کُنار ـ باقی مانده یک تجربه
СтатистикаAzin Ghasemi : ➡️Product Designer | UX Researcher | Data-Driven Design | User Research Expert ➡️Youtuber , Content Ceator and Podcaster Berlin 🟡Website: https://azinmagazin.de
- Последний пост
- 29 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
➖ تفکر خلاق اصطلاح Creative Thinking را در فارسی به تفکر خلاق، تفکر خلاقانه، تفکر خالقانه، تفکر آفرینشی، تفکر نوسازانه، و تفکر ابتکاری ترجمه کردهاند. «تفکر خلاق» معادل رایج این اصطلاح در زبان فارسی است. متخصصان مختلفی از شاخههای متفاوت دربارهی تفکر خلاق پژوهش کردهاند: متخصصان فلسفه، روانشناسی، تعلیموتربیت، مدیریت، علوم شناختی و غیره. ترزا امابایل از جملهی صاحبنظرانی است که دربارهی تفکر خلاق و کاربست آن در تعلیموتربیت و حوزههای مدیریتی پژوهش کردهاست. او مدلی شناختیفرایندی از تفکر خلاق ارائه میدهد که میتوان از آن در فرایندهای تسهیلگرانه استفاده کرد. امابایل معتقد است که در سطح شناختی تفکر خلاق نتیجهی همکوشی دانش، غرقگی و سبک فکری است. او مدلی چهارمرحلهای از فرایند تفکر خلاق ارائه میدهد: یک) سیالیت یا طوفان فکری: در این مرحله، تسهیلگر شرکتکنندگان را دعوت میکند تا بیشترین ایدهها را بدون سانسور و ارزیابی به ذهن بیاورند. دو) انعطافپذیری: در این مرحله، تسهیلگر شرکتکنندگان را دعوت میکند تا در میان ایدههای مختلف سازگاریها را پیدا کنند و میان آنها ارتباط برقرار کنند. سه) پرداختن به جزئیات: در این مرحله، تسهیلگر شرکتکنندگان را دعوت میکند تا به ریزهکاریها و ظرافتکاریهای مربوط به ایدهها و راهحلهایشان توجه بیشتری داشته باشند. چهار) اصالت: در این مرحله، تسهیلگر شرکتکنندگان را دعوت میکند تا با نقادی و دقت بیشتری نوآورانه و کارآمد بودن ایدهها و راهحلهایشان را بررسی و ارزیابی کنند. کاربست این مدل چهارمرحلهای از تفکر خلاق در کارگاههای آموزش مشارکتی بسیار ساده و کارآمد است و میتواند کمکحال تسهیلگران در راهبری جلساتشان باشد. محمدرضا ایرانزاده (دومان) ➖ اینجا خانهی تو و من است: — https://t.me/MohammadRezaIranZade
https://t.me/azinameh
در Visage of War، سالوادور دالی چیزی فراتر از یک تصویر ضدجنگ خلق کرده است. این اثر را میتوان قرائتی بصری از ماهیت چرخهای خشونت دانست: جمجمههایی که در چشمها و دهان یکدیگر تکرار میشوند، ساختاری بینهایت و بازگشتی را به تصویر میکشند که در آن هیچ نقطهی پایانی وجود ندارد. اگر این قرائت را بپذیریم، دالی جنگ را نه یک رویداد تاریخی با آغاز و انجام مشخص، بلکه یک ترومای تمدنی میبیند که در لایههای حافظهی جمعی رسوب میکند و بازتولید میشود. اما این اثر پرسشی عمیقتر را هم برمیانگیزد: اگر جنگ ذاتاً ویرانگر و بیپایان است، تکلیف جنگهایی که برای توقف ویرانی درگرفتند چیست؟ آیا مقاومت مسلحانه در برابر نازیسم که بدون آن هولوکاست بدون مانع پیش میرفت، در همین چرخهی بازگشتی دالی جای میگیرد؟ اینجاست که پارادوکس آزادی در برابر ما قرار میگیرد: خشونت، حتی در خدمت رهایی، از جنس همان چیزی است که قرار است متوقفش کنیم. این پارادوکس را نمیتوان با راهحلهای مدنی و مسالمتآمیز حل کرد، نه به این دلیل که این راهحلها بیارزشند، بلکه به این دلیل که در برابر ماشین خشونت سازمانیافته، زبانی متفاوت از زبان طرف مقابل حرف میزنند. و دو سنت فلسفی مهم قرن بیستم کوشیدهاند با این واقعیت کنار بیایند، نه حلش کنند. آلبر کامو در Letters to a German Friend که در اوج اشغال فرانسه نوشته شد، با صداقتی تلخ اعتراف میکند که مقاومتگران مجبور شدند خشونت را انتخاب کنند، اما این انتخاب را با شرم کردند، نه با افتخار. کامو تمایز اخلاقیای میان کسی که با اکراه و آگاهی به درد دست میزند و کسی که با شادی میکشد قائل میشود، اما این تمایز را رهاییبخش نمیداند. سیمون وی با دقت فلسفیتری همین استدلال را پیش میبرد: خشونت، حتی در دفاع از حق، آدم را تغییر میدهد. کسی که مجبور به اعمال زور میشود بخشی از خود را از دست میدهد که دیگر باز نمیگردد، نه به این دلیل که کار بدی کرده، بلکه به این دلیل که خشونت ذاتاً انسانزداست، صرفنظر از هدفش. از این منظر، جنگ حتی وقتی ضروری است یک تراژدی است، نه پیروزی. و خطرناکترین آدم کسی نیست که میجنگد، بلکه کسی است که پس از جنگ سنگینی این تراژدی را احساس نمیکند. هگل اما از زاویهای کاملاً متفاوت وارد میشود. در فلسفهی تاریخ هگل، تضاد موتور حرکت است: هر وضعیتی ضد خود را میزاید و از برخورد این دو، واقعیتی تازه پدید میآید. جنگ در این چارچوب نه یک فاجعهی صرف، بلکه لحظهای است که در آن تناقضات تاریخی به اوج خود میرسند و ناگزیر از تصفیه میشوند. این نگاه جنگ را از قلمرو اخلاق بیرون میکشد و به منطق تاریخ وارد میکند که خود نوعی بیرحمی فلسفی است. سارتر در مقدمهی The Wretched of the Earth فانون و در Critique of Dialectical Reason از همینجا فراتر میرود، اما در جهتی دیگر. او تمایز کیفی میان خشونت ستمگر و خشونت ستمدیده قائل میشود: این دو از نظر اخلاقی و سیاسی یکی نیستند، چون از موضعهای نامتقارن درمیآیند. اما سارتر در این تمایز نمیماند و از پرسش اخلاقی «آیا جنگ بد است؟» عبور میکند، چون معتقد است این پرسش آدم را از تصمیم واقعی فرار میدهد. پرسش درست این است: در میان این جنگ، در کجا ایستادهای؟ و این پرسش دیگر اخلاقی نیست، سیاسی است. در نهایت، آنچه Visage of War بهشکل بصری بیان میکند و این متفکران بهشکل مفهومی دنبالش میگردند، یک حقیقت ناراحتکننده است: جنگ حتی وقتی ضروری است، هزینهای میگیرد که با هیچ پیروزیای جبران نمیشود. و شاید تنها تفاوتی که میتوان میان انسانها قائل شد این باشد، نه میان کسانی که جنگیدند و کسانی که نجنگیدند، بلکه میان کسانی که این هزینه را دیدند و کسانی که از دیدنش سر باز زدند. آذین فروردین ۲۵۸۵
من گاهی مینویسم.از همه چیز. داستان یا جستار. غر میزنم یا قربان صدقه میروم. نشخوار و یا خاطره. چند روز پیش کانال جدیدی زدم تا نوشته رو نریزم قاطی بقیه کارها. هرچند اینروزها کار و زندگی و جنگ و انقلاب قاطی شده اییم. کارمان از آب روغن گذشته و کف و خون قاطی کرده اییم. اما دست کشیدن از زندگی همان باخت آزادیست.
