کاستاندا و ساحران
Статистикаآرشیوی از سخنرانیها، مصاحبهها و ورکشاپهای کارلوس کاستاندا و ساحران.
- Последний пост
- 7 дек.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یه بحث دائمی بین من و نوهی دون خوان هست. اون میگه پدربزرگش کمعقله. بهش گفتم: «میدونی... شاید اشتباه میکنی. فکر میکنی بتونی یواشکی بری پشتسرش؟» و فرناندوی جوان گفت: «نه. نمیتونی یواشکی بری پشت پدربزرگم؛ اون بروخوئه.» خب این مسخرهست؛ چطور میتونی فکر کنی یه آدم کمعقل و کودنه، ولی درعینحال نتونی یواشکی بهش نزدیک بشی؟ دون خوان همه رو یهجورایی تحت کنترل خودش نگه میداره. هیچوقت نمیذاره از دیدش خارج بشم. همیشه توی دیدرسشم، و این یه فرایند خودکار و کاملاً ناخودآگاهه. وقتی بهت نگاه میکنه چشمای خیلی نافذ و تسخیرکنندهای داره. بیشتر اوقات زیرچشمی نگاه میکنه یا بهنظر آب زیر کاه میاد، ولی در اصل خیلی قاطع و خیلی هوشیاره. دون خوان میتونه چیزها رو خیلی دقیق بررسی و دنبال کنه. اون توانایی این رو داره از ته دل به چیزها بخنده و یه موضوع رو تا سر حد مرگ دنبال کنه. (kick one subject until its death یعنی انقدر یه موضوع یا ایده رو مورد بحث، تحلیل، انتقاد یا تمسخر قرار دادن تا دیگه چیزی برای گفتن، خندیدن یا بحث کردن در موردش باقی نمونه/ م) چیزی که نداره تراژدی مرد غربیه. منظورم اینه که بیشتر ما آدمهای تراژیکیم؛ موجودات والایی sublime که توی گلولای دستوپا میزنیم. اما دون خوان اینجوری نیست. اون یک موجود والاست خودش این رو بهم گفته. یهبار بحث مفصلی با هم دربارهی "شأن" (وقار - dignity) داشتیم. بهش گفتم: «من شأن دارم، و اگه مجبور باشم بدون شأن زندگی کنم، مغزم رو متلاشی میکنم.» و جدی هم میگفتم. اون گفت: «این چرت و پرته. من چیزی دربارهی شأن نمیفهمم. من هیچ شأنی ندارم. من یه سرخپوستم؛ فقط زندگی دارم.» تأملاتی دربارهی دون خوان نوشتهی کارلوس کاستاندا
وقتی برای اولین بار دون خوان رو دیدم، دانشجوی دانشگاه بودم و تحقیق میدانی انجام میدادم. اون همیشه خیلی خونگرم و منسجم بود. (consistent کسی که در عقاید و رفتارش پایدار، یکدست وثابت قدمه/ م) حس شوخطبعی فوقالعادهای داشت؛ این اولین برداشت من از او بود. اما هیچوقت فکر نمیکردم دانشی فراتر از استفادهی گیاهان برای مقاصد دارویی بدونه. ولی دون خوان منو سرِجای خودم نشوند. وابستگی من به «مرد روشنفکر» بودن روکاملاً از بین برد. با اینکه هیچوقت با این ذهنیت نرفتم که من انسانشناس هستم و حالا اومدم به سرخپوستها از بالا به پایین نگاه کنم، اما اینکه فهمیدم در مقایسه با چیزی که اون میدونست، من هیچی نمیدونم، یه شوک فرهنگی بزرگ بود. دون خوان همیشه میتونست من رو با دست انداختن گیج کنه. هیچچیزی رو جدی نمیگیره. خودش دوست داره فکر کنه علاقهی اصلیش (predilection میل ذاتی/ م) حرف زدنه؛ حرف زدن رو دوست داره. ولی در اصل یه شکارچیه؛ هم بهمعنای واقعی و هم استعاری. این موضوع تو حرف زدنش هم معلومه؛ همیشه هوشیار و گوشبزنگه، و هیچچیز از چشمش دور نمیمونه. برای دون خوان، زندگی یه بازی استراتژیه. اون میتونه نیروهاش رو جمع کنه و از اونا به مؤثرترین شکل ممکن استفاده کنه. اهل سرسری انجام دادن و میانبُر نیست. ( cut corners بهخاطر صرفهجویی در هزینهها (وقت، پول و...)، کاری رو کامل و صحیح انجام ندادن/ م)، اما شعار بزرگش «کارآمد بودنه» (efficacious - اثربخش/م) اون زندگیش رو استراتژیک میچینه. میگه اینجوری اگه ببازی، فقط یه نبرد رو باختی. ولی برای من فرق میکنه؛ چون اگه ببازم، حس میکنم بهم تجاوز شده. شکست بد نیست، اما مورد تجاوز قرار گرفتن وحشتناکه؛ فاجعهست. و ما همه این رو تجربه میکنیم؛ توسط سیگار مورد تجاوز قرار میگیریم، توسط غذا، همهی ما توسط یه سری چیزها مورد تجاوز قرار میگیریم. اما دون خوان، نه. برای اون همچین چیزی یه افراطه (indulgence غرق شدن و زیاده روی در یه چیز دلخواه، زیادهروی و عشق و حال/ م) که از عهدهی اون خارجه. همیشه برام سوال بود که چطور میتونه افراطهای خودش رو به صفر برسونه و با اینحال خیلی خوب زندگی کنه. فکر میکنم ترفندش اینه که اون افراط نمیکنه، اما از هیچچیزی هم خودش رو محروم نمیکنه. اون خسیس یا صرفهجو نیست؛ فقط خودش رو ول نمیده و زیادهروی نمیکنه. تأملاتی دربارهی دون خوان نوشتهی کارلوس کاستاندا
مجله Magical Blend شماره ۴۰ - اکتبر ۱۹۹۳ آگوست امسال، انتشارات هارپر کالینز کتاب هشتم کاستاندا یعنی هنر رویابینی رو منتشر میکنه. کتابی که توش نویسنده، پانزده سال خاطرات نیمهپنهان خودش رو از ماجراجوییهاش تو «دقت دوم» مرتب میکنه. وقتی برای اولین بار شنیدیم که کتاب جدیدی از کاستاندا در راهه، شروع به درخواست مصاحبه از طریق نماینده و ناشرش کردیم. کاستاندا که مثل همیشه سخت دستیافتنیه، هنوز جواب نداده. خوشبختانه، تو یه گفتوگوی اتفاقی با دیوید کریستی (کسی که به کتابهای ریچارد دمیل مثل «سفر کاستاندا - قدرت و تمثیل و مقالههای دون خوان» کمک کرده بود)، فهمیدیم یه متن گفتوگو وجود داره که توش کاستاندا دربارهی استاد یاکی خودش تامل کرده (reflect). با توجه به اینکه هنر رویابینی اشاره میکنه (گرچه صراحتاً بیان نمیکنه) که دون خوان این دنیا رو ترک کرده، گنج کریستی (اشاره به متن پیدا شده/ م) خیلی بهموقع بهنظر میرسه. ما اینجا متن رو منتشر میکنیم تا قبل از چاپ کتاب جدید، اشتیاق خوانندهها بیشتر بشه و شاید در آینده بتونیم مصاحبهای تازه با خود کاستاندا داشته باشیم:
