رمانهای آیناز | ترانه گناهکاران
Статистикаرمان ترانه گناهکاران نوشته آیناز فکری فعال در انجمنهای نودهشتیا، یک رمان، فنجون، رمان بوک
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 10
- 1/48двое суток
- 11
- 1/72трое суток
- 12
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
باورم نمیشه آیناز تو چنلم نبوده🦎
باورم نمیشه آیناز تو چنلم نبوده🦎
به من میگن بتمنی🤣❤️🤭🥹
این ریاکت یعنی چی؟ ما اینجا از این داستانا نداشتیم🦦😂
این ریاکت یعنی چی؟ ما اینجا از این داستانا نداشتیم🦦😂
فردا پارت میذارم براتون🤭❤️🥹
без подписи
الان که پارت گذاشتم چرا میرید؟!
اینم از پارت امروز.❤️🤭🥹
مامان و بابا جلومون ایستادن. - علیک سلام، خبریه؟ بعد به دست گلهای تو دستمون نگاه کرد، نفسی گرفتم که جواب بابا رو بدم اما سیامک لبخند زنان جای من جواب داد. - تولد دوستمونه، مگه نه آراد؟ با همون لبخند به سمتم برگشت، حرفی نزدم که دوباره صدای بابا اومد. - دوتا، دوتا؟ شوکه شده به بابا که نگاهش روی گلها بود، چشم دوختم. - نه، نه اینو برای مامان گرفتم. دسته گلی که برای مامان گرفته بودم رو به سمتش گرفتم. مامان از دستم گرفت و لبخندی زد. - الهی قربونت برم عزیزکم، ممنونم پسرم. حاجی نگاهی به سیامک انداخت و ابرویی براش بالا انداخت. - عه! این رو هم من برای شما گرفتم حاجی، از بس به فکرتونم. بعد این حرفش دسته گل لاله رو سمت حاجی گرفت. بابا با تعجب از دست سیامک گل رو گرفت و بهش نگاه کرد. - سیامک! حالت خوبه؟ گل؟ اونم برای من؟! با چشمهای ریز شده به سیامک نگاه کردم. - مگه بابا از لاله خوشش میاد آخه؟! سیامک نمایشی روی صورتش زد. - واقعا که ازت انتظار نداشتم آراد، آخه آدم نعمت خدا رو پس میزنه؟ مگه نه حاجی؟ بابا نگاه تحسین آمیزی به سیامک کرد. - احسنت! با دهن باز به حرفهاش و رفتارهاش نگاه میکردم. سیامک به سمت حاجی برگشت و لبخند ژکوندی زد. - میگم حاجی دستم به دامنت این شاستی سیاهت رو بده من امشب کار دارم. با چشمهای از کاسه در اومده نگاهی به تیم رخ سیامک انداختم. - کجا کار داری؟ کار من واجبتره بابا ماشین رو به من میده مگه نه حاجی؟ سیامک با حرص بهم نگاه کرد. - آدم رو حرف بزرگترش حرف نمیزنه. پوزخندی زدم و چشم غرهای سمتش رفتم. - برو کنار کوچولو. سیامک خواست حرفی بزنه که با حرف حاجی شوک شده بهش نگاه کردم. - خب، مثل اینکه کار سیامک مهمتره، ماشین دست سیامک باشه بهتره آراد جان. سیامک لبخند دندون نمایی زد. - چاکترم حاجی، صحیح و سالم رخشت رو تحویل میدم. بابا کلید ماشین رو از جیب شلوارش دراورد و به سمت سیامک گرفت. با تعجب به رفتن سیامک نگاه میکردم، امروز هر چی به نظر غیر ممکن میاومد ظاهراً ممکن میشد. حاجی هیچ موقع ماشینش رو دست سیامک نمیداد چون میدونست حتما یه بلایی سر ماشین میاد. به حاجی نگاه کردم. - دست شما درد نکنه حاجی. بابا همونطور که به دسته گل نگاه میکرد لبخندی زد و نگاهم کرد. - با یه شب که چیزی نمیشه پسر، تو هم با اون یکی رخش برو. ناچار «چشم»ی گفتم. نورا و کامران ریز ریز میخندیدن، سری تکون دادم و بعد از خداحافظی سوار ماشین شدم. دست گل رو کنارم گذاشتم. موزیک بی کلامی رو پلی کردم. بعد از گذروندن اون ترافیک سنگین به خونه فتوحی رسیدم و ماشین رو جلوی در پارک کردم. به عروشا پیام دادم که پایین منتظرشم، با برداشتن دسته گل پیاده شدم و به کاپوت ماشین تکیه دادم. به دسته گل تو دستم نگاه کردم. فقط امیدوارم از رز قرمز خوشش بیاد. یاد مسخره بازی چند دقیقه پیش سیامک افتادم ناخواسته نیشخندی زدم. عروشا ـ به چی میخندی؟! صدایی که اومد باعث شد سرم رو بالا بیارم. اولین بار بود با آرایش میدیدمش، زیبایش چند برابر شده بود و بیشتر از قبل دل از آدم میبرد. مانتو کوتاه سرمهای رنگ با شال سیاه، تیپش رو عالی کرده بود. یه روزهایی میگفتم که به جز مامانم هیچ زن زیبایی دورم نمیتونه باشه، اما الان این دختر تموم معادلاتم رو بهم ریخته بود. عروشا دستش رو جلوم تکون داد که از عالم فکر بیرون اومدم. - خوبی؟ آراد؟ آب گلوم رو قورت دادم. - زیبا تر شدی. سرش رو پایین انداخت که دسته گل رو به طرفش گرفتم. - گفتم این گل رو بیارم، ولی حالا که دیدمت راستش... حس میکنم باید جای گل، از خودت امضا بگیرم برای اینکه چشمهام هنوز باور نمیکنن واقعیای. عروشا لبخند محوی زد و ترهای از موهاش رو پشت گوشش جا داد و گل رو از دستم گرفت. - خب پرنسس افتخار همراهی میدید؟ سرش رو بلند کرد. - باعث افتخارمه، جناب آریامنش. در ماشین رو باز کردم که با تشکر کوتاهی نشست بعد بستن در خودم هم بخش راننده جا گرفتم. سمت رستورانی که رزو کرده بودم حرکت کردم که صدای عروشا اومد. - کجا میریم؟ همونطور که به جلو نگاه میکردم گفتم: - تو رو نمیدونم ولی من میخوام امشب با یه خانم فوق العاده جذاب و زیبا شام بخورم و پلنهای بعدش رو خانوم میکشن. عروشا لبخند محوی زد. - خوش به حال این خانم. لبخندی زدم که صدای عروشا اومد. - خوبی؟ همونطور که به جلو نگاه میکردم جواب دادم. - تو رو که دیدم بهتر شدم. تو چطوری؟ عروشا برگشت طرفم و بهم نگاه کرد.
Channel photo updated
امروز 8 August,روز جهانیِ گربه هاست.
😐😐
اقااااا یه روز پارت نمیذاری فوتی میدین چه خبرتونه؟! یواششش پیاده شین با هم بریم
😐😐😐یه نفر رفت
امروز 6 August,روز جهانیِ مو خرمایی هاست.