پاینده ایران و مردم سرزمینم.
اینقدر این روزا خشمگینم که حتی تو پستای لینکدین هم مشخصه که اعصاب و حوصله ندارم. هر بار که لینکدین رو باز میکنم یه سری پست هست راجع به اینکه چیکار کنید که مصاحبه بگیرید یا کار بگیرید. همه هم شدن متخصص و یه سری پیشنهاد میدن. ولی هیچکس به شرکتا یا ریکروترا نمیگه شماها چجوری هایر کنید. امروز تو لینکدین یه پست نوشتم که بگم بهتره به جای اینهمه توصیه به کسایی که دنبال کار هستن، شروع کنیم با مدیرها و رکروترا صحبت کنیم و بهشون بگیم: - اشکالی نداره اگه کسی رو با ۱ سال تجربه برای پوزیشن mid-level استخدام کنید - اشکالی نداره دیزاینری رو استخدام کنید که تو اون صنعت خاص محصول شما تجربه نداره - یاد میگیره - اشکالی نداره اگه کسی که اپلای کرده پورتفولیوش کامل نیست یا متریک نداره. - که دیگه سوالات مسخرهای مثل "۵ سال دیگه خودتون رو کجا میبینید؟" یا "بزرگترین ضعفتون چیه؟" رو کنار بذارید. با وجود هوش مصنوعی، مردم حتی نمیدونن ۵ ماه دیگه شغلشون هست یا نه، چه برسه به ۵ سال. به خاطر جلسات منتورینگم، واقعا میدونم چقدر کاریابی سخت و طاقتفرساست و چقدر توصیه و پیشنهاد هست که همه رو هم انجام میدید ولی بازم به خاطر یه ضعف کوچیک و غیرمهم ریجکت میشید. واقعا سیستم کاریابی نیاز به یه بازنگری اساسی داره.
آخرین مقاله دون نرمن امروز صبح منتشر شد. بیشتر یک بیانیه است برای توضیح طراحی انسانیت محور به جای انسان محور برای توسعه پایدار شهری که به جای استفاده از طراحی برای حفظ اقلیم های محیط زیستی تمرکزش روی ارتباط انسان و طبیعت در محیط شهری با کمک طراحی های جدیده. در واقع معتقده تنها فناوری نیست که میتونه مولد اقتصادی و محیط زیستی باشه بلکه طراحی هم میتونه خلق اقتصاد پایدار داشته باشه. توی به تیکه از بخش دوم میخونیم : برای مقابله با بحرانهای هستیشناختی دوران ما، اصول طراحی باید از «انسانمحور» به «انسانیتمحور» تحول یابد و تأکیدی فزاینده بر «تعامل انسان-طبیعت» در بستر شبکهٔ زندگی داشته باشد. طراحی تنها محرک گذار سبز در صنایع و پاسخ جهانی به تغییرات اقلیمی نیست؛ بلکه شکلی عادلانهتر از زیست انسانی خلق میکند و راهی برای فهم و کنش فراهم میآورد. همچنین توی بخش سوم در بخشی میخونیم : طراحان چارهای ندارند جز آنکه مأموریتها و نقشهای جدید را بپذیرند. نسل جدیدی از طراحان مورد نیاز است؛ طراحانی که مسئولیتپذیر اجتماعی، باسواد از منظر زیستمحیطی، آشنا با هوش مصنوعی (AI) و سواد داده، دارای درک انتقادی، و مسلط به فرآیندهای کسبوکار و مدیریت باشند. این طراحان همچنین باید به سنتهای فرهنگی احترام بگذارند و درعینحال تمدنهای نوینی خلق کنند — همچون زندگی هماهنگ با طبیعت و پیوند انسان با کیهان. بخش پنجم در رابطه با طراحی و هوش مصنوعی یک سری توصیه داره که بیان میکنه : در این شرایط، طراحان باید بر شکلهای متنوعی از نوآوری تمرکز کنند که بهراحتی قابل کپیبرداری نیستند — مانند پیچیدگی فرهنگی واقعی، مشارکت و همدلی، هوش تجسمیافته، گونههای متنوع دانش و حکمت، طنین احساسی، و پیوندهای عمیق میان انسان و طبیعت. طراحی