مجله Magical Blend شماره ۴۰ - اکتبر ۱۹۹۳ تأملاتی دربارهی دون خوان نوشتهی کارلوس کاستاندا کتابهای کارلوس کاستاندا دربارهی شاگردیش نزد ساحر سرخپوست یاکی مکزیکی، دون خوان ماتوس، بیش از بیست ساله که خوانندهها رو مجذوب خودش کرده. شاید بیشتر از هر نویسنده یا شمن مدرن دیگهای، کاستاندا باعث شد یه نسل کامل، وجود واقعیتهای جداگانه و امکانهای جادویی رو بپذیره. اینکه شمارهی ۱۹۸۶ مجله Magical Blend که توش مصاحبهای با کاستاندا چاپ شده بود، هنوز پرفروشترین شمارهی ماست، نشوندهندهی عمق تاثیر اونه. کاستاندا همیشه مرموز و گریزان بوده؛ هیچوقت در جمع ظاهر نمیشه و خیلی کم مصاحبه میکنه. آخرین کتابش (قدرت سکوت) سال ۱۹۸۷ چاپ شد. اخیراً هم ساحرههای همراه کاستاندا، فلوریندا دانر و تایشا آبلار، گزارشهای خودشون رو از شاگردی نزد دون خوان ارائه دادن. #1993Talks
🕸 ویراستار خبرنامه ناوالیست: مرسی که یادداشت برداشتی. جالبه که گروه کارلوس به شرکتکنندههای سمینار میگن یادداشت برندارن. خود دون خوان هم به کارلوس گفته بود یادداشت ننویس، ولی اون گوش نکرد و در نتیجه ما یه فرصت برای آزادی پیدا کردیم. کارلوس هم به این خواننده گفته بود یادداشت ننویس، اونم گوش نکرد - حالا ما قول ملاقات دوبارهی کارلوس رو داریم. و مردها هم فهمیدن میتونن بهعنوان بردههای موجودات غیرارگانیک پنج میلیارد سال زنده بمونن. این خواننده یادداشتهای عالیای برداشت و من چیزی نامشخص پیدا نکردم، با اینحال، فکر میکنم عبارت «سفر بیکران» در واقع «سفر نهایی» بوده، یا شاید کارلوس عمداً شوخی زبانی کرده. در نهایت، یادداشتهای شخص دیگهای رو از این جلسه خواهیم داشت و شرط میبندم دیدگاه متفاوتی از این مجموعه سخنرانیها میبینیم. من قبلاً یادداشتهای متفاوتی (که هنوز نمیتونم منتشر کنم) از سخنرانی تایشا که تو این شماره اومده دیدم. ممکنه سخنرانی دیگهای بوده باشه. بهزودی اونا رو هم چاپ میکنم. در حال فکر کردن به یادداشتهای سخنرانیهای کارلوس بودم و یه فکر نگرانکننده بهذهنم خطور کرد: کارلوس گفت که «زنها نسخههایی از موجودات غیرارگانیکن». همچنین، کلارا هم داخل کتاب «گذر ساحران» به تایشا گفته بود مردها از طریق رابطهی جنسی انرژی زنها رو میکشن. و کارلوس گفت که موجودات غیرارگانیک به مردها انرژی پیشنهاد میدن. از اونجا که تو کتابها تا حدی به مردها تاخته شده، از اشاره به مورد زیر احساس بدی ندارم: موجودات غیرارگانیک به مردها انرژی پیشنهاد میدن و اونا رو دعوت میکنن تا آخر عمر تو تونلهاشون زندگی کنن. و زنها نسخههایی از موجودات غیرارگانیکن. همونطور که دون خوان گفت: «خودت نتیجهگیری کن.» در نتیجهی خوندن این یادداشتها، دیشب موقعیتهای دوقلو رو امتحان کردم: توی رویا داشتم پرواز میکردم، همین باعث شد رویابینی فعال شه. میتونستم بین نگاه کردن به اشیاء یا امتحان وضعیت دوقلو، انتخاب کنم. تصمیم گرفتم حالتهای دوقلو رو امتحان کنم چون مطمئن بودم حالتی که باهاش به خواب رفته بودم رو یادم میاد. داخل رویا روی پیادهرو دراز کشیدم، دستهام رو روی شبکه خورشیدیم گذاشتم و به خواب رفتم. تنها چیزی که نصیبم شد یک چرت دنج بود. واقعا تو رویا خوابیدم، کاملاً آگاه از اینکه دارم میخوابم. خیلی آرامشبخش بود، ولی بعد از چند دقیقه انتظار برای یه تجربه متعالی، تصمیم گرفتم بیدار بشم. تو دنیای واقعی بیدار شدم، و متوجه شدم در طول شب غلت زدم و حالا روی شکممم. حالا نمیدونم دلیل شکست همین بود، یا شاید باید داخل رویا بخوابی تا بعدش رویا خودش بیاد، مثل چیزی که تو خواب معمولی اتفاق میافته. فکر کنم به این زودیها کارلوس رو شونهم «نمیزنه» (کنایه و مزاح از «انتخاب شدن» م). شاید یکی از خوانندهها شانس بیشتری داشته باشه. اگه کسی موفق شد، لطفاً به خبرنامه اطلاع بده. و اگه کارلوس رو شونهی شما زد، لطفاً یه عکس بفرستین. شوخی میکنم! ◽️سخنرانی کارلوس کاستاندا کالیفرنیا / ۱۹۹۳ ◽️بخش اول ◽️بخش دوم
• کالبد انرژیت خودش بهت میگه چیکار کنی. به چیزی درون خودت اعتماد کن، نه به طلسمها (amulets) یا لباسِ زیر قرمز. (amulets: چیزی که مردم در فرهنگهای مختلف برای دفع بلا، حفاظت از خطر، یا جلب خوششانسی همراه خودشون نگه میدارن. مثلاً گردنبند، سنگ خاص، دعا، یا مهره /م) از درگیری دوری کن. • زنها با کمی نظم و انضباط میتونن راحت خودشون رو وارد جهان دوقلو کنن. زنها میتونن خودشون رو اونجا فرافکنی (project) کنن. اگه علاقه به موندنت در اونجا رو به زبون بیاری و اعلام کنی، تا پنج میلیارد سال زنده خواهی موند. تقریباً جاودانگی رو پیشنهاد میدن و [همزمان] با زمین خواهی مرد. کارلوس هیچوقت خواستش رو [برای موندن در اونجا] اعلام نکرد. [گفت] فرستادهی رویابینی مثل یه فروشنده بود و میگفت: «حتی لازم نیست نفس بکشی.» دون خوان رد کرد، ولی خود کارلوس نزدیک بود تسلیم شه. کارلوس میگفت: «نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم، عاشق رفتن به جهان دوقلو بودم.» • بذار «اون» (انرژی غیرشخصی) بیاد سمتت. به چیزای غیرقابل تصور میرسی. همهمون میتونیم این کار رو انجام بدیم، فقط هیچوقت به ما این فرصت داده نشده. به یه سخنرانی در اوهای اشاره کرد که پر از «بایدها» بود. هیچ خدایی وجود نداره، فقط ادراکه. «این کار رو قبل از اینکه بمیری انجام بده.» انسان اثیری، انسانی از سکوت هست که توسط بیکرانگی کشیده میشه. دون خوان به کارلوس گفته بود: «من میرم و پرندههایی پشتسر میذارم که آوازشون اینه: من، من، من.» (اشاره به حس خودمهمبینی کارلوس.) • کارلوس فقط در جایگاه بیرحمی با ما ملاقات خواهد کرد. • عمل کن! یه لیست از آدما بنویس و مرورشون کن. جهت سرت مهم نیست. نفس بکش و خاطره رو بازسازی کن. اینکار انرژیت رو افزایش میده. «قول میدم اگه کار رو انجام بدی، دوباره هم رو ملاقات کنیم.» ◽️سخنرانی کارلوس کاستاندا کالیفرنیا / ۱۹۹۳ ◽️بخش اول ◽️بخش دوم
