده زبون کو نیه مار افعی هست دیگه هیچی نگفتم او هم بدون گپ سر خو گدیشت و هردو دل ها ما خواب برد صبح با صدا در بیدار شدم ک دیدم هیراد از حموم آماده بیرون وخستادم ساعت دیدم ک ۱۱ بجه هست با بع خدا نماز مم قضا شد از بس خواب دیشتم بع نمازم نتونستم وخیزم وخستادم زفتم دست و رو خو ششوشتم و بدون گپ خودی هیراد رفتیم پایبن ک مادر م گقت مادر: بیدار شدی جان مادر مه: ها حمالک مادر : خوب خواب شدین دیشت مع: ها خوب بود چی داریم چاشت گوشنه یوم مادر : برنج و گوشت پوختم مادر باش برم جا کنم حاله بیزو بابا تو هم سر میرسه سر خو تکون دادم و رفتم خودی مادر خو دیگ جا کردم سر سفره چیندم ک گفت مادر : برو شوهر خو صدا کو بیایه سر سفره رفتم داخل دهلیز و رو به آویی ک سری ته گوشی بود گفتم مه : وخی بیا نون بخوریم اگه تو دل میشه از گوشی خو دل بکنی با تعجب گوشی گدیشت و گفت هیراد : عجب ایشته گپا مه: والا هم یکسر سر ت ته گوشی چی گپه هیراد : همیته گپ خاص نیه نون جا کدی مه: ها قربان هیراد : خوبه خوبه کم بخوری خیلی چاقی چاق تر نشی بک دم😜 خندیده خود خو انداخت ته آشپز خونه و نگدیشت جوابی بدم پسزه پرو مه کجا مه چاقه ک ای یکسر چاق میگه به م 😒 عصبی رفتم شیشتم سر میز و شروع کردم به نون خوردن ک هردم اشاره میکرد کم بخور و شیطون هردم ته گوش مه می‌گفت خودی همی کارد بزن بم ته شکمی بفهمه گپ چیه ولی خب حیف نمیشد #رومان_ازدواج_قراردادی #نویسنده_s.m #پارت_73 @Shbzq حرف دل

حرف دل — tgindex