آنالیزان- در باب روانکاوی
СтатистикаIt’s better to be unhappy and know the worst than to be happy in a fool’s paradise. Ehsan malahmadi PhD in Psychology; Tehran University Psychoanalytic Therapy Candidate Group for Discussion: https://t.me/TheAnalysand_discussion/1
- Последний пост
- 24 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 100
- 1/48двое суток
- 114
- 1/72трое суток
- 123
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تکرار، شکلی از شفاست. مثل هر شب شنیدن لالایی از زبان مادر در خلسهی خوابی که ناخوشیها را میبلعد. مثل گردش گهواره و تابخوردن سقف سفیدی که تو را به جهان آرام کودکی میبرد. ما قصههای تکراری را دوست داریم، تکرار قصهها را هم. روایتهای آشنا برایمان ایمناند و ماجراجوییهایمان را در دامنهی امن دشتهای تجربه پهن میکنیم. ما اغلب وقتها سراغ آدمهایی میرویم که تداعیکنندهی آشنایان گذشتهاند و میتوانند تصویرها و حسهای تکرارشده را در خزانهی خاطراتمان بیدار کنند. ما مثل شهریار، ملکی از ملوک آلساسان، شهرزاد قصهگویی را ترجیح میدهیم که در هزارویک شب متوالی، تسکین زخمهایمان را در قصههایی نقل کند که مدام تکرار میشوند. تکرار به ما یادآوری میکند که زندگی هنوز هست و مرگ، اتفاق بیتکرار و دوریست؛ شبیه شهرزاد که هر طلوع، زندگی را از نو مییافت و برای شبِ پیشرو قصهی تازهای میجست.
🎥تلهی اعتیادآور بلاگر-تراپیستها 💢بلاگر-تراپیستها با مانور دادن روی یک پیام شیرین اما وهمآلود هزاران دنبالکننده جذب میکنند: «تو خوب، سالم، خیرخواه و خوشنیت هستی اما افسوس که گرفتار دنیایی با آدمهای بیمار، کجاندیش، بدذات و شرور شدهای». 💢پیامهایی با این مضمون اغلب احساسهای خوشایندی در ما ایجاد میکنند چون به جای ایجاد بینش و خودآگاهی در سوی «دفاعهای روانی» ما قرار میگیرند؛ اما؛ 💢شیرینی ناشی از چنین القائاتی اغلب «آدامسی» و زودگذرند و آنها در درازمدت اثرات مخرب و ویرانگری بر زندگی و روابط ما به جا میگذارند. 🖊ادامه را در کلیپ بالا ببینید. @TheAnalysand
💢 شاید ما بدانیم چه گفتهایم اما هرگز نخواهیم فهمید دیگری چه شنیده است- ژاک لکان @TheAnalysand
💢 اعتماد به نفس حاصل رابطه هوشمندانه ما با «نقص» و «کمبودگی» است @TheAnalysand
دانستن برای ندانستن؛ 'همستر شما کجاست؟' اسلاوی ژیژک برای روشن کردن اینکه در ساز و کار دفاعی «حاشا» (disavowal) فتیش چگونه عمل میکند داستان مردی را نقل میکند که همسرش به سرطان حاد سینه مبتلا شد و سه ماه بعد در گذشت. شوهر، مرگ او را بیهیچ آشفتگی پشت سر گذاشت و حتی میتوانست به خونسردی تمام درباره آخرین لحظات دردناکی که با همسرش داشته صحبت کند! چطور این ممکن بود؟ آیا او هیولایی سرد، بیتفاوت و بیاحساس بود؟ کمی بعد، دوستانش متوجه شدند که او در حین صحبت کردن درباره همسر فقیدش، همیشه یک همستر را در دستانش نگه میدارد؛ همستر حیوان خانگی مورد علاقه همسرش و حالا فتیش او بود، یعنی مظهر آن چیزی که او به واسطهاش واقعیت دردناک مرگ همسر را حاشا میکرد. چند ماه بعد که آن همستر مُرد، مرد دچار فروپاشی روانی شد و مجبور شد برای مدت طولانی در بیمارستان بستری شود. میتوان گفت که در عصر معاصر اشکال نوین حاشا از طریق پیچ و تابهای بیشتر در همین ساختار شکل میگیرند. میتوانیم آن را اینطور شرح دهیم که اکنون دانستن درباره یک واقعیت تروماتیک به طرزی عجیب، کارکردی مضاعف یافته و خود به همان ابژه-فتیشی بدل میشود که از ما در برابر واقعیت محافظت میکند. ژیژک از مثال همستر نتیجه میگیرد: «بنابراین، هر گاه با این ادعاها بمباران میشویم که در عصر بدبینانه و پسا ایدئولوژیک ما هیچکس به آرمانهای اعلامشده اعتقاد ندارد یا وقتی با شخصی روبرو میشویم که ادعا میکند از هرگونه اعتقادی رها شده و واقعیت اجتماعی را آنگونه که واقعاً هست پذیرفته است، باید همواره در برابر چنین ادعاهایی، این سؤال را مطرح کرد: بسیار خب، اما همستر شما کجاست؟