🕸 خبرنامه ناوالیست – شماره ۲ اوت/سپتامبر ۱۹۹۴ [کارلوس] میگفت با چند نفر دربارهی سخنرانیها تماس گرفته، ولی از هزینهها و از اینکه اون خودش رو معلم نمیدونه ناراضی بودن و شکایت داشتن. • راه و روش کارلوس، نظم و دیسیپلین میخواد. کشف و شهود احساسی (emotional revelation) ما رو تغییر نمیدن. از ما میخواست اینکار رو انجام بدیم؛ اینکه «سفر بیکران» رو شروع کنیم. اون نگرانیهای روزمره رو کماهمیت میدونست: «هنوز خرید کریسمسمون رو نکردیم.» (کنایه به دغدغههای انسان امروزی/ م) «اینجایی که هستیم هیچ چیز جز پوچی و کسالت نداره.» [گفت] دانش از طریق دودمانش منتقل شده. کارلوس به خولیان نزدیک بود (شبیهش بود). چیزی مانع ادامه دودمان شده. کارلوس «چرخه رو میبنده». • مرگ و مردن لزوما مفاهیم خطی نیستن. اون بیرون چیزی جز انرژی وجود نداره. باید با تمام وجود باهاش روبهرو بشیم. برای مبارزهای باشکوه (با مرگ) آماده باشید. • مبارز بازتاب شخصی نداره. اون میتونه سکوت مطلق رو حفظ کنه. «انسان اثیری» یه مبارز در سکوت واقعیه. توی یه لحظه سکوت، میتونه دنیا رو از نو شکل بده(reconstruct). گفتگوی درونیمون یه چیز پوچه، و هیچ ارتباطی به مرگ و زندگی نداره. • با انضباط، مبارز آمادهست تا با اون عظمت روبهرو بشه. ذهن نمیتونه در برابر سماجت و پافشاری مقاومت کنه. تو زندگی عادی، فانتزی خودمهمبینی کمکمون میکنه از اون عظمت در بریم. • عاشق شدن یه حالت ذهنیه، فرق بسیار زیادی با احساسِ محبت واقعی(Affection) داره. یه گوی انرژی کارلوس رو اذیت کرده. شاید یکی از ماها بودیم!؟ [به کسی گفته بود] «من نمیتونم جایی که تو هستی باهات ملاقات کنم، اونجا جای احمقانهایه (preposterous).» دعوتش میکرد بیاد جایی که خودش هست. «دعوت رو قبول کن.» (یه مخالفت هم با مواد کرد: ماریجوانا، پیوت، هروئین) از گسترش پیامش در مکزیک ابراز ناامیدی کرد. میگفت: «مردمِ عمیقا کاتولیک [مذهبی] تقریباً هیچی نمیدونن.» نماد عیسی مسیح باید بررسی بشه. دون خوان از کارلوس خواسته بود تاریخ کلیسا رو مطالعه کنه. • [گفت] خودت رو تحت فشار قرار بده، تفکر خطی رو بشکن، دنبال لحظهای سکوت باش. وقتی گفتگوی درونی متوقف میشه، از چشم به بالا همه چیز سیاه میشه (خاموش میشه/ م). بعد بیکرانگی خودش میاد دنبالت، «میکشدت بالا». قاعدهی (discipline) دون خوان و گروهش اینطوری بود که همه با هم رفتن. دونا فلوريندا سال ۱۹۸۵ از درون سوخت. انرژیش بهدرون بیکرانگی جهید. «این ارزش جنگیدن داره!» • برای مرگ خیلی طول میکشه تا ما رو پس بگیره - اینکه تجربههامون رو حل (dissolve) کنه. ساحران بر شانس غلبه میکنن. مرور دوباره به مرگ یه نسخه از آگاهیمون رو میده، و «اون» ما رو رها میکنه. «امتحانش کن.» [کارلوس] از آدما شاکی بود که هی میان رویاهاشون رو براش تعریف میکنن. میگفت: «بعد از اینکه با انضباط کار کردین، اونوقت از رویاهاتون برام بگید.» مروردوباره باعث میشه به راحتی پیر نشی. یکی به کارلوس گفت براش دعا میکنه، که اون رو عصبانی کرد. گفت: «برای کسی دعا کردن کارِ خودبینانهایه. (arrogant)» (این موضوع روچند بار هی مطرح کرد.) «آدم، معیار دنیای خودشه.» • ما در وضعیتی فاسد هستیم. بدتر از دههی پنجاه. دستاوردهای تکنولوژیکیمون بیمعنیان. نظم اجتماعی هیچ اهمیتی به موجودی که قراره بمیره نمیده. «این گزینه رو جدی بگیر.» کارول تیگز کارلوس رو تغییر داد. اون امکان حرف زدنِ کارلوس با بقیه رو فراهم کرد. هدف کارلوس اینه ما رو به سمت «انتزاع» بکشونه (hook)، و این مانور خیلی سختیه. • زنها نسبت به مردها توانایی بیشتری دارن. مردها نادر و باارزشن. نیروها مردها رو میقاپن و بهشون پیشنهاد میدن. توی جهان دوقلو موجودات، آگاهتر و قویتر ولی کندتر هستن. اونا متوجه مردها میشن. ◽️سخنرانی کارلوس کاستاندا کالیفرنیا / ۱۹۹۳ ◽️بخش اول ◽️بخش دوم
سخنرانی شماره ۴ کارلوس کاستاندا در کتابفروشی فینیکس، ۱۹۹۳ یه مبارز هیچ بازتاب شخصیای نداره. اون میتونه سکوت مطلق رو حفظ کنه. «انسان اثیری» یه مبارز در سکوت واقعیه. توی یه لحظه سکوت، میتونه دنیا رو از نو شکل بده( reconstruct ). گفتگوی درونی ما یه چیز بیارزشه، و هیچ ارتباطی با زندگی و مرگ نداره. با انضباط، مبارز آمادهست تا با اون عظمت روبهرو بشه. «ذهن در برابر سماجت و پافشاری (persistence) نمیتونه مقاومت کنه.» توی زندگی معمولی، فانتزیِ خودمهمبینی کمکمون میکنه از اون عظمت فرار کنیم. #1993Talks
▫️در نهایت در رویابینی، همهچیز تغییر میکنه. روزی میرسه که دقتت در رویا به چیزی گیر میکنه یا ثابت میشه، بدون اینکه دلیلش رو بدونی. تا وقتیکه اون رهات نکنه، نمیتونی حرکت کنی. دقتت به یک موجود غیرارگانیک گیر میکنه. اونها نسبت بهما آگاهی بیشتری دارن، اما انرژی ما از اونا بیشتره. ما مثل گلولههای درخشان و قدرتمند انرژی هستیم که میسوزن. اونها [غیرارگانیکها] برای همیشه دوام دارن و آگاهیشون میتونه ما رو نگهداره. ▫️حالا شنیدن صدای فرستاده (فرستادهی [رویا] - Emissary) شروع میشه. اون به هر سؤالی جواب میده. وقتی صداش رو بهشکل صدای یک زن میشنویم، در واقع داریم صدای واقعیش رو میشنویم. اون ذاتاً مؤنثه. خودت رو با فرستادهی رویا سرگرم نکن. به اون بگو تو کارهات دخالت نکنه. اجازه نده مجانی از تو تغذیه کنه. یه موجی هست که بهما برخورد میکنه و ما اون رو به اندوه تبدیل میکنیم. اما آیا اون موج از اون بیرون میاد؟ «هرگز فکر نمیکردم قراره تا ابد زنده بمونم. بیا انجامش بدیم. رهام کن.» • تمرین بیعملیِ آلبوم اعجابآوار رو انجام بده. این کار ناهماهنگی شناختی ایجاد میکنه. یه آلبوم بساز تا تو رو بهیاد لحظات اعجابآورت بندازه؛ چیزها و اندیشههایی که تو رو به شگفتی آوردن. انقلاب واقعی در دنیای بعدیه. درگیر اعتراضات سیاسی شدن آسونه، اما فایدهش چیه؟ از دید یه آدمی که قراره بمیره، کاری انجام بده. چی به سرت آوردن؟ با بدن خودت چیکار میکنی؟ ببین چطور زندگی میکنی. سیگار رو بذار کنار. با تو چه کردن؟ میراث طبیعی ما اینه که مثل احمقها زندگی کنیم و بمیریم! الان وقت انقلابه. سخنرانی کارلوس کاستاندا موضوع: رویابینی/ ۱۹۹۵ ◽️بخش اول