باید روشها، رویکردها و ابزارهایی را توسعه دهد که امکان همکاری میان هوش انسانی، هوش مصنوعی و هوش طبیعی را فراهم سازند. هنگام ادغام AI در زندگی روزمره، کاربردهای آن باید در عین محافظت از کرامت و رفاه انسانی، به بازسازی و احیای سلامت و یکپارچگی اکوسیستم نیز یاری رسانند. همچنین بخش هفت در ارتباط با این میگه که همه باید از بچگی طراحی رو یاد بگیرند و از خود شهروندان باید برای طراحی شهری استفاده بشه . توی بخش هشتم در ارتباط با روز طراحی انسان طبیعت میگه. ما پیشنهاد میکنیم که آخرین یکشنبهٔ ماه سپتامبر، بهعنوان «روز جهانی طراحی انسان–طبیعت» نامگذاری شود و «کنفرانس جهانی شهرهای طراحی» نیز هر ساله در شانگهای برگزار گردد
без подписи
без подписи
برای همه آرزوی سلامتی دارم . امیدوارم جاتون امن باشه. دوستتون دارم
🎙💜قسمت یازدهم - چرا نمیتونم تمرکز کنم؟ بازه توجه هممون روز به روز داره کمتر میشه! این روزها تمرکز کردن و تموم کردن کارهایی که دوستشون نداریم سختتر از قبل شده و گاهی برای فرار از کاری که باید انجام بدیم به صدتا کار غیر ضروری دیگه پناه میبریم. این مشکل علتهای زیادی داره که بعضیهاش کاملا دست خودمونه. به نظر شما میتونیم کاری بکنیم که این مدت توجه دوباره بیشتر بشه؟ ما که نظرمون رو توی ویدیو گفتیم، منتظر تجربیات و نظرات شما توی کامنتها هستیم.😍😊 🔹اپل پادکست 🔹کست باکس 🔹اسپاتیفای 🎦کانال یوتوب موجوکست که پادکستها رو به صورت ویدیویی منتشر میکنیم: ⭕️ https://youtu.be/Yd_GLBvRnJs?si=Yb_sg1of1QwlKazI @mojocast
без подписи
امسال سیزده بدر مدرسه ام ولی دلیل نمیشه تو راه نرقصم. برای همین اهنگ قری بذاریم و باهم یکم قر بدیم. سیزده بدرتون مبارک. مشتی هستید🤭
امروز صبح که بیدار شدم، جای تخت توی وان خوابیده بودم. کمکم دارم عادت میکنم ولی به اندازهی روزهای اول خوش نمیگذرد. قبلاً صبح که پا میشدم و میدیدم همهچیز تغییر کرده، کلی واسش هیجان داشتم. همهی دکمههای خانه را امتحان میکردم، مزهی خوراکیها را میچشیدم و لباسهای نو حسابی سر ذوقم میآورد. اما کمکم همهچیز شروع به معمولی شدن کرد و حالا وقتی پا میشوم و میبینم جای تخت توی وانم، اصلاً خوشم نمیآید. امروز صبح هم که بیدار شدم و دیدم دنیا آپدیت داده، علاوه بر گردندرد ناشی از خوابیدن توی وان، حالا سرم هم درد گرفته بود. این هفته، سومین آپدیتش است. سرعت آپدیتها اینقدر زیاد شده که تا بیایم یاد بگیرم دنیای جدید چجوری است، عوض میشود. در حالی که سعی میکردم با قهوهجوش جدید یک لیوان قهوهی ناقابل درست کنم، به خانه گفتم: “میتوانی برگردی به آپدیت قبلی؟” گفت: “ممکن نیست، ولی میتوانم یک کلاس درس ادغام با آپدیت جدید برایت پخش کنم.” گفتم: “لااقل یک لیوان قهوه بده.” گفت: “ممکن نیست، برای دسترسی به لوازم خانه باید نسخهی پرمیوم را بخری. آیا مایلی بخری یا نه؟” گفتم: “احمق! من نسخهی پرمیومت را دارم.” گفت: “توی نسخههای جدید که با مدل جدید هستند، قیمتها فرق دارد.” گفتم: “یک آموزش کار کردن با این قهوهساز بده.” با خوشحالی گفت: “حتماً.” بعد گفت: “متأسفانه سرورها شلوغ است و باید کمی صبر کنید.” فکر کردم گور بابایش! قبل از سر کار رفتن، میروم کافه و قهوه میگیرم. خانهی جدید پنجره نداشت. از خانه پرسیدم: “آبوهوا آن بیرون چطور است؟ این هفته چه فصلی است؟” گفت: “بهار است.” خوب، لااقل این هفته بهار بود. باید اکانتم را چک میکردم تا ببینم این هفته چهکاره هستم. یاد گرفتن این همه چیز جدید داشت دیوانهام میکرد. هفتهی پیش جراح قلب بودم و واقعاً شغل پر استرسی بود. مخصوصاً اینکه وسط جراحی، دستیارم گفت که توکنهایم تمام شده و باید توکن جدید بخرم. من هم کارتم در اتاق کار بود. وسط جراحی که نمیشود خرید اینترنتی کرد. گفتم بدون او پیش میروم و خوب، طرف مرد. هر چه اعتراض نوشتم که بابا جراحی کار من نیست، باید جراح واقعی باشد، جواب آمد: “این جواب اتوماتیک است. به آن پاسخ ندهید.” سیستم را چک میکنم؛ این هفته در کافه کار میکنم. باز جای شکرش باقی است، قرار نیست با قهوهی بد کسی را بکشم. اطلاعات را باز میکنم. قهوهساز دقیقاً مشابه مال خودم در خانه است؛ همان که هنوز ویدئوی آموزشیاش نیامده. ناچار آهی میکشم و از تهماندههای حسابم نسخهی پرمیوم را میخرم. بعد از خرید، سیستم آپدیت میشود. وسط خیابان ایستادهام. زمستان شده است و من با تاپ و شلوارک هستم. کارم دوباره جراح شده و توکنهای دستیار هوشمندم خالی است! باید توکنهای جدید بخرم. دیگر پولی ندارم. فقط پول قهوه مانده. باید از خیر قهوه بگذرم. کاش هفتهی دیگر بهار باشد
آشوبات جدید!
https://www.linkedin.com/posts/azinghasemii_i-recently-explored-duolingos-user-experience-activity-7312115866081353729-O4OF?utm_source=share&utm_medium=member_ios&rcm=ACoAABCFPlkB6WsxNBcaS3yNEK5GTS3iT5ny7S8
این چند وقت داشتم رزومه امو آپدیت میکردم و سایتمو مرتب . الان سایتم شده مرکز تجمع کارهام و این خیلی بهم احساس آرامش میده. از هزاران پلتفورمی که اینور و اونور میسازیم خسته شدم. حتی دلم نمیخواد . باعث میشدن گیج بشم و فکر کرنم هیچ کاری نکردم . لینک سایت رو میذارم اینجا . مطمئنم کار زیاد داره اما نمیخوام کمالگرا باشم. میخوام همه چیز هر جوری که هست رو بپذیرم و ازش عبور کنم : https://azinmagazin.de
من ترسیده بودم و به خودم حق میدادم جیغ بزنم. اما نمیتوانستم همانجا رهایش کنم. اگر فرار میکردم همه زندگیم را میگرفت. پس جیغمرا زدم. اما حق نداشتم فرار کنم. نمیشد. اخر هیچ نجات دهنده ایی جز خودم نبود. خیلی سعی کردم از این اتفاق عادی یک درس فلسفی برایتان استخراج کنم اما زندگیست دیگر آنقدر عادی پیش نمیرود که فرصت کنی درس مرس هم از آن استخراج کنی. همیشه لوله ایی بی موقع میگیرد، ارایشگری موهایت را خراب میکند، با لباسهای چیتان پیتانت ماشینت پنچر میکند، وسط امتحان اسهال میشوی, قبل میهمانی جارو برقی میسوزد و فایل چند ساعت کارت از روی سیستم غیب میشود. اما عادی نمیشود! برای همین اول یک جیغ بنفش بکشید. این حقتان است. برای همه آنهایی که این اطراف میپلکند و گاهی احوال پرسی میکنیم. نوروزتان پیروز ۱۴۰۴ با آرزوی ایران بدون آخوند چون کرم به هر حال در چرخه طبیعت مفید است.