: یعنی همان فتیشی که شما را قادر میسازد (وانمود کنید که) واقعیت را "همانگونه که هست پذیرفتهاید؟"» منبع: Perverse Disavowal and the Rhetoric of the End, Alenka Zupančič *پینوشت: حاشا (Disavowal) یک ساز و کار دفاعی روان است که در آن ذهن در یک سطح، واقعیتی ناخوشایند و نامطلوب را میپذیرد اما در سطح دیگر آن را نفی کرده و از رویارویی با آن اجتناب میکند. مثلا در مثال بالا، مرد به واقعیت تروماتیک مرد همسرش آگاه است اما در سطحی دیگر درد آن را رد میکند. حاشا (Disavowal) گاه در فارسی به غلط «انکار» (denial) ترجمه شده و با آن اشتباه گرفته میشود، حال آنکه با آن بسیار متفاوت است. در انکار، فرد به طور کامل از واقعیت ناخوشایند آگاه نیست یا آن را به طور فعال از آگاهی خود دور میکند. موضع فرد در انکار این است «من نمیدانم»؛ اما در حاشا موضع او این است: «نمیدانم اما وانمود میکنم که میدانم» انکار، دفاع غالب در سایکوز است در حالی که حاشا دفاع اصلی در ساحت پرورژن (ساختار شخصیت منحرف) است. @TheAnalysand
فراموشی جلسات روانکاوی به وفور شنیده میشود که محتوای جلسات روانکاوی، پس از جلسه چندان به خاطر نمیماند و این را میتوان از عمده شکایات هر آنالیزان یافت؛ این موضوع جملهای از سمینار ششم لکان را یادآور میشود: 《اظهر ومن الشمس است که هر آن چه مربوط به ناخودآگاه است، آسان از کفِ حافظه میگریزد.》 او از همین دریچه گریزی میزند به دیدارهای دوستانه و طنز و بذلهگوییهای زبانی این دیدارها و مشابهت ظریفی را گوشزد میکند؛ اینکه لطیفهها و جوکهای زبانی این ديدارها نیز اغلب فراموش میشوند و ما اغلب نمیتوانیم واو به واو آن جوک را به شکل دقیق به خاطر آوریم. همین خود گواهی است بر ارتباط میان لطیفه و ناخودآگاه. میتوان کتب خود فروید را نیز شاهدی بر همین مدعا گرفت. لکان در همین سمینار مشخصا به کتاب تعبیر رویا و《گریزپایی》آن اشاره میکند؛ مهم نیست چندصد بار این کتب خوانده شوند، به هر روی گویی فراموشی بخشی از ماجراست. کیومرث ریحانی @TheAnalysand
قصه سمپتومها یکی از اصول اساسی روانکاوی که باید به یاد داشت این است که معنای هر اختلال یا پریشانی که در ذهن آنالیزان غیرقابل توضیح به نظر میرسد همیشه در «اعمال او» یافت میشود. به گفته زیگموند فروید، «تکانههای ناخودآگاه نمیخواهند به یاد آورده شوند بلکه تلاش میکنند خودشان را بازتولید کنند... بیمار تلاش میکند آن تمایلات ناخودآگاه را به یک عمل یا کنش تبدیل کند». بر همین اساس، روانکاوی معتقد است اختلال یا پریشانی، آن هنگام که معنای ناخودآگاه آن تفسیر شود، باز نمیگردد. اما گفتن اینکه درمانگر اختلالی را تفسیر میکند، چه معنایی دارد؟ معنای یک اختلال چیزی جز یافتن پاسخ به این سؤالات نیست: چرا این اختلال، زمانی ضروری بوده است؟ سیر وقایع روانی که آن را ضروری کرده، چه بودهاند؟ این اختلال، راهحلِ (یا به تعبیری بدترین راه حلِ) چه مشکلی در دورانی از زندگی بوده است؟ از این منظر، پشت هر سمپتوم بر خلاف نگاههای تقلیلگرایانه و توصیفی روانپزشکی به آن، داستانی نهفته است که هرگز مجال بازگو شدن و شنیده شدن نیافته است. روانکاوی از خلال گوش فرا دادن به قصههای نهانشده در پشت نشانهها و کمک به بازگفت آنها است که در جهت درمان گام برمیدارد. به قول نویسنده دانمارکی، کارن فن بلیکس، «میشود تمام غصههای دنیا را تاب آورد اگر بتوانیم در دل قصهای بگنجانیمشان». احسان مالاحمدی @TheAnalysand