🕸 هفت مرحله برای رویابینی وجود داره: ▫️اولین مرحله اینه که آگاه بشی داری به خواب میری. این باعث میشه در حالت رویا هوشیار بمونی. وقتی در حالت رویا هستی، تا وقتی خیره نشی، میتونی اون حالت رو حفظ کنی. وقتی که شروع به بیدار شدن در رویاهات میکنی، انرژی بیشتری بهدست میاری. روز بعد قویتر خواهی بود. در رویاها آگاه شو. این اولین مرحله است. • اگه انقد [بر خودمهمبینی/ م] پافشاری نکنی و قصد رو ایجاد کنی، انرژیت تو رو خواهد کشید. بذار این اتفاق بیفته. کششِ قصد پارامترهای ادراک تاریخی رو میشکنه. • اگه زندگیت رو بهطور جدی مرور دوباره کنی، انرژی کافی بهدست میاری. فقط به عنوان یک مبارز میتونیم بفهمیم که چی هستیم. • در مرحلهی اول، همهچیز، هر عنصری در رویاهامون رو بررسی میکنیم. • با آگاه شدن از به خواب رفتن شروع میکنیم، اما این هدفِ تکنیک نیست، فقط برای فریب دادن ذهنه. • تکنیک واقعی اینه که از عناصر رویاهای معمول آگاه بشیم. در رویابینی، ما بهراحتی میتونیم نقطه تجمع رو جابهجا کنیم. حتی یک جابهجایی کوچیک در نقطه تجمع، شخص جدیدی خلق میکنه. ما به نسخهی قدیمی خودمون پایان میدیم و شخص جدیدی میشیم. دون خوان گفت «اینجا» و «آنجا» قابل جایگزینیان. ما اینکار رو مدام با کالبد انرژیمون انجام میدیم. • کالبد انرژی مجموع تمام چیزیه که به بیرون فرافکنی میشه (projected). با ما چی کردن که انقدر مقاوم شدیم؟ • آسیب وحشتناکی که جامعه به ما زده، میتونه با رویابینی ترمیم بشه. ▫️گام بعدی یا «دروازهی بعدی رویابینی» اینه که از یک رویا بیدار بشی و وارد رویایی دیگه شی. • وقتی از مرور دوباره و رویابینی انرژی لازم رو بهدست آوردی، میتونی در رویا در همون وضعیتی که از اول باهاش خوابیدی دراز بکشی و وارد یه رویای دیگه بشی. وقتی از درون رویا وارد یه رویای دیگه میشی، به وضعیتی وارد میشی که غیرقابلتصوره و ذهنت رو منفجر میکنه. این رازِ دو موقعیتِ همزمانه (موقعیت دوقلو - twin positions). رازِ رازها اینه که اون رو مطالبه کنی. ما فقط به انرژی نیاز داریم. این واقعیه، تئوری نیست و بهعنوان یک کارورز میگم که همهمون میتونیم انجامش بدیم. سخنرانی کارلوس کاستاندا موضوع: رویابینی/ ۱۹۹۵ ◽️بخش اول
🕸 گامهای رویابینی: ▫️از اینکه داری به خواب میری، آگاه شو. ▫️قبل از خواب بگو «من یک رویابین هستم». این مسئلهی بیان قصده. نگران این نباش که آیا واقعاً رویابین هستی یا نه، ذهن فرقش رو نمیدونه. این دروغ گفتن بهخود نیست. در امور خطی، فکر میکنیم که این دروغ گفتنه. چیز جدیدی نیست، ما همیشه بهخودمون دروغ میگیم. ▫️رویابینی رو از دیدِ کسی قصد کن که قراره بمیره؛ انگار مسئلهی مرگ و زندگیه. خودت رو برای چی داری نگه میداری؟ برای زوال عقل؟ آیا منتظری توی رستوران فریاد بزنی «پرستار!»؟؟؟ اونا چی به سرت آوردن؟ دون خوان این سؤال رو بارها از من میپرسید. این باید هی تکرار میشد چون من احمق بودم. • این بهترین دنیای ممکن نیست. چیزی ما رو از دیدن بازمیداره. مبارز از دیدِ کسی که قراره بمیره، آگاه میشه و جهان، دیگه هیچوقت مثل سابق نخواهد بود. این شگفتانگیزه. • مبارز در رویاهاش مزاحم (یا فضول - intruder) رو میبینه. اونا پیشاهنگهایی (یا دیدهبان - Scouts) از جهانهای غیرقابل تصورن. اونا از آگاهی همچون دریا استفاده میکنن. • اگه از خود مهمبینی خلاص بشیم و انرژی داشته باشیم، میتونیم به هرجایی بریم. یه مبارز جهشهایی با طولی غیرقابل محاسبه انجام میده، چون میخواد بدونه. سرنوشت ما اینه که در بیکرانگی آزادانه گشت و گذار کنیم. ما مسافریم؛ سفر کردن سرنوشت ماست. • مبارز با پذیرفتن مسئولیت مرگ خودش، نیرویی باورنکردنی بهدست میاره. اون میتونه به خود مهمبینیش پایان بده و به سطح دیگهای بره. لازم نیست در برابر هیچکس سرت رو خم کنی. • بعد از پیدا کردن مزاحم (intruder) در رویاها، میتونی رویا رو متوقف کنی و ازش بخوای ببرتت جاییکه خودش از اونجا اومده. مزاحم مجبور میشه آگاهیت رو به جهانهای دیگه ببره. جهانهایی حیرت آور، یک جهان دوقلو. در این حالت، خودِ رویابین، به یک دیدهبان(reconnoiter)، به یک پیشاهنگ تبدیل میشه. جهان دوقلو زنده ست، یه جهانی از آگاهیه. • موجودات غیرارگانیک آموزگارانی از دنیایی مؤنث هستن که در جستجوی مذکرهان. زنان، نسخههایی از موجودات غیرارگانیک روی زمینن. نبرد در اون یکی دنیاست و ما چه بخوایم چه نخوایم، وارد اون جهان خواهیم شد. این اجتنابناپذیره. ساحران عملگرا هستن. پس چرا صبر کنی تا بمیری؟ همین الان انجامش بده، وقتی هنوز جوان و پرانرژی هستی؟ • دست از درگیر بودن با اهمیت شخصیت بردار. همیشه داری به «من» و «خواستهی من» فکر میکنی، تا وقتی که خیلی پیر بشی و نتونی کاری کنی. تا وقتی که تنها چیزی که میتونی بگی «پرستار» باشه. الان آگاه باش. این همون لحظه ست، و رویابینی مسیرشه. • رویابین، وقتی که به اندازهی کافی انرژی ذخیره کرده باشه، وقتی وارد دنیای دیگه بشه، شوکی به اندازهی کل زندگیش تجربه میکنه. این غیرقابلتصوره. • ما واقعاً چی هستیم؟ نه اون چیزی که پدرم گفت. ما چیز دیگهای هستیم. سخنرانی کارلوس کاستاندا موضوع: رویابینی/ ۱۹۹۵ ◽️بخش اول
