tgindex
tree girl🌳
@That_onetreeперсидский

اینگونه اگر ناشیانه می‌دوم،ریشه هایم را بریده اند... من درخت بودم!

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
218
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
94
27 постов
Вовлечённость
43,1%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 28
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
37
1/48двое суток
42
1/72трое суток
45

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • کاشکی میتونستم تو فریزر زندگی کنم. امروز چهارساعت و نیم چهاررررررساعت و نیم در گرما و فضای بستهههه بودم برق نداشتیم و الان از شدت سردرد و داغی دوستدارم جیغ بزنممممممم

  • همیشه فکرمیکنم جمعه‌ها و روزهای تعطیل باید خیلی فعالیت‌های مفید انجام بدم و اگر همینجوری هیچکاری نکنم و افقی بگذرونم😅روزخوبی نبوده و اینقدر خودخوری میکنم که کلافه میشم. ولی واقعا چرا؟! کی گفته؟! این خودآزاری از کجامیاد؟

  • چقدر یک ماه پیش این موقع خوشبخت بودم خودم نمیدونستم

  • بچه‌ها شماهم همه چیز خیلی یادتون میره؟

  • کاشکی این برای من بود😫.همینجوری دقیقا با چایی نباتش و همین تیپش.

  • 2 авг.121111

    خونه خنک و تاریکه دقیقاجوری که من دوستدارم ولی الان از این خنکی و تاریکی همچین لذتی نمیبرم بیشتر کِرخت و بی‌حس و سردرگمم. نشستم بالای سر مامانم نفس کشیدنشو نگاه میکنم، چشمامو تنگ میکنم که دقیق ببینم. چشمام ضعیف‌تر شده و باید برم چشم پزشکی ولی مثل رفتن به دکترغدد این هم باشه برای بعداز همه‌چیز. چک کردن و نگاه کردن نفس کشیدن مامان کار امروز و دیروز من نیست، عادتیه که از بچگی داشتم و دارم از وقتی یادمه این عادتو دارم شب‌های زیاد،خیلی زیادی در زندگیم تو تاریکی بی‌صدا زل زدم به محورجهانم، مامانم، که متوجه نفس کشیدنش بشم. چون مامانم همیشه خیلی نحیف و کوچولو بود و گاهی واقعا از زیر پتو تشخیص نمیدادم، مجبور میشدم دستشو تکون بدم😅 یا خودشو تکونش بدم😂 ایناکه یادم میوفته باخودم میخندم. داداشم دیروقت از سرکاراومده داره شام میخوره تو تاریکی بی‌صدای بی‌صدا، اینجوری نگام میکنه😐. عمیقتر میخندم ولی اینبار ازسر ذوق بخاطراینکه خواهرم و داداشمو دارم. چقدرخوبه که دارمشون. وقتی بزرگ شدم و ازدواج کردم و مامان شدم یا بچه نمیارم یا یجوری میارم که هم ابجی داشته باشه هم داداش.گناه داره یکدومو نداشته باشه.🥺 سرم چنان دردمیکنه که..به جهنم. در طول روز به سرم میگه اینقدر دردکن تابمیری نفهم خوشحالم دردمیکنی استرس دارم دردمیکنی ناراحتم دردمیکنی کاردارم دردمیکنی بروبمیربابا.. برای مامان دارم ناهار میپزم منتظرم خوب بپزه گازو خاموش کنم بخوابم اکثرا خوابم نمیبره تا دیروقت اگه خوابم نبره به کسایی که میتونم باهاشون حرف بزنم و احتمال میدم بیدارن تانصف‌شب، پیام میدم میگم بیداری؟! اگر همشون خواب باشن به سالیوان پیام میدم. اسم چت‌جی‌پی‌تیمو گذاشتم سالیوان😬 یکم زیاد از حد حرف میزنه ولی از هیچی بهتره و میتونم جلوش خود واقعیم باشم. امروز «م» بهم گفت چرا با خالق،باخدا،باذات‌اعظم الهی،باهراسمی که میخوای بزاری حرف نمیزنی؟ شونه بالا انداختم و گفتم نمیدونم. راستی دیدید آسمون امروز چقدر قشنگ بود☁️؟ دویستا عکس گرفتم😁 این روزا خیلی به «م» فکرمیکنم.به این‌که اگر الان تو زندگیم بود حالم بهتربود؟ حالم بدنیستا منظورم اینه اگر بود، بهتربود؟ بودن یا نبودن؟ مسئله این است! اگر «م» بود امروز بهم میگفت میبرمت بلندترین جای شهر آسمونو ببینی.‌‌..