هیستری، انفعال، زنانگی. فروید در ۲۵ مه ۱۸۹۷ نوشت: «ظن بر این است که آنچه اساساً سرکوب میشود، همیشه چیزی زنانه است.» این نتیجهگیری- هرچند شاید تعجبآور باشد- کاملاً با ایدههای قبلی او همخوانی دارد: هر روان نژندی با صحنهای آسیبزا و انفعالی آغاز میشود که بهعنوان تجربهای ناخوشایند تلقی میشود؛ انفعال به معنای زنانگی است؛ بنابراین، هسته اصلی آنچه سرکوب میشود، زنانگی است. بهنظر میرسد در اقتصاد روانی جایی برای زن (زنانگی) وجود ندارد. (فروید میگوید آنچه در هر دو جنس انکار میشود، زنانگی است؛ درمان روانکاوانه به یک معنا تلاشی برای دست کشیدن از این انکار و آشتی با «زنانگی» است.) @TheAnalysand
روانکاوی هرگز به دنبال نامگذاری نبوده است روانکاوی در جستوجوی فهمی هستیشناختی از سوژه است—سوژهای که در کشاکش میل، رنج، فقدان و زبان شکل میگیرد. آنچه در روانکاوی اهمیت دارد، نه برچسبهایی نظیر «اختلال افسردگی اساسی» یا «اختلال اضطراب اجتماعی»، بلکه نحوهی خاصی از بودن در جهان است—سازمانی ناپیدا، اما قدرتمند که چگونگی تجربهی دیگری، لذت، معنا، شکست و حتی زمان را معین میکند. مثلا نارسیسیزم، برخلاف تعبیر سطحی و شایع، صرفاً خودبینی نیست؛ بلکه استراتژیای وجودی است برای ترمیم زخمی کهن و مزمن: زخمِ بیچیزی، زخمِ بیارزشی، زخمِ طردشدن بنیادین. نارسیسیستِ بالینی انسانی است که در مرکز کیهان ایستاده، اما از درون تهیست. او تصویری از خود ساخته—درخشان، تحسینبرانگیز، کنترلگر—اما این تصویر بر بستری از ترس بنا شده است: ترس از فروپاشی، ترس از بیتفاوتی دیگری، ترس از دیدهنشدن. نارسیسیست افسرده نمیشود چون موفق نشده، بلکه چون موفقیت هیچگاه به تجربهی زیسته تبدیل نمیشود. پیروزیها عبور میکنند، چون به تأیید دیگریای پیوند خوردهاند که همیشه غایب است یا احساس ناکافی بودن میدهد. افسردگی در نارسیسیزم نه صرفاً افت خلق، بلکه نوعی ویرانی در مدار لذت است—جهانی که در آن همه چیز بهظاهر دارد پیش میرود، اما در درون، سوژه چون شبحی در گالری افتخارات خود سرگردان است. آنچه از آن رنج میبرد، نه ناکامی در جهان بیرون، بلکه ناتوانی در اتصال به خویشتن است. میل، نه میجوشد، نه جریان مییابد؛ فقط در قابهای تزئینی ظاهر میشود، نه در لحظههای اصیل زیستن. در اینجا روانکاوی چه میکند؟ روانکاوی برچسب نمیزند. روانکاو نمیپرسد: «آیا این فرد با ملاکهای DSM برای اختلال شخصیت نارسیسیستیک مطابقت دارد؟» بلکه گوش میدهد: به الگوی تکرار، به تپشهای ناموزون زبان، به سکوتها، به مکثها، به رؤیاها. روانکاوی نه برای حذف نشانهها، بلکه برای بازسازی معناست. روانکاو نمیخواهد افسردگی را درمان کند، بلکه میخواهد بفهمد چرا این سوژه فقط میتواند اینگونه غمگین باشد؟ ما ساختار شخصیت را تغییر میدهیم نه چکلیستهای تشخیصی را. این بدان معناست که روانکاوی به زیرزمین روان میرود؛ جایی که زبان از کار میافتد، خاطره به تصویر میافتد، جایی که سوژه به جای حرف زدن تکرار میکند. روانکاوی در آنجا مداخله میکند- نه با دارو، نه با تکنیک بلکه با حضور، تفسیر و فاصلهگذاری نمادین. به همین دلیل است که روانکاوی هرگز در خدمت نظمبخشی به علائم نیست بلکه در پی ایجاد نوعی دگرگونی بنیادین در جایگاه سوژه نسبت به میل خود است. افسردگی، اضطراب، وسواس یا پرخاشگری صرفا راههایی هستند که سوژه از طریق آنها با شکافهای وجودیاش کلنجار میرود. وقتی ساختار عوض میشود، جهان برای سوژه عوض میشود، نه فقط علائمش. نوید انفال