کتابفروشی فینیکس - لسآنجلس، کالیفرنیا - ۲۸ نوامبر ۱۹۹۳ - بخش دوم دون خوان گفت که «شَر» (evil) وجود نداره و اینکه ما نمیتونیم احساس دلسوزی داشته باشیم. • آیا دلسوزی یعنی متأسف بودن برای کسی دیگه؟ • آیا به این معنیه که باور دارم من از اون بهترم؟ • این ایگوعه که احساس ترحم میکنه. کل ایدهی دلسوزی، فریبنده و جعلیه. انرژیت رو برای چیز دیگهای استفاده کن، برای آزاد کردن خودت. • با تمرین مرور دوباره انرژی ذخیره میکنی. از طریق مرور دوباره به نقطهای میرسی که انرژی قابل دیدن میشه. نه با چشم، بلکه با چیزی غیرقابلفهم. غیرقابلفهمه؛ چون واژهنامهای براش نداریم. وقتی ببینیش، میفهمی همیشه درحال انجام همون کار بودی. • بیعملی ناهماهنگیِ شناختیایه که آگاهیت رو از درهمتنیدگی باز میکنه. بههمریختن آرایش جهان با انجام کاری نامعقوله (absurd). باید متوجه بشیم که جهان یک آرایشه. [بههمریختن آرایش] ممکنه بهسادگی فقط بستن بند کفشهامون بهشکل دیگهای باشه. • رویابین از طریق آموزش ساحری، مبارزی میشه که خودش رو چیزی توصیفناپذیر، تعریفناشدنی و گشوده میبینه. اون هیچ محدودیتی نداره. هیچ چارچوبی نداره. هر چیزی که پیش میاد رو بهعنوان چالش میپذیره، و حتی اگه به خاک مالیده شده باشه، بازنده نیست. • یکی از مهمترین کارهایی که یک مبارز باید بکنه، نگه داشتن «آلبومی از لحظات اعجابآوره. (sublime)» • از مغزِ حیوانی بیرون بیا. ما همهش درحال تکرار هستیم. حس غرور ما کجاست؟ • باید همهچیز رو بررسی کنیم، روتینهامون رو کوتاه کنیم و به اونا فیصله بدیم (curtail)، در روند ثابتشون ناهماهنگی شناختی وارد کنیم تا به یک ساحر تبدیل بشیم. ما میتونیم انرژی رو همونطور که جریان داره ببینیم. چرا باید بذاریم مغزِ حیوانی جلوی ما رو بگیره؟ • رویابین قادره از رویاهاش بهعنوان دریچه یا سکوی پرتابی بهسوی بیکرانگی استفاده کنه. اما ما فقط از رویاها به روشهای تحلیلی، روانشناختی یا علمی استفاده کردیم. • رویا دیدن بهعنوان یک مبارز، یعنی رویابینیِ کسی که مسئولیت مردن رو پذیرفته. رویاها دقیق هستن. چیزی بهسوی میدانهای درخشندگی کشیده میشه. نقطه تجمع جابهجا میشه. الیاف انرژی در هزاران جهت شلیک میشن. اگر نقطه تجمع جابهجا بشه، وارد جهانی کاملاً متفاوت میشیم. رویابینی، هنرِ حفظ نقطه تجمع در موقعیتی جدیده. اگر فرصتش رو داشته باشیم، همه میتونیم رویابینهای درجهیک بشیم. هرچه بیشتر نقطه تجمع رو جابهجا کنیم، رویا ترسناکتر میشه. ذهن ما نظم رو به این تجربهها تحمیل میکنه. مثل وقتیکه این رویاها با تصاویر اهریمنی پوشونده میشن؛ این شیوهای هست که ما تجربیات رو انسانانگاری میکنیم. اگر رویابینی رو بهعنوان کاری رسمی در نظر بگیریم، شیطانگونه بودنش از بین میره. سختیش در اینه که: باید خودمون رو چنان منضبط کنیم که هیچ اتفاقی در رویا نتونه ما رو آشفته کنه. سخنرانی کارلوس کاستاندا موضوع: رویابینی/ ۱۹۹۵ ◽️بخش اول
سخنرانی کارلوس کاستاندا موضوع: رویابینی/ ۱۹۹۵ • دست از درگیر بودن با اهمیت شخصیت بردار. همیشه داریم به «من» و «خواستهی من» فکر میکنیم، تا وقتیکه خیلی پیر بشیم و نتونیم هیچکاری بکنیم. تا وقتیکه تنها چیزی که میتونیم بگیم «پرستار» باشه. • الان آگاه باش. این همون لحظه ست و رویابینی مسیرشه. (رویابینی، صرفا بهمعنای خوابرویابینی نیست، بلکه بیشترِ اتفاقات کتابها در حالت بیدار رویابینی [با چشمان باز و هوشیار] اتفاق افتاده و خوابرویابینی بخش خیلی کوچیکی رو تشکیل میده /م) • رویابین، وقتی که به اندازهی کافی انرژی ذخیره کرده باشه، وقتی وارد دنیای دیگهای میشه، شوکی به اندازهی کل زندگیش تجربه میکنه. این غیرقابلتصوره. • ما واقعاً چی هستیم؟ نه اون چیزی که پدرم گفت. ما چیز دیگهای هستیم. ◽️بخش اول #1995Talks
خودانضباطی یه چیز کاتولیکی نیست (منظور یهچیز مذهبیطور و خشک نیست/ م). یه لذت جاری و آزاده که از آگاه بودن ۲۵ ساعت شبانهروز سرچشمه میگیره. 🕸 اینها الگوهای اساسیِ مسئولیت برای یه مبارز هستن: ۱. سؤالهای احمقانه نپرس. نگو "نمیفهمم" یا "میتونی بگی چرا؟". هیچ توضیح منطقیای وجود نداره. اگه میخوای بدونی، باید امتحان کنی. باید تجربه کنی. بپذیر که قراره بمیری. مرگ قابل معامله نیست، همهی کسایی که زندگی کردن میمیرن. به این ایده بچسب و مسئولیتش رو بپذیر که قراره بمیری. بلند اسمش رو بگو، اون نیروی اولیهای هست که به فراخوان ما پاسخ میده و ما هیچوقت ازش استفاده نمیکنیم. بلند بگو: "میخوام مسئولیت مرگم رو بپذیرم." باید بلند گفته بشه، فکر کردن بهش کافی نیست. قدرت، افکار رو حدس نمیزنه. هرچه پیش بری، یه تنظیم انجام میشه. حرفت رو قطعی کن. یه مبارز قدرت ثابت نگهداشتن حرفش رو داره. یهبار توی زندگیت به چیزی متعهد شو، حتی اگه مرگت باشه. مبارز بهخاطر کلامش میمیره. بلند گفتن چیزی رازآلود و جادویی، ولی ظریفه. بیان روشن و محکم قصدت، راز رازهاست. انجامش بده. توی جاهای ناشناخته جستجو کن. مسئولیت روبهرو شدن با بیکرانگی رو بپذیر. اون ضعیف نیست، به التماس جواب نمیده - روت میشاشه. براش مهم نیست. فقط با اولین گزاره میتونی یه تجربهی فوقالعاده داشته باشی. ما هرگز نتونستیم فقط با کلمات توضیحش بدیم. باید به فهرست اصطلاحات شکایت کنیم. ما دنیا رو در درونمون