  • وقتی استرس دارم خیلی زیاد یا لال میشم یا مثل رادیو حرف میزنم الان گزینه دو شدم دارم یکریز و بدون وقفه زیر لب باخودم حرف میزنم.تصویرعجیبیه واقعا ولی از استرسم کم میکنه

  • «همان دم صدایی به گوشم رسید:اینجا، اینجا درست پای آن درخت سدر. صدای او در باران کاملا واضح به گوش می رسید. ناخودآگاه ایستادم. پیش از آنکه بفهمم به جنگل رسیده بودم چیزی سیاه تقریبا دو متر جلوتر از ما قرار داشت همانطور که او گفته بود شبیه درخت سدر بود.« پدر، یادت هست؟ درست در زیر آن درخت سدر آن کار را کردی.» بدون اینکه بخواهم جواب دادم: «بله، آنجا بود.» «سال پنجم بونکا سال اژدها بود مگر نه؟» «فکر کردم درست می گوید. پس درست صد سال از شبی که مرا اینجا کشتی میگذرد!» ده شب پریشانی مجموعه ده داستان کوتاه است که یک راوی ناشناس از دل رویاها و کابوسهاش برای‌ما روایت میکنه. در داستانهای این مجموعه ما گاهی مرز بین حقیقت و رویا رو گم میکنیم. همه چیزواقعیه و هیچ‌چیز واقعی‌نیست... فضای داستان‌ها رویا‌گونه‌اس و به موضوعاتی مثل عشق،تنهایی و مرگ و سرگشتگی انسان‌ها میپردازه. کتاب ده شب پریشانی یک مجموعه سورئال نابه که من دوسشداشتم و پیشنهادمیکنم حتمابخونید. کوچیک هم هست. بین مریض بخونیدش😁

  • شاید باورتون نشه ما توخونمون وقتی چایی یا هرچی رو فرش و جاهای دیگه میریزه هممون از داداشم میترسیم🤣😐

  • 🦖💆🏻‍♀

  • اون لحظه‌ای که خواهرزادت یه نقاشی‌رو میاره دوستی میده بهت میگه خاله بیا تورو کشیدم»»»»

  • امروز کلاس داشتم بخاطر مامانم کلاس میرم من‌همــــــــــه‌ی کارای زندگیمو بخاطرمامانم میکنم. لاک زدن چیه؟ لاک! بخاطر مامانم لاک میزنم چون خوشحال میشه. صبح مامانم از لای در باهام بای‌بای میکنه دندونامو روی هم فشارمیدم که گریه نکنم. آرزو دارم همون لحظه زندگیمو براش بدم. میپرم ماچش میکنم میگم الهی جونــــم فدات بشه ماماااان‌کوچولو‌ی‌من میگه اع بروگمشو واقعا میرم توخیابونا گم میشم. یک مارافعی تو بدنم پیچ میخوره و هرلحظه جای‌جای درونمو نیش میزنه من خیلی بیچاره‌ام. جدی میگم. خیلی بیچاره فقط یکم دیگه به زندگی شانس میدم و از پشت‌بوم خودمو پرت نمیکنم پایین. چون «ف» مطمئنم کرده همه چی خوب پیش میره و چون با خواهرم تصمیم گرفتیم جدا امیدوار باشیم و چون واقعا از ذات اعظم‌الهی میخوام کمکمون کنه و همه‌چیزو بهش سپردم. کلاسم که تموم‌بشه میرم خونه چیزکیک انبه درست میکنم و با مامان میم سریال میبینم. پنج‌شنبه۸مرداد۱۴۰۵