قصد داشتم برای سال نو حرف مهمی بزنم. از این حرفها که بگویند فلانی چقدر سرش میشود. اما خوب همیشه همه چیز طبق برنامه ریزی پیش نمیرود. بذارید حقیقت را بگویم هیچ وقت چیزی طبق برنامه پیش نمیرود. همیشه ایمیلی می آید یا تماسی گرفته میشود که اوضاع را به هم میپاشد. اما من چون خیلی ادعایم میشود با خودم عهد کردم که «درست است من نمیتوانم جلوی زنگ خوردن تلفن را بگیرم اما من هستم که انتخاب میکنم آن تلفن را بردارم یا نه» . همینقدر ادعایم میشد! تا میان برنامه ریزی های امروز که قرار بود تا ساعت ۸ همه کارهایم را تمام کرده باشم و لم داده باشم روی مبل تا همان متنی را بنویسم که حسابی فاضلانه باشد، با پدیده ایی رو به رو شدم که به آن میگویند «مهمان ناخوانده». اساسا در خانه من به روی مهمان باز است و هروقت تشریف بیاورید یک چایی بیسکوییت در اشپزخانه هست که بشود چاشنی حرفهایمان. اما خوب مهمانی که وسط خانه تکانی پیدایش بشود ، آن هم نه تنها بلکه با هفت جد و آبادش نوبر را آورده . مخصوصا اگر اصلا از ریختش خوشتان نیاید و حرف مشترکی که هیچ زبان مشترکی هم نداشته باشید. میخواهم بگویم اینجور وقتها نهایتا چایی داغ داریم و خبری از بیسکوییت نیست. آن هم اگر اتفاقی ریخت رویش نباید تعجب کرد. من خیلی رحم و مروت در کارم نیست. همین هم شد که وقتی رفتم سراغ سبد ترمه و رومیزی ها تا یه خوشگلش را انتخاب کنم که بندازیم زیر سفره هفت سینمان و کیف کنیم و با پدیده بسیار دهشتناک هجوم «کرم ها» به پارچه و ترمه ها رو به رو شدم همچین خوشم نیامد یکم هم بدم آمد. من اساسا انسان حیوان دوستی هستم اما آبم با موش ها و کرم ها توی یک جوب نمیرود. آنها هم حسابی اهل رادو ولد هستند و اشتهای شگفت انگیزی دارند. بگذارید راستش را بگویم در حقیقت از این دو موجود وحشت دارم. برای همین هم وقتی با مهمان که نه تعداد زیادی مهمان ناخوانده رو به رو شدم چند تا جیغ بنفش زدم و تصمیم گرفتم خانه را برای همیشه ترک کنم. تا یکی بیاید اوضاع را درست کند. اما در دنیای بزرگسالی که مادرم کیلومترها از من دور است و راه ندارد بگویم بیا کرم ها را دستگیر کن ، اگر میخواستم خانه را به مهمانم واگذار نکنم مجبور بودم خودم دست به کار شوم با فهمیدن این این موضوع که چاره ایی نیست جیغ دیگری زدم شاید همسایه ایی پلیس خبر کند. دیدم گربه ام از صدای جیغم احساس خطر کرده و بدو بدو میرود زیر تخت دنبال موش بگردد که من بیشتر نترسم. گفتم صبر کن تو کرم نمیخوری؟ برایم قیافه گرفت که:« چی؟ کرم غذای پرنده و ماهیست. من پرنده و ماهی میخورم. » گفتم:« بابا چه فرقی دارد. تهش همین است دیگر کمی جا به جایی در چرخه طبیعت این حرفها را ندارد.» او هم ناراحت شد و رفت در اتاق در را هم بست. نوجوان ها اینشکلی هستند دیگر. در این سن حساس میشوند گفتم «راست میگوید دیگر الان تو هم سبزی پلو با ماهی میخوری! بفرما کرم! » همانجا بود که متوجه میلم به خشونت شدم. پس لباس رزم پوشیدم. ماسک و کلاه و دستکش و هر چه بود و نبود را در بر کردم و مطمئن شدم پوستم در این نبرد آسیبی نمیبیند. فردا نوروز است خوبیت ندارد آثار درگیری بماند روی تنم. هر چه کرمو بود یا از کنار کرم ها عبور کرده بود را ابتدا مهمان بالکن کردم بعد چون میل به قتل عام هنوز در وجودم بود با لذت قوطی سرکه را روی انها خالی کردم که گمانم کمک خاصی نکرد. بعد هم مجبور شدم چند باری با آب داغ هر چیز باقی مانده را بشورم. و با نمد های عزیزم که سالها با من بودند و الان شده بودند ماده غذایی موجودات زشت و نچسب و کریح هم خداحافظی کنم .دوست داشتم برایتان تفسیر کنم اما بروید خدایتان شکر کنید که مور مورم میشود و همه نقاطم میخارد. خلاصه که سرم را بالا کردم دیدم ای داد بیدار ۸ شب شده و الان در سوپر مارکت همین کرم هم گیرم نمی آید. با همان لباس رزم کیسه های مختلف اشغال را بار زدم تا بیرون ببرم. بوی سرکه میدادم و قیافه امدرست شبیه کسی بود که مهمانش را کشته و اصلا هم از کارش پشیمان نیست و جسد را میبرد تا معدوم کند. البته به همسایه ها حق میدادم بعد از شنیدن صدای جیغ های پی در پی که هر پنج دقیقه از سر حرص و عجز از کثافتی که پیش امده بود میزدم فکر کنند قاتلی خون سردم که حوصله مهمان نداشته. و در نهایت من که همه تلاشم را برای نابودی مهمان به خرج داده بودم توانستم ساعت ۵:۱۸ دقیقه صبح بلاخره روی مبل بنشینم. اینجا بود که دستم آمد همیشه چیزی هست که همه معادلات فاضلانه ام را به هم بزند. درست زیر گوش من ترسم زندگی میکرده و درست وقتی که با اهنگ مشغول قر دادن بودم تصمیم میگیرد به سراغم بیاید. ترسها این شکلی اند. درست مثل کرمهایی که وسایل عزیزم را نابود کردند و وقتی خودشان را نشان دادند که سرم حسابی گرم بود. اینقدر که فراموش کرده بودم همچین ترسی دارم. عجیب است که عامل ترست که هیولای وحشتناکیست از وسط زیبا ترین وسایلت بریزد بیرون !
🎙💜قسمت دهم - ادایی بودن یا نبودن؟ مسئله این است به بهانه نزدیک بودن حال و هوای عید، یکم از موضوعات جدی فاصله گرفتیم و سراغ یه موضوع فانتر رفتیم که بیربط به موجو هم نیست. کلمهی "ادایی" این روزها خیلی به گوشمون میخوره و توی اینستا و توییتر به شکلهای مختلف استفاده میشه. گاهی به معنای تمسخر، گاهی انتقاد و گاهی به شکل تعریف! من و آذین حس میکنیم ادایی بودن گاهی خیلی روی موجو تاثیر میذاره پس توی این قسمت رفتیم سراغ اینکه ببینیم ادایی بودن خوبه یا بد؟ اصلا ادایی بودن چیه؟ ادایی همون انتلکته؟ و ... مثل همیشه خیلی منتظر نظراتتون هستیم چون مهمترین بخش این پادکست، تعامل با شماست😍 🔹اپل پادکست 🔹کست باکس 🔹اسپاتیفای 🎦کانال یوتوب موجوکست که پادکستها رو به صورت ویدیویی منتشر میکنیم: ⭕️ https://youtu.be/heM3m9d_Zps @mojocast