حمل میکنیم. پاسخ باید ساخته بشه، و ما میپذیریمش. مبارز باید همینجا متوقف بشه. ۲. مهمترین چیز برای یه مبارز اینه که مسئولیت ادراک کردن رو بیان کنه. ما هدفی نداریم، چیزی جز انتظار برای پیری نداریم. همه چیز ممکنه. ما همین الان هم ساحریم. تا اعماق برو، به پایینترین سطح، و دنیا رو از همونجا که هست بساز. اون پایین، مرگه. من یه انسانم، پس والا هستم. قصدت رو برای اینکه کسی دیگه باشی و خودت رو درمان کنی، بیان کن. وقتی مریض بودم، فقط پریدم. همون کاری رو کردم که دون خوان گفت. بیماری چیزی نیست جز یه لذتجویی و زیادهروی. عاشق دردم بودم. با بیان قصدت، کانال رو عوض میکنی. اون وقت "ردای اعتماد" میاد. خجالت و خشکی دشمن ما هستن. معقول نیست باور کنیم بالها تنها راه پروازن. گزینههای دیگهای هست. دنبالشون بگرد. از موجودی که قراره بمیره بپرس. از آینه بپرس. یه چیزی رخ میده. ۳. سومین نکته برای یه مبارز بدهیه. الان این رو به کی بدهکارم؟ مسئول چیزی باش که بهت داده شده. یه ابزار جدید بهدست بیار. وقتی آموزشی گرفتی، مسئولش هستی. تا آخر عمرت بدهکاری. فقط یه چیزی اون بیرونه که میتونه لغوش کنه. تو مسئول دیدن چیزی هستی که ما رو نگهمیداره. وقتی پرداخت کنی، آزاد میشی؛ اگه امتناع کنی، درگیرش میمونی. یه موجودی که قراره بمیره، مسئولیت رو میپذیره. بدون مسئولیت، ما فقط خودشیفتهایم. ادرار برای باباست. کافیه بگیم هر چیزی که از بابا بیرون میاد مقدسه. (کنایه به باورهای معنوی و مذهبی، که هرچیزی از گوروها بیرون میاد رو مقدس جلوه میدن/ م) تو سخنرانیهای بعدی دربارهی رویابینی، بعدش دربارهی کمین و شکار کردن، و در آخر دربارهی "انسان اثیری" صحبت میکنم. چیزی رو پنهون نمیکنم. مثل یه شاهد باهاتون حرف میزنم. من اونجا بودم. چیزای باورنکردنی دیدم که مثل اشکهایی تو بارون بودن. گوروهای بیعرضه باید دنبال یه شغل باشن. نه دنبال خرد. کنفرانس کارلوس کاستاندا پایه گذاری راه جنگجو کالیفرنیا ۱۹۹۳
یهبار برای یه روانپزشک بهعنوان دستیار تحقیق کار کردم، تاریخچههای بالینی رو از روی نوارها پیاده میکردم. ۳۰۰۰ نوار از داستانهاش داشت. وقتی گوش دادم، فهمیدم همهشون خود من بودن. داستاناشون داستانای من بودن. دون خوان همیشه میپرسید چهچیز یونیکی در من هست. هیچ چیز یونیکی نداشتم. ۳۰۰۰ آدم مختلف توی اون نوارها بودن و همشون من بودن. چیزی یونیک نبود، ولی یهچیز جادویی در ما هست: همهمون قراره بمیریم. دون خوان من رو از نظم اجتماعی بیرون کشید و دیدم که زنده بودن یا نبودن من برای نظم اجتماعی مهم نبود. اون نظم داره نابودمون میکنه. 🕸 چرا به این نظم پوچ اجتماعی میچسبیم که فقط به نابودیمون منجر میشه؟ محبت، عشق... چیزی جز یه نیاز نیست. اگه نظم اجتماعی رو از طریق خودت بررسی کنی، میبینی به هیچجا نمیرسه. به نظم اجتماعی، نه بهعنوان مقایسه بلکه به عنوان کاوش، نگاه کن. وقتی بهطور کامل متوجه نظم اجتماعی بشیم، میبینیم هیچ معنا و هدفی نداره. آیا بحث سر پوله یا چیزای دیگهای که فکر میکنیم ارزش دارن؟ یا بحث سر الزام زیستیه؟ مرور دوباره یه راه برای حمله به اهمیت شخصیه. ما به انرژیای که وقتی بدون پیشداوری، زبالههامون و اهمیت شخصیمون رو مرور و دوباره تجربه میکنیم آزاد میشه، نیاز داریم. مواد مخدر تفریحی، اکستازی، سن پدرو؟! سن پدرو؟! (یه کاکتوس روانگردان/ م) ما نمیتونیم معنایی توی اونا پیدا کنیم. مواد مخدر ما رو در تحمل فشار ناتوان میکنن. دون خوان از گیاهان قدرت برای درمان من و برای آموزش دقتم استفاده کرد، چون حتی یهذره هم دقت نداشتم. بهجای استفاده از مواد مخدر برای پیدا کردن جادو توی زندگی، یه چیز خیلی بهتر هست: خودانضباطی. تنها راه خروج از دام نظم اجتماعی همینه. با خودانضباطی میتونیم شگفتیها بسازیم. مبارزی که آگاه به مرگه، همچنین به دام نظم اجتماعی، دام اهمیت شخصی و دام عقل هم اگاهه، فقط یه چیز رو میخواد: آزادی. آزادی پرش به سمت غیرقابل تصوره. کنفرانس کارلوس کاستاندا پایه گذاری راه جنگجو کالیفرنیا ۱۹۹۳
کتابفروشی فونیکس – لسآنجلس، کالیفرنیا – ۲۸ نوامبر ۱۹۹۳ – بخش ۱ • ناوال کسیه که پیکربندی انرژیایی دوگانه داره. ۲۷ ناوال در دودمان دون خوان بودن. دون خوان بهش میگفت ساحری. من فکر میکنم میشه یه اسم دیگه بهش داد. شاید ناوالیسم؟ • دون خوان یه راه برای شکستن «شرطیسازی روانی ناشی از دوگانگی شناختی» که ما رو از سرچشمههامون جدا نگه میداره آموزش میداد. دنیا، همونطوری که ادراکش میکنیم، از قبل شکل داده شده. بهمون داده شده. مهمترین چیزی که دون خوان گفت این بود که کل انرژی ما درگیر دفاع از "من"مونه. تمام تلاشمون به اون سمت میره. اینقدر غرق در دفاع از خودپنداریمون هستیم که دیگه حتی متوجهش نیستیم. وقتشه خودمون شروع به فهمیدنش کنیم. "مرور دوباره" زندگیمون رو شروع کنیم. هر عمل، هر رویداد، منجر به پیدا کردن "لولایی" میشه که نمایندهی زندگیمونه. لولای ما همون نحو ارتباطمون با آدمهاست. وقتی مرور دوباره رو شروع کردم، کشف کردم که با دنیا مثل یه بچه ارتباط میگرفتم. بهحال خودم دلسوزی میکردم. کل زندگیم چیزی جز تکرار بیپایان این واقعیت نبود. وقتی دون خوان مجبورم کرد زندگیم رو مرور دوباره کنم، دیدم کل عمرم رو صرف دفاع از این حالت کردم. این یه کشف وحشتناک بود. همهی چیزی که میخواستم این بود که یکی داستان غمانگیزم رو گوش بده و دلش به حالم بسوزه. این ایدههای خودمهمبینی اینقدر ما رو کور میکنن که نمیتونیم چیز دیگهای ببینیم، ولی میشه از این ایدههای خودمهمی رها شد. یه راه دیگهای که کور میمونیم اینه که فکر میکنیم کاملبودن وقتی میاد که یه پارتنر پیدا کنیم. حتی میتونیم ازدواج کرده باشیم و هنوز دنبال کسی باشیم که نیازامون رو برآورده کنه. "اون فقط زنمه." ما نمیخوایم چیزی بدیم، فوقالعاده خودخواهیم، فقط میخوایم بگیریم. مبارزان، بینندگان، ناوالها، بدون اینکه چیزی در عوض بخوان، عشق میورزن؛ چه توی این دنیا چه فراتر از اون. ما اهمیت شخصیای که کل وجودمون رو کنترل میکنه، نمیبینیم. اگه میدیدیم، این کارها رو با بدنمون نمیکردیم. ایدهی "خود" مال ما نیست؛ وقتشه بازش کنیم. دون خوان یه سری گزارهها داد تا شروع به دیدن این کنیم که چی سرمون اومده، چی بهمون تحمیل شده. نه بهعنوان مقایسه، بلکه بهعنوان یه کاوش. کنفرانس کارلوس کاستاندا پایه گذاری راه جنگجو کالیفرنیا ۱۹۹۳