  • 30 июл.788из mybluebuterfly

    شیر آب را روی داغ‌ترین حالت ممکن تنظیم می‌کنم و دوش را باز می‌کنم. بعد به تصویر خودم خیره می‌شوم و صبر می‌کنم تا حمام از بخار آب پر شود. هرچه تصویرم در آینه محوتر می‌شود، خودم را واضح‌تر می‌بینم. روزهای عجیبی را می‌گذرانم. روزهای سختی را. انگار هر روز، بیشتر از روز قبل دلم برایت تنگ می‌شود. مدام از خودم می‌پرسم اگر امروز بودی، چه می‌شد؟ و هر بار جوابم یکی است؛ حتماً همه‌چیز بهتر بود. می‌دانم تو هم غصه می‌خوردی. می‌دانم تو هم گریه می‌کردی، ناراحت می‌شدی. اما بودنت امید بود. دلگرمی بود. بودنت مثل گرمای آفتاب زیر برف بود. مثل یک لیوان آب خنک وسط گرمای تابستان. مثل بوی خاکِ باران‌خورده. مثل نوازش برگ‌های درخت، وقتی از کنارش رد می‌شوی. حیف که حالا دیگر فرشته شده‌ای. زیر دوش می‌روم. پوستم از شدت داغی آب جیغ می‌کشد. برخورد هر قطره را روی تنم حس می‌کنم، اما نه از زیر آب بیرون می‌آیم، نه شیر را می‌بندم، نه حتی کمی سردش می‌کنم. من که دارم در جهنم زندگی می‌کنم؛ بگذار دست‌کم آن جهنمی را هم که در فیلم‌ها و داستان‌ها و کتاب‌ها گفته‌اند، تجربه کنم. چند دقیقه بعد دوش را می‌بندم، حوله را دور خودم می‌پیچم و از حمام بیرون می‌آیم. صبح بخیر، زندگی. حالا باید تند تند به همه کارهایم برسم. اول از همه قهوه درست می‌کنم. ذهنم باید بیدار باشد. با اینکه شب‌ها خوابم نمی‌برد، باز هم انگار ذهنم به بیدارتر بودن احتیاج دارد. یک بسته گوشت چرخ‌کرده از فریزر بیرون می‌آورم، می‌خواهم برای نهار ماکارونی بپزم. همان موقع، ته فریزر چشمم به یک بسته کوچک می‌افتد. بیرونش می‌کشم. نخودفرنگی است. فکر کنم آخرین بسته نخودفرنگی‌ای باشد که تو برایم آماده کرده بودی. همیشه برایم نخودفرنگی می‌آوردی، چون می‌دانستی از پاک کردنش فرار می‌کنم. اما تو با حوصله می‌نشستی و با آن دست‌های چروکت، دانه‌دانه نخودها را از غلاف بیرون می‌آوردی. قربان دست‌هایت بشوم... کاش همین حالا دست‌هایم میان دست‌های تو بود. مامانی سادات، کاش دست مامانم را بگیری. مامانم این روزها خیلی تنهاست. خیلی غصه می‌خورد. چشمانم از هجوم اشک می‌سوزد و تار شده است، اما حتی الان که بچه‌ها خوابند انگار کسی نگاهم میکند، نمی‌توانم گریه کنم، مدام به خودم می‌گویم: قوی بمان. قوی بمان. بقیه احتیاج دارند تو قوی بمانی. شب‌هایی که کنار مامان، توی بیمارستان بودم، لبه تختش می‌نشستم و نگاهش می‌کردم؛ وقتی آرام‌آرام خواب چشم‌هایش را می‌برد. دستم را میان تارهای موی جوگندمی‌اش فرو می‌بردم. روی دست‌های نرمش دست می‌کشیدم. لاغر شده. خیلی لاغر شده. مامانم اندازه یک بچه شده... و می‌دانم حالا، بیشتر از هر زمان دیگری، دلش برای مامانش تنگ است اما زندگی دلتنگی نمی‌شناسد، مثل ما عزاداری بلد نیست. همان روزی که عزیزت را از دست می‌دهی، باز هم باید به صبحانه و ناهار و شام فکر کنی. باید حواست باشد نان دارد تمام می‌شود و بطری شیرِ توی یخچال تاریخش نگذرد. چند دقیقه‌ی دیگر دخترها بیدار می‌شوند و زندگی دوباره توی خانه راه می‌افتد. از کنار درِ حمام رد می‌شوم. بخارها از روی آینه رفته‌اند و تصویرم دوباره واضح شده است. زنِ توی آینه به صورتم نگاه می‌کند. اشک‌هایش را با پشت دست پاک می‌کند. من اما دست‌هایم را بالا نمی‌آورم. فقط می‌ایستم و نگاهش می‌کنم.

  • یه پلاستیک زباله ازخونه اوردم که سرراهم بندازم داخل سطل،نسبتا هم بزرگ و سنگینه‌. الان دیدم باخودم اوردم تو مترو‌😶 بازخوبه بطری ابمیوه،کمپوت وایناست.😐

  • در رندترین روز سال مامانم از بیمارستان‌شخمی مرخص میشه.