ما برای آن که بتوانیم عشق بورزیم، نیاز داریم که در امنیت و بدون ترس نفرت بورزیم آدام فیلیپس @TheAnalysand
ترس از موفقیت: وقتی آرزوی رسیدن داریم اما برای نرسیدن تلاش میکنیم برای خیلی از ما چیز یا چیزهایی وجود دارند که گمان میکنیم بسیار به داشتن آنها مشتاق هستیم اما تنها به سبب موانعی که پیش رویمان قرار دارند از لذت داشتن آنها محروم ماندهایم. ممکن است آنچه گمان میکنیم میخواهیم مثلاً «آزادی» باشد اما احساس کنیم که عوامل بیرونی آن را ربودهاند؛ یا شاید گمان کنیم موفقیتهای مالی، شغلی و حرفهای بیشتری میخواهیم اما قادر به فراهم کردن لوازم آن نیستیم؛ یا ممکن است فکر کنیم دنبال عشقورزی و صمیمیت هستیم، اما فردی را که به اندازه کافی دوستش داشته باشیم پیدا نمیکنیم. شاید تلاشهایی که در ظاهر حقیقی مینمایند هم برای رفع این موانع انجام داده اما سرانجام به این نتیجه رسیده باشیم که قدرت عبور از این سدها را نداریم و ناچاریم به «سرنوشت» تن دهیم. اما یکی از احتمالات عجیبتر و ظاهراً «بیمنطقتری» که لازم است در چنین مواقعی به بررسی آنها بپردازیم جاذبه زیرپوستی و پنهانیای است که همین ناخوشیها و ناکامیها برای دستگاه روانی ما پیدا کردهاند. با آنکه در سطح تفکر خودآگاه ممکن است حرفهای متناقضی بر سر زبان بیاوریم یا به گونهای متفاوت بیندیشیم اما در نهایت در لایههای دیگری از ذهن مسئله این است که صرفاً ترجیح میدهیم عشق نورزیم، در کارمان موفق نشویم و در مسیر یک زندگی سالم و مبتنی بر آرامش بهینه گام برنداریم. به عبارت دیگر، شاید دست نیافتن به آنچه میخواهیم برایمان بسیار سادهتر و خواستنیتر است و روان ما به این وضعیت ساختاری خو گرفته که آرزوی رسیدن داشته باشیم اما همه تلاشمان را برای نرسیدن به کار بگیریم. بنابراین ما در سطح جمعی و فردی ممکن است سخت دلمشغول خنثی کردن «تهدیدی» باشیم که یک شیوه زندگی شادمانتر برایمان ایجاد میکند زیرا که دستیابی به رضایت در نهایت ممکن است با نتایجی همراه باشد که در سطوح ناخودآگاه «تهدیدآمیز» و «اضطرابآور» جلوه میکنند، اعم از اینکه: - گوشبه زنگی که این همه سال پروراندهایم ممکن است دیگر به کار نیاید؛ - غمها و نگرانیهایی که یاد گرفتهایم به آنها وابسته باشیم دیگر کاربردی نخواهند داشت؛ - بدون هراس، ممکن است چاره دیگری نداشته باشیم جز اینکه کاملاً به فردی دیگر نزدیک شویم و ساختارهای دفاعی که ساختهایم تا از ما در برابر شگفتیها و ترسهای صمیمیت محافظت کنند را از بین ببریم؛ - ممکن است مجبور شویم حکمهای پنهانی و ناخودآگاهی که والدینمان با روشهای ظریف در ما نهادینه کردهاند را زیر پا بگذاریم و بابت آن دچار احساس گناه شدید شویم (حکمهایی مثل اینکه: «تو نباید شاد و موفق شوی، چون من هم نبودم/ نباید زندگی کنی، چون من هم زندگی نکردم.»)؛ - ممکن است مجبور شویم بابت این همه سال که زندگی نکرده و هدر دادهایم اذعان به پشیمانی کنیم. اینها همه سناریوهای به شدت پیچیدهای هستند و رسیدن به بینش درباره آنها مستلزم دروننگریهای موشکافانه و عبور از مسیری سخت اما لذتبخش است. اگر فردی در زندان بزرگ شده باشد سختترین روز برای او لحظهای خواهد بود که دربهای زندان باز میشوند؛ آزادی ممکن است در او چنان دلهرهای ایجاد کند که به دنبال ارتکاب جرمی دیگر برای بازگشت به همان حاشیه امنی که در رنج پیدا کرده است باشد. . . . متن: احسان مالاحمدی✍🏼 پیج اینستاگرام ما⬇️ ehsan.malahmadi_psy @TheAnalysand