کنفرانس کارلوس کاستاندا پایه گذاری راه جنگجو کالیفرنیا ۱۹۹۳ مرور دوباره یه راه برای حمله به اهمیت شخصیه. ما به انرژیای که وقتی بدون پیشداوری، زبالهها و اهمیت شخصیمون رو بررسی و دوباره تجربه میکنیم، آزاد میشه نیاز داریم. مبارزی که آگاه به مرگ و آگاه به دام نظم اجتماعیه، دام اهمیت شخصی رو میشناسه و همینطور از دام عقل آگاهه. اون فقط یه چیز رو میخواد: آزادی. آزادی، یه پرش به سمت غیرقابل تصوره. #1993Talks
🕸 پرسشها و پاسخ (پرسشها در باغ واضح نبودن): • بعد از مرور دوباره و بیعملی، میتونی ببینی. • رفتن به یک نوار کامل دیگه از تخممرغ درخشان مثل مُردن میمونه، چون درخشش آگاهیت تو دنیای روزمره خاموش میشه. آگاهی هنوز باهاته، ولی داری یه واقعیت دیگه رو ادراک میکنی. از نظر دنیای واقعیت معمول، انگار دیگه وجود نداری، مُردی. • یه شباهتهایی بین نظریه طب سوزنی چینی و توصیف ساحران از کالبد درخشان وجود داره. اگه مریدنهای اصلی انرژی بدن رو بکشیم، شکلی شبیه تخممرغ درست میکنن، درست مثل چیزی که ساحران توصیف میکنن. همچنین تو نظریه چینی، باور دارن که انسان با یه مقدار محدود انرژی ذاتی به دنیا میاد، که همون دیدگاه ساحران هم هست. ما فکر میکنیم که نقطه تجمع تو جنین داخل خود جنینه و فقط وقتی به بیرون منتقل میشه که "راهنماها" (Ushers) واقعیت معمول رو معرفی میکنن. همچنین، بعضیها از لحاظ انرژی قدرتمندتر بهدنیا میان، مثلا وقتیکه پدر و مادر هر دو انرژی بالایی داشته باشن و بچه با شیر مادر بزرگ بشه. ولی اگه با انرژی زیاد خاصی به دنیا نیومدی، نگران نباش. تو همون مقداری که نیاز داری رو داری، فقط باید باهاش با احتیاط برخورد کنی. همچنین وقتی نقطه تجمعت جابهجا بشه، شوکهای (یا مقداری jolt/ م) انرژی اضافی میگیری. فقط لازمه تو حفظ انرژیمون بیشتر انضباط داشته باشیم. واقعاً انرژی زیادی هم نمیخواد تا نقطه تجمع جابهجا بشه. • نیچه گفته: «هرچی من رو نکشه، قویترم میکنه.» این دقیقاً طرز فکر ساحران هم هست. ولی در کل، حواست به فیلسوفها باشه، چون معروفن به اینکه دیوونههایی خودمحور و افراطگر(self indulger) هستن! 🕸 مرور دوباره هیچ روش ثابتی وجود نداره. روشی براش هست آره، ولی مهم نیست که سرت رو از راست به چپ حرکت بدی یا از چپ به راست، یا اینکه یه زمان مشخص و طولانی براش کنار بذاری. چیزی که مهمه، قصد نرمشناپذیر برای انجام مرور دوبارهست. وقتی قصد درستی داشته باشی، روح راه، زمان و مقدار تمرین مناسب رو بهت نشون میده. با قصد، زمان خودش تنظیم میشه. وقتی قصدت درست باشه، ۲۷ نسل از ساحران پشتت هستن. همهشون مرور دوباره رو به یه روش تمرین نکردن، ولی قصدشون تورو حمایت، وصل و راهنمایی میکنه. قصد برای مرور دوباره همیشه ثابته، ولی روشش متغیره؛ بنابراین: ۱. قصدش کن. ۲. صداقت داشته باش. لاف نزن و رقابت نکن. (رقابت بدترین چیز دنیاست، چون ستون اصلی واقعیت روزمره، یعنی احساس خودمهمبینی رو تقویت میکنه) ۳. انضباط، نظم، و هماهنگی داشته باش. تصادفی عمل نکن، مگر اینکه قصدت همین باشه. بیشتر آدمها یه لیست تهیه میکنن و برعکس عمل میکنن. ۴. نفس بکش. جهتش مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که با نفس کشیدن، انرژی رو برگردونی. • یه بار نامهای برای کارلوس کاستاندا اومد که: «دیشب مرور دوباره انجام دادم. حالا میتونم به گروهت ملحق بشم؟» [مرور دوباره به اندازهی یه عمر طول میکشه، نه یه شب.] سخنرانی عمومی تایشا آبلار منلو پارک کالیفرنیا ۷ ژانویه ۱۹۹۴
• یه سری وظایف مشخص برای من توسط انتخابگر تعیین شده بود. مجبور بودم کاملاً بهعنوان آدمهای مختلف زندگی کنم. این فقط نقش بازی کردن توی روز یا آگاه بودن از نقش بازی کردن نبود، یه غرق شدن کامل توی یه "خود جدید" بود. یعنی، ۲۴ ساعت شبانهروز، اون آدم جدید بودی. بذارید براتون "شیلا واترز" باشم. [کلاهگیس و عینک میذاره.] وقتی شیلا واترز هستم باید عینک بزنم. • شیلا واترز رو انتخابگر بهم نشون داده بود (روح یا هرچی که دلت میخواد اسمش رو بذاری). مجبور شدم یه زن تاجر بشم، مدرک MBA بگیرم، مجوز املاک و مستغلات، پارالیگل بشم، روی کالاها سرمایهگذاری کنم و با وکلا و حسابدارها و بقیه آدمهای دنیای تجارت رابطهی کاری داشته باشم. کارها رو انجام میدادم و یه عالمه پول درمیآوردم و از دست میدادم. چون وقتی توی اون جایگاه نقطه تجمع هستی، یه تمایل طبیعی برای موفق شدن داری، نه شکست خوردن. برای همین، طبیعی بود که بخوای کلی پول دربیاری، نه اینکه فقط وایستی یا ضرر کنی. ولی اگه بیعیب و نقص نباشی، خیلی راحت ممکنه پول از دست بدی، چون به صدای درونی خودت گوش نمیدی. من تصمیم گرفتم که باید یه زمین جنگلی فوقالعاده توی شمال داشته باشم. زمین واقعاً عالی بود، همه چیش بینقص بود؛ فقط یه مشکل داشت: نزدیک کوه سنت هلنا بود و وقتی آتشفشان فوران کرد، همه چیش نابود شد. عادت داشتم وال استریت ژورنال بخونم و برنامههای اقتصادی نگاه کنم. • شخصیت های دیگهم.[عینک و کلاه گیس رو در میاره]. توی مکزیک تحت نظارت امیلیتو بودم، اون بیشتر یه محافظ یا تماشاگر بود تا یه معلم، و هیچوقت توی نقشهایی که انتخابگر برام تعیین کرده بود دخالت نمیکرد. اولین نقشی که برام انتخاب شد ریکی بود، یه مرد گرینگو آمریکایی که سعی داشت خودش رو مکزیکی جا بزنه. لباس مردونه میپوشیدم، بهعنوان یه مرد خودم رو جا میزدم، با یه خانم رابطه عاشقانه داشتم و حتی از سرویس بهداشتی مردونه استفاده میکردم. ازم نخواید که براتون بگم چیکار کردم تا تونستم از اونجا استفاده کنم. قراره این رو توی کتاب جدیدم کمین و شکار با دابل بذارم. • دومین نقطه تجمعی که برام انتخاب شد یه دختر جوون اهل تگزاس بود، خواهرزادهی زنهایی توی مکزیک، که البته واقعاً همون ساحرههای گروه دون خوان بودن. به انتخاب خودم موهای بلوند داشتم و توی میدون شهر راه میرفتم تا مردا رو به این حالت دختر معصوم جذب کنم، چون قاعدتا باید واقعاً مثل یه دختر باکره رفتار میکردم و موهای بلوندم هم خیلی چشمگیر و جذاب بود. • اینکه باید کاملاً سیال باشی یه موضوع حیاتیه. كل هدف تمرینای بی عملی همینه که بتونی کاملاً سیال باشی، و وقتی انتخابگر نقطه تجمعت رو حرکت میده باید اونقدر انضباط داشته باشی که بتونی نقطهتجمع رو توی جای جدیدش ثابت نگه داری. • نمیتونی خودت رو بهعنوان یه دغلباز بدبین ببینی که فقط نقشهای مختلف رو بازی میکنه. این نقشها باید برات واقعی باشن، کاملااا واقعی. • بعد از اون، من یه گدای دیوونه شدم. تمام روز روی پلههای کلیسا مینشستم، مورد حملهی کک و پشهها قرار میگرفتم. معمولاً به نیشها حساسیت داشتم، ولی در نقش یه زن گدای دیوونه، اصلاً اهمیتی نمیدادم، حتی اذیت هم نمیشدم. یه زن دیوونه، طردشده و گدا بودم، که چهار بدشانسی بزرگ و تمام زمان دنیا رو داشتم که فقط اونجا بشینم و به گذر زندگی نگاه کنم، چون هیچکس بهمن توجه نمیکرد یا اهمیتی نمیداد. 🕸 نتیجهگیری هیچچیز واقعی نیست؛ فقط یه دستکاری در رفتار و یه نتیجه از تثبیت تصادفی نقطه تجمع ما در زمان تولده. این چیزیه که کمینکننده و شکارچی با تجربه کردن زندگی بهعنوان افراد مختلف یاد میگیره. هر موقعیت نقطه تجمع به یه اندازه واقعی و در نتیجه به یه اندازه وهمیه. ما به جایگاههای فعلی نقطه تجمع خودمون دل میبندیم، ولی حتی نزدیکترین و واقعیترینها هم وقتی به جایگاه دیگهای از نقطه تجمع حرکت میکنی، صرفا وهمی بیش نیستن. • سالها مرور دوباره لازم بود تا این حس واقعیت رو در من از بین ببره. همزمان، باید واقعیت رو با راه جنگجو جایگزین میکردم تا گرفتار دام بدبینی نشم. واکنش من به دنیا به دیوانگی کنترلشده «جنون اختیاری controlled folly/م» تبدیل شد، یعنی لذت جنگجو! • اگه انرژی داشته باشی، همه چیزهایی که انتخابگر (یا روح) اطرافت قرار میده، به چیزهایی زیبا و قوی تبدیل میشن. در بالاترین معنا، زندگیت به یه نمایش هنرِ زنده تبدیل میشه. • بهیاد داشته باش که تو از قبل مُردی، مثل هر چیز دیگهای همین الانشم وَهمی. پس حس خودمهمبینی رو از دست بده. • این رو بِدون، که بدون کوچکترین شک و شبههای، هیچچیز واقعی نیست. سخنرانی عمومی تایشا آبلار منلو پارک کالیفرنیا ۷ ژانویه ۱۹۹۴
🕸 انتخابگر انتخابگر یه مدل مکانیکی خیلی سادهست، مثل یه سوزنه که به یه جهت خاص اشاره میکنه و باهاش تنظیم انرژیمون توی یه نقطه تجمع جدید انجام میشه. انتخابگر خودش همهی کارها رو برات میکنه و اگه انرژی کافی داشته باشی، یه سری چیزهای خاص توی دنیا رو به سمتت میکشونه. وقتی که از طریق مرور دوباره انرژیت رو بازسازی کردی، دیگه نیازی به آوازخوانی (یا تکرار کلمه یا کلماتی پشت سر هم، بصورت مکرر chanting/ م) یا انجام مراسم خاص برای حرکت دادن نقطه تجمع نداری. اینکه انتخابگر چطور، چرا یا از کجا نقطه تجمع رو حرکت میده، ما نمیدونیم. تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که تسلیم این حرکت بشیم و زیر فشار شدید انتخابگر، با قطعیت عمل کنیم. 🕸 کمین و شکار کردن من - یا کلاً کمینکنندهها - از رفتار برای حرکت دادن نقطه تجمع استفاده میکنیم تا بیشترین تناقض شناختی ممکن رو ایجاد کنیم. • وقتی بهعنوان یه کمینکننده زندگی میکنی، نمیتونی خودت تصمیم بگیری که نقطه تجمعت کجا بره. چون اگه خودت تصمیم بگیری، به اندازهی کافی تناقض شناختی بین نقطه قبلی و نقطه جدید نخواهی داشت که بتونی باهاش کار کنی. بههمین دلیله که جنگجوها همیشه زیر فشار شدیدی هستن، چون انتخابگر -یا روح- موقعیتهای جدید و سختی رو انتخاب میکنه که بعضی وقتا اونقدر ترسناک یا متفاوتن که نقطه تجمع جنگجو وقتی تحت این فشار برای حرکت قرار میگیره، شروع به لرزیدن سر جاش میکنه. این لرزش رو میشه بهصورت انرژیایی دید. اگه جنگجو توی این وضعیت دربارهی چیزی که داره اتفاق میافته به گفتگوی درونی بیفته، نقطه تجمع حرکت نمیکنه و بهجای جدید نمیره، بلکه برمیگرده سر جای قبلی خودش، که برای تو، همون واقعیت معموله. • حرکت دادن نقطه تجمع فشار خیلی زیادی میطلبه، و کاری که باید بکنی اینه که اون فشار رو حفظ کنی، ولی باید یه فشار هماهنگ باشه، وگرنه ممکنه واقعاً دیوونه بشی. وقتی که انرژی و قصد نرمشناپذیر داشته باشی، خیلی راحت و بدون هیچ مشکلی حرکت میکنه. بعد از اینکه مرور دوباره رو انجام بدی، بعضی وقتها نقطه تجمع خودش حرکت میکنه و حتی متوجهش نمیشی. سخنرانی عمومی تایشا آبلار منلو پارک کالیفرنیا ۷ ژانویه ۱۹۹۴