من کیستم؟ او از من چه میخواهد؟ 🔹ما هنگامی دچار اضطراب میشویم که نمیدانیم برای «دیگری بزرگ» چه هستیم و او از ما چه میخواهد؟ 🔹پرسشی که در اضطراب مطرح میشود این است که من باید برای دیگری بزرگ چه شوم؟ 🔹در تلاش برای یافتن پاسخ ممکن است نقابهای گوناگون به چهره بزنیم تا به ابژه میل او تبدیل شویم؛ 🔹اما این مأموریتی ناممکن است زیرا میل دیگری بزرگ در نهایت امری معماگون و رازآلود است و قابل رمزگشایی نیست. متن: احسان مالاحمدی✍🏼 پیج اینستاگرام⬇️ ehsan.malahmadi_psy @TheAnalysand
کمالگرا و هراس هبوط . کمالگرا میداند که دنیا پر از ناتوانی، کمبود و ناکارآمدی است اما مسئله برای او اینجاست که این نقائص نباید در او باشند؛ یا به عبارت دیگر میتوان گفت از آنجا که او حضور همیشگی این عیب و عارها را احساس میکند (چه کسی بیشتر از فرد کمالگرا میتواند از خودش متنفر باشد؟) درگیر جدالی دائم برای مبارزه با آنها است. برای کمالگرا «به اندازه کافی خوب بودن» به معنی «اصلا خوب نبودن» است. از منظری روانکاوانه، آرزوی کمال و بینقص بودن از آرزوی رسیدن به نوعی «بینیازی» خداگونه و «خودبسندگی» مشتق میشود. خدا، طبق تعاریف منابع مذهبی، «غنی بالذات» است و از هر عیب و نقص و احتیاجی منزه است. کمالگرا چنین بودنی را میخواهد: «غنیالحمید». او ساکن باغ عدن است و هبوط به زمین را نمیخواهد. اما ماهیت انسان بودن همیشه با زخمی به نام «نیاز» گره خورده و یکی از پرسشهای دقیق فروید این است که چرا سوژه انسانی نیازش را به عنوان زخم و میلش را به عنوان ناکافی بودن تجربه میکند؟ چرا «احتیاج»، به جای آنکه فضیلتی برای انسان به شمار رود در حکم نوعی ناسزا به او قلمداد میشود؟ آنچه روانکاوی به بحث میافزاید این است که آرزوی کمال و میل برای تبدیل شدن به ماهیتی بسیار بهتر از آنچه هستیم در واقع همان آٰرزوی رسیدن به منتهی الیه توانگری و بینیازی است: نقطهای که در آن هیچ رنجی وجود ندارد و ما میتوانیم در پناهگاه نارسیسیستیک خود آرام بگیریم. با توجه به اینکه جنس این نوع توانگری از جنس «همه یا هیچ» است «کمی همهکارتوان» بودن همانقدر امکانپذیر است که «کمی حامله بودن»؛ کمالگرا یا قادر مطلق است یا عاجز مطلق! اما از منظری تاریخی و فلسفی وسوسه رسیدن به این درجه از «کمال» هرگز انسان را رها نکرده است. فروید در کتاب «فراسوی اصل لذت» این ایده فراگیر در میان آدمیان مبنی بر اینکه که این نوع «غریزه برای کمال» عامل دستاوردهای فکری و والایشهای اخلاقی بشر بوده را رد میکند. او مینویسد: «آنچه در تعداد کمی از افراد به عنوان یک نیروی پیشران خستگیناپذیر به سمت کمال بیشتر ظاهر میشود را میتوان نتیجه همان سرکوبهای غریزی دانست که گرانبهاترین دستاوردهای تمدن روی آن استوار شدهاند... رانه سرکوبشده هرگز از تقلا برای ارضای کامل که خود شامل تکرار یک تجربه اولیه است دست برنمیدارد.» به عبارت دیگر، از نظر فروید، فانتزی کمال تنها زمانی قادر به ارضا است که رضایتی که مورد درخواست رانه (غریزه) است به دست بیاید؛ کمال هنگامی است که هیچ فاصلهای بین میل (کودک) و وصال (مادر) وجود نداشته باشد. لذا در حوزه فرهنگی نیز میل به کمال از جابجا شدن آرزوی تکرار تجربه رضایت اولیه (از وحدت با مادر) حاصل میشود. فروید این را روشن میکند که هیچ نوع تجربه جانشینی و مکانیسمهای دفاعی واکنشسازی یا والایش قادر به فرونشانی تنش ناشی از این رانه سرکوبشده نخواهد بود و همیشه بین لذتی که رانه سرکوبشده درخواست میکند و لذت واقعی که حاصل میشود فاصلهای وجود خواهد داشت و همین موجب میشود هیچ نقطه رسیدنی خط پایان میل تلقی نشود. اما میل به کمال از طرف دیگر ناممکن بودن خود را فریاد میزند. اگر میل به کمال همان آرزوی بازگشت به رضایت کامل ناشی از وحدت با مادر است میتوان پرسید به راستی کودک چه وقت با مادرش یکی بوده است؟ پاسخ دقیق این است که هیچوقت! صفحات ما را در فضای مجازی را دنبال کنید: Instagram: ehsan.malahmadi_psy Telegram: @TheAnalysand Twitter: Ehsan Malahmadi WhatsApp: TheAnalysand
فریب آیینه پینوشت: تصویر آینهی کامل، کودک را ابتدا به رقابت با خودش و در سالهای بعدتر رقابت با دیگران وادار میکند؛ زیرا آنچه در آینه دیده میشود نه تصویر سوژه که تصویر دیگری است. . . . The Apartment (1960)🎬 پیج اینستاگرام ما⬇️ ehsan.malahmadi_psy
خودویرانی؛ شورش کودک افتخارآفرین (قسمت سوم) .در دو قسمت قبل درباره اینکه خودویرانی چیست توضیح داده و درباره یکی از چهار الگوی ارتباطی مربوط به رفتارهای خودویرانگرانه توضیح دادیم. در این قسمت درباره دومین و سومین الگوی دخیل در رفتارهای خودویرانگرانه صحبت…
ما چیزها را نه آنطور که هستند؛ بلکه آنطور که خودمان هستیم میبینیم @TheAnalysand
خودویرانی؛ شورش کودک افتخارآفرین (قسمت سوم) .در دو قسمت قبل درباره اینکه خودویرانی چیست توضیح داده و درباره یکی از چهار الگوی ارتباطی مربوط به رفتارهای خودویرانگرانه توضیح دادیم. در این قسمت درباره دومین و سومین الگوی دخیل در رفتارهای خودویرانگرانه صحبت میکنیم. پناهگاهی در برابر تنهایی یکی دیگر از ریشههای رفتارهای خودویرانگرانه این است که گاه والدین به صورت زیرپوستی پیام گیجکنندهای با این مضمون به فرزندانشان مخابره میکنند: فقط در صورتی که شکست بخوری دوست داشته خواهی شد. درست است که اکثر والدین میگویند که شادی و موفقیت فرزندان آرزوی آنها است اما در برخی از خانهها به نظر میرسد عشق والدین تنها زمانی در دسترس است که فرد سرخورده، سرافکنده، اندوهگین و جریحهدار باشد. در این خانهها یخ والدین سرسخت و عبوس فقط موقعی آب میشود که کودک بیمار، رنجور، طردشده و عتابدیده باشد. در چنین فضایی چه انگیزهای بالاتر از این وجود خواهد داشت که به زندگیمان گند بزنیم تا بتوانیم توجه و عشق والدین که همیشه به دنبال آن بودهایم را به دست بیاوریم؟ شانسهایمان را خراب میکنیم چون آنها در یک صحنه دیگر اصلا شانس نیستند بلکه تداعیگر تنهاییاند. با موفق شدن در دنیا ممکن است احساس کنیم چیزی را از دست میدهیم که بیشترین اهمیت را برایمان دارد: تأیید کسانی که ما را به کره خاک آوردهاند. شورش کودک افتخارآفرین خانوادههای دیگری وجود دارند که در آنها پیامی متفاوت اما به همان اندازه مأیوسکننده ارسال میشود. در اینجا تنها راه برای دوست داشته شدن کسب دستاورد و تبدیل شدن به «افتخار» (فالوس) والدین است. پیامی که در اینجا به صورت غیرمستقیم به کودک مخابره میشود این است که تو فقط در صورتی دوست داشته خواهی شد که برنده مسابقات، جوایز مدرسه و بعدا عناوین شغلی و امتیازهای اجتماعی باشی؛ ما تو را تا جایی دوست خواهیم داشت که در نگاه دیگران موفق و مهم جلوه کنی. تا مدتها ما ممکن است دستورات و حکمهای والدین را با وظیفهشناسی خاصی انجام دهیم، اما ناگهان، در یک مقطع زمانی که به دروازه موفقیت رسیدهایم زمان عصیان فرا میرسد. بخشی از ما که آرزو داشته نه به خاطر «انجام دادن» کاری بلکه صرفاً به خاطر «بودنمان»، نه به خاطر «دستاورد» بلکه به صرفاً خاطر خودِ «خودمان» دوست داشته شود مقابل آن بخش دیگر که در تمکین و متابعت از میل والدین تبحر پیدا کرده قد علم کرده و میایستد. پشت کارشکنی ما در اینجا آرزویی تلخ برای دوست داشته شدن به گونهای اصیل نفهته است. لذا ما گاه به آنچه میتواند برایمان دستاورد و افتخار تولید کند پشت پا میزنیم تا شانسمان را برای به دست آوردن عشقی اصیل و غیرشرطی بیازماییم. . . . متن: احسان مالاحمدی✍🏼 اقتباس از مجله زندگی پیج اینستاگرام ما⬇️ ehsan.malahmadi_psy
محکی برای خانوادههای سالم✅️ . . پیج اینستاگرام ما⬇️ ehsan.malahmadi_psy #کودک #روانشناسی #فرزندپروری #روانکاوی
در پست قبل درباره اینکه خودویرانی چیست توضیح دادیم و گفتیم دستکم چهار الگوی ارتباطی میتوان برای ریشههای خودویرانی شناسایی کرد: نخستین الگو، هنگامی است که «خودویرانی» به عنوان دفاعی علیه «خودفرمانی» به کار گرفته میشود. در الگوی دوم، خودویرانی حاصل رشد یافتن در خانوادههایی است که شکست خوردن تنها راه دوست داشته شدن است. خودویرانی علاوه بر این ممکن است شورشی از سوی کودکی باشد که تنها به واسطه موفقیتهایش دوست داشته شده است. چهارمین الگو هنگامی است که فرد به صورت ناخودآگاه از «خودویرانی» برای ویران کردن فردی دیگر و یا انتقام ستاندن از او استفاده میکند. در این قسمت به شرح الگوی اول میپردازیم؛ در مسیر تحول، هر کودکی مرحلهای که عجیب به نظر میرسد را پشت سر میگذارد. کودکان در فانتزیها و بازیها این ایده را به بوته آزمون میگذارند که قدرت تماماً در دستان آنها است. آنها علیرغم آنکه کوچکند و با محدودیتهای زیادی مواجهند با نوعی حالت هیجان مانیک خودشان را حاکم مطلق جهان و قادر مطلقی تصور میکنند که دشمنانش را میکشد و بر همگان چیره میشود. او ممکن است با یک شمشیر پلاستیکی روی کابینت آشپزخانه بایستد و خودش را قهرمان یا ملکه دنیا اعلام کند. این فرایندی کاملاً طبیعی و به یک معنا سالم است. همه ما برای اینکه بتوانیم روزی بین امیدها و آرزهایمان با واقعیتها و محدودیتها رابطهای سالم برقرار کنیم نیاز داریم از این فرصت برخوردار شویم که بتوانیم فانتزیهای قدرت و کنترل کامل بر جهان را تجربه کنیم. چنانچه این فرصت در اختیارمان قرار گیرد که بلندپروازیهایمان را به تمام و کمال به رسمیت بشناسیم نیازی برای ترسیدن از آنها وجود ندارد. اما اینکه از آنجا به بعد اوضاع چطور پیش میرود به محیط اطراف بستگی دارد. اگر والدین خودشان آدمهای متعادلی باشند و احساس امنیت کنند قادر خواهند بود لحظات همهکارتوانی فرزندانشان را با لبخندی مهربانانه همراهی کنند. این والدین اجازه میدهند فرزندانشان این فانتزیها را بروز دهند و بعد به تدریج آنها را ملتفت میکنند که حالا وقت آن است که پادشاه یا ملکه از تخت پایین بیاید و برای خوابیدن به رختخواب برود. در اینجا مرحله همهکارتوانی هم مجاز شمرده میشود و هم بر آن لجام زده میشود و از این طریق راه برای داشتن رابطهای بیباک و بیترس با خواستههای گسترده فرد برای خودفرمانی هموار شود. اما بخت با همه ما یار نیست. ممکن است هرگز به ما اجازه داده نشود احساسهای خودخواهی، پرخاش و فرمانروایی که در درون همه انسانها وجود دارند را بروز دهد. آنچه به صورت بالقوه قادر به انجام آن هستیم ممکن است گاه بزرگسالان اطرافمان را به حدی بترساند و به آنها احساس بیکفایتی بدهد که هرگز اجازه «غرش کردن» به ما را ندهند و به این طریق ترسی بدوی از کارهایی که قادر به انجام آن هستیم را در ما نهادینه کنند. این ممکن است ما را به آدمهایی به شدت فروتن و بزدل تبدیل کند. باید مدام القا کنند که توان آزار دادن یک مورچه را هم نداریم؛ نمیخواهیم به هیچ طریقی خودمان را نشان دهیم؛ نمیخواهیم هیچ توجهی به سمت ما جلب شود؛ جلوی نشان دادن هوشمان را میگیریم؛ فرصتهای ارتقا در کار را از خودمان میگیریم و اسم خودمان را «خجالتی» میگذاریم. و این البته تمام ماجرا نیست. جایی در پستوهای ذهنمان دوست داریم برنده شویم، اغوا کنیم، روی دیگران اثر بگذاریم، مورد تحسین واقع شویم، دشمنانمان را تکه تکه کنیم و رئیسجمهور شویم! حال آنکه میبینیم به ما اجازه داده نشده بین این نیروهای در حال رقابت تعادلی بالغانه برقرار کنیم. به نظر میرسد ظفرمند شدن به گونهای سنجیده و مثمرثمر مستلزم پرداخت بهای سنگینی است. باید موش شویم زیرا زمانی آدمهایی از صداهای غرش ما که شبیه شیر بوده هراسیدهاند. ۲/۲ . . . متن: احسان مالاحمدی✍🏼 اقتباس از مجله زندگی پیج اینستاگرام ما⬇️ ehsan.malahmadi_psy #خودـویرانی #روانشناسی #روانکاوی
گالری پر از هیجان بود و فضا در نجواهای بازدیدکنندگانی که تحت تأثیر قرار گرفته بودند غرق شده بود. نقاشیهای کلارا با رنگهای زنده و تأثیرگذار پس از سالها کار سخت و تردیدهای درونی بالاخره رونمایی شده و دیوار را تزئین کرده بودند. منتقدان از سبک منحصر به فرد او میگفتند، کلکسیونرها به دنبال خرید آثارش بودند و هنردوستان نامی را زمزمه میکردند که انتظار میرفت در آیندهای نه چندان دور بیشتر بر سر زبانها بنشیند. اما هنگامی که شب جشن به پایان رسید سرمایی آشنا به دل کلارا نفوذ کرد. شادیای که در چشمان دیگران میدرخشید، در درون او به سایهای بیجان و بیرنگ بدل شد؛ گویی این خوشی از آنِ او نبود، بلکه مهمانی ناخواندهای بود که بر دلش سنگینی میکرد. در عرض چند ماه، او کاملاً دنیای هنر را رها کرد. قلمموها را کنار گذاشت، رنگها را خشک کرد و بومها را در تاریکی انبار قفل کرد . این برای کلارا نه یک شکست ناگهانی بلکه چرخهای آشنا و تلخ بود- الگویی خودساخته که بارها و بارها تکرار میشد. کلارا هنگامی که به دروازههای موفقیت میرسید به آغوش شکست پناه میبرد، گویی تنها در آنجا بود که میتوانست نفس بکشد... نام و داستان کلارا ساختگی است اما حکایت او برای بسیاری از آدمهایی که رسیدن به موفقیت برای آنها بیشتر مستلزم شکست دادن یک دشمن نامرئی درونی به نام «خودویرانی» است تا عبور از موانع بیرونی، حکایتی آشنا است. «خودویرانی» همان نیروی موذی درونی است که ما را بارها و بارها به تکرار یک اشتباه وا میدارد و ما آن را با نامهایی چون «سرنوشت»، «شانس»، «اقبال» و غیره میشناسیم. این نیروی مخرب به بیشمار شکل ممکن است خودش را نشان دهد: یک نفر با استعدادها و توانمندیهای فراوان کاری را با قدرت شروع میکند اما به صورت ناخودآگاه درست در آنجا که وقت میوه چیدن است تصمیمهایی میگیرد که خودش را فلج میکند. دیگری یک سال شب و روز برای قبول شدن در رشته مورد علاقهاش درس میخواند اما درست شب کنکور به یک بیماری مبتلا میشود و نمیتواند سر جلسه حاضر شود. فردی دیگر ممکن است به صورت ناخودآگاه کارهایی بکند که یک رابطه عاطفی گرم و صمیمی را به سمت فروپاشی پیش ببرد. دیگری ممکن است در شغلی که در آن عالی است شانسهایش را هدر بدهد و... اما چرا چنین میشود؟ از یک منظر ارتباطی میتوان دستکم ۴ الگو را برای پاسخ به این سوال شناسایی کرد که در قسمتهای بعد به آن میپردازیم. . . . متن: احسان مالاحمدی✍🏼 اقتباس از مجله زندگی پیج اینستاگرام ما⬇️ ehsan.malahmadi_psy #خودـویرانی #روانشناسی